"از جیب ما درمی آورند به بانکها میدهند تا بعد آنها همین پول را با بهره های بالا به ما قرض بدهند"!
از هرکسی در خیابان های لندن یا نیویورک یا پاریس بپرسید، جوابی مشابه عبارت فوق یا حتی تیز و رادیکالتر از آن در اعتراض به عملکرد دولتهای حاکم در قبال بحران اقتصادی، خواهید شنید. این عملکرد، یعنی صرف منابع عظیم از کیسه مردم برای کمک به بانکها و موسسات عظیم مالی ورشکسته، به یک افتضاح همه جانبه برای دولتهای سرمایه داری بویژه در کشورهای غربی بدل شده است. اعتماد به سیاستمداران احزاب حاکم، به کل دولت و سیستم موجود نزد اکثریت مردم بسرعت فرومیریزد. تقریبا هرکسی به زبان خود میگوید که مشتی بانکدار و بورس باز و بورژوا دارند شیره تن همه را میمکند و دولت و پارلمان و میدیا و کل این دم و دستگاه حاکم در خدمت آنهاست.
جریانی وسیع و بازدارنده
اما آنچه که دل آدم را میگیرد روضه خوانی های "متفکرین"، دانشگاهیان، فیلسوفان، برندگان نوبل اقتصاد، "منقدین سرشناس" و نظیر اینهاست. کسانی که در این موج بی اعتمادی توده ای به سیستم موجود، میکروفون جلویشان میگیرند که مثلا "راه حل" و "آلترناتیو" بدهند. این حضرات چون غالبا بطور مستقیم در افتضاح حاکم دست ندارند و گاه حتی اینجا و آنجا انتقادهای بجایی را هم مطرح کرده اند (برای مثال فرض کنید کسانی چون "نوام چامسکی") حرفشان در فضای روشنفکری جامعه غرب و بعضا حتی در بین توده های ناراضی مردم برد دارد. این "متفکرین" در موعظه هایشان در مورد بحران اقتصادی معمولا ابتدا از فساد و ابتذالی که بر سیستم فعلی حاکم است فاکت هایی می آورند که سر شما سوت میکشد، از خود می پرسید این همه کثافت را بخوبی می بینند، پس در قبال آن چه میکنند؟ بعد از لزوم "تغییرات بنیادی" حرف میزنند، حتی بعضا از اینکه "سرمایه داری دیگر جواب نمی دهد" سخن میگویند. خلاصه تا دلتان بخواهد ظاهری چپ و رادیکال به خود میگیرند. اما وقتی بالاخره پای برخورد به بحران اقتصادی جاری میرسد، جز اصلاحات محدود و بعضا ارتجاعی و موهوم چیز دیگری در چنته ندارند. در پایان صحبت شان شما دلتان میخواهد فریاد بزنید که آقایان فرق شما با آن دست اندرکارها و سیاستمداران مورد نقدتان در چیست؟
این حضرات "متفکرین" و دانشگاهیان ، یا شاید بهتر باشد بگوییم جناح چپ و لیبرال و دور از قدرت آکادمی در غرب، علیرغم هر سایه روشن و اختلافی که باهم داشته باشند مجموعا یک جریان و جنبش واحد را تشکیل میدهند و به نظر میرسد اکنون قوی ترین جریان فکری و سیاسی اپوزیسونی را در جوامع غرب نمایندگی میکنند. حزب معینی ندارند اما نفوذ معنوی وسیعی دارند. یک جریان بورژوایی قوی و البته به نظر من بسیار مخرب. برای اینکه تصویر روشنتری از این جریان داشته باشید بیاد آورید موقع اعلام جنگ آمریکا علیه عراق و اینکه چگونه موج وسیع و جهانی تظاهرات های میلیونی علیه جنگ عراق در غرب راه افتاد. و البته این یادتان هست که این تظاهرات های عظیم و پرشور چندان به جایی نرسید و یک عامل اصلی رهبری سترون این حرکات بود. جریان فکری و سیاسی اصلی حاکم بر آن تظاهرات ها، یعنی همان جریان پاسیفستی با شعار "صلح" که در ادبیات ما نقد شده است (به "دنیا پس از یازده سپتامبر" از حکمت رجوع کنید.)، به نظر من نهایتا توسط همین آقایان روشنفکران کبیر اپوزیسونی نمایندگی میشد. جریانات کوچک و بزرگ چپ در غرب، از بدنه سوسیال دمکراتها و سبزها و طرفداران صلح گرفته تا فرقه های تروتسکیستی و غیره همگی نهایتا زیر چتر گسترده نفوذ فکری و معنوی همین جریان قرار دارند. اکنون نیز که بحران اقتصادی و بیکاری و فلاکت و افتضاحات دولتمداران و ژورنالیسیم نوکر در کشورهای غربی مردم را خشمگین و ناراضی کرده و به خیابان آورده است، باز سر و کله همین حضرات متفکرین و فیلسوفان و دانشگاهیان دور از قدرت پیدا شده است. اینها در واقع رهبران فکری کوالیشن (اتحاد عمل) های اعتراضی هستند که طیف وسیع و ظاهرا عجیبی را در بر میگیرد. تازه ترین نمونه برجسته از این