آنچه که در این مجموعه می آید سلسله مقالاتی در باره انقلاب 57 است که میکوشد برخی مهمترین حقایق این انقلاب را از زیر آوار عظیم تحریفات بیرون بکشد. همچنان که در خود این مقالات تاکید میشود این کاری است که تلاش زیادی را می طلبد و این سلسله مقالات تنها گوشه بسیار کوچکی از کاری است که باید صورت بگیرد. این مقالات در شماره 336 تا 341 جوانان کمونیست و در فاصله فوریه و مارس 2008 نوشته شده است. اینجا همان مقالات با برخی تغییرات جزئی و عمده آنها اصلاحات انشائی در یک مجموعه منتشر میشود. این سلسه مقالات گرچه پایان نیافت اما برخی جوانب انقلاب 57، جایگاه تاریخی آن در جهان معاصر، جدال انقلاب و ضد انقلاب و ربط جنبش رهایی زن و انقلاب 57 را بیان میدارد. انتشار مجدد این مقالات در سی امین سالگرد قیام بهمن و در مواجهه با دروغ های آشکاری که این روزها از رسانه های جمهوری اسلامی از هر دو جناح و از بی بی سی و صدای آمریکا و همه شیادان و جلادان انقلاب 57 جریان دارد، میتواند مفید باشد.
مصطفی صابر 30 ژانویه 2009
کمتر انقلابی در تاریخ همچون انقلاب 57 چنین حیرت انگیز وارونه جلوه داده شده است.
کدام انقلابی را سراغ دارید که جلاد بلافصل اش را بعنوان رهبر انقلاب به آن قالب کرده باشند؟ کدام انقلابی را سراغ دارید که ضد انقلاب در آن به نام انقلاب قدرت را بگیرد، تحت نام انقلاب و از روز اول به همان انقلاب، به ارگانها و ثمرات بلافصل آن (از مردم مسلح شده در جریان قیام بهمن تا شوراهای کارگری برآمده از دل اعتصابات سراسری که کمر رژیم شاه را شکست، از شورای شهر سنندج و شوراهای دهقانی ترکمن صحرا تا دانشگاه "سنگر آزادی"، از بزرگترین تظاهرات زنان برای آزادی چند هفته بعد از قیام تا جنبش وسیع بیکاران و...) حمله ببرد، و در عین حال شکست انقلاب و قتل عام بهترین انقلابیون را بعنوان پیروزی انقلاب جا بزند؟!! آری کدام انقلابی را سراغ دارید که درست صدوهشتاد درجه نقطه مقابل آن یعنی یک ضد انقلاب خونخوار مذهبی، زن ستیز، فوق ارتجاعی و خلاصه یک عقبگرد تمام عیار را بعنوان ثمره انقلابی که در اساس برای آزادی و برابری بود به جهان فروخته باشند؟
این کار را کردند و هنوز هم دارند از توبره این تصویر وارونه از انقلاب 57 بر علیه نفس انقلاب و انقلابیگری در عصر ما نشخوار میکنند. باید اذعان کرد که در ناخودآگاه بسیاری و یا صحیح تر در اذهان مهندسی شده بسیاری، چه در ایران و چه خارج از ایران، هنوز انقلاب 57 و ثمره آن – ولو بطور گنگ و مبهم - با ضد انقلاب مخوف جمهوری اسلامی تداعی میشود.
چنین تحریفی از انقلاب 57 فقط به تبلیغات جمهوری اسلامی محدود نیست که بعد از 29 سال همچنان دارد خود را رژیم بقدرت رسیده توسط انقلاب 57 و وارث آن معرفی میکند. فقط در ادبیات و تبلیغات بقایای رژیم سابق و کسانی که انقلاب 57 بساط حاکمیت شان را جارو کرد نیست که آن انقلاب با نفرت تمام معادل جمهوری اسلامی و ضد انقلاب اسلامی قلمداد میشود. نه فقط در آکادمی و میدیای غرب که نزد افکار عمومی جهان و حتی در اغلب محافل چپ کشورهای دیگر، انقلاب 57 هنوز اساسا معادل "انقلاب اسلامی" خمینی و شرکاء یعنی معادل ضد انقلاب 57 قلمداد میشود.
چرا چنین است؟ اینهمه تحریف، دروغ و وارونه سازی باورنکردنی را چگونه میتوان توضیح داد؟
باید تاکید کرد که چنین تصویر وارونه ای فقط نتیجه نقشه آگاهانه و صرف پول و انرژی فراوان دول غرب و بورژواهای قد و نیمقد برای مهار انقلاب نبود. فقط ثمره پیچیدگی ها و خودویژیگی های انقلاب 57 و نقش جنبش های گوناگون سیاسی در آن نبود. همه اینها به نوبه خود در تولید و ارائه این تصویر وارونه سهمی داشتند و دارند. اما دلیل اساسی این وارونه جلوه دادن به خصلت اساسی و پایه ای انقلاب 57 و نقش تاریخی آن برمیگردد. چیزی که برای شرکت کنندگان در آن، چه انقلابیون و چه ضد انقلابیون در روز اول چندان شفاف نبود. حتی برای ما و جنبش ما، یعنی "شکست نخوردگان" آن انقلاب (1)، این جایگاه تاریخی انقلاب 57 از ابتدا بطور همه جانبه روشن نبود. گرچه یک درک و جهت گیری اساسا صحیح داشتیم، اما تنها در پرتو تحولات و وقایع عظیم جهانی و داخلی که بعد از این انقلاب رخ داد اکنون میتوانیم به جایگاه تاریخی آن بطور تمام و کمال بپردازیم. در اردوگاه ضد انقلاب 57 نیز کمابیش همین وضع برقرار بود. تحریف بی سابقه از این انقلاب نیز در اساس یک تمایل غریزی و نوع خودبخودی از "اتحاد مقدس" (2) تمام نیروها و طبقات مدافع جهان کهنه ای بود که انقلاب 57 علیه آن بپا شده بود. این از آن موارد برجسته بود که چگونه تاریخ واقعی از همه شرکت کنندگان و حتی تیزبین ترین متفکران درگیر در آن جلو میزند. این مثال برجسته ای بود از این تعبیر مارکس که چگونه "موش کور انقلاب" نقب میزند و جامعه را و تفکرات و تلقیات متفکرین اش را زیر و رو میکند.
انقلاب 57 پیش لرزه یک آتشفشان عظیم تاریخی بود. آتشفشانی که ده سال بعد از آن انقلاب - در جریان سقوط بلوک سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم (شوروی) و پایان جهان دوقطبی قرن بیست و آغاز دوره تشتت و سردرگمی "نظم نوین جهانی"- تازه اولین فوران خیره کننده خود را آغاز کرد. آتشفشان جدال کارگر و سرمایه دار در سطح جهانی، مبارزه طبقاتی در عصر ما، عصر جهانی شدن سرمایه. این آتشفشان طبعا فعال است و طغیان های عظیم دیگر در پیش است، ولی تا همینجا ما تصویر کمابیش روشنی از ضد انقلاب این دوره یعنی بورژوازی داریم. یک عقب گرد کامل حتی از همان مدنیت و اصول اولیه خود بورژوازی، بازگشت به جولان دادن مذهب و قومیت و دست شستن از حقوق مدنی، برقراری ارتجاع و رعب و وحشت. آیا جمهوری اسلامی، یعنی ضد انقلاب 57، از پیش الگو و جهت گیری عمومی آنچه که بعدا در دنیای "نظم نوین" (و البته با توجه به تفاوت های تاریخی در هر منطقه) رخ داد، ارائه نکرده بود؟ انقلاب 57 خصلت اصلی ضد انقلاب عصر ما را به تمامی به نمایش گذاشت. آنچه که باید پنهان میشد و تحریف میشد و هنوز هم باید بشود همانا خود انقلاب 57 بود؛ که به نوبه خود جوهر انقلابات بعدی را به نمایش میگذاشت. انقلابات کارگری. یعنی محتوای واقعی انقلاب 57 که باید هنوز از زیر آوار تحریفات گوناگون بیرون آورده شود.
خصلت اساسی و پایه ای انقلاب 57 عروج طبقه کارگر، تلاش هرچند هنوز خام و اولیه اما بطور قطع واضح و قدرتمند برای سر بلند کردن آزادیخواهی و برابری طلبی سوسیالیستی و کارگری بود. امری که برای دهه ها در این ابعاد و به این شفافی بروز نکرده بود. همان چیزی که انقلاب 57 را تاریخا به کمون و انقلاب اکتبر از یکسو و انقلابات قرن بیست و یک از سوی دیگر وصل میکند. درست همین جنبه اساسی آن انقلاب باید در نطفه خفه میشد. و برای نابود کردن آن کل جامعه در هم کوبیده میشد. آن "اتحاد مقدس" غریزی علیه انقلاب 57 و این جا زدن ضد انقلاب اسلامی به جای انقلاب واقعی 57 در نهایت از اینجا برمیخزد. نیاز کل بورژوازی به معنای وسیع کلمه در مقابله با تلاش انسانیت محروم و برده مزد زمان ما برای رهایی. بعضی آگاهانه برای ساختن این بزرگترین دروغ های تاریخ نقشه کشیدند، پول خرج کردند، ملاقات و دیدار کردند، ارتش و دستجات مسلح سازمان دادند، وزارت اطلاعات ساختند، هزاران نفر را اعدام کردند، زندانهای مخوف و گورهای بیشمار بی نام و نشان برپا کردند، فتوا دادند، تحریف و دروغ توی بوق کردند و خیلی ها هم با غریزه طبقاتی خود آنرا بو کشیدند، تایید کردند، سازش کردند و یا حداکثر به بعضی چیزها غرولند کردند. نتیجه اینکه نزد اینها و توسط اینها انقلاب 57 همه جور جلوه داده شد مگر آن چیزی که ماهیت واقعی و جنبه تعیین کننده آن بود. یعنی اینکه اساسا انقلابی کارگری بود که شکست خورد. انقلابی اساسا کارگری که حزب و رهبر خود را نداشت و بورژوازی توانست برای آن رهبر بتراشد، به نام انقلاب و حتی به شیوه های "انقلابی" (یعنی بشیوه های نامتعارف و "جنبشی" در وضعیتی که انقلاب قدرت دولتی شاه و ابزارهای متعارف سرکوب بورژوازی را درهم شکسته بود) و به وحشیانه ترین شکل، با یک نسل کشی تمام عیار آنرا شکست دهد.
آنچه که بر سر انقلاب 57 آوردند به مراتب وحشیانه تر از آنچه بود که با کمون پاریس کردند؛ به مراتب خونین تر از آنچه بود که برای شکست انقلاب اکتبر (در اوایل دهه 30 قرن بیست میلادی) انجام دادند؛ و شاید خونین تر و جنایتکارانه تر و پیچیده تر از سرکوب هر انقلاب دیگری در تاریخ بوده است. ولی نکته اساسی این بود که ضد انقلاب را بعنوان انقلاب جا زدند، این جنایات هولناک را مشروعیت دادند، به اسم انقلاب نوشتند، سانسور کردند، نادیده گرفتند و سعی کردند از خاطره ها پاک کنند. چندانکه هنوز بسیاری در جهان حتی از این جنایات خبر هم ندارند. و وقتی مطلع شان میکنی ناباورانه و با درجه ای سوء ظن به شما نگاه میکنند. اگر هم جنایات را باور کنند باز ته ذهنشان هنوز انقلاب 57 با خمینی و اسلام و "انقلاب اسلامی" و حداکثر "استقلال از امپریالیسم" تداعی میشود و اینکه شاید جایی هم زیاده روی شده است. نه اینکه انقلاب 57 را با شوراهای کارگری که در خون غرقه شدند و با جنبش عظیم برای آزادی و رفاه و سوسیالیسم کارگری تداعی کنند که علیرغم همه این جنایات از بطن آن انقلاب عروج کرد. لذا در نگاهشان میخوانی که به شما میگویند: "نکند شما دارید پیش داوریها و برداشتهای ایدئولوژیک و ذهنی و یا حداکثر برداشت شخصی خود را بجای واقعیت می نشانید؟". حال آنکه ماجرا دقیقا عکس این است. یعنی تلقیات ساخته و پرداخته دولتها، جنبش ها، روشنفکران، تحلیل گران، رسانه ها و در یک کلام تلقی ایدئولوژیک بورژوایی از انقلاب 57 بجای حقیقت آن انقلاب نشسته است.
اکنون وقت آن رسیده است که این وارونگی عجیب را تمام و کمال توضیح داد و منافع پشت آنرا افشاء کرد. وقت آنست "لکه های ننگی" که قاتلان و تجاوزگران بورژوا و جنبش ها و دولتها و جیره خوارانشان بر دامن انقلاب 57 بر جای گذاشته اند زدوده شود. باید توضیح داده شود که چگونه انقلاب 57 عصر جدیدی را خبر میداد که ما تازه در ابتدای آن قرار داریم. عصری که در مقابل بربریت مدرن سرمایه داری تنها چاره اساسی برپا کردن انقلاباتی نظیر انقلاب 57 و اینبار با رهبری اصیل و آگاه و با سازماندهی همه جانبه و پیشرفته از انسانهایی است که برای رهایی از برده داری جهانی کار مزدی بپا میخزند.
این تنها یک وظیفه اخلاقی ما انقلابیون پیگیر آن انقلاب در قبال انقلاب تحریف شده نیست. فقط بعنوان یک ادای دین تاریخی در قبال نسل جدید که کوهی از تحریفات از انقلاب 57 (چه تحریفات خمینی و دار و دسته اش، چه تحریفات دوم خردادی ها و "اصلاح طلبان"، چه تحریفات نوع توده ای و چپ "ضد امپریالیستی" و "شکست خوردگان" انقلاب 57، چه تحریفات نوع سطلنت طلبان و "سی آی ای" و غیره) را بجای واقعیت آن تحویل گرفته اند، ضروری نیست. بلکه علاوه براینها، این وظیفه بویژه از آنرو مبرم و عاجل است که بدون توضیح شفاف وجه اصیل و رادیکال انقلاب 57 نمی توان بخوبی راه پیروزی یک انقلاب دیگر در ایران را گشود. انقلابی که دارد پا میگیرد تا اتفاقا وصایای انقلاب 57 را به اجرا در آورد. وصایایی که علیرغم اینهمه خون و جنایت و تحریف همچون شمشیر داموکلس همواره بر بالای سر ضد انقلاب بوده و امروز بسیار شفاف و روشن در دستور جامعه قرار دارد. وصایایی که امروز ضرورتی صدبار جهانی تر دارد. اشتباه نشود، انقلاب آتی از خیلی جهات الزاما شباهتی به انقلاب 57 نخواهد داشت، اما پیروزی آن تنها میتواند آنچه باشد که انقلاب 57 واقعی گرچه بطور گنگ و ناروشن ولی قطعا بدنبال آن بود: سوسیالیسم ، رهایی انسان.
به سهم خود میکوشم تا در جهت نکاتی که بالا بطور خلاصه اشاره شد از انقلاب 57 رفع اتهام کنم و محتوای واقعی آنرا نشان دهم. میکوشم نشان دهم که چگونه وجدان آگاه انقلاب 57 یا صحیح تر، آگاه ترین وجدان این انقلاب منصور حکمت بود و چگونه سوسیالیسم و کمونیسم کارگری که گام به گام در ایران عروج کرد در واقع در وجه اصیل، حقیقی و جهانی انقلاب 57 ریشه دارد. اما این از عهده یک یا چند نفر برنمی آید و بعلاوه وظیفه ای متنوع و چند جانبه است. فقط بحث نظری و استدلال و افشاء دروغ ها و تحریف ها کافی نیست. از همه "شکست نخوردگان" انقلاب 57 دعوت میکنم که قلم دست بگیرند، سخنرانی بگذارند و خاطرات و برداشت خود از انقلاب 57 را برای نسل جدید، و در مقابل این کوه زباله کذب و تحریف که بر علیه انقلاب 57 ساخته اند به مردم جهان عرضه کنند.
4 فوریه 2008
-------------------------
زیرنویس ها:
1) "... گفته اند که تاريخ را همواره فاتحين مى نويسند. اما بايد افزود که تاريخى که شکست خوردگان (اشاره به موج "نواندیشی" است که در بین برخی از "انقلابیون" سابق 57 پس از سقوط شوروی پا گرفته بود. ج.ک) مى نويسند به مراتب دروغين تر و مسموم تر است. چرا که اين دومى جز همان اولى در لباس تعزيه و نوحه و تسليم و خودفريبى نيست. اگر تاريخ داستان تغيير است، آنگاه تاريخ واقعى تاريخ شکست نخوردگان است. تاريخ جنبش و مردمى است که همچنان تغيير ميخواهند و براى تغيير تلاش ميکنند. تاريخ کسانى است که حاضر نيستند ايده آلها و اميدهاى خود براى جامعه بشرى را دفن کنند. تاريخ مردم و جنبشهايى است که در انتخاب اصول و اهداف خويش مخير نيستند و ناگزيرند براى بهبود آنچه هست تلاش کنند. انقلاب ٥٧ در تاريخ فاتحين و شکست خوردگان هر دو، پله اى در عروج اسلام و اسلاميت و مسبب شرايطى است که امروز در ايران حاکم است. در تاريخ واقعى، اما، انقلاب ٥٧ جنبشى براى آزادى و رفاه بود که در هم کوبيده شد."
منصور حکمت، فوریه 2001، "تاریخ شکست نخوردگان، چند کلمه به یاد انقلاب 57"
2) اشاره به مقدمه مانیفست کمونیست که میگوید "تمام اروپای کهن" برای بدام انداختن "شبح کمونیسم" وارد "اتحادی مقدس" شده اند.
هفته قبل بحثی را در باره انقلاب 57 شروع کردیم از این زاویه که کمتر انقلابی در تاریخ چنین وارونه جلوه داده شده است. گفتیم که دلیل اصلی این وارونگی و تحریف ، اساسا خصلت واقعی و رادیکال انقلاب 57 بود که منافع کل بورژوازی (چه قطب های جهانی و چه جنبش های داخلی) و در واقع تمامی جهان کهنه را مورد تهدید قرار میداد و این منافع ایجاب میکرد و هنوز میکند تا آن انقلاب وارونه جلوه داده شود، سرکوب و منکوب شود. حتی خاطره انقلاب 57 چنانکه واقعا بود خطرناک است!
برای ادامه بحث فکر کنم مفید باشد ابتدا اگر خیلی فشرده هم شده به جایگاه تاریخی انقلاب 57 نگاهی بیندازیم. چرا که یکی از پایه های اصلی تحریف انقلاب 57 ارائه تصویری ایرانی و شرقی و اسلامی و محدود و محلی از این انقلاب است.