نوع کوالیشن ها به "مردم را مقدم قرار دهید" در لندن شکل گرفت که بیش از صد گروه از اتحادیه های کارگری تا کلیسا و گروههای مدافع حقوق همجنسگرایان تا مدافعان محیط زیست تا جریانات رادیکال ضد سرمایه داری و ضد گلوبالیزاسیون و ضد جنگ و غیره را متحد کرد. کوالیشن "مردم را مقدم قرار دهید" سازماندهی و هدایت تظاهرات بزرگ 28 مارس علیه نشست "گروه بیست" در لندن که دستکم 40 هزار نفر به خیابان آمدند را بدست داشت. نگاهی به "توصیه های یازده ماده ای" این کوالیشن بکنید تا ببیند جز مشاوره دادن به گوردن براون و سران گروه بیست بورژوازی کار دیگری نکرده است. متاسفانه توده وسیع ناراضی و چپ جامعه با وجود اینکه بسیار رادیکالترند اما عملا پشت سر اینگونه کوالیشن ها و رهبران فکری آن می افتند. لااقل فعلا که وضع از این قرار است.
نقد این جریان فکری و سیاسی شرط ضروری هرگونه بسیج مستقل و انقلابی توده های وسیع و پیشرفت واقعی به سمت تغییر و تحولات بنیادی به نفع کارگران و مردم در جوامع غرب بطور کلی است. این جریان طبعا یکدست نیست و برای خودش چپ و راست و مرکز دارد. از گرایشات رادیکال و شبه آنارشیستی گرفته تا لیبرال چپ ها و آته ایست ها و مدافعان دمکراسی تا مدافعان نظریه ارتجاعی نسبیت فرهنگی و گرایشات ناسیونالیستی و چپ ضد امپریالیستی همه در زیر چتر عمومی این جریان قرار دارند. یک ملقمه تماشایی و البته شکننده و گذرا. اما علیرغم این، هسته محوری مسلط بر این جریان تلقیات لیبرالی و رفرمیستی و حداکثر تعدیل وضع موجود است. یک نوع سرمایه داری خوب و مهربان و "دمکراتیزه" شده که خیلی هوای "پابلیک" را دارد و "پاسخگو" است، نهایت افق این جریان است. این هسته را باید خرد کرد و چپ و راست این جریان را باید جدا کرد. عروج یک جنبش رهایی بخش واقعی در غرب که چیزی جز جنبش رهایی از شر سرمایه داری یا همان جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی سوسیالیستی نمی تواند باشد، بدون مواجهه همه جانبه با این جریان و نقد و افشای آن ممکن نیست. اکنون که بحران اقتصادی و لزوم یک مقابله واقعی و انقلابی با آن در دستور هر انسان شریف و آزاده قرار گرفته است مواجهه با "راه حل" ها و "آلترناتیو" ها و موعظه های ملالت آور این جریان دیگر به امری عاجل و روزمره تبدیل شده است.
نقد بورژوایی بحران اقتصادی
اجازه بدهید اینجا سرخط مواضع این جریان در قبال بحران اقتصادی موجود و جایگاه آنرا خیلی خلاصه برشمریم با این امید که در فرصتی دیگر در جزئیات و مفصل و با ذکر نمونه های مشخص به آن بپردازیم.
1) تبیین و تحلیل بحران. در سخنان و موعظه های این حکیم باشی های قرن بیست و یکم، بحران موجود نه یک بحران ذاتی سرمایه داری که بحرانی ناشی از بی قاعده گی و بی نظمی سرمایه مالی، اسپکولیشن و بورس بازی و حرص و آز برای کسب سودهای سرشار و فوری و امثال اینهاست. یعنی نهایتا همان چیزی که خود سیاستمداران و "اقتصاد دانان" دست اندر کار بورژوازی نیز حالا که کشتی سرمایه داری به گل نشسته است از آن سخن میگویند. این حضرات علمای عصر سرمایه جهانی، خیلی که رادیکال باشند تئوری های نئولیبرالیستی و فعال مایشائی بازار آزاد را نقد میکنند. (البته چپ تر هایشان ماتریال خوبی برای یک نقد رادیکال و کمونیستی فراهم میکنند.) یا اینکه بر این واقعیت دست میگذارند که مثلا کابینه اوباما عینا دارد پا جای پای کابینه بوش میگذارد. که مثلا رئیس خزانه داری اوباما همان است و عوض نشده و غیره. گویی بحران اقتصادی موجود ناشی از سیاست های غلط دولت ها، حاکمیت دکترین نئولیبرالیستی و حاکمیت یک "الیت مالی غیر پاسخگو" بر اقتصاد است. گویی مشکل اساسا این است که بانکها و موسسات عظیم مالی حاکم اند و کسی هم بالای سر آنها نیست و نظارتی در بین نیست. خلاصه آنکه در تبیین اینها در بهترین حالت بحران اقتصادی در سطح بازار و گردش سرمایه و تناقضات و کمبود های آن در این سطح توضیح داده میشود و نه در ذات تولید سرمایه داری و پروسه انباشت سرمایه.
2) راه مقابله با بحران: از نقد فوق طبعا این راه حل درمی آید که اگر کنترل و نظارت بر کار سرمایه ها و موسسات عظیم و بی در و پیکر مالی تشدید شود، اگر دست دار و دسته های بانکی و مالی که با هزار رشته به دولت وصل است بریده شود آنوقت اوضاع روبراه میشود. قدری نظارت بیشتر و شفافیت در اطلاع رسانی و پاسخگو بودن دولت و باند بازی نکردن و حاکمیت قانون، این جان کلام راه حل حضرات در قبال بحران اقتصادی است. خیلی که بخواهند رادیکال بشوند از "ملی کردن" بانکها و یا در واقع دولتی کردن آنها سخن میگویند. البته آنهم با ترس و لرز زیاد. مثلا میگویند حالا که دولت از کیسه مالیات دهندگان هزاران بیلیون دلار به بانکها و موسسات مالی میپردازد و سرمایه های بد را میخرد، خوب در عوض کنترل و اداره این بانکها و نهادها را بدست بگیرد، مدیریت آنها را عوض کند و غیره. (و البته بعضی شان برای اینکه باور عمیق خود را به بازار آزاد نشان دهند میگویند وقتی که نظارت و کنترل دولت بر بانکها جا افتاد آنها را دوباره به بخش خصوصی برگرداند!)
3) وجهی از راه حل بورژوایی بحران. این حضرات روشنفکران و متفکران در واقع جزئی از راه حل بورژوایی بحران هستند. اگر بحران علیرغم همه پیچیدگی هایش در تحلیل نهایی ناشی از تناقضات انباشت و تولید سرمایه داری و مشخصا عبارت از عملی شدن گرایش نزولی نرخ سود است، اگر راه حل بورژوایی بحران اساسا عبارت از حمله وسیع به سطح معیشت طبقه کارگر و پایین آوردن سهم کار از تولید اجتماعی و همینطور خارج کردن سرمایه هایی که سودآوری لازم را ندارند و در یک کلام بالا بردن امکان سودآوری و تشویق سرمایه به حرکت و انباشت است، اینها دقیقا موعظه کنندگان همین راه حل اند. با همه ظاهر چپ و انتقادی سرانجام از همینجا سردرمی آورند. حتی از خواسته های ساده و شناخته شده ای نظیر بیمه بیکاری، کاهش ساعت کار، تامین اجتماعی، بهداشت و تحصیل رایگان، حمل و نقل رایگان و خلاصه مطالبات اقتصادی و رفاهی که کارگران و مردم را در مقابل بحران و خانه خرابی ناشی از آن بدرجه ای حفاظت کند، نزد این حکیم باشی ها چندان خبری نیست. اما مهمتر این است که اینها میکوشند مبادا بحران اقتصادی مبارزه را به سطح سیاسی و به زیر سوال بردن حاکمیت سیاسی سرمایه بکشاند.