انقلاب 57 و دهه هشتاد
انقلاب 57 در پایان دهه هفتاد و ابتدای دهه هشتاد قرن بیست میلادی رخ داد. (برخی انقلاب 57 را به همان سال 57 محدود و گاه حتی به قیام بهمن خلاصه میکنند. اما در واقع انقلاب 57 حدود سه سال در جریان بود. انقلاب بطور واقعی ماهها قبل از قیام بهمن بطور قطع شروع شد و علیرغم وجود دستگاه حاکم شاه از پایین قدرت میگرفت و قوی تر میشد، و بعد از قیام هم علیرغم قدرت گیری خمینی و ضد انقلاب، دقیقا به دلیل اینکه قیام دستگاه دولتی بورژوازی را درهم شکسته بود، باز انقلاب عملا قدرت و تداوم داشت. سرکوب انقلاب تازه بعد از قیام و توسط دولت جدید و بنام انقلاب بطور موثر به پیش رانده شد و با کشتارها و قتل عام های جمهوری اسلامی در خرداد سال 60 به سرانجام قطعی رسید.) یعنی اگر بخواهیم بتاریخ میلادی صحبت کنیم باید آنرا انقلاب 1979-1982 بنامیم. در دهه هشتاد قرن بیست تحولات بسیار تعیین کننده ای در سطح جهان آغاز شد. تحولاتی که چهره جهان در دهه 90 قرن بیست و دهه حاضر، دهه اول قرن بیست و یک، را تماما تغییر داد: سقوط شوروی و شکست سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم در شرق، افول سوسیالیسم و کمونیسم بورژوایی بعنوان تعبیر رسمی و بستر اصلی کمونیسم ("شکست کمونیسم") ، آغاز تهاجم همه جانبه راست جدید (تاچریسم و ریگانیسم و..) و پایان دولت ولفر در غرب ، پایان جنگ سرد و بهم خوردن تعادل سیاسی قبلی، عروج خونین نظم نوین و دوره سردرگمی سیاسی و ایدئولوژیک بورژوازی، عروج مذهب و قومیت و محلی گری و یک عقبگرد تاریخی از مدنیت بورژوایی، دوره رعب و وحشت و دولت پلیسی و تاخت و تاز میلتاریسم و تروریسم دولتی از یکسو و تروریسم اسلامی از سوی دیگر و ...
همچنین، بخوبی میتوان دید که این تحولات سیاسی در عین حال انعکاس و محصول تحولاتی اقتصادی در سرمایه داری جهان دهه هفتاد و هشتاد قرن بیست میلادی بود. انقلابات پی در پی در تکنولوژی و خصوصا نقش روز افزون کامپیوتر و ارتباطات و در مجموع بالا رفتن روز افزون بار آوری کار ، فقط اهرم اصلی پیروزی سرمایه داری بازار آزاد غرب بر سرمایه داری دولتی شرق نبود. بلکه در عین حال پایه مادی تهاجم راست جدید، افول دولت ولفر و پایان دوره برتری رفرمیسم بورژوایی در غرب بود. نه فقط این، که همین انقلابات تکنولوژیک و گسترش بی سابقه بازار جهانی و تولید جهانی ، تقریبا تمامی گوشه و زاویای جهان را تحت سیطره مناسبات سرمایه داری درآورد. به یک معنی دوره موسوم به امپریالیسم (که از اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست آغاز شده بود) به معنی کلاسیک آن پایان میافت و جای خود را به دنیای بسیار درهم تنیده تر سرمایه داری جهانی داد.
بویژه سقوط شوروی در پایان دهه هشتاد نقطه عطف تعیین کننده در کل این تحولات و در تاریخ بشریت معاصر است. جوهر اساسی این نقطه عطف این بود که دوره ای را پایان میداد که بعد از شکست انقلاب اکتبر (در اوائل دهه 30 قرن بیست) در تاریخ معاصر شروع شده بود. مشخصه اصلی آن غائب بودن طبقه کارگر با پرچم و حزب و مانیفست مستقل خود در صحنه سیاست و اعمال قدرت، و بعوض تقلیل یافتن به گروه فشاری بر انواع جنبش های ناسیونالیستی و رفرمیستی بورژوایی بود که (خواه تحت نام کمونیسم روسی و چینی و خلقی و غیره، خواه تحت نام سوسیال دمکراسی و غیره) در تمام این دوران یا در حکومت بودند و یا بعنوان نیروی اصلی اپوزیسیون و نماینده اعتراض جامعه دست بالا داشتند. انقلاب 57 درست در آستانه این نقطه عطف تاریخی صورت گرفت و هم عناصر دوره ای که پایان می یافت را در خود داشت، و هم عناصر دوره ای که داشت شروع میشد را با خود حمل میکرد. عناصر دوره قبل پس زده میشدند و عناصر دوره بعد با برجستگی مطرح میشدند.
در باره شعار "استقلال"
بگذارید یک مثال در مورد این خاصیت انقلاب 57 که پایان یک دوره و آغاز دوه نوینی را خبر میداد، بزنیم. همه میدانیم که شعار "استقلال" یا صحیح تر "استقلال از امپریالیسم"، ساختن یک "اقتصاد ملی و خودکفا" یکی از شعارهای مطرح در جریان انقلاب 57 بود که توسط اپوزیسیون سنتی ایران ، یا همان جنبش ملی اسلامی، از چپ تا راست آن مطرح شد و به انقلاب 57 تحمیل شد. (خمینی با شعار "مرگ بر شاه" دست بالا گرفت و بعد "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" را بعنوان شعار اثباتی اش طرح کرد.)
"استقلال" شعار قدیمی بورژوازی و خرده بورژوازی ناراضی ایران بود. (نه فقط نیروهایی مثل جبهه ملی که همینطور اغلب گروههای چپ قبل و مقطع 57 شعار "استقلال" و "مرگ بر شاه سگ زنجیری امپریالیسم" و نظیر این را مطرح میکردند.) این یک ویژگی مختص به ایران نبود. این در واقع شعار یک دوره بود! در تمام دنیای قرن بیستم و دوره به اصطلاح امپریالیسم، "بورژوازی ملی" و "استقلال از امپریالیسم" مضمون اصلی بسیاری از جنبش هایی بود که حتی نام سوسیالیسم و کمونیسم را برخود میگذاشتند. (هنوز هم این شعارها از مقدسات چپ سنتی و غیر کارگری و بازمانده از دوره قبل در خیلی نقاط جهان است.) اما در جریان انقلاب 57 دقیقا همین شعار بلافاصله مورد نقد عملی و نظری انقلاب قرار گرفت.
فقط این منصور حکمت نبود که در اثر مشهور خود "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" بار دیگر نقد مارکسیستی و لنینی و کارگری از سرمایه داری و امپریالیسم را به میان می آورد و نشان میداد که چگونه سودآوری کلیه اقشار سرمایه در گرو حرکت و سود آوری سرمایه امپریالیستی و در واقع جهانی است، و اینکه "بورژوازی مستقل و ملی" یک اسطوره ساخته و پرداخته بورژواها است که تازه اگر هم بخواهد تحقق پذیرد بشدت ارتجاعی و واپسگراست. کارگران نیز، آنهم در ابعاد میلیونی و در عمل اجتماعی، دقیقا در مقابل همین "بورژوازی مستقل" که حالا در قامت جمهوری اسلامی به قدرت رسیده بود ایستاده بودند. شوراهای کارگری اداره امور کارخانه را بدست میگرفتند. احساس صاحب اختیاری میکردند و 40 ساعت کار را اجرا میکردند و دستمزدها را افزایش میدادند.
بخوبی بخاطر داریم که چطور بازرگان نخست وزیر خمینی (که دست بر قضا تجسم انسانی و سمبل "بورژوازی ملی و مستقل ایران" در نزد چپ سنتی مقطع 57 بود!) در قصه گویی های هفتگی اش در تلویزیون از دست این "سیل انقلاب" به فغان و فریاد بود. (بازرگان جمله مشهوری در باره انقلاب 57 داشت که نقل محافل بود: "ما باران رحمت میخواستیم ولی خداوند سیل نازل کرد!") و از آنطرف "کمیته های انقلاب اسلامی" (یعنی ارگانهایی که خمینی و جنبش ملی اسلامی در شرایط انقلابی و خلاء دستگاه دولتی و بصورت جنبشی ساخته بودند) یک وظیفه اصلی و حساس شان حمله به شوراهای کارگری بود که حاضر نبودند نصایح "بورژوازی ملی و مستقل" را قبول کنند. (تا آنجا که یادم می آید برای هر منطقه کارگری یک "کمیته" درست کرده بودند که وظیفه عمده اینها مبارزه با "ضد انقلاب" یعنی بویژه شوراها و اعتصابات و اقدامات کارگران همان منطقه بود!) بعبارت دیگر انقلاب 57 گرچه از یکطرف با توهم به همین شعار "استقلال" قدرت را به خمینی و شرکاء واگذار کرده بود، در عین حال از طرف دیگر بوضوح پایان دوره سر کار گذاشتن کارگر و انقلاب و آزادیخواهی با "استقلال" و "بورژوازی ملی" و "ضد امپریالیسم" را به نمایش میگذاشت. نقد مناسبات اقتصادی حاکم نه فقط در نوشته های "مارکسیسم انقلابی" آن دوره بلکه در ذهنیت و تلقی و تجربه توده های وسیع از چهارچوبه نقد بورژوای ناراضی به این یا آن گوشه مناسبات حاکم فراتر میرفت و نقد کارگری و سوسیالیستی و مارکسی به بنیاد استثمارگرانه مناسبات سرمایه داری جای آنرا میگرفت. بورژوازی باید فکر دیگری میکرد. همچنانکه جمهوری اسلامی هم سرانجام نه با قصه های بازرگان و شعار و وعده "استقلال" که با نعره های خمینی "که از همان اول باید قلم ها را می شکستیم و چوبه دار برپا میکردیم"، و با یک نسل کشی تمام عیار توانست انقلاب 57 را سرکوب کند.
انقلاب نشان داد که فرق اساسی بین حکومت شاه "سگ زنجیری امپریالیسم" و حکومت خمینی - بازرگان "مستقل و ضد امپریالیسم" وجود ندارد. (1) نشان داد که همه اقشار بورژوازی چگونه در حفظ شرایط عمومی استثمار سرمایه داری یکی از آن دیگری وحشی تر اند. اگر اختلافی هست بر سر این است که کدامیک عملا میتوانند این شرایط را حفظ کنند و تداوم بخشند! انقلاب نشان داد که قرار دادن "بورژوازی ملی" و "خودی" و "کوچک" و "مظلوم" در مقابل "امپریالیسم" و بورژوازی "بیگانه"، "غارتگر" و "اجنبی"، جملگی لاطائلات است که عینیت انقلاب پیش چشم همه پایان آنرا اعلام میکرد و باید برای همیشه به زباله دان تاریخ سپرده میشد. و این فقط در مورد مقولات "استقلال" و "بورژوازی ملی" صادق نبود. این فقط یک مثال برجسته است. در مورد تمامی تزها و مفاهیمی که بورژوازی رفرمیست یا انواع سوسیالیسم های بورژوایی و غیر کارگری آن دوره در جریان انقلاب 57 در چنته داشتند وضع بهمین منوال بود. از سندیکا گرایی در مقابل جنبش شورایی تا پوپولیسم و سوسیالیسم خلقی و جهانسومی، و تا موارد حاشیه ای تر نظیر "راه رشد غیر سرمایه داری" توده ای ها تا تز "سه جهان" و "نیمه فئودال نیمه مستعمره" مائوئیست ها و غیره در مقابل انقلاب واقعی و رادیکالیسم کارگری بعضا حتی بدون نقد نظری جدی به کنار گذاشته میشدند. در واقع همه انواع سوسیالیسم بورژوایی محتوای واقعی خود را نشان میداند و رنگ می باختند.
در آن مقطع کسی از سقوط و افول انواع سوسیالیسم بورژوایی بطور کلی (که ده سال بعد در جریان فروپاشی شوروی بطور خیره کننده و در قامت کامل خود رخ داد) هنوز صحبت نمی کرد و نمی توانست صحبت کند. ولی الان که به لطف وقایع بعدی میتوانیم به گذشته نگاه دقیقتری داشته باشیم می بینیم که چطور انقلاب 57 در واقع روندهای بعدی را بشارت میداد. و این البته صرفا به این دلیل است که آن انقلاب در یک بعد تاریخی و جهانی محصول همان روندهای پایه ای اقتصادی و اجتماعی بود که دهه هشتاد میلادی و نقاط عطفش را بوجود آورد. انقلاب 57 قبل از هر چیز محصول تاریخ جهانی آن مقطع از زندگی بشر بود. گفتن این شاید بدیهت بنظر برسد. ولی دقیقا همین، یعنی قرار دادن تصویری ایرانی، شرقی و اسلامی و محدود و محلی از آن انقلاب، بجای واقعیت مدرن، جهانی و کارگری انقلاب 57 که با خشونت تمام و با انواع وارونه سازی و کذب سرکوب شد، یک محور تحریف انقلاب 57 است.
در ادامه بحث
افشای این تحریف و زدون این دروغ ها از چهره انقلاب 57 حائز اهمیت فوق العاده ای است. نه فقط بخاطر پاک کردن غبار کذب از یک واقعه تاریخی، بلکه به این خاطر که همین وجه واقعی انقلاب 57، همین وجه جهانی، مدرن و عمیقا سوسیالیستی – کارگری آن امروز به مراتب شفاف تر و با قدرتی صد چندان سربلند کرده و به پیش میرود. برای پیشروی آسانتر این حرکت مفید است که سابقه و ریشه های قدرتش نشان داده شود و بعوض تاریخ سازی ها و سیاه بازی های ایدئولوژیک نظیر همین ایرانی و اسلامی جلوه دادن انقلاب 57 از سر راه کنار زده شود. پایین تر جایگاه تاریخی انقلاب 57 در مبارزه کارگری و سوسیالیستی جهان را مختصرا بررسی خواهیم کرد. اما قبل از آن لازم است به مکان انقلاب 57 در تاریخ معاصر ایران بازهم خیلی مختصر و فشرده بپردازیم. در این بخش باید نشان داد که چگونه اتفاقا همه آن جنبه های ایرانی و اسلامی و شرقی مشخصه ضد انقلاب 57 و نه خود آن انقلاب است. و آنچه که محتوای واقعی انقلاب 57 را میسازد اتفاقا جنبشی نوین و انسانی است که نه در انقلاب مشروطه و تحولات 20 تا 32 و نظیر آن، که در عالیترین دستاوردهای سیاسی و اجتماعی بشر، یعنی سوسیالیسم جنبش طبقه کارگر صنعتی غرب با اول مه و هشت مارس اش، با کمون پاریس و انقلاب اکتبرش و با مارکس و لنین اش ریشه دارد. برجسته کردن این وجه واقعی از انقلاب 57 است که برای مثال توضیح میدهد آن استقبال زایدالوصف انقلابیون آن دوره از "کتابهای جلد سفید" (کتابهای مارکسیستی) به چه جهت بود. شعار "آزادی، برادری، حکومت کارگری" از کجا آمد. منشاء جنبش شورایی انقلاب 57 چه بود و اول مه و هشت مارس وسیع و پرقدرت سال 58 از کجا ریشه میگرفت. توضیح میدهد که چرا کمونیسم کارگری در ایران بود که پرچم برنامه ای و حزبی اش را بعد از چندین دهه مجددا از زمین بلند میکرد. همینطور همین وجه در عین حال خیلی وقایع امروز را توضیح میدهد. که چگونه همان اول مه و هشت مارس اکنون بدرجات بیشتر مایه وحشت رژیم حاکم است، که چگونه "تهاجم فرهنگی" که سران جمهوری اسلامی هر روز از آن مینالند در واقع حرکت جامعه و نسل امروز برای پس زدن همین جنبه های کاذب شرقی و اسلامی و ایرانی است که ضد انقلاب 57 به دم انقلاب بست و تحت نام آنها انقلاب واقعی را سرکوب کرد. اما بعد از 29 سال نتوانسته است این واپسگرایی شرقی و اسلامی و ایرانی را به فرهنگ جامعه تبدیل کند که برعکس فرهنگ رسمی حکومتی آشکارا در برابر فرهنگ مدرن و انسانی مردم و نسل جدید شکست خورده است.
ترس از همین جنبه واقعی انقلاب 57 که امروز با قدرت عظیم تر سر بلند میکند همچنین توضیح میدهد که چگونه اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی و از جمله جناب شاهزاده رضا پهلوی امروز باید پیام به مردم ایران بدهد و انقلابشان را همین جمهوری اسلامی تعریف کند. یعنی کاری که خود جمهوری اسلامی شب و روز مشغول آن هست و موفق هم نمی شود. بعبارت دیگر آن اشتراک منافع پایه ای که بین شاه و خمینی و همه جنبش های بورژوازی در سرکوب و وارونه جلوه دادن انقلاب 57 وجود داشت، امروز نیز در بین وارثان سیاسی شان نیز به روشنی در مقابله با جنبش رادیکال، مدرن و سوسیالیستی که برای تغییر وضع موجود به میدان آمده مشاهده میشود.
------------------------
(1) یک متن جالب در این مورد نوشته منصور حکمت با عنوان "دوجناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" است. که بطور مشخص و در حالی که وقایع بطور زنده در جریان بود جایگاه حکومت خمینی و جناح های آنرا تحلیل میکند.
هفته گذشته به جنبه های جهانی انقلاب 57 اشاره کردیم و گفتیم که این انقلاب اساسا در تحولات سرمایه داری دهه های 70 و 80 قرن بیست میلادی ریشه دارد. انقلاب 57 بنوعی پیشقراول تحولات تعیین کننده تاریخی است که بعدا در پایان دهه 80 با سقوط شوروی و پایان جنگ سرد در جهان رخ داد . جنبه های ایرانی و شرقی و اسلامی که به انقلاب 57 نسبت میدهند، دستاویزی برای تحریف آن انقلاب و در واقع تکیه گاه و اهرم های ایدئولوژیک برای سرکوب و خفه کردن وجه واقعی همان انقلاب بود. و هنوز هم هست!
خیلی ها میکوشند ریشه های انقلاب 57 را به انقلاب مشروطیت و یا وقایع سالهای 20 تا 32 شمسی و جنبش مصدق و مسخره تر از همه به 15 خرداد 42 خمینی و نارضایتی روحانیون از حکومت شاه و اصلاحاتش مربوط کنند. (البته از این ها مسخره تر هم هنوز هست. آنجا که برخی و از جمله آکادمی در غرب با آب و تاب و خیلی "علمی" سعی میکنند "انقلاب اسلامی" را با "فقه اسلامی" و "شیعه" و "قرآن" و روایات و اوراد عصر بادیه نشینی توضیح دهند.) این رجعت به گذشته اگر هم موضوعیتی صوری داشته باشد، هیچ ربطی به انقلاب 57 ندارد، به ضد انقلاب 57 مربوط است. انقلاب 57 تلاشی از یک جنبش عظیم و جهانی مدرن برای بپاخاستن مجدد است که برای دهه ها بعد از شکست انقلاب اکتبر (در اوائل دهه 1930 میلادی) به عقب رانده شده و و زیر آوار جنبش های بورژوایی مدفون شده بود.
اما تعابیر فوق حتی در مورد ضد انقلاب 57 نیز زیادی پست مدرنیستی و مبتذل و گمراه کننده است. بعبارت دیگر ضد انقلاب 57 نیز علیرغم شکل و شمایل، ابزارها و توجیهات کپک زده، شرقی و اسلامی اش، با همه اوراد و روایت و "فقه شیعه" و غیره، در واقع محصول سرمایه داری معاصر است. چنانکه بعدها دیدیم، بعد از پایان جنگ سرد، اسلام سیاسی که بعنوان ضد انقلاب 57 شکل داده شد به یک قطب جهانی ضد انقلابی و بازیگر جدی نظم نوین جهانی بورژوازی تبدیل شد.
برای اینکه همین جنبه از تحریف انقلاب 57 را روشن تر نشان دهیم اینجا لازم است بطور فشرده به جایگاه این انقلاب در تاریخ معاصر ایران اشاراتی داشته باشیم. این در عین برای ادامه بحث و پرداختن به محتوای واقعی انقلاب 57 و جایگاه جهانی آن لازم است.
انقلاب 57 و سه جنبش
در جریان انقلاب 57 سه جنبش اصلی اجتماعی در ایران دخیل بودند. (1) اول، جنبش ناسیونالیسم پروغرب که در قدرت بود. منظور رژیم شاه و جنبش اصلی بورژوازی در ایران که بعد از مشروطیت و با بدست گرفتن شعارهای آن انقلاب نظیر مدرنیسم و سکولاریسم ، علیه تمایلات عقب مانده فئودالی و عشیرتی و اسلامی، قدرت متمرکز دولتی و بازار داخلی را ساخت و رفته رفته سرمایه داری را با همکاری غرب و مشخصا آمریکا در ایران مستقر کرد. اصلاحات ارضی و رفرم های شاه در دهه 40 شمسی نقطه عطف تعیین کننده در استقرار مناسبات سرمایه داری در ایران بود. پس از این اصلاحات است که دیکتاتوری آریامهری - ساواکی طرفدار غرب و مشخصا آمریکا در قامت نهایی خود شکل میگرد. رشد سریع شهرها، شکل گیری یک طبقه کارگر مزدی وسیع نتیجه این دوره است. رشد و رونق سرمایه داری در اوائل دهه 50 شمسی به اوج خود رسید که در پی خود بحران اقتصادی را به دنبال داشت و همین بحران زمینه عینی انقلاب 57 را فراهم کرد.
دوم، جنبش ملی – اسلامی بورژوازی ایران. طیف وسیع و متنوعی از بورژوازی و خرده بورژوازی ناراضی و دور از قدرت که تاریخا اپوزیسیون سنتی را در ایران تشکیل میداده است. سابقه این هم به انقلاب مشروطه برمیگردد. با قدرت گیری رضا شاه این جنبش بصورت اپوزیسیون ضد استبدادی با ناسیونالیسمی استقلال طلبانه و رفرمیست و همینطور گرایشات مماشات جویانه نسبت به اسلامیون (که بازنده اصلی مشروطیت بودند) شکل گرفت. برآمد مهم این جنبش مقطع 20 تا 32 بود، وقتی که این جنبش در دوشاخه اصلی راست و چپ آن (جبهه ملی و حزب توده) در راس یک جنبش وسیع اعتراضی قرار گرفت. در آن مقطع این جنبش خصلت رفرمیستی و خواسته هایی در جهت الغاء مناسبات ماقبل سرمایه داری داشت ولی با وجود قدرت و نفوذ زیاد از آنجا که بیشتر مساله اش کنار آمدن با شاه بود، نتوانست کار قدرت را یکسره کند و سرانجام در مقابل کودتای نظامی و آمریکایی مرداد 32 شکست خورد. در آن مقطع جریانات سکولار و رفرمیست در این جنبش دست بالا داشتند. بعدها در جریان رفرم های دهه 40 شاه این جنبش همان جنبه های رفرمیستی و مترقی را نیز از دست داد. جنبه های ارتجاعی و ضد مدرنیستی (ضد غربگرایی) شرقی و اسلامی آن تقویت شد. در مقطع 57 این جنبش قطعا سنت دارترین و سازمانیافته ترین جنبش اجتماعی و اپوزیسیون در ایران بود که طیف وسیعی از نیروها از چپ و راست را در بر میگرفت. از جریان فدایی (که جریان اصلی چپ بود) و کل جریان روشنفکری تا جریانی همچون مجاهدین خلق (که نیروی وسیعی را حول خود گرد آورد) و دیگر نیروهای اسلامی تا بقایای جبهه ملی و نهضت آزادی و غیره، که همگی عملا زیر علم خمینی یعنی راست ترین گرایش آن جنبش متحد شدند.
سوم، سوسیالیسم کارگری و کل جریان آزادیخواهی و برابری طلبی و مدرنیستی که نیروی اصلی آن طبقه کارگر جوانی بود که اساسا بعد از رفرم های دهه 40 و استقرار کامل سرمایه داری شکل گرفته بود. این جنبش علیرغم جمعیت وسیع و قدرت اجتماعی گسترده، نه سابقه جدی و پیوسته ای در تاریخ معاصر ایران داشت و نه در مقطع 57 نماینده سیاسی متشکلی داشت. انقلاب 57 در واقع عرصه پا به میدان گذاشتن، بیداری، پالایش و خودآگاه شدن و قدرت گرفتن این جنبش سوم بمثابه یک نیروی اجتماعی بود.
از بین این سه جنبش تکلیف جنبش اول و سوم روشن تر است. اولی ضد انقلاب در قدرت را تشکیل میداد، نماینده متعارف و جا افتاده بورژوازی بود و انقلاب طبعا در وحله اول علیه حاکمیت و قدرت دولتی آن بود. سومی نیز نیروی اصلی و سازش ناپذیر انقلاب را تشکیل میداد. ولو آنکه از رهبری و حزب سیاسی خاص خود محروم بود، اما باعمل اجتماعی خود دائما انقلاب را به پیش سوق میداد. اما در مورد جنبش دوم موضوع اینقدر سر راست نیست. جناح راست جنبش دوم هیچ جنبه انقلابی نداشت، حتی ارتجاعی هم بود و جناح چپ آن هم با وجود برخی جنبه های رادیکال و رفرمیستی ، افق روشنی نداشت. نهایتا در همان اتوپی ارتجاعی جناح راست جنبش خویش (یعنی یک سرمایه داری خودی و مستقل!) شریک بود. در واقع جنبش دوم یک مجموعه اجتماعی متناقض و زوال یابنده بود که با پیشرقت سرمایه داری در ایران جایگاهی در آینده نداشت. انقلاب 57 میدانی برای ایفای نقش در برابر این جنبش اساسا ارتجاعی گشود. ناتوانی دولت شاه در مقابل انقلاب و نیاز بورژوازی به سرکوب انقلاب و در عین حال ناروشنی و ناآمادگی طبقه کارگر برای به پیروزی رساندن انقلاب، به جنبش دوم امکان داد تا هم به نام انقلاب و هم در واقع بعنوان ضد انقلاب ظاهر شود. یعنی انقلاب را به نام انقلاب سرکوب کند.
انقلاب و ضد انقلاب 57
به این ترتیب، انقلاب 57 با دو ضد انقلاب روبرو بود. یکی متعارف، یکی نامتعارف. یکی در دولت، دیگری در اپوزیسیون. یکی مستقیما و از بیرون در برابر انقلاب بود، دیگری از درون صف انقلاب علیه آن بود. یکی با شاه و دستگاه دولتی و ساواک و پلیس و ارتش و ژنرال هایش مقابل انقلاب ایستاده بود. دیگری با تحریف شعارها و خواسته های انقلاب، با کور کردن افق آن، با نیرو گرفتن از خود انقلاب، بصورت جنبشی و یا اگر مایل باشید بصورت "انقلابی" علیه انقلاب بود. این هردو ضد انقلاب یک محتوای طبقاتی واحد داشتند. هردو از انقلاب بورژوایی مشروطه ریشه گرفته بودند و حالا دوباره در اوضاعی دیگر (جهانی و داخلی) بهم دیگر میرسیدند و در مقابل دشمنی مشترک، در مقابل طبقه جدیدی که سر برمی آورد در عمل متحد میشدند. هردو ضد انقلاب بورژوایی بودند. هردو در برابر انقلابی که بطور عینی مالکیت سرمایه دارانه را زیر سوال برده بود، به تکاپو افتاده بودند. پشت سر هر دو این ضد انقلاب، بورژوازی جهانی یعنی غرب و مشخصا آمریکا ایستاده بود. (ایران در دنیای قبل از جنگ سرد جزو "جهان آزاد" غرب و منطقه تحت سلطه آمریکا محسوب میشد.) اولی را غرب با دست و نقشه خود ساخته بود، دومی را انقلاب 57 به غرب و بورژوازی جهانی تحمیل کرد. گرچه رژیم مطلوب و متعارف نبود. اما چاره دیگری نداشتند. مجبور بودند در برابر خطر انقلاب "جام زهر" را بنوشند!
انقلاب اساسا با تحرک و نیروی اجتماعی جنبش سوم شروع شد. (اعتصابات کارگری سال 55 و بعد جنبش "خارج از محدوده" یا اعتراض پرولتاریایی که از ده کنده شده بود ولی هنوز حتی از بدیهی ترین امکانات زندگی شهری برخوردار نبود.) نه فقط شروع کننده بلکه ادامه دهنده انقلاب و صف شکست ناپذیر و محرک "به جلو سوق دادن انقلاب" نیز همین نیرو یا جنبش سوم بود. برای مثال وقتی ضد انقلاب در قدرت، حکومت شاه، دست به حکومت نظامی زد و در 17 شهریور صف تظاهر کنندگان را در میدان ژاله به گلوله بست، این اعتصابات سراسری کارگری بود که انقلاب را با قدرت ادامه داد و کمر حکومت را شکست. اعتصاب کارگران صنعت نفت در واقع حتی دستگاه نظامی و سرکوب رژیم را از کار می انداخت. (و جالب است که بازرگان و رفسنجانی از سوی خمینی اما با هلی کوپترهای شاه به آبادان رفتند تا اعتصاب را مهار کنند!) (2)
تا وقتی ضد انقلاب اول به این توهم داشت که میتواند با ایستادگی و سرکوب انقلاب را مهار کند، این جنبش سوم بود که نشو و نما میکرد و فضا دمبدم انقلابی تر و چپ تر میشد. در این دوره هنوز امکان این بود که چپ در انقلاب 57 دست بالا بگیرد. "کارگر نفت ما رهبر سرسخت ما" شعار توده ای تظاهرات ها بود و بعضا اینجا و آنجا شعار "آزادی، برادری، حکومت کارگری" مطرح میشد. اما رهبری این چپ در دوره انقلاب 57 عملا به دست جناح چپ جنبش ملی اسلامی (جنبش دوم) یعنی نیروهایی چون فداییان خلق و چپ روشنفکری ایران می افتاد و این چپ همچنانکه اشاره شد هیچ افقی برای پیروزی نداشت. اما حتی دست بالا گرفتن همین چپ نیز برای بورژوازی خطرناک بود و به انقلاب واقعی 57 و به همان جنبش سوم اجازه نشو و نما میداد. بعلاوه فراموش نکنیم که آنوقت دوره جنگ سرد و رقابت دوقطب سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم با سرمایه داری بازار آزاد غرب بود. این چپ سنتا تمایلات پروسویت داشت و حتی اگر قادر به مسخ و مهار انقلاب میشد، معلوم بود که ایران بعنوان منطقه تحت سلطه آمریکا باقی نمی ماند. لذا نمی توانست مورد اتکاء باشد و بورژوازی غرب و مشخصا آمریکا با جدیت در جستجوی نیرویی برای سرکوب و مهار انقلاب بود که پروسویت نباشد و تنها شانس همانا جناح راست جنبش ملی اسلامی بود.
البته غرب و بورژوازی قبلا کوشیده بود نیروهای دیگر، مثلا نمایندگان مجلس شاه و چهره های کمی دورتر حکومت شاه نظیر شریف امامی را امتحان کند. ضد انقلاب در قدرت کوشید با برخی امتیازات و وعده ها (نظیر افزایش دستمزدها) انقلاب را از نقس بیاندازد. وقتی اینها اثری نبخشید غرب کوشید که عناصر نسبتا پروغرب و سکولار جنبش ملی اسلامی نظیر سران جبهه ملی را بیازماید. ولی کار اینها نیز نگرفت چون خواهان سرنگونی حکومت شاه نبودند، بلکه خواهان این بودند که شاه باشد ولی حکومت نکند. همه این تلاشها را انقلاب همچون پر کاهی از سر راه به کنار میزد. وقتی حکومت نظامی نیز همچنانکه اشاره شد افاقه نکرد، غرب به این نتیجه رسید که برای مهار انقلاب 57 قدرت را از بالا به ائتلاف بازرگان – خمینی تحویل دهد.
خمینی به دلیل اینکه شعار اصلی و صلبی انقلاب 57 یعنی "مرگ بر شاه" را دست گرفته بود (بر خلاف دوره 42 که از در نصیحت شاه وارد میشد) این شانس را داشت که انقلاب را به نام انقلاب مهار زند. چرا که بر خلاف شخصیت های پیش گفته ربطی با دولت شاه نداشت و خواهان رفتن شاه بود. لذا از مدتی پیش گرد و خاک حجره های نجف را از سر و رویش تکانده بودند و در پاریس زیر درخت سیب نشانده بوندنش و به کمک بی بی سی و صدای آمریکا و میدیای غرب به "رهبر روحانی انقلاب" تبدیلش کرده بودند. چنین بود که بنا به نقشه و توصیه غرب شاه "صدای انقلاب را شنید" و کشور را ترک کرد، و در عوض ژنرال هویزر به تهران فرستاده شد تا ترتیب "برادری" ارتش با دار و دسته خمینی - بازرگان داده شود. در پی این توافقات بود که خمینی با هواپیما از پاریس به تهران آمد تا قدرت را تحویل بگیرد و ختم انقلاب را اعلام کند.
پیروزی و شکست انقلاب
این اوج اتئلاف دو ضد انقلاب برای مهار انقلاب 57 بود. ضد انقلاب اول صحنه را خالی میکرد، شعار مرگ بر شاه متحقق میشد و انقلاب آرام میگرفت و فضایی بوجود می آمد تا ضد انقلاب دوم دستگاه دولتی و ارتش ضد انقلاب اول را تحویل بگیرد و قدرت را بدست آورد و همه چیز به خیر و خوشی تمام شود. بدین ترتیت به نام انقلاب قدرت بطور مسالمت آمیز و بصورت "مخملی" از یک جناح بورژوازی به جناح دیگر آن انتقال می یافت. (در واقع نوع انقلابات مخملی که بعدا در جریان فروپاشی شوروی از سوی بورژوازی بکار گرفته شد، قبلا در جریان انقلاب 57 امتحان شده بود.) اما انقلاب 57 بسیار قوی تر و سرکش تر از این حرفها بود. علیرغم اینکه خمینی فریاد میزد ارتش برادر ما است و ایادی اش میگفتند "امام فرمان قیام نداده است"، قیام بهمن بطور خودجوش در گرفت و بسرعت سراسر کشور را در برگرفت. در مدت کوتاهی تمام دستگاه دولتی شاه از ارتش تا ساواک و پلیس همه درهم خرد شد. مردم به پادگانها و مراکز دولتی هجوم بردند و مسلح شدند. اینجا بود که انقلاب از هردو ضد انقلاب و ائتلاف آنها انتقام میگرفت. همه نقشه ها و توافقات قبلی نقش بر آب شد. انقلاب حکم خود یعنی سرگونی حکومت شاه را چنانکه خود میخواست یعنی تمام و کمال و با قدرت خیره کننده ای به اجرا درآورد.
این در واقع به معنی این نیز بود که انقلاب تازه شروع شده است. انقلاب یک ضد انقلاب را به تمامی از صحنه بیرون کرده بود و به این اعتبار احساس پیروزی میکرد. جنبش سوم که بالاتر صحبت اش رفت ، چه در عمل اجتماعی (شوراهای کارگری، تظاهرات زنان، بیکاران، شورای شهر سنندج و غیره) و چه از لحاظ نظری و حزبی (رادیکال شدن چپ موجود ، ظهور جریانات خط 3 در نقد سنت فدایی، و عروج و رشد سریع مارکسیسم انقلابی) بسرعت شروع به خودآگاه شدن و صف آرایی در برابر ضد انقلاب دوم کرد. حال دیگر یک محور مبارزه طبقاتی در ایران بصورت جدال انقلاب با ضد انقلاب دوم (که بسرعت و در مقابل انقلاب 57 شکل و شمایلی غلیظ تر اسلامی به خود میگرفت) جریان داشت. حالا ضد انقلاب دوم می بایست تمام قول و قرار های قبل از قیام با آن یکی ضد انقلاب را در آشغالدانی بیندازد و در شرایط خلاء قدرت دولتی بورژوازی، با اتکاء به نیروی جنبشی خود با انقلاب مواجهه کند. اینجا بود که ضد انقلاب اسلامی بطور واقعی و در صورت کامل خود زاده شد.
سرکوب انقلاب برای ضد انقلاب دوم ابدا کار آسانی نبود. کشاکش بین انقلاب و ضد انقلاب سه سال طول کشید، روش ها و شعار و ابتکارات ارتجاعی زیادی به خرج داده شد و کشتارهای وحشیانه ای صورت گرفت تا سرانجام ضد انقلاب دوم، "انقلاب اسلامی"، توانست بر انقلاب واقعی 57 پیروز شود. این به دلیل آن بود که اولا انقلاب بسیار قوی و ریشه دار بود و به این راحتی از نقس نمی افتاد، ثانیا خود ضد انقلاب دوم جریانی یکدست نبود و از پیش طرح روشنی نداشت. در مقابل چنین زلزله سیاسی و اجتماعی که با آن مواجه شده بود، مجبور بود قدم به قدم و با آزمون و خطا راه خود را پیدا کند. و به ناگزیر دمبدم به وحشی ترین و ارتجاعی ترین جناح آن یعنی خمینی و نظریه ولایت فقیه اش تکیه میکرد.
این که در رابطه با انقلاب 57 میگویند "انقلاب بچه های خود را میخورد" تعبیر مبتذل و سطحی دوم خردادی ها از این واقعیت است که ضد انقلاب اسلامی برای سرکوب انقلاب در هر قدم مجبور بود متحدین دیروز خود را نیز از درگاه براند و گاه حتی سینه دیوار بگذارد. از حمله به سفارت آمریکا و علم کردن شیطان بزرگ، تا کنار گذاردن بنی صدر و کشتار مجاهدین و تا کتک زدن مهندس بازرگان در مجلس، از استقبال از جنگ عراق و اینکه "جنگ مائده الهی است" تا حمله به کردستان و انقلاب فرهنگی و سرکوب خونین دانشگاه تا اسید پاشی به صورت زنان و تبدیل کردن حجاب به سمبل اصلی حکومت جدید، از گورهای دسته جمعی خاوران تا بسط و توسعه زندانهای شاه و تاسیس سپاه پاسداران در مقرهای ساواک تا پاکسازی های وسیع در ادارات و مدارس و غیره و غیره، همه کارهایی بود که این ضد انقلاب اسلامی برای مهار و شکست انقلاب 57 به آن دست زد. آنچه که از میدان ژاله و 17 شهریور 57 توسط ضد انقلاب اول شروع شده بود در خرداد سال 60 و با دریایی از خون و ارتجاع و اسلام و زن ستیزی و جهل، توسط ضد انقلاب دوم به سرانجام رسید. انقلاب 57 توانسته بود یک ضد انقلاب را درهم شکند و از میدان بدر کند، ولی در مقابل ضد انقلاب دوم علیرغم نبردی جانانه و قهرمانانه و طولانی زانو زده بود.
کار ناتمام انقلاب 57
اکنون میتوان تصویر بهتری داشت که در میان ابزار و ادواتی که این دو ضد انقلاب برای سرکوب انقلاب 57 داشتند ، چرا می بایست دائما انقلاب را تحریف میکردند، آنرا به گذشته نسبت میدادند و کثیف ترین ارتجاع اسلامی را به نام انقلاب جا میزد. مطابق همان ائتلاف اولیه دو ضد انقلاب ، هم اکنون نیز از سلطنت طلب گرفته تا خمینی چی دو آتیشه تا جبهه ملی چی و دوم خردادی و توده ای همگی انقلاب 57 را بنام همان انقلاب اسلامی و خمینی یعنی به نام ضد انقلاب دوم جا میزنند. تعجبی ندارد که کل بورژوازی در جهان (از آکادمی و میدیا گرفته تا سوسیالیسم بورژوایی و چپ های هپروتی ضد امپریالیست در غرب) با کمال میل انقلاب 57 را بعنوان انقلاب اسلامی معرفی کند و برای آن انقلاب تاریخ و شناسنامه ای باسمه ای و کاذب بسازند. آنچه که جای سوال و تعجب دارد این است که چرا در این کار اینقدر اصرار دارند؟ دلیل فعالیت 24 ساعته کارگاه دروغ و تاریخ سازی علیه انقلاب 57 بعد از اینهمه سال در چیست؟
جواب را نباید در اوضاع 57 جستجو کرد. جواب در اوضاع بعد از 57، در اوضاع امروز است. علیرغم اینکه دو ضد انقلاب بورژوایی با چنان کشت و کشتار و تلاش فوق العاده ای توانستند انقلاب 57 را متوقف کنند، اما هرگز نتوانسند وضع را به صورت سابق برگردانند. جمهوری اسلامی هیچگاه احساس آرامش و ثبات به معنی واقعی کلمه نکرد. همواره خنجر خونین اسلام را بر کمر داشت و هنوز که هنوز است چنین است. کابوس انقلابی دیگرهر شب بیش از شب قبل خواب را بر چشم آنان حرام میکند. و این فقط حکایت جمهوری اسلامی نیست. حکایت کل بورژوازی و همه نمایندگان ریز و درشت او در ایران است. تحریف انقلاب 57 کاملا معنی دارد و از اهمیت فوری سیاسی برخوردار است. چرا که کار ضد انقلاب با انقلاب 57 هنوز تمام نیست. چرا که کار انقلاب هنوز تمام نیست!
تا آنجا که به انقلاب واقعی 57 بر میگشت، تمام ماجرای 57 و سرکوب انقلاب توسط دو ضد انقلاب تازه فاز اول مارش یک انقلاب زیر و رو کننده بود. انقلاب 57 شکست خورد، اما جنبش عظیمی که محرکه و نیروی اصلی آن انقلاب بود تازه قد بلند کرد، خود آگاه شد و علیرغم دنیایی از خون و جهل که علیه آن راه افتاد متحزب شد. و البته در شرایط نوین و در اوضاع جهانی و داخلی متفاوتی. اینجاست که باید به جایگاه انقلاب 57 در تاریخ مبارزه طبقاتی جامعه معاصر و جدال سوسیالیسم کارگری و آزادیخواهی و برابری طلبی علیه بردگی مزدی بپردازیم. در ادامه این بحث باید نشان دهیم چطور ریشه های واقعی انقلاب 57 با نگاه از یک پرسپکتیو تاریخی – جهانی به انقلابات 50- 1848 در اروپا و عروج کمونیسم کارگری مارکس، به اولین تلاش کارگران برای قدرت گیری در کمون پاریس و به انقلاب اکتبر برمیگردد. انقلاب 57 و عروج سوسیالیسم کارگری و آزادیخواهی و برابری طلبی از دل آن ابدا یک موضوع ایرانی نیست. ادامه این تاریخ و یک ضرورت ریشه دار تاریخ معاصر بشر است.
18 فوریه 2008
-------------------------
زیرنویس ها:
1) برای توضیح بیشتر در مورد این جنبش ها به مقاله "سه جنبش" از منصور حکمت رجوع کنید.
2) "کارگران مبارز صنعت نفت، رفقا،
حتى اگر حرکت اخير شما فورا مبشر انقلاب عليه رژيم کثيف اسلامى نباشد، شک نيست که اين کارگرانند که شيپور انقلاب را در آينده اى نه چندان دور بصدا در خواهند آورد. شرط پيروزى اينست که اينبار طبقه کارگر در راس اين جنبش بماند. آغاز شکست انقلاب ٥٧ آنجا بود که مهدى بازرگان و گله اى از ديگر عوامل ارتجاع اسلامى، به خرج رژيم سلطنت و با هليکوپتر ارتش براى خواباندن اعتصاب و بيعت گرفتن با خمينى سراغ شما آمدند. اگر تجربه خونبار رژيم اسلامى يک درس داشته باشد، اينست که کارگر بايد در صحنه سياسى با حزب و افق و برنامه مستقل خود ظاهر شود. اين اساسى ترين فراخوان ما به شما است."
منصور حکمت، "این تازه شروع کار ما است"، پیام دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری به کارگران صنعت نفت به مناسبت اعتصاب سال 1375
انقلاب 57 را در تاریخ جامعه مدرن بشری کجا جای میدهید؟ جواب به این سوال بستگی دارد که چطور به آن انقلاب نگاه کنید. اگر به تعابیر رایج و دروغین که بر سر این انقلاب خراب کردند و میکنند ( و در مقدمه این بحث به آن اشاره کردیم. به ج.ک 336 رجوع کنید.) ذره ای باور داشته باشید، در تعیین جایگاه انقلاب 57 باید به رمل و اسطرلاب پناه ببرید. تقریبا غیر قابل توضیح است. یک انقلاب عظیم و اساسا کارگری را چه طور میشود در کیسه اسلام و خمینی و اوباش قاتل آن انقلاب ریخت و نسبت به واقعیت صداقت داشت؟
اما حتی "بهترین" مورخین معاصر هم انگار از این جادوگری اواخر قرن بیست و اوائل قرن بیست و یک، این دوره ای که حتی اذهان معقولتر آکادمی نیز ته رنگی از پست مدرنیسم دارد، ایمن نبوده اند. اجازه بدهید یک مثال بزنیم.
انقلاب اجتماعی تحت نام خدا
اریک هابسبام تاریخ نگار مشهور به "مارکسیست" که از معتبرترین مورخین معاصر دنیا است، کتابی در مورد تاریخ قرن بیستم دارد ("عصر اکستریم ها، تاریخ جهان 91- 1914" چاپ 1996 ) و چند صفحه ای هم به انقلاب 57 پرداخته است. امیدوارم فرصتی باشد تا دستکم این چند صفحه را چاپ کنیم و به آن بپردازیم. برخی اظهارات او، از جمله در مورد اینکه دادن حقوق برابر به زنان در یک کشور اسلامی مشکل آفرین شد و یا اینکه مکررا از خمینی به عنوان "رهبر انقلاب ایران" و یا "رهبر ایران انقلابی" نام میبرد و غیره، عینا تکرار همان اباطیلی است که جاهای دیگر هم به کرات شنیده ایم. با اینهمه او شاید جزو منصف ترین و تیزبین ترین های هم رشته ای خود باشد و اینجا نمی خواهیم در مورد او قضاوت یکجانبه ای ارائه دهم. ولی در حد این یادداشت ها اشاره به زیر نویس یک عکس از انقلاب 57 که در کتابش چاپ کرده میتواند بهانه خوبی برای ادامه بحث ما باشد. زیر آن عکس نوشته:
"انقلاب اجتماعی تحت نام خدا: ایران 1979، اولین برآمد مهم اجتماعی در قرن بیستم که سنت های 1789 و 1917 را واپس زد."
یکی دو نکته مهم اینجا هست:
انقلاب اجتماعی تحت نام خدا؟ یعنی چی؟ هابسبام مشاهده جالبی دارد، انقلاب 57 را "انقلاب اجتماعی" مینامد. که در این حد صحیح است. اما "انقلاب اجتماعی تحت نام خدا" دیگر چه صیعه ای است؟ اینجاست که در توضیح پدیده اجتماعی و قرن بیستمی چون انقلاب 57 (و بقول خود هابسبام "یکی از مهمترین انقلابات قرن بیست") باید به جادو پناه برد. اگر شما هم این دروغ بزرگ که قصاب انقلاب 57 بعنوان رهبر آن جلوه داده شد را پذیرفته باشید چاره ای ندارید که آنرا انقلاب اجتماعی تحت نام الله بنامید. اما حقیقت امر همانطور که در بخش های قبلی اشاره کردیم این است که آنچه "تحت نام خدا" بود در واقع ضد انقلاب بورژوایی بود که در شرایط سقوط محتوم ضد انقلاب حاکم از یکسو و فقدان رهبری سیاسی توسط طبقه انقلابی در 57 از سوی دیگر، توانست به نام انقلاب قد علم کند و انقلاب را قدم به قدم مهار و سرکوب کند. همانطور که گفتیم انقلاب 57 در برابر خود دو ضد انقلاب شکل داد. انقلاب توانست بر یکی یعنی ضد انقلاب متعارف و رسمی (حکومت شاه) پیروز شود، اما در مقابل ضد انقلاب نا متعارف و اپوزیسیونی مقهور شد و سرانجام در خون خفه شد. بنا بر این اگر بخواهیم از هاله راز و رمز بیرون بیاییم و به توصیف هابسبام از انقلاب 57 تعبیر واقعی و قابل قهم بدهیم باید بگوییم: "انقلاب اجتماعی تحت نام ضد انقلاب اسلامی"! و تازه این یعنی اینکه لقمه را دور سرمان بچرخانیم. صحیح ترش این است که بگوییم: انقلاب اجتماعی ای که تحت نام خدا متوقف و درهم شکسته شد!
این تعبیر بسیار واقعی تر است. اولا خود انقلاب 57 و شکست آن را بدرجاتی توضیح میدهد و ثانیا با وقایع بعدی هم کاملا انطباق دارد. منظور از وقایع بعدی این است که چطور ضد انقلاب اسلامی برآمده از سرکوب انقلاب 57 بعنوان جنبش وسیع اسلام سیاسی نقش فعالی در جهان نامتعین بعدی یا دوره نظم نوین (بقول خود هابسبام "دهه های بحرانی") برعهده گرفت. (البته ناگفته نماند که هابسبام این کتاب را 1996 نوشته، یعنی فقط 5 سال بعد از سقوط شوروی. شاید در پرتو وقایع بعدی و عروج اسلام سیاسی توانسته درک صحیح تری از وقایع و احتمالا نظرات دیگری پیدا کند که من اطلاع ندارم.)
نکته دوم، و قابل توجه تر در تعبیر هابسبام این است که انقلاب 57 را با دو انقلاب کبیر تاریخ، انقلاب فرانسه و اکتبر، مقایسه میکند. و می گوید که انقلاب 57 سنت های هردو این انقلابات را واپس زد. باز اینجا هم بخش اول مشاهده او یعنی مقایسه با آن دو انقلاب به نظر من موضوعیت دارد. ولی تعبیر "واپس زدن سنت 1789 و 1917" درست نیست. اینجا باز آنچه او را سردرگم میکند همانا پذیرفتن ضد انقلاب به جای انقلاب است. باز اگر بخواهیم عبارت هابسبام را "تصحیح" کنیم باید گفت انقلاب 57 (و نه ضد انقلاب 57 یا همان "انقلاب اسلامی") در واقع ادامه آن دو انقلاب کبیر و بویژه انقلاب اکتبر است. ادامه تاریخی ، نه تکرار ساده آن سنت ها بلکه به معنی فراتر رفتن از آنها. و آنچه که آن سنت ها را واپس میزد تلاش ضد انقلاب اسلامی برای سرکوب انقلاب بود.
ولی آیا چنین تعبیری حتی برای انقلاب واقعی 57 درست است؟ آیا انقلاب 57 (و نه ضد انقلاب آن) ادامه انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب کبیر اکتبر است؟ آیا این دیگر کمی گزافه گویی نیست؟ آیا چون ما از فعالین آن انقلاب بودیم حالا در بالا بردن مقام یک انقلاب شکست خورده (که شاید از لحاظ عاطفی قابل فهم باشد) دچار خیالبافی ها و رجز خوانیهای نوستالژیک نشده ایم؟
از شما چه پنهان بارها و بارها این سوال را جلوی خودم گذاشتم و هربار مصمم تر از قبل به این نتیجه رسیدم که انقلاب واقعی 57 یعنی همان انقلاب کارگری که با آنهمه جلادی و ریاکاری و اتحاد مقدس دنیای کهن، از ژنرال هویزر تا شاه و بازرگان و خمینی و حجاریان ها شکست اش دادند، واقعا دارای چنین جایگاه تاریخی هست. همچنانکه در طول این نوشته مکرر اشاره شد، دقیقا به دلیل همان جایگاه تاریخی و اهمیت سیاسی که آن انقلاب داشت و دارد، چنین هیستریک کوبیدندنش و هنوز هم میکوبند و تحریفش میکنند. لذا پرداختن به این موضوع بهیچ وجه از سر شیفتگی به گذشته ای خیالی نیست. بلکه برعکس به دلیل فشار واقعیت امروز و البته عشق و امید به آینده ای است که باید بسازیم.
انقلاب 57 بطور عینی روندی را شروع کرد، یا صحیح تر تسریع بخشید، که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم با قدرت در کار است و به پیش میرود. ما خود هم ثمرات و هم در عین حال سازندگان این روند بودیم. "شکست نخوردگان" آن بودیم، مستقل از اینکه در هر مقطع تا چه حد بر آنچه که میگذشت وقوف همه جانبه ای داشتیم. و اکنون برای جلوتر بردنش نیاز داریم که ارزیابی عینی و مادی از کل این ماجرا داشته باشیم و یک بار دیگر به خودمان و به جنبش مان و جایگاه مان نگاهی بیندازیم. اگر بخواهم خیلی مشخص بگویم، این تلاش برای رفع اتهام از انقلاب 57 و نشان دادن محتوای واقعی و طبقاتی آن بویژه بعد از بحث های اخیری که در حزب در باره انقلاب آتی در ایران داشتیم (مشخصا بحث هایی که حمید تقوایی در باره انقلاب سوسیالیستی در پلنوم 29 طرح کرده است) بیش از پیش ضروری شد...
از بحث دور نیفتیم، اینها هنوز هیچکدام جواب سوال فوق نیست. آیا واقعا میتوان گفت که انقلاب 57 تلاشی برای ادامه و فراتر رفتن از انقلابات کبیر پیشین بود؟ بنظر من قطعا اینطور است. اجازه بدهید خیلی فشرده در این مورد صحبت کنیم.
مبارزه طبقاتی، نگاهی کوتاه
انقلاب فرانسه شروع تاریخ مدرن، آغاز عصر سرمایه داری است. در آنجا سرمایه داری جنبه انقلابی دارد و آزادی سیاسی و آرمان برابری حقوقی بشر را مطرح میکند. علیه فئودالیسم و عقب ماندگی روستایی و حاکمیت مذهب و کلیسا و جهل ناشی از زندگی به شیوه چندین هزار سال گذشته است. اما کار انقلاب بورژوایی و استقرار سرمایه داری چندان آسان پیش نمی رود. در فاصله نزدیک به 200 سال مورد نظر ما (از انقلاب کبیر فرانسه تا انقلاب 57) تاریخ جهان به یک معنی عبارت است از جدال سرمایه داری برای استقرار بر کره ارض. سرمایه داری هم با ارتجاع گذشته روبروست و هم با انقلابات و تلاش های طبقه نوینی مواجه است که محصول صنایع جدید و مناسبات اجتماعی و جهانی سرمایه داری است. طبقه ای که برده مزد است و دائما در مبارزه و تلاش و گاه انقلاب برای تغییر وضع موجود است. در مقابل همین طبقه جدید که رهایی بشریت معاصر را نمایندگی میکند سرمایه داری هرگام که به جلو برمیدارد به ارتجاع متمایل میشود و حتی تحقق شعارهای انقلاب کبیر فرانسه به نیروی تعرض و انقلاب طبقه ای که برای رهایی خود باید کل بشریت را رها سازد گره میخورد.
انقلابات 50 – 1848 در اروپا را در نظر بگیرید، این انقلابات هنوز دارد بیشتر علیه دنیای کهن و برای آزادی های سیاسی و رفرم هایی میجنگد که اساسا به بسط سرمایه داری در اروپا منجر میشود. اما نیروی پیگیر این انقلابات را طبقه کارگر نوپا تشکیل میدهد. مارکس در این دوره از "انقلابات قرن نوزدهمی" و "انقلابات پرولتری" نام میبرد. در این انقلابات، بورژوازی، حتی دمکرات ترین هایشان، در برابر پرولتاریای انقلابی با ارتجاع سیاسی سازش میکنند. اما در عوض مانیفست کمونیست، یعنی پرچم طبقه انقلابی جدید در آستانه این انقلابات منتشر میشود. و این ابدا اتفاقی نیست. این طبقه مدتهاست که نقد عملی خود به دنیا را شروع کرده است و کمونیسم او، ولو زمخت و اولیه، شکل گرفته است. انقلابات 48 اروپا مقطع خودآگاه شدن این جنبش در مقیاسی تاریخی و عروج پرچم جهانی اش با مانیفست کمونیست و شعار "کارگران جهان متحد شوید" است. کمون پاریس در اواخر قرن نوزده در ادامه همین جنبش است. اولین تلاش این طبقه برای ارائه راه حل عملی مستقل خود به دنیا، یعنی حکومتی از نوع جدید، حکومت شورایی یا گرفتن مستقیم اختیار زندگی توسط خود بشریت سازنده زندگی، یا بقول مارکس "شکل سیاسی رهایی اجتماعی" است.
انقلابات 48 ظاهرا به جای نمی رسد و کمون را هم با تیرباران کموناردها به خاک و خون میکشند. این در واقع شکستن اولین تلاشهای سیاسی و جهانی این طبقه جدید است. اما در هرحال، علیرغم سازش با ارتجاع کهن، نتیجه باز رشد و گسترش بورژوازی در اروپا است. و این خود زمینه قدرت گیری بیشتر کارگران است. و در همین دوره علیرغم شکست ها، کارگران و بشریت آزایخواه پیشروی هایی هم میکند. این دوره تلاش برای گرفتن همان حقوق بورژوایی و آزادی های سیاسی است که انقلاب کبیر فرانسه ادعایش را داشت. دوره تلاش کارگران برای گرفتن حق رای عمومی، برسمیت شناختن حقوق زنان و کودکان، اعمال محدودیت قانونی بر استثمار وحشیانه کارگران. این دوره "انترناسیونال اول" و عروج جنبش جهانی 8 ساعت کار، اول مه روز جهانی کارگر و 8 مارس بعنوان روز جهانی زن است. دوره گسترش احزاب توده ای و سوسیال دمکرات نوع قدیم و اتحادیه های کارگری و عروج قدرت میلیونی طبقه کارگر است. اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست باردیگر جنبشی که مانیفست و انقلابات 48 و کمون پاریس آنرا اعلام کرده بود، با قدرتی بیشتر سر بلند میکند.
نقطه اوج این دوره (و در عین حال بنوعی پایان آن) جنگ جهانی اول و عروج انقلاب کارگری اکتبر و لنین است. اینجا باردیگر کمون پاریس و پیام اش، یعنی همان "شکل سیاسی رهایی اجتماعی" با قدرتی شگرف تمام جهان را به لرزه درمی آورد. روسیه یک کشور اساسا دهقانی با یک ارتجاع عهد بوق که بورژوازی با آن سازش و مدارا میکند توسط کارگران به رهبری لنین که توده عظیم دهقانان زحمتکش را به دنبال خود کشانده فتح میشود. انقلاب کارگری، انقلاب نوع کمون، نه فقط قدرت سیاسی را فتح میکند بلکه موفق میشود تا چند سال هم آنرا نگه دارد. با وجود آنکه بعدا انقلاب موفق نمی شود از "شکل سیاسی" به شکل اقتصادی رهایی اجتماعی، یعنی ساختمان سوسیالیسم عبور کند، با اینهمه مسیر تاریخ معاصر را تغییر میدهد. هرچه نباشد انقلاب اکتبر به یک دوره تاریخی در اروپای بعد از انقلاب کبیر فرانسه پایان میدهد. سقوط ارتجاع در روسیه سقوط ارتجاع در کل اروپا است. و جهان (مشخصا اروپا و آمریکای شمالی) دیگر بطور آشکار به صحنه رویارویی دو طبقه اصلی معاصر یعنی بورژوازی و پرولتاریا تبدیل میشود. انقلاب اکتبر همچنین آرمانهای طبقه کارگر، دولت شورایی و سوسیالیسم را وسیعا در جهان مطرح میکند. بعلاوه تثبیت اهم دستاوردهای عملی بشر در تاریخ معاصر، از آزادی های سیاسی و مدنی گرفته تا حق رای و بهبود موقعیت زن، تا بیمه بیکاری و 40 ساعت کار و نظیر این، بیش از هر انقلاب دیگری مدیون انقلاب اکتبر است.
بورژوازی موفق میشود انقلاب اکتبر را پس از ده سال سرانجام شکست دهد و "رشد سریع صنعت" و سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم را برقرار کند. این نوع سرمایه داری که زیر فشار تهدید انقلابات کارگری به بورژوازی تحمیل میشود، اما در عین حال الگوی رشد و گسترش سریع تر سرمایه داری را لااقل برای مقطعی ارائه میدهد. این نوع سرمایه داری که به درجه ای رفرم تن میدهد به جای سرمایه داری وحشی و استثمار بی در و پیکر قرن نوزدهمی می نشیند. جنگ جهانی دوم، عروج فاشیسم و بعد شکست آن اساسا به کمک شوروی و ارتش سرخ، همین دوره بعد از شکست انقلاب اکتبر را تثبیت و تقویت میکند. دوره ای که طبقه کارگر و آرمانهایش از صحنه مستقیم سیاست حذف میشود و به جای آن سوسیالیزم بورژوایی که ملغمه ای از رفرمیسم و ناسیونالیسم و بعضا دمکراسی است می نشیند. دوره ای که جهان سرمایه داری فارغ از حضور مستقیم و انقلابی طبقه کارگر به دو اردوگاه رقیب به اصطلاح "سوسیالیسم" و "جهان آزاد" تقسیم میشود. دوره ای که سرمایه داری تقریبا تمام جهان و نه فقط اروپا و آمریکای شمالی را از طریق "صدور سرمایه" ، انقلابات رهایی بخش جهان سوم و رفرم های امپریالیستی در می نوردد. دوره ای که "دولت رفاه" غرب و "سوسیالیسم" شرق در عین حال باید نشان دهند که کدامیک الگوی بهتری برای زندگی بشر هستند. دوره ای که برای اولین بار سرمایه داری نه دغدغه ارتجاع سیاسی نوع قرن نوزدهمی را دارد و نه طبقه کارگر با انقلاب کارگری نوع کمون و اکتبر مستقیما تهدیدش میکند، و تازه "بیانیه جهانی حقوق بشر" که پرچم آن در انقلاب فرانسه بالا رفته بود اعلام میشود و سرمایه داری "دوره طلایی" خود را تجربه میکند. اما همه اینها در نهایت یک نتیجه دارد: گسترش زمینه های عینی پرولتاریا و انقلاب کارگری.
"جنگ سرد" که نام شناخته شده این دوره است، ظاهرا جنگ سرد دو قطب سیاسی و اقتصادی متفاوت و دشمن همدیگر است. اما در اساس چیزی جز جنگ سرد سرمایه داران و قطب های مختلف سرمایه داری برای تصاحب منابع طبیعی جهان و تامین نیروی کار ارزان، یعنی جنگ همه آنها علیه پرولتاریا نیست. این جنگ به ناگزیر و مطابق قوانین پایه ای کارکرد نظام سرمایه داری سرانجام بر سر نکته اساسی گره میخورد. یعنی همانا بالا بردن بار آوری کار، افزایش نرخ استثمار نسبی. و این جنگ بر سر باآوری کار به لطف انقلابات عظیم تکنولوژیک در پایان "دوره طلایی" (سالهای بعد از جنگ دوم تا اواسط دهه 70 قرن بیست میلادی) و بعد از آن، به پیروزی سرمایه داری بازار آزاد و شکست و سقوط سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم می انجامد. و این درست مقطعی است که انقلاب 57 نیز رخ میدهد.
انقلاب 57 و سوسیالیسم کارگری
اگر بخواهیم این اشاره فشرده به تاریخ مبارزه طبقاتی جامعه معاصر را بازهم خلاصه کنیم باید بگویم قرن هژدهم، قرن عروج بورژوازی و آرمان آزادی و برابری خاص اوست. قرن نوزده قرن عروج و پیشروی سوسیالیسم کارگری با مانیفست و کمون و نقطه اوج آن انقلاب اکتبر است، که به شکست سوسیالیسم کارگری و در عوض استقرار و تثبیت کامل سرمایه داری در قبال نظامات ماقبل منجر میشود. و قرن بیستم، بر متن شکست تاریخی سوسیالیسم کارگری، قرن پیروزی و شکوفایی سرمایه داری رفرم شده در سراسر جهان چه در شکل "سوسیالیسم" و "دمکراسی خلقی" آن و چه در شکل "دولت رفاه" و "دمکراسی غربی" آنست. انقلاب 57 همانطور که قبلا هم اشاراتی داشتیم در پایان این دوره اخیر، در واقع متاثر از آن شکل میگیرد و در عین حال مبشر شروع یک دوره جدید در تاریخ بشر است. دوره ای که پیشروی شگرف سرمایه داری و استقرار جهانی آن موجد آنست. دوره ای که اکثریت عظیم مردم جهان به پرولترهای همسرنوشت تبدیل شده اند و سرمایه جهانی بروشنی به همه کس نشان میدهد که تولید باید اجتماعی و جهانی باشد و خصلت تملک خصوصی و سرمایه دارانه آن زندگی را بر بشر سیاه کرده است. دوره ای که بورژوازی در یک خلاء ایدئولوژیک و بهم خوردن تعادل ناشی از سقوط شوروی و پایان دوره جنگ سرد، کاملا عقبگرد کرده است و دست به انبان ارتجاع ماقبل قرن نوزده و هژدهمی کرده است. دوره ای که ترور و کشتار و جنگ و زیر پا گذاردن همه آرمانهای بشریت مدرن از قرن هژده تا کنون، حتی آرمانهای خود بورژوازی یعنی برابری حقوقی شهروندان ، رسم روزگار شده است. دوره ای که سوسیالیسم بورژوایی شکست خورده است. دوره ای که باید بشریت آزادیخواه سراسر جهان به میدان بیاید و آرمان های تمام انقلابات کبیر گذشته را که هریک بنوعی بر دوش دیگر سوار بوده اند، تمام و کمال متحقق کند. دوره ای که مشخصه آن فقط میتواند بازگشت مجدد سوسیالیسم کارگری و پیروزی آن باشد. دوره ای که باید به عصر سرمایه داری پایان دهد و رهایی اجتماعی را چه از لحاظ سیاسی و چه اقتصادی متحقق کند. دوره ای که باید تاریخ طبقاتی را پایان بخشد.
البته هیچ تضمینی برای اینکه حتما اینطور بشود نیست. ولی اگر تاریخ ما تا اطلاع ثانوی تاریخ مبارزه طبقاتی است، اگر تاریخ عبارت از جدال و کشاکش جنبش های سیاسی و اجتماعی است، پس ما و جنبش ما حق دارد که دوباره سر بلند کند. اگر به این دقت کنیم که این قدرت عظیم سرمایه داری و دولتهایش در واقع قدرت وارونه کارگر و اکثریت عظیم مردم جهان است، آنوقت خیلی بیشتر حق داریم. خیلی باید به خودمان مطمئن باشیم و امید به پیروزی داشته باشیم. البته ممکن است دوباره شکست مان بدهند. اما کشتار کموناردهای پاریس موجب نشد که کارگران پتروگراد مایوس بشوند و انقلاب نکنند. شکست انقلاب اکتبر نیز (تحت نام سوسیالیسم) موجب آن نشد در سال 57 طبقه کارگر و توده های وسیع شهری بار دیگر تلاش نکنند. آری انقلاب 57 ، انقلاب واقعی 57 ادامه تلاشهایی بود که با ظهور جامعه مدرن و طبقه کارگر و آرمان آزادی و برابری مدتها قبل شروع شده بود.
یک لحظه انقلاب 57 را نه با خمینی و ارتجاع اسلامی، که با شوراهای کارگری تداعی کنید، انقلاب 57 را نه با قسط اسلامی و مخمصه نجات مالکیت خصوصی توسط ضد انقلاب، بلکه با زیر سوال رفتن اساس مالکیت بورژوایی نزد کارگران و توده مردم تداعی کنید، انقلاب 57 را نه با کمیته های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران و تکامل بخشیدن ساواک بصورت ساواما، بلکه با قیام بهمن و هجوم به پادگانها و مسلح شدن مردم و بدست گرفتن کنترل شهرها و محلات (از شورای شهر سنندج سرخ و "مسکو سلیمان" گرفته تا "حکومت" های کوچک و خودجوش مردم در اینجا و آنجا) تداعی کنید، یک آن انقلاب 57 را نه با شعار "یا روسری یا توسری" و "حجاب" بلکه با تظاهرات علیه حجاب در اسنفند 57 و هشت مارس تداعی کنید، یک آن انقلاب 57 را نه با "انقلاب فرهنگی" و هجوم اوباش اسلامی به دانشگاه ، بلکه با بی نظیر ترین و آزاد ترین فضای سیاسی که در دانشگاه برقرار بود تداعی کنید، یک آن انقلاب 57 را نه با ضد انقلابیون و مرتجعین و قاتلان یعنی خمینی و بازرگان و طالقانی و بهشتی و رجایی و بنی صدر و خامنه ای و رفسنجانی و حجاریان و سعید امامی ها، که با انقلابیون واقعی با رهبران اعتصاب کارگران نفت، با کسانی مثل جهانگیر قلعه میاندوآب (رهبر بیکاران که ترور شد)، با فواد مصطفی سلطانی ها (رهبر کومله) با رهبران شوراهای واقعی کارگری در سراسر کشور ، با منصور حکمت ها و حمید تقوایی ها و دهها هزار زن و مرد کمونیست و انقلابی دیگر که بسیاری شان در گورهای دسته جمعی خاوران خوابیده اند و بسیاری شان زندان و شکنجه و تبعید شدند تداعی کنید، آری یک آن این کار را بکنید تا آنوقت صدای باریکاد بندی های کارگران آلمان در انقلاب 1848 و به گلوله بستن کموناردهای پاریس و مارش کارگران پتروگراد و همینطور صدای مارکس و لنین را بوضوح بشنوید.
درافزوده های انقلاب 57
انقلاب 57 در ادامه این سنت بود. نه فقط در ادامه آن بود بلکه ناگزیر بود جلوتر هم برود. چرا که در دنیای پیشرفته تر و به مراتب تکامل یافته تری صورت میگرفت. آنها همه بنوعی انقلابات قرن نوزدهمی، انقلابات کارگری در کشورهای اساسا دهقانی بودند و انقلاب 57 یک انقلاب آخر قرن بیست (82- 1979) بود. در جامعه ای با جمعیت اصلی شهر نشین که مناسبات سرمایه داری در آن کاملا مستقر شده بود. آن انقلابات در ابتدای عصر تلگراف و راه آهن صورت میگرفت، انقلاب 57 در پایان عصر تلویزیون و جت و تلفن مایکرویو و آغاز عصر اینترنت و ساتلایت و کامپیوتر رخ میداد. آن انقلابات همه در شرایط تاریخی صورت میگرفت که بورژوازی هنوز جوابی برای دنیا داشت و عملا هم از دل هر انقلاب و شکست کارگران و بشریت آزایخواه معاصر، سرمایه داری گسترش یافته تری عروج کرد. اما انقلاب 57 در آستانه جهانی شدن سرمایه رخ داد وقتی که رشد گسترش جامعه بشری بطور عینی به فراتر رفتن از مناسبات سرمایه داری و لغو بردگی مزدی و ساختن جهانی آزاد و اشتراکی متکی بر حاکمیت خود انسانها گره خورده است. انقلاب 57 بر خلاف انقلابات پیشین بر سر دمکراسی و یا تعبیر دمکراسی نبود. در آستانه عصر پایان دمکراسی صورت میگرفت. ده سال بعد از انقلاب 57 با فروپاشی شوروی و سقوط سوسیالیسم بورژوایی، قطب رقیب آن یعنی دمکراسی غربی نیز پایان یافت. و دوره وحشیگری و عقبگرد نظم نوینی شروع شد. انقلاب 57 دقیقا همین را چون آئینه ای جلوی بشریت گرفت. انقلاب 57 بر سر آزاد کردن دهقانان از قیود فئودالی و یا رفع موانع رشد سرمایه داری، یعنی وجهی از انقلابات قبلی، نبود. انقلاب 57 بطور عینی و تماما علیه سرمایه داری و ارتجاع و استبداد ناشی از آن بود. ولو خام و مبهم ولی انقلابی بر سر سوسیالیزم بود و آزادیخواهی کارگری.
اینکه انقلاب 57 از یک رهبری سیاسی آگاه و متحزب که آن را به پیروزی برساند محروم بود، دلیل نمی شود که ماهیت عینی این انقلاب که ثمره تاریخ معاصر و همه پیشرویهای تاریخی قبلی بود از نظر دور داشته شود. این فقدان رهبری سیاسی آگاه (که در اساس محصول عقب راندن سوسیالیسم کارگری به مثابه یک جریان حزبی و سیاسی بعد از شکست انقلاب اکتبر است) تنها میتواند توضیح دهد که چرا بورژوازی و ائتلاف جنبش های مختلف آن توانستند ضد انقلاب 57 را بعنوان رهبر آن قالب کنند. (قبلا مختصرا به این پرداختیم.) فقط اینرا توضیح میدهد که انقلاب 57 مجبور بود تنها با یک "غریزه" سوسیالیستی راه خود را بجوید و از زیر آوار دهها ساله تحریف آرمانهایش توسط سوسیالیسم بورژوایی و انواع جنبش های عقب مانده بورژوایی سر بلند کند. تمایلات سوسیالیستی انقلاب 57 (هرچند خام و ناروشن) چندان قوی بود که ضد انقلاب اسلامی جز با تحریف و باز تعریف کردن این تمایلات نمی توانست انقلاب را مهار بزند تا سر فرصت آنرا سرکوب کند. ضد انقلاب اسلامی مجبور بود اراجیفی در مورد شورا در لابلای سوره های قرآنش پیدا کند تا شورای واقعی کارگری و سنت کمون و اکتبر را در هم بکوبد. مجبور بود "قسط اسلامی" و "جامعه عدل علی" را از اوراد دوران بربریت قدیم پیدا کند تا بربریت مدرن سرمایه داری که بطور عینی مورد تعرض انقلاب کارگری قرار گرفته بود را نجات دهد. در "انقلاب اجتماعی تحت نام خدا" که بالاتر به نقل از هابس بام اشاره شد، همه دیدند که حتی خود "خدا هم کارگر است"، چرا که دوره نوینی از تلاش طبقه انقلابی برای تغییر جهان را خبر میداد.
این تمایلات سوسیالیستی در عین حال چنان قوی بود که بسرعت کمونیسم مارکس و لنین و شورا و حکومت نوع کمون را به یک جریان قوی حزبی و به جریان اصلی چپ در ایران تبدیل کرد. نه فقط این، بلکه معلوم شد باید یک دوره طولانی از حاکمیت سوسیالیسم بورژوایی را نقد کرد و کل "سوسیالیسم موجود" همه آنچیزی که بورژوازی اعم از "سوسیالیستی" و شرقی، و دمکراتیک و غربی، بعنوان کمونیسم بخورد دنیا داده بودند را افشاء کرد و از سر راه کنار زد. همینطور معلوم شد دفاع جانانه از حتی بدیهی ترین مقدرات جامعه مدرن مثل همان حقوق شهروندی انقلاب کبیر فرانسه و هرگونه عدالتخواهی، بردوش طبقه کارگر و کمونیسم کارگری او می افتد. معلوم شد پرچم آزادی سیاسی بی قید و شرط و لغو مجازات اعدام و حقوق کودک و حق پناهندگی و غیره که زمانی جزو افتخارات خود بورژوازی بود را باید کمونیسم نوین و قرن بیست و یکمی و کارگری که دوباره سر بلند میکرد، به دست گیرد. انقلاب 57 شکست خورد، اما از دل آن سوسیالیسم کارگری و آزادیخواهی و برابری طلبی به مراتب آگاه تر و شامل تر و بطور متحزب شکل گرفت. از دل آن پرچمی برافراشته شد که بعد از مانیفست و انقلاب اکتبر نظیر نداشته است و در واقع مانیفست کمونیست قرن بیست و یک است. منظورم برنامه یک دنیای بهتر نوشته منصور حکمت است. درست است که این برنامه اساسا بر پایه مانیفست و برنامه بلشویک ها و همه پیشروی های بعدی جنبش جهانی طبقه کارگر و بشریت آزادیخواه متکی است، اما اگر سابقه مادی آنرا جستجو کنید می بینید که تکیه گاه اجتماعی بلافصل آن عروج طبقه کارگر و آزادیخواهی و برابری طلبی کارگری در دل انقلاب 57 است. درست است که منصور حکمت کمونیسم مارکس را از مانیفست و ایدئولوژی آلمانی و کاپیتال آموخته بود، اما بدون انقلاب 57 و عروج طبقه کارگر در دل این انقلاب در پایان "دوران طلایی" بورژوازی در قرن بیست، آن شکوفایی مجدد کمونیسم مارکس در کمونیسم کارگری منصور حکمت محلی از اعراب پیدا نمی کرد. بقول حمید تقوایی برنامه یک دنیای بهتر منصور حکمت پرچم انقلاب 57 است، اگر این انقلاب پیروز میشد.
انقلاب 57 نه فقط خبر از یک دوره جدید در ضد انقلاب بورژوایی داد، دوره ای که بعدا در نظم نوین جهانی دیدیم و اکنون بنوعی در آن بسر میبریم، بلکه در عین حال شرایط دوره جدیدی در انقلابیگری کارگری، در ادامه سنت های انقلابات کبیر پیشین را فراهم کرد. انقلاب 57 خبر از انقلابات کارگری نوینی داد که اکنون در مقابله با دنیای بربریت نظم نوینی سرمایه جهانی در دستور بشریت آزادیخواه کل جهان قرار دارد.
به این نکته آخر مجددا برمیگردیم، اما قبل از آن و در ادامه این بحث باید توضیح دهیم که چطور انقلاب 57 علیرغم شکست اش شرایط مادی و ذهنی پیروزی سوسیالیسم در ایران را بیش از پیش مهیا کرد. این دقیقا آنجایی است که میتوان مشخصات و نیروهای انقلاب آتی در ایران، که فقط میتواند سوسیالیستی باشد، را دقیقتر برشمرد. این جایی است که میتوان توضیح داد چرا هم اکنون نسل جوان در ایران جزو روشنترین ها، چپ ترین ها و آزادیخواه ترین و سیاسی ترین ها در جهان است. این جایی است که میتوان توضیح داد و نشان داد که چرا چند سال بعد از آنهمه تبلیغات سنگین در مورد "پایان کمونیسم" میتوان سخنرانی گذاشت و ادعا کرد که کمونیسم در ایران میتواند پیروز شود. این نکته عملی و سیاسی فوق العاده مهمی است که حزب ما بارها از بحث "آیا کمونیسم در ایران پیروز میشود" تا مباحث اخیر حزب ما در مورد انقلاب سوسیالیستی به آن پرداخته است. بحثی که به شرایط به پیروزی رساندن انقلاب آتی در ایران مربوط است. اگر هدف از این سلسه یادداشت ها رفع اتهام از انقلاب 57 بود، بی شک بهترین رفع اتهام از آن انقلاب تلاش برای متعین کردن و تعریف مشخصات و شرایط به پیروزی رساندن انقلاب بعدی در ایران و تحقق تمام و کمال آرمانهایی است که انقلاب واقعی 57 بطور مبهم مطرح کرد و علیرغم له شدن زیر چکمه ضد انقلاب اسلامی و تایید کل بورژوازی دنیا، اکنون با قدرتی خیره کننده تر سر برمی آورد. 24 فوریه 2008
زنان و انقلاب 57، در واقع داستان سرکوب و تحریف آن انقلاب است. شاید هیچ چیز مانند حمله به زنان و همینطور مبارزه برای آزادی زن در انقلاب 57 نتواند جدال انقلاب و ضد انقلاب ، ضعف ها و نقطه قوت های انقلاب، چگونگی درهم شکستن و بخون کشیدن آن انقلاب و در عین حال زمینه ها و خصلت های انقلاب بعدی در ایران را برای شما بازگو کند. کسانی که بنا به هر منفعت (و یا از سر هر نوع جهلی) ضد انقلاب اسلامی را جای انقلاب 57 میگذارند، یک مساله مهم و تعیین کننده را زیر آوار تحریف پنهان میکنند. و آن اینکه انقلاب 57 شروع یک جنبش عظیم و پرقدرت و نوین برای آزادی زن در ایران است. جنبشی که هرگز از پای ننشست، سرسختانه به مقاومت ادامه داد و هر روز بیش از روز قبل قدرت گرفت. جنبشی که اکنون شاید وسیع ترین جنبش اجتماعی ایران باشد و بی تردید نقشی بسیار فعال در مبارزه جامعه علیه جمهوری اسلامی ایفاء میکند. جنبشی که هم اکنون رژیم اسلامی را واقعا بیچاره کرده است، به شدت رادیکال و انقلابی و چپ است و به انقلاب آتی ایران رنگی زنانه میزند.
یک وجه عیان تحریف انقلاب 57 همانا این است که آنرا معادل بازگشت و برقراری حجاب در ایران جلوه بدهیم. حجاب مخوف ترین آلت قتاله ضد انقلاب اسلامی برای سرکوب انقلاب بود و نسبت دادن حجاب به انقلاب 57 مثل این میماند که برپا کردن کوره های آدم سوزی را به قربانیان آن نسبت دهیم. این همان کاری است که ضد انقلاب 57، اعم از سلطنی و اسلامی، به حمایت بورژوازی جهانی و آکادمی و میدیایش به لطایف الحیل انجام دادند و هنوز دارند میدهند. انقلاب واقعی 57 درست خلاف این تصویراست. برای مثال، انقلاب خود را در یکی از پرشورترین و رادیکالترین 8 مارس های تاریخ - درست چند هفته بعد از قیام بهمن و سقوط ضد انقلاب حاکم شاه و در مواجهه با و بر علیه ضد انقلاب اسلامی نوپا - تعریف کرد. جنبش آزادی زن اولین جنبش اجتماعی بود که علنا و با قدرت علیه ضد انقلاب اسلامی که به نام انقلاب قدرت را گرفته بود ایستاد. این که انقلاب از چه ضعف ها و محدودیت هایی رنج میبرد و در نتیجه علیرغم جدالی سخت و نسبتا طولانی شکست خورد مساله ای است که باید به آن پرداخت. اما اولین قدم در توضیح این مساله همانا این است که بساط دروغ ها و تحریف های نفرت انگیزی که حول انقلاب 57 وجود دارد را بهم ریخت. هفته قبل کوشش کردیم تصویری از جایگاه انقلاب 57 در تاریخ مبارزه طبقاتی در جامعه معاصر بدهیم، این هفته باید خلاصه هم که شده به این بپردازیم که چگونه انقلاب 57 نه فقط نقطه عطفی در جنبش رهایی زن در ایران است، که خبر از یک وضعیت جدید در مبارزه برای رهایی زن در جهان میداد.
آن وحشیگری فوق العاده ای که ضد انقلاب اسلامی در رابطه با زنان نشان داد، تنها با اسلام و خمینی و عقب ماندگی های سنتی جامعه ایران قابل توضیح نیست. آنچه که باید توضیح داد این است که دست بردن به سنت و ارتجاع و عقب ماندگی و زخمت ترین اشکال مردسالاری و پدر سالاری بر علیه زنان به چه دلیل میدان پیدا کرد. اینجا باید پاسخ را در سرمایه داری عصر ما جستجو کرد. قبلا گفتیم ضد انقلاب اسلامی 57 تمایل و گرایشات ارتجاعی بورژوازی عصر ما در دوره بعد (سقوط شوروی و پایان جنگ سرد) را از پیش به نمایش میگذاشت. حال باید بگوییم این تمایل ارتجاعی بالاخص خود را در رابطه با زنان نشان میدهد. اتفاقی نیست همزمان با قدرت گرفتن ضد انقلاب اسلامی که رکن وحشیگری اش را حمله به زنان قرار میدهد، در غرب شاهد رشد گرایشات راست و نئوکنسرواتیو و ظهور تاچر و ریگان و حمله به دستاوردهای رفاهی کارگران و در قدم اول زنان هستیم. اتفاقی نیست که همزمان با رژیم حجاب و سنگسار و آپارتاید جنسی و سرکوب وحشیانه زنان در ایران، شاهد دست بالا گرفتن پست مدرنیسم و نسبیت فرهنگی و "حجاب فرهنگ خودشان است" و توجیهاتی از این دست در غرب هستیم. عجیب نیست که نه فقط دول بورژوازی که حتی جریانات به اصطلاح چپ و فمینیست در غرب از یک رژیم آپارتاید جنسی در ایران چندان کک شان نگزید و هنوز هم چندان نمی گزد! (و بعضا همین امروز آپارتاید جنسی و بردگی زنان را به "ضد امپریالیست" و "ضد آمریکایی" بودن جمهوری اسلامی می بخشند و یا حتی حجاب را بعنوان "سمبل مقاومت" و حفظ هویت خودی در مقابل امپریالیسم توجیه میکنند.)
از سوی دیگر، انقلاب 57 رابطه جنبش رهایی زن با انقلابات دوره ما را نشان داد. نشان داد دوره ای شروع شده است که مبارزه برای آزادی زن در عمل با رهایی کل جامعه از قید و بند سیاسی و اقتصادی سرمایه داری، یعنی با انقلاب اجتماعی گره خورده است. نشان داد که گرایشات سنتی مسلط در جنبش زنان در چند دهه گذشته، از چپ تا راست (که عمدتا در انواع فمینیسم از "لیبرال فمینیست" تا "سوسیال فمینیست" تعریف شده اند) پاسخگوی امر آزادی زن در زمان ما نیستند. اگر ضد انقلاب 57 زن ستیز بود، معنی بلافصل و زمینی اش برای جامعه این بود که انقلاب دوره ما نیز باید زنانه باشد تا بتواند انقلاب باشد و تا بتواند پیروز شود. بعبارت دیگر همسرنوشتی تاریخی بین جنبش رهایی زن با سوسیالیسم کارگری و امر رهایی اجتماعی، روشنتر از هرجای دیگر در جدال انقلاب و ضد انقلاب 57 و شکست تلخ آن انقلاب خود را به نمایش گذاشت.
جامعه معاصر و رهایی زن
ایده های آزادی زن و رهایی از قید بندهای شرم آور و برده وار جوامع طبقاتی و پدرسالار، با عروج سرمایه داری مطرح میشود. اما سرمایه داری در عمل گرایشی دوگانه در قبال برابری زن و مرد دارد. سرمایه داری از یکسو با درهم کوبیدن جوامع بسته و پدرسالار قبلی و در جستجوی نیروی کار ارزان دائما زنان را به عرصه مستقیم تولید اجتماعی میکشد و در نتیجه خود زمینه ایده ها و جنبش های آزادیخواهانه و برابری طلبانه را فراهم میکند و به آن دامن میزند. اما از سوی دیگر بهر درجه که سرمایه داری مستقر میشود، بخاطر ارزان نگه داشتن نیروی کار زنان و اعمال بی حقوقی سیاسی بر کل جامعه و طبقه کارگر، ستم کشی زن و تبعیض علیه نیمی از جامعه را تداوم میدهد. برابری حقوقی زن و مرد از نظر تئوریک علی القاعده در جامعه سرمایه داری باید قابل تحقق باشد. اما همانطور که حتی تحقق برابری حقوقی شهروندان یعنی آرمان خود بورژوازی در عمل به مبارزه طبقه کارگر برای رهایی اجتماعی گره خورده است، آزادی زن نیز محصول و در عین حال جزئی از قدرت اعتراض کارگری و پیشروی جنبش رهایی بشر در جامعه موجود است.
در هر دو برآمد بزرگ جهانی در جنبش رهایی زن (مشهور به "دو موج فمینستی": موج اول اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست، موج دوم دهه های 60 و 70 قرن بیست ) میتوان این همسرنوشتی آزادی زن و سوسیالیسم کارگری و رهایی اجتماعی را بروشنی دید.
در اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست، بر متن پیشروی سرمایه داری در اروپا که سوسیالیسم کارگری به یک جنبش پرقدرت تبدیل میشود و با انقلاب اکتبر به اوج خود میرسد، امر رهایی زن بطور عینی با این جنبش گره میخورد. رهبران و سازماندهنگان و نیروی اصلی جنبش رهایی زن، سوسیالیست های این دوره و جنبش طبقه کارگر است. در این دوره 8 مارس بنیاد گذارده میشود و جنبش حق رای زنان به یک امر جهانی تبدیل میشود و بویژه اقدامات دولت کارگری انقلاب اکتبر در زمینه برابری زن و مرد زمینه پیشروی های بزرگی در موقعیت حقوقی زن ایجاد میکند.
"موج دوم فمینیسم" در دوره "عصر طلایی" سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی ، و در فضای بعد از شکست انقلاب اکتبر و عقب راندن سوسیالیسم کارگری و دست بالا گرفتن سوسیالیسم بورژوایی، رخ میدهد. بویژه در دهه 60 و 70 میلادی جنبش های گسترده ای برای کسب حقوق زنان در غرب برپا میشود که به سهم خود نقش تاریخی در پیشروی علیه موقعیت تحت ستم زنان دارد. بسیاری کارها که در موج اول شروع شده بود در این وحله به سرانجام میرسد. در این دوره جنبش سوسیالیسم کارگری فاقد حزب و جنبش سیاسی مستقل خود است. رهبری جنبش رهایی زن در دست فمینیستهای این مقطع است و لذا "موج اول" را هم که از سوسیالیسم کارگری غیر قابل تفکیک است لقب "فمنیستی" میدهند! ولی در واقعیت امر حتی در این موج دوم نیز سهم تعیین کننده سوسیالیسم کارگری غیر قابل انکار است. این سوسیالیسم کارگری است که چه با سنت های خاص خودش (مشخصا 8 مارس) ، چه با آرمان های خود و چه با وزن اجتماعی اش - که بدنه توده ای جنبش رهایی زن را تشکیل میدهد- نیروی اصلی به جلو سوق دادن جنبش است. دست بالا گرفتن فمینسیتهای دهه 60 و 70 در جنبش رهایی زن نشانی از این بود که جریانات چپ و سوسیالیسم بورژوایی تا چه حد از آرمان و عمل سوسیالیسم کارگری دوره قبل (که رهایی زن امر هویتی اش بود) فاصله دارند. اما در عین حال نقطه پایانی بر خود این فمینیسم و افق محدودش بود. چنانکه در دوره بعدی، دروه ما، دیگر نشان جدی از آن دیده نمی شود.
موج دوم در جنبش رهایی زن در دهه 60 و 70 نهایتا انعکاس این واقعیت بود که چگونه رشد سرمایه داری در "دوره طلایی" زنان را وسیعا وارد بازار کار کرده و دیگر نمی توان قوانین و سنت های مردسالار و پدرسالار باقیمانده از عهد بوق را تحمیل کرد. اما در عین حال ضرورت سودآوری سرمایه داری و بیرون آمدن از بحرانهای اقتصادی که در اواخر دهه هفتاد با آن روبرو شد، موج جدیدی از به راست چرخیدن، حمله به دستاوردهای رفاهی طبقه کارگر را در دهه هشتاد ضروری کرد. زنان اولین قربانیان این حملات بودند. این گردش به راست در واقع پایان دوره طلایی و سرمایه داری داری دولت رفاه را خبر میداد و با سقوط سرمایه داری دولتی شرق و پایان جنگ سرد تکمیل شد. زلزله سقوط دنیای دوقطبی سابق تمام جهان را به لرزه درآورد و دوره تلاطم و ارتجاع "نظم نوین جهانی" شروع شد. این دوره تا همینجا این واقعیت را روشنتر از پیش در برابر همه گرفته است که بی حقوق ترین و ارزانترین بخش طبقه کارگر در جهان، حتی در پیشرفته ترین کشورها، زنان هستند. بیش از این، در این دوره با بالا گرفتن مذهب و قومیت جریانی جهانی شکل گرفته که نه فقط در کشورهای اسلام زده بلکه حتی در قلب اروپا از حجاب و تحقیر و قتل زنان رسما حمایت میکند و چندان اعتراضی هم بر نمی انگیزد. برعکس تحمل و توجیه میشود! این وضعیت شرم آور و این عقبگرد غیر قابل باور بروشنی نشان میدهد که بشریت امروز برای رهایی خود باید یکبار دیگر و قاطعانه به دفاع از حقوق زن بپاخیزد و مجبور است از چهارچوبه های حقوقی فراتر برود، مجبور است با کل سیستم سیاسی و اقتصادی که بر جهان حاکم است در بیفتد.
انقلاب 57 و رهایی زن
انقلاب 57 دقیقا در آستانه دوره ای که اکنون در آن هستیم رخ داد و تصویر آینده را جلوی همه گذاشت. اکنون در سایه انقلابات عظیم بی وقفه تکنولوژیک زنان بازهم وسیع تر به عرصه کار و تولید اجتماعی وارد میشوند و بنا به گرایش دوگانه سرمایه داری که اشاره شد، ستم بر زن و مبارزه برای رهایی زن به صدر جدال جنبش های سیاسی و اجتماعی رانده میشود. حمله به زنان یک منبع ذخیره ارتجاع زمان ما است که سرمایه داری در عصر جهانی شدن میتواند به آن دست ببرد و می بینیم به هر اندازه که بتواند دست میبرد. اگر در چند سال گذشته و بعد از 11 سپتامبر جهان عرصه جدال وحشیانه بر سر قدرت بین قطب های تروریستی (تروریسم اسلامی و تروریسم دولتی غرب) بوده است، زنان بزرگترین قربانیان آن بوده اند. خوب است که دقت کنیم که تروریسم اسلامی در عین حال تروریسم علیه زنان است. چه به معنی دقیق کلمه ترور و کشتار زنان است و چه به معنی ارعاب و عقب راندن زنان بمنظور ارعاب جامعه و حفظ وضع موجود است. خوب است که دقت کنیم یک قطب مدعی قدرت بورژوازی در زمان ما رسما و علنا پرچم اش را بردگی مطلق زن قرار داده است. خوب است که دقت کنیم قطب دیگر یعنی دول غرب با مماشات با اسلام سیاسی ، با ساختن مساجد و حتی قبول اجرای قوانین شریعه در قلب اروپا (حال روی کار آوردن و یا مماشات با دولت های مرتجع ضد زن در افغانستان و عراق و عربستان و غیره به جای خود) عملا در این تروریسم علیه زنان شریک قطب اسلام سیاسی است. این واقعیت که بشر بالاخره توانسته از شر آپارتاید نژادی رها شود و آخرین سنگر آن در آفریقای جنوبی فروریخته، ولی آپارتاید جنسی و حجاب و تبعیض شرم آور علیه زن بر بخش مهمی از جهان حکومت میکند و یا جریانات قوی ای را در اپوزیسیون تشکیل میدهند، و نه فقط مورد اعتراض جدی بورژوازی دیگر نقاط جهان نیست، بلکه به انحاء مختلف مورد حمایت قرار میگیرد و به زن ستیزی آنان اغماز میشود، باید چشمان همه را باز کند. اینکه اکنون باید به جهان و نه فقط به میدیا و متفکرین رسمی بلکه حتی به فمینیست های دوره 60 و 70 که خیلی هایشان پست مدرنیست شده اند توضیح داد که حجاب فرهنگ نیست بلکه زندان متحرک زنان است، پوشش نیست بلکه شلاق حکومت است و نظیر این ها، حقایق تاسف باری را در باره دوره ما میگوید.
انقلاب 57 از این همه خبر داده بود، نه فقط خبر داده بود که راه حل را نیز در درون خود داشت و قدم به قدم روشنتر مطرح کرد.
ادامه دارد...
3 مارس 2008
رفرم های شاه در دهه 40 شمسی (دهه 60 میلادی) مناسبات سرمایه داری را در ایران تماما مستقر میکند. جوهر این رفرم ها عبارت از خلع ید از دهقنان، روانه کردن آنها به بازار کار، و همچنین کنار زدن موانع شرکت زنان در بازار کار و شرکت در زندگی اجتماعی و از جمله برسمیت شناختن حق رای زنان است. در اثر این رفرم ها در اوائل دهه 50 یک طبقه کارگر صنعتی وسیع و زندگی مدرن و شهرهای بسیاری شکل گرفته است. همراه این تحولات زنان در ابعادی که پیش از این سابقه نداشت وارد بازار کار مزدی و مدرسه و دانشگاه میشوند. عرصه اشتغال زنان عمدتا آموزش و پرورش، ادارات دولتی، بانکها، بیمارستانها، کارگاه های کوچک و همچنین کارخانجات نساجی و داروسازی و نظیر این است. زنان در انقلاب 57 و در مبارزه برای سرنگونی شاه وسیعا شرکت کردند. چه در جریان شورش خارج از محدوده، چه راهپیمایی ها و اعتصابات و تحصن ها و شب های شعر دانشگاه، و چه در گروههای سیاسی این دوره نقش زنان برجسته بود. کافی نیست بگوییم زنان شرکت داشتند و نقش برجسته ای داشتند، این هنوز حق مطلب را ادا نمی کند. انقلاب 57 اولین تجربه سیاسی عظیم زنان در تاریخ ایران هست، همانطور که اولین تجربه عظیم سیاسی طبقه کارگر نوین صنعتی و عروج سوسیالیسم کارگری است. تا قبل از انقلاب 57 نقش زنان در سیاست و تحولات اجتماعی (چه انقلاب مشروطه و چه تحولات 20 – 32) فرعی و محدود است. انقلاب 57 از لحاظ شرکت و حضور زنان فی الحال زنانه بود! در واقع طبقه کارگر و زنان ارکان اصلی اجتماعی انقلاب 57 بودند.
نکته جالب توجه این است که در سالهای قبل از انقلاب ما با سازمانها و تشکل های ویژه زنان در اپوزیسیون روبرو نیستیم. انقلاب نیز در ابتدا خواست ویژه ای برای زنان یا تشکل ویژه ای از زنان ندارد. انقلاب عمومی است. کلا علیه شاه و ساواک و استبداد است و برای آزادی و زندگی بهتر. تک و توک اینجا و آنجا در ادبیات چپ از مزد برابر زن و مرد در ازاء کار برابر صحبت میشود، اما اینهم برجسته نیست. انقلاب یک جنبش همگانی است که زن و مرد فعالانه در آن شریک هستند. همانطور که سوسیالیسم کارگری در متن یک جنبش "همه باهم" ستون فقرات انقلاب است، جنبش رهایی زن حتی بدرجات نا آماده تر و نامتعین تر در این فضای همه باهمی عنصر فعال انقلاب علیه وضع موجود است. نکته جالب دیگر اینست که حتی در فرهنگ اعتراضی جامعه که بشدت تحت تاثیر جنبش ملی اسلامی است، چه در گروههای سیاسی اعم از به اصطلاح مارکسیست و چه اسلامی، و یا در فضای روشنفکری شعرا و ادبای اپوزیسیون زن و مرد فعالانه شرکت دارند. در مقطع شروع انقلاب در سال 56 هیچکس حتی نمی تواند تصورش را بکند که چگونه سه سال بعد یک ارتجاع وحشیانه و قرون وسطایی بالاخص علیه زنان در ایران برقرار میشود.
ولی در همانوقت همین جنبش ملی – اسلامی در عین حال نوعی نقد فرهنگی و اخلاقی نسبت به رفرم های شاه و موقعیت زنان در سرمایه داری آن مقطع ایران داشت که سرنخ زمینه های مادی ارتجاعی که بعدا علیه زنان و علیه انقلاب 57 بیرون زد را بدست میدهد.
خواست "استقلال از امپریالیسم" و برپایی یک "بورژوازی ملی و مستقل" محور جنبش ملی اسلامی از چپ آن (امثال فدائیان) تا راست آن (جبهه ملی، بازرگان و طالقانی و خمینی) بود. در فرهنگ این جنبش ضد امپریالیستی و جهانسومی همچنین از راست تا چپ آن یک چیز مشترک بود و کماکان هست: یک تلقی سنتی و اخلاقی و پدرسالارانه و شرقگرایانه نسبت به زنان و نقش آنها در جامعه. ضد امپریالیسم و ناسیونالیسم جهانسومی این جنبش طبق تعریف علیه "به فساد کشیدن" و "کالا شدن زنان میهن" یا "زنان خلق" و "ناموس امت اسلام" و غیره بود. در این سنت گویی امپریالیسم نه فقط منابع طبیعی و ثروت های ملی را "غارت" میکند بلکه زنان خودی و "عفت" آنها را هم به یغما میبرد! زن فقط "ناموس" شوهر و برادر و پدر و خانواده نبود، بلکه ناموس ملت و خلق و امت هم بود. تقبیح فرهنگ غربی، اعلام نفرت از "غربزدگی" و تقدیس فرهنگ خودی و شرقی که پرچم همه بخش های این جنبش بود، در قبال زنان رنگ و بوی بسیار غلیظ اخلاقی و متعصبانه و ناموس پرستانه ای بخود میگرفت. برای مثال آرایش و لباس زنان به سبک غربی و مد روز آنزمان بارزترین مثال غربزدگی، سمبل اخلاقیات بورژوایی و ضد خلقی و مظهر فساد و فحشاء بود. در مقطع 57 فقط زنان و دختران جریانات اسلامی نبودند که حجاب سر میکردند، بلکه زنان و دختران جریانات چپ هم پوشش خاص خود را داشتند که دست کمی از اولی نداشت. نزد همه اینها آرایش و لباس های شیک و مدرن و تن ندادن زنان به سنت ها و کدهای اخلاقی جامعه پدرسالار سمبل غربزدگی و فساد و ابتذال بود. رابطه جنسی خارج از ازدواج بین دختران و پسران فقط نزد اسلامی ها زنا و گناه و کفر و فساد محسوب نمی شد، جریانات چپ و به اصطلاح مارکسیست آن دوره نیز در این رابطه کاملا مذهبی و متعصب و پدر سالار بودند.
باید تاکید کرد که این فرهنگ سنتی جنبش ملی اسلامی بود. نه فرهنگ مردمی که انقلاب کردند. فرهنگ بازاری های مخالف شاه و آخوند و طلبه و جماعت دور و برشان بود، نه فرهنگ کارگر صنعت نقت و ساکنان زیتون کارگری و کارمندی اهواز. فرهنگ دانشجویان سیاسی کار دانشگاه (اعم از اسلامی و چپ) بود، نه فرهنگ توده دانشجو (که از جانب همین فعالین سیاسی معمولا "قرتی" و "سوسول" و غیره نام میگرفتند). فرهنگ امثال شریعتی و بازرگان و مجاهد و چپ سنتی و الیت روشنفکری آنوقت و فرهنگ نویسندگان آل احمدی بود، نه فرهنگ توده های معلم و کارمند و کارگر و محصل و مردم شهری آنوقت. نمی خواهم منکر این شوم که فرهنگ و تعصبات اخلاقی و پدر سالارانه در جامعه ایران در مقطع سال 56 وسیع بود و حتی در قوانین حکومتی دوره شاه هم منعکس و حمایت میشد. ولی توده های وسیع شهرنشین به شدت به فرهنگ مدرن و غربی روی می آوردند. فرهنگ مردم با فرهنگ حکومت و اپوزیسیون سنتی اش متفاوت بود. این بویژه جنبش ملی اسلامی بود که این فرهنگ عقب مانده و شرقی را بعنوان "فرهنگ توده ها" و "فرهنگ خلق" و غیره توجیه میکرد و مدافع آن بود. تا آنجا که به مردم بر میگشت بسرعت این فرهنگ را پشت سر میگذاشتند. چندانکه حتی بعد از انقلاب 57 با وجود آنکه فرهنگ شرقی و ضد زن تماما به فرهنگ حکومتی تبدیل شد، فرهنگ غربگرایانه و مدرنیستی همان مردم متوقف نشد، بلکه توسعه یافت و پیش رفت. جالب است که برای مثال رابطه قبل از ازدواج بین جوانان که در دوره شاه نیز کفر محسوب میشد ، در دوره جمهوری اسلامی علیرغم همه بگیر و ببندها توسعه یافت و میرود که به امری عادی تبدیل شود. شکست جمهوری اسلامی در ساختن فرهنگ اسلامی برای جامعه ناشی از این است که جامعه ایران در مقطع 57 از لحاظ فرهنگی بشدت غرب گرا بود. تنها عقب مانده ترین بخش های جامعه در مقابل فرهنگ مدرن و غربی مقاومت میکردند.
ولی نکته فاجعه آمیز این بود که در آستانه انقلاب 57 همین فرهنگ عقب مانده به یمن جنبش ملی اسلامی و ناسیونالیسم جهانسومی اش فرهنگ اعتراضی مسلط بر جامعه بود. جنبش ملی اسلامی از مشروطه به بعد و در تحولات 20 – 32 به اپوزیسیون سنتی شاه تبدیل شده بود و جریانات سیاسی نسل بعد از 32 (مشخصا فدایی و مجاهد) به همین سنت تعلق داشتند و اکنون در شرایطی که جامعه علیه شاه انقلاب میکرد در فضای فقدان حزب و افق روشن سوسیالیسم کارگری همین جنبش ملی اسلامی و فرهنگ اعتراضی آن دست بالا میگرفت. بخصوص از مقطعی که بورژوازی از شاه قطع امید کرد و از ترس برآمد کارگر و چپ در انقلاب 57 به حمایت خمینی و بازرگان برخاست، این فرهنگ بیشتر دست بالا گرفت.
با این همه، اشتباه است اگر این فرهنگ زن ستیزی جنبش ملی اسلامی را با رجوع به منشاء آن در انقلاب مشروطیت توضیح دهیم. بلکه بیشتر باید این فرهنگ زن ستیزی را وجهی از ناسیونالیسم جهانسومی و ضد امپریالیستی تلقی کرد که بویژه بعد از دهه 40 شمسی و در مخالفت با رفرم های شاه (و از جمله برسمیت شناسی برخی حقوق زنان) به فرهنگ مسلط اپوزیسیون شاه از راست و تا چپ تبدیل شد. همین جنبش ملی اسلامی در دوره 20 -32 که هنوز جنبه های رفرمیستی در جهت استقرار مناسبات سرمایه داری داشت، تا این درجه مرتجع نبود و خود جنبه های مدرنیستی داشت و خواهان رفرم هایی در وضعیت زنان نیز بود.
اما حتی این ناسیونالیسم جهانسومی و اتوپی بورژوازی ملی – مستقل و ضدیت با فرهنگ غربی و تلقی از پوشش و عفت زن بعنوان وجهی از مبارزه ضد امپریالیستی و فرهنگ "مقاومت" (که در راست تا چپ اپوزیسیون ملی اسلامی مشترک بود) نیز تنها زمینه های عروج زن ستیزی وحشتناک در جریان انقلاب 57 را توضیح میدهد، نه خود آنرا. این زن ستیزی اساسا در مواجهه ضد انقلاب 57 بر علیه انقلاب 57 رشد کرد و مسلط شد. این زن ستیزی اساسا محصول ارتجاع بورژوازی آخر قرن بیستم بود. حربه ای برای سرکوب یک انقلاب کارگری بود. زور و فشار انقلاب چنان بود که ضد انقلاب اسلامی (دار و دسته خمینی و بازرگان و شرکاء) برای تثبیت قدرت خود و عقب راندن و شکست انقلاب قدم به قدم به یک بردگی تمام عیار علیه زنان و به حجاب و آپارتاید جنسی توسل جست.
در شعارهای اولیه خمینی و شرکاء حجاب و آپارتاید جنسی و زن ستیزی وحشتناکی که بعدا برقرار کردند نبود. بلکه ادعا میکردند که حجاب اجباری نخواهد بود. حجاب و عفت زنان بعنوان سمبل "رهایی" از یوغ اجنبی و امپریالیسم و "شیطان بزرگ" و ضدیت با "تمدن غربی" عنوان میشد. بعبارت دیگر ابتدا یک جهت گیری ایدئولوژیک بود تا حربه سرکوب و حکومت. ارزش سیاسی و عملی این جهت گیری ایدئولوژیک بعد از رفتن شاه و وقوع قیام بهمن که نقشه بورژوازی برای انتقال قدرت از شاه به دار و دسته خمینی را بهم زد و ارتش و پلیس و دستگاه دولتی بورژوازی را در هم شکست، معلوم شد. وقتی که انقلاب بعد از قیام بهمن فکر میکرد پیروز شده و حالا میخواست پیروزی را آنچنان که خود مایل بود تعریف کند. اینجا ضد انقلاب اسلامی ناچار در شرایط نامتعارف یعنی در شرایط فقدان دستگاه دولتی حاضر و آماده، می بایست انقلاب را سرکوب کند. در این مقطع بود که حجاب و تعرض وحشیانه به زنان به اهرم اصلی حمله به مردم و آزادی های ناشی از قیام بهمن و سرکوب انقلاب 57 تبدیل شد. اما همین هم با سخت ترین مقاومت انقلاب 57 که علیرغم فرمان خمینی مبنی بر پایان انقلاب و برگشتن به سرکار ها ادامه داشت، روبرو گردید.
اولین تلاش برای تحمیل حجاب با صحبت های خمینی در مورد لزوم رعایت حجاب در ادارات درست سه هفته بعد از قیام بهمن و یک روز قبل از هشت مارس 79 شروع شد. (در این سخنرانی خمینی علیه 8 مارس و اینکه یک سنت غربی است و فساد است و غیره حرف میزند.) این اظهارات بلافاصله با موج وسیعی از تظاهرات های "خود جوش" و برق آسای زنان در تهران و برخی شهرهای دیگر پاسخ گرفت که چند روز ادامه داشت. تظاهرات 8 مارس (17 اسفند) 57 در تهران که بنا به آمارهای مختلف بین پانزده تا سی هزار زن در آن شرکت داشتند (و در ضمن از جانب مردم و مردانی که برای مقابله با اوباش حزب الله زنجیر انسانی گرد تظاهرات درست میکردند حمایت میشد)، اولین ابراز وجود سیاسی و مستقل انقلاب واقعی 57 است. اینجا اول بار بود که انقلاب 57 تلاش میکند مستقل از ضد انقلاب اسلامی حرف خود را بزند. نگاهی به شعارها و پلاکادرهای تظاهرات زنان در این چند روز به اندازه کافی گویا و در عین حال رادیکالیسم و پیشتازی آن خیره کننده است. برخی شعارهایی که زنان در آن تظاهرات بی سابقه در ابعاد ایرانی و حتی جهانی طرح کردند تا به امروز به قوت خود باقی است و نه فقط در چهارچوب جامعه ایران که در سطح جهان همچنان در دستور بشریت آزادیخواه قرار دارند:
"آزادی باید نباید ندارد"، "در طلوع آزادی، جای آزادی خالی"، "آزادی، مساوات، حق مسلم است"، "حقوق زن نه شرقی، نه غربی، جهانی است"، "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم"، "حق ما، حق شماست، مردم به ما کمک کنید"، " بدون رهایی زن، آزادی بیمعنی است"، و "استقلال، آزادی، جمهوری واقعی!".
از همین شعار ها میشود دید که هشت مارس 79 و جنبش آزادی زن دارد میکوشد پلاتفرم یک انقلاب دوم، یک انقلاب علیه ضد انقلاب اسلامی را در دستور جامعه بگذارد. اگر قیام بهمن که علیرغم تلاش و التماس خمینی صورت گرفت بطور عینی حساب انقلاب واقعی 57 را از ضد انقلاب اسلامی سوا کرد، راه پیشروی انقلاب 57 را عملا گشود، دستگاه دولتی بورژوازی را درهم شکست و برای مدتی کوتاهی جامعه ایران را به آزاد ترین نقطه کره زمین تبدیل کرد، این جنبش آزادی زن بود که داشت بطور عینی پلاتفرم سیاسی قیام بهمن و جهت پیشروی انقلاب 57 را اعلام میکرد. اینکه انقلاب 57 سرانجام شکست خورد هیچ چیز از اهمیت هشت مارس 79 و نقش جنبش آزادی زن کم نمی کند. بلکه برعکس نشان میدهد که چگونه انقلاب در زمان ما با "انقلاب زنانه" گره خورده است. اگر ضد انقلاب اسلامی برای سرکوب انقلاب کارگری 57 بسرعت به ارتجاع ضد زن، به حجاب و آپارتاید جنسی و تروریسم علیه زنان روی می آورد، بعوض انقلاب 57 هم نیز روشن ترین مانیفست سیاسی اش را از زبان زنان تظاهر کننده 8 مارس بیان میکرد. اجازه بدهید قدری در شعارهای هشت مارس 57 دقیق شویم تا ببینیم که انقلاب کارگری 57 چگونه خود آگاه میشد و این جنبش آزادی زن بود که بروشنی جهت بعدی را نشان میداد.
حجاب و انقلاب زنانه
هفته قبل گفتیم که رابطه زنان و انقلاب 57 داستان شکست آن انقلاب است. همچنین گفتیم که انقلاب 57 آغاز جنبش نوینی در رهایی زن است که در ابعاد ایرانی آن کاملا بی سابقه است. اما گفتیم که این موضوع ایرانی نیست. انعکاس یک وضعیت جهانی است. انقلاب 57 در این زمینه نیز- یعنی تبعیض علیه زنان و مبارزه با آن- داشت از آینده دنیا خبر میداد.
هفته قبل همینقدر فرصت بود که چهارچوبه بحث را طرح کنیم: خیلی خلاصه نگاهی به جنبش رهایی زن در تاریخ معاصر داشتیم و رابطه آن با جنبش طبقه کارگر برای رهایی اجتماعی را مورد اشاره قرار دادیم. گفتیم که جنبش رهایی زن در مراحل پیشروی و گسترش خود همسرنوشت جنبش رهایی اجتماعی، جنبش سوسیالیسم کارگری، بوده است. انقلاب 57 اینرا بطور برجسته ای نشان داد. حمله به انقلاب کارگری 57 و شکست آن در عین حال حمله وحشیانه به زنان و تلاش سبعانه برای عقب راندن آنان در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و خانواده بوده است. از سوی دیگر مقاومت و ادامه انقلاب 57 (تا سال 60 که تماما درهم شکسته شد) و جوشش جامعه برای انقلابی دیگر که کار انقلاب شکست خورده را تمام کند بطور عینی به تلاش و مبارزه برای رهایی زن گره خورده است. چندانکه جنبش بسیار گسترده، رادیکال و انقلابی آزادی زن در ایران که اینک دارد کمر رژیم اسلامی را میشکند، فاکتور اصلی هر تحول اجتماعی و انقلاب آتی در ایران است.
در ادامه بحث ایتدا باید تکلیفمان را با تحریفی دیگر در رابطه با انقلاب 57 روشن کنیم.
خیلی ها میکوشند عقبگرد وحشتناک علیه زنان که ضد انقلاب اسلامی 57 پرچم آنرا در آخر قرن بیست بلند کرد و انقلاب 57 را اساسا با اتکاء به آن سرکوب کرد، با اسلام و خمینی و گذشته جامعه ایران توضیح دهند. اگر از آکادمی پلاستیکی بگذریم، که میکوشد این عقبگرد را در قوانین فقه و شریعه و 1400 سال پیش ریشه یابی کنند، کسانی هستند که حداکثر میکوشند این ماجرا را با تاریخ معاصر ایران توضیح دهند. گرچه تاریخ معاصر ایران و جدال جنبش های اجتماعی در ایران (جدال دو جنبش بورژوایی برآمده از انقلاب مشروطه، یعنی جنبش ناسیونالیسم پروغرب بعنوان پرچمدار برقراری سرمایه داری و مدرنیسم و غربگرایی در ایران و جنبش ملی- اسلامی بعنوان اپوزیسیون سنتی و استقلال طلب و شرقی و ضد استبدادی و ضد سلطنتی) میتواند موضوع را تا حدی توضیح دهد، اما هنوز اصل موضوع را روشن نمی کند. عروج حجاب و از قبر درآوردن قوانین اسلام و رفتار وحشیانه علیه زنان و علیه انقلاب 57 بیشتر از هرچیز در تحولات دهه 60 و 70 میلادی (40 و 50 شمسی) در ایران و جهان ریشه دارد. همانطور که عروج اسلام سیاسی در ایران و بعد تبدیل شدن آن به یک قطب بین المللی بورژوایی و مدعی قدرت در دوره "نظم نوین" یک موضوع کاملا مدرن است، زن ستیزی این جنبش و اعلام بردگی زن بعنوان پرچم سیاسی و هویتی اش نیز کاملا در مناسبات اجتماعی زمان ما ریشه دارد. این ارتجاع اسلامی نه مستقیما به دوره مشروطیت مربوط است (که اتفاقا جنبش اسلامی و مشروعه چی ها دست پایین داشتتند و شیخ فضل الله ها بر دار میشدند) نه به طریق اولی به عهده بوق "هجرت" و آغاز "تمدن اسلامی" و نظیر این ربط جدی ای دارد.
پایان دهه 70 میلادی که انقلاب 57 رخ میدهد مقطع عبور دنیا از دوره کلاسیک امپریالیسم (که با جنگ جهانی اول اعلام شد) به سرمایه داری جهانی است (که بعد از دهه 80 قرن بیست میلادی بطور کامل شکل گرفت). مقطع پایان عصر رقابت یا "جنگ سرد" دو قطب بزرگ جهانی بورژوایی و اقمارشان برای یافتن نیروی کار ارزان کشورهای جهانسوم و تحت سلطه است. مقطع ته کشیدن بازارهای جدید نیروی کار و دست یابی به ارزش اضافه مطلق و ضرورت دور جدیدی از انقلابات عظیم تکنولوژیک در جستجوی ارزش اضافه نسبی است. که سرانجام نه فقط به شکست و سقوط کامل یک قطب بورژوایی (سرمایه داری دولتی و "بلوک شرق") بلکه به افول قطب دیگر (سرمایه داری دولت رفاه و "جهان آزاد") و عروج راست جدید، دست بالا گرفتن مذهب و قومیت و جنایت و تروریسم و دنیای نامتعین "نظم نوین جهانی" منجر میشود. تا آنجا که به بحث ما مربوط است، در این سالها اتفاقی که افتاد این بود که تقریبا همه دنیا به مناسبات سرمایه داری کشیده شد و سرمایه در جستجوی کار ارزان وسیعا زنان را وارد بازار کار کرده بود. اگر در دوره ای که پایان میافت ورود زنان به بازار کار با منافع عمومی و تاریخی سرمایه بطور کلی منطبق بود، در دوره ای که آغاز میشد، برعکس، حفظ موقعیت فرودست زنان تا هر اندازه که ممکن است در ترجیح عملی سرمایه قرار میگرفت. اگر در دوره قبل برای عقب راندن مناسبات ماقبل سرمایه داری باید همه قید و بندهای دنیای کهن و زندگی روستایی و مناسبات پدر سالار و بردگی سنتی زن در خانواده و جامعه درهم شکسته میشد، در دوره بعد حفظ بقایای باستانی بردگی جنسی زن برای ارزان نگاه داشتن نیروی کار زنان که اینک بهر حال به بازار کار و به صف ارتش کار وارد شده بود، همینطور برای چرخش به راست و اعمال ارتجاع سیاسی بی سابقه، به مذاق سرمایه خوش نیز می آمد. اگر در دوره قبل بورژوازی جهانی خود مشوق و مبتکر رفرم ها شاه (و از جمله برسمیت شناختن حق رای زنان) بود، در دوره جدیدی که آغاز میشد و در مواجهه با یک انقلاب کارگری پشت سر خمینی مرتجع و ضد زن میرفت!
انقلاب 57 درست در تلاقی این دو دوره رخ داد و هردو این تمایلات بورژوایی را در مقابل خود داشت. یکی در قالب پوزیسیون (حکومت شاه) که دست به رفرم هایی در موقعیت زن زده بود و دیگری در قالب جنبش ملی اسلامی در اپوزیسیون که از زاویه شرقی و عقب مانده به این رفرم ها اعتراض داشت و در بهترین حالت آنها را "غربی" و "مبتذل" و "امپریالیستی" و نظیر این میدانست.
انقلاب 57 علیه هردو ضد انقلاب بود، اما بصورت گنگ و مبهم. با غریزه سوسیالیستی و رهایی بخش خود میخواست فراتر از وضع موجود برود. اما همین ناروشنی در اهداف و فقدان یک جنبش سیاسی آگاه و متحزب که آرمان های انقلاب را نمایندگی کند به ضد انقلاب در اپوزیسیون اجازه داد تا تحت نام انقلاب قد علم کند و انقلاب را بنام انقلاب سرکوب کند. همین ضد انقلاب اسلامی بسرعت دریافت که حربه کارآ برای سرکوب انقلاب همانا برافراشتن ارتجاعی ترین پرچم و وحشیانه ترین سرکوب علیه زنان است. حجاب و آپارتاید جنسی و خونین ترین حملات به زنان که شاید بتوان گفت در این ابعاد در کل تاریخ سابقه نداشته است، انقلاب نام گرفت و زنانی که حاضر نبودند به این تن دهند و از انقلاب چیز دیگری می فهمیدند، "ضد انقلاب" و "عروسک فرنگی"، "جلف"، "سبک"، "فریب خورده"، "آمریکایی"، "بورژوا"، "زنان بالا شهری" و حتی "فاحشه" و نظیر این نام گرفتند!
به زمینه های مشخص ایرانی این پدیده پایین تر می پردازیم. اما چنین عقبگرد جنایتکارانه و خیره کننده ای بدون وجود زمینه های مادی در سرمایه داری عصر ما نمی توانست بوقوع بپیوندد و اگر هم بوقوع می پیوست میدیا و آکادمی سرمایه داری در طول 29 سال گذشته به توجیه آن نمی پرداخت. همچنانکه هفته قبل اشاره کردیم حجاب و آپارتاید جنسی و سنگسار و ارتجاع باور نکردنی علیه زنان در ایران از همان پایه های مادی برخوردار است که عروج راست و پست مدرنیسم و نسبیت فرهنگی و ارتجاع سیاسی در دو دهه گذشته بر آن استوار است. یعنی همانا سرمایه داری زمان ما که برای بقاء خود دارد ته انبان ارتجاع تاریخ را درمی آورد. حجاب بعنوان سمبل بردگی جنسی زن، و توجیه این بردگی با "فرهنگ خودشان است"، از آخرین چیزهایی است که در این انبان هنوز میتوان یافت.
جامعه ایران ماتریال لازم برای چنین عقبگردی را داشت، اما این عقبگرد ابدا سرنوشت محتومی نبود. این بورژوازی بود که با تلاش زیاد، با خرج پول و بردن خمینی به پاریس و در ماه کردنش، آنرا از اعماق جامعه ایران بیرون کشید و برای سرکوب انقلابی که چپ و کارگری بود بر تخت قدرت نشاند.
- "آزادی باید نباید ندارد"
این شکل اولیه شعار "آزادی بدون قید شرط سیاسی" است که بعدا توسط اتحاد مبارزان کمونیست و منصور حکمت مطرح میشود و جایگاه مهمی در تعریف انقلاب 57 از آزادی و در دفاع از آزادی های ناشی از قیام بهمن دارد. اینجا بروشنی جنبش زنان دارد به نام انقلاب واقعی از آزادی سخن میگوید. بروشنی دارد میگوید به جنبش دیگری تعلق دارد و با کل جنبش ملی اسلامی چه راست و چه چپ آن مرزبندی میکند. همچنانکه میدانیم در آنوقت درک کل جنبش ملی اسلامی از آزادی، که بر انقلاب 57 سایه انداخته بود، گذاشتن قید و شرط بر آزادی بود. "آزادی برای خلق و دیکتاتوری برای ضد خلق" رادیکالترین تعبیر این جنبش از آزادی بود که قرابت آن با درک امثال خمینی از آزادی را میشود دید. آزادی آری اما مطابق تعریف اسلام. جنبش زنان حتی پیش از آنکه پیشروترین متفکران سوسیالیسم کارگری به طرح شعار "آزادی بی قید و شرط بیان" بپردازند آنرا سه هفته بعد از قیام بهمن در خیابانهای تهران فریاد زدند. آزادی بدون قید و شرط سیاسی و "آزادی باید نباید ندارد" هنوز که هنوز است یک شعار تعیین کننده در بیان خواسته های واقعی مردم و تمایز آزادیخواهی کارگری با تمامی گرایشات دیگر بورژوایی و غیر کارگری است. آنها که میخواهند توقع و تعریف مردم از آزادی را به دمکراسی تقلیل دهند (و جالب است که بخصوص میخواهند اینرا بعنوان "فعالین جنبش زنان" انجام دهند!) آب در هاون میکوبند. نه فقط به خاطر نقد نظری منصور حکمت از دمکراسی و تعابیر بورژوایی از آزادی، بلکه همچنین بخاطر سابقه و تجربه اجتماعی که در مبارزه برای آزادی در جریان انقلاب 57 شکل گرفت و 8 مارس 57 و جنبش زنان یکی از شاخص ترین نمونه های آن است.
- "آزادی و مساوت حق مسلم ماست"
این هم شعاری است که ابتدا به این روشنی و صراحت در 8 مارس 57 طرح شد و بعدا بصورت آزادی و برابری به پرچم کل جامعه و سوسیالیسم کارگری در دوره بعد تبدیل شد. اکنون شعار آزادی و مساوات 8 مارس 57 ، یا آزادی و برابری، به شعار اصلی و همه گیر جامعه ایران در مبارزه علیه جمهوری اسلامی تبدیل شده است. عجیب نیست که تمام تلاش های دوم خردادی های (یعنی همان حزب الله سالهای 60) و میدیای غربی برای اینکه آزادی را در چهارچوب دمکراسی و حقوق بشر و "جامعه مدنی" محدود کنند در مقابل جنبش انقلابی مردم که در واقع پرچم اش را هشت مارس 57 بلند کرده بود و دمبدم آگاه تر و متحزب شده بود ، شکست خورد. (جالب است که در کنفرانس برلین یعنی جایی که پته دوم خرداد بر آب ریخته شده بود زنان نقش بسیار برجسته ای داشتند.)
- "حقوق زن جهانی است"
این شعار نیز بروشنی بر جنبش نوینی که از دل انقلاب 57 سر برمی آورد و زنان پرچم آنرا برمی افراشتند تاکید میکند. حقوق زن جهانی است را ما تا همین امروز، یعنی همین هشت مارس 2008 باید در خیابانهای برلین و استکهلم و ونکوور فریاد بزنیم و به بقایای ارتجاع پست مدرنیستی و طرفدار نسبیت فرهنگی، از جمله به بسیاری فمنیست های این دوره، ضرورت آنرا یاد آور شویم. و آنها همانند همپالکی های ایرانی شان - که خود را "فمینیست" می نامند اما دارند آش نذری دوم خردادی می پزند، توجیه و بهانه می آورند که گویا حجاب و آپارتاید جنسی فرهنگ ایرانی ها و مردم کشورهای اسلام زده است. و گویا باید بعنوان فرهنگ خودشان مورد احترام باشد و دستکم مورد تعرض قرار نگیرد! اینها قرنها عقب تر از زنان هشت مارس 79 هنوز تصور میکنند که گویا حقوق زنان محلی و فرهنگی و منطقه ای است!
- "بدون رهایی زن آزادی بی معنی است"
در مورد رهایی زن رهایی جامعه است چندان نیازی به سخن نیست. این شعار اصلی و قدیمی کمونیسم و سوسیالیسم کارگری است که دوباره در دوره ما سربلند میکند. آیا نباید گفت که هشت مارس 79 اولین تظاهرات بزرگ توده ای زمان ما است که در آن این شعار سوسیالیست ها "بطور خودجوش" سربلند میکند؟ آیا اگر شوراهای کارگری انقلاب 57 آنرا به سنت کمون و انقلاب اکتبر وصل میکند، شعار رهایی زن آزادی جامعه است 8 مارس 79 را در ادامه تلاش های کلارا زتکین و همه تلاشهای پیشین برای رهایی زن قرار نمی دهد؟
باقی شعارهایی که در بالا ذکر شد همه جالب توجه اند، از جمله اینکه "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم". این شعار بروشنی میگوید انقلاب برای پیشروی و جلوتر رفتن از جامعه ماقبل 57 بود. این شعار هنوز که هنوز است باید در مقابل جمهوری اسلامی و کل جنبش ملی اسلامی، از جمله بخش اپوزیسیونی و خارج از حکومت آن، از جمله کسانی که کوشش میکنند اسلام را با حقوق بشر و حقوق زن آشتی دهند، مطرح کرد. (همانطور که جوانهای آریاشهر دو سه هفته پیش با زبان ویژه خود مطرح کردند: "علاف کردی ما را از 57 تا حالا") انقلاب 57 بر سر این نبود که ابتدا به قعر تاریخ برگردیم و بعدا برخی حقوق زن را از جمهوری اسلامی گدایی کنیم و اسلام فمنیستی و حقوق بشری به دنیا ارائه کنیم. انقلاب 57 هرچند بطور غریزی بر سر برابری واقعی و همه جانبه و رهایی انسان بود. برای رهایی و آزادی انسان بود. و در تظاهرات 8 مارس خود آگاه شدنش را بنمایش میگذاشت که "بدون رهایی زن، آزادی بی معنی است". بدون رهایی زن، آزادی- از جمله از همان جنسی که تتمه دوم خرداد و صدای آمریکا و غیره دارند تحت عنوان دمکراسی مطرح میکنند- بی معنی است.
در همین رابطه شعار "آزادی، استقلال، جمهوری واقعی" نیز جالب توجه است. این شعار که ظاهرا در مقابل و بعنوان بدیل شعار اصلی خمینی "آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی" مطرح میشود، علیرغم توهمی که به "استقلال" دارد، (مگر منظور استقلال اقتصادی زنان باشد، که بنظر نمی رسد.) درست سه هفته بعد از قیام دارد در مقابل شعار "جمهوری اسلامی" شعار "جمهوری واقعی" را قرار میدهد. این در واقع شکل اولیه شعار سرنگونی جمهوری اسلامی است. کسانی که آن دوره را دیده اند می دانند که در آن مقطع امکان نداشت شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را طرح کرد. چرا که هنوز بخش عظیم جامعه دچار این توهم بود که گویا خمینی رهبر انقلاب و جمهوری اسلامی ثمره آن انقلاب است. بعبارت دیگر جنبش رهایی زن اولین جنبش اجتماعی است که بروشنی شعار عبور از جمهوری اسلامی و برقراری یک "جمهوری واقعی" را در صحن سیاست ایران مطرح میکند. این هم نکته ای است که اکنون آشکارا در دستور جامعه قرار دارد. اولین قدم در راه آزادی جامعه و از جمله آزادی زن، سرنگونی جمهوری اسلامی است. هیچ نوع اصلاح شده و نوع حقوق بشری و "دمکرات" و "فمنیست" شده جمهوری اسلامی، یعنی انواع دیگر حکومت های بورژوایی، جواب مساله نیست. امروز "جمهوری واقعی" هشت مارس 57 چیزی جز جمهوری سوسیالیستی نیست. جایی که مردم، همه انسانها، همه شهروندان، زن و مرد "جمهوری واقعی" خود را برقرار میکنند.
فشار تظاهرات های 8 مارس 57 چنان زیاد بود که دولت اسلامی موقتا در تحمیل حجاب اجباری عقب نشینی میکند و خمینی و باقی دایناسورهای اسلامی تا مدتی خفه خوان میگیرند. اما این تازه شروع جدال انقلاب 57 با ضد انقلاب اسلامی است که با به گلوله بستن صف کارگران بیکار، حمله به کردستان، بستن روزنامه ها، حمله به دانشگاه و "انقلاب فرهنگی"، اشغال سفارت و حزب الله چرخانی با شعار مرگ بر آمریکا، حمله به شوراهای واقعی کارگری اوج میگرد و بعد به "برکت جنگ" که در شهریور 59 آغاز میشود، دمبدم شدت می یابد و سرانجام با حمام خون 30 خرداد 60 و کشتار وسیع کمونیستها و انقلابیون به تثبیت ضد انقلاب اسلامی منجر میشود. در تمام این مراحل حمله به زنان و تحمیل حجاب و آپارتاید جنسی شاخصی از موفقیت ضد انقلاب اسلامی در عقب راندن انقلاب 57 است. در این مقطع است که حجاب و آپارتاید جنسی و بردگی زن بعنوان رکن اصلی حکومت اسلامی و بعد کل جریان اسلام سیاسی در سطح جهان تعریف میشود. در واقع حجاب و آپارتاید جنسی همراه گورهای دسته جمعی خاوران سمبل شکست و به خون کشیدن انقلاب 57 است.
جنبش آزادی زن که در هشت مارس 57 با آن قدرت سر بلند کرد، نه فقط اولین ابراز وجود سیاسی مستقل انقلاب 57 است بلکه شکست آن در عین حال راز شکست انقلاب 57 را برملا میکند. برخلاف تصورات رایج عروج جنبش آزادی زن "خودجوش" و "خودبخودی" نیست. این حرکت و سنتی جهانی است که در انقلاب 57 نیز باردیگر خود را نشان میدهد. توصیف این حرکت بعنوان "خودجوش" و یا "خودبخودی" انعکاس وارونه این حقیقت است که نیروی محرکه و ستون فقرات انقلاب 57 یعنی سوسیالیسم کارگری (و همسرنوشت آن جنبش آزادی زن) فاقد تعیین سیاسی و حزب رهبری کننده خود است. تظاهرات 8 مارس 57 "خودبخوی" و "خودجوش" قلمداد میشود چون در سطح احزاب و جنبش های سیاسی موجود در ایران نماینده تعریف شده ای ندارد. تظاهرات 8 مارس 57 همانقدر "خودجوش" است که برپایی شوراهای کارگری و رجوع به کمون و لنین که در جریان انقلاب 57 و مستقل از همه احزاب چپ صورت میگرفت، میتواند خودجوش تعریف شود. 8 مارس و جنبش آزادی زن با آن شعارها و تمایلات و در آن ابعاد، مثل جنبش شورایی کارگران، تنها انعکاس این بود که جنبش سیاسی و اجتماعی نوینی قد علم میکند که در تاریخ قبل از انقلاب 57 ایران زمینه و نماینده جدی نداشت. جناح راست جنبش ملی – اسلامی (یعنی خمینی و شرکاء) که به قدرت رسیده بود وظیفه سرکوب مستقیم جنبش آزادی زن را به عهده دارد. اما جناح چپ جنبش ملی – اسلامی که احزاب چپ و به اصطلاح مارکسیست آن دوره را تشکیل میدهد نیز این جنبش را "بورژوایی" و "بالا شهری" قلمداد میکند و در قبال سرکوب آن سکوت میکند، یا آنرا بی موقع و نالازم میداند که دارد در راه "انقلاب ضد امپریالیستی" سنگ می اندازد و حتی به زنان تشر میزند که شلوغش نکنند. در بهترین حالت، اگر با این جنبش همسویی حس میکند میکوشد رهبری جنبش آزادی زن را بدست بگیرد و آنرا به سازش با وضع موجود راضی کند.
بعبارت دیگر شکست جنبش آزادی زن فقط با وحشی گری و حزب الله چرخانی و سرکوب مستقیم و خونین جناح راست جنبش ملی – اسلامی قابل توضیح نیست. بلکه نیروی بالقوه عظیم جنبش آزادی زن از رهبری سیاسی لازم برخوردار نبود. آنها که بعد از تظاهرات های 8 مارس 57 بر علیه حجاب رهبری این حرکت را بدست گرفتند (چه فعالین گروههای چپ و چه کسانی که خود را "فمنیست" و "مستقل" و فعال جنبش زنان می نامیدند) فاقد افق به پیروزی رساندن این جنبش بودند. بسیاری از اینها هنوز