واقعیت این است که هرگونه راه حل کارگری و مطالبه جدی به نفع مردم در قبال بحران کار را به مبارزه سیاسی بر علیه اوضاع موجود میکشاند. اگر قدرت در دست بورژوازی باقی بماند حتی تحمیل جدی ترین رفرم ها و مطالبات نیز نهایتا ثمری نخواهد داشت. چرا که بورژوازی همینکه دوره بحران و رکود فعلی را به سلامت طی کند دوباره سوار اسب رونق و انباشت خواهد شد و تا ستون بعدی فرج است! و این فیلسوفان و پرفسورهای محترم همه مشاوران و همکاران دولتهای بورژوایی هستند که چگونه کار به مواجهه سیاسی حاد و انقلابی قربانیان بحران یعنی طبقه کارگر و توده وسیع مردم با حکومت بورژوازی کشیده نشود. اینها به دقت مراقب اند که چطور برای "دمکراتیزه" کردن و اصلاح همین سیستم موجود سیاسی، همین دولت و پارلمان و ساختار موجود، حال گیرم با کمی افزایش شفافیت و نظارت عمومی، تلاش کنند تا سرانجام در همین چهارچوب راه حلی برای خروج بورژوازی از این دوره برزخ و خطیر پیدا شود. حتی چپ ترین و رادیکالترین و "سوسیالیست" ترین این پیغمبران آکادمی خیلی حواسشان هست که از چهارچوب سیاسی قابل تحمل برای بورژوازی فراتر نروند. (برای مثال یکی شان که خواست رادیکالی مطرح میکرد و میگفت بجای خریدن بانکها دولت آمریکا بیاید همه مسکن هایی که مردم در بازپرداخت وام مربوطه مانده اند را بخرد و تحت عنوان مالکیت دولتی در اختیار ساکنین فعلی آنها بگذارد، این را از همین دولت فعلی اوباما انتظار داشت. انگار نه انگار که حتی تحمیل همین خواست نیروی سیاسی عظیمی میخواهد، چه رسد به اینکه حتی تحمیل این خواست با وجود بقای قدرت سیاسی در دست بورژوازی یک دوای مسکن خواهد بود و بس.)
ضرورت دخالت ما
اما دوره بحران اقتصادی بناگزیر مبارزه طبقاتی و کشاکش سیاسی را تشدید و جامعه را قطبی میکند. بزودی سترون بودن و ریاکارانه بودن موعظه هایی که اشاره شد بیش از پیش و در تجربه عملی بر همگان آشکار خواهد شد. دوره ای که در آن هستیم فقط دوره پایان نئولیبرالیسم و رجزخوانی های بازار آزاد نیست، بلکه دوره پایان جریاناتی که خود را به اعتبار نقد سطحی آن رجزخوانی ها تعریف کرده اند نیز هست. این البته به معنی عروج اتوماتیک مارکسیسم و نقد رادیکال و کمونیستی از اوضاع نخواهد بود. ظرفیت بورژوازی چه چپ و چه راست آن را ابدا نباید دستکم گرفت. در فضایی که مردم در غرب از این حکیم باشی ها مایوس بشوند و رو برگردانند فضا برای جریانات انتقادی غیر کارگری و حتی راست افراطی نیز فراهم میشود. با اینهمه با اقبال و روی آوری که به خواندن مارکس در غرب مشاهده میشود و با وجود رادیکالیسمی که در توده های تظاهر کننده و معترض می بینیم، با توجه به پلاریزاسیون طبقاتی که در سطح جهان صورت گرفته است، با امکاناتی که انقلاب اطلاعات در اختیار کارگران و مردم عادی جهان قرار داده است، میتوان امیدوار بود که نقد عمیق و مارکسی از بحران اقتصادی و اوضاع موجود و همینطور نقد تلقیات بورژوایی نظیر جریانی که اشاره کردیم در صفوف اعتراضات دست بالا بگیرد. ولی این نقد باید چه از لحاظ نظری و چه سیاسی در دسترس قرار گیرد. و این تماما به دخالت و تلاش کمونیست ها گره خورده است.
ما کمونیست های کارگری که به لطف تجربه انقلاب 57 و سی سال مبارزه کمونیستی در همه ابعاد نظری و حزبی و عملی آن و بویژه آثار غنی منصور حکمت پرچم نقد مارکس را در این گوشه دنیا بلند کرده و از آن جانانه دفاع کرده ایم، میتوانیم و وظیفه داریم که نقش جدی در این رابطه ایفاء کنیم. واضح است که مهمترین وظیفه ما همانا سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری یک جمهوری سوسیالیستی در ایران است که بار دیگر کمونیسم کارگری مارکس را در صحنه سیاست جهان قرار خواهد داد. اما این وظیفه منافاتی با دخالت فعال در جریان اعتراضات و مباحثات نظری حول بحران اقتصادی موجود و نقد کمونیستی سیاست های دول سرمایه داری ندارد. برعکس انجام این وظیفه در عین حال میتواند در جلب حمایت جریانات رادیکال و توده معترض در غرب از مبارزات کارگران و مردم ایران و حزب ما کاملا موثر باشد. ما میتوانیم به اشکال مختلف، از معرفی آثار حکمت و ادبیات حزب کمونیست کارگری گرفته تا نقد مشخص صاحب نظران اپوزیسیونی بورژوایی در قبال بحران و سیاست های دول بورژوایی و یا شرکت فعال در تظاهرات ها و کوالیشن ها در کشورهای مختلف نقش موثری ایفاء کنیم. بعضا هم مشغول همین کارها بوده ایم، اما اوضاع جهانی تلاش و کوششی صد بار بیشتر از ما می طلبد.
12 آپریل 2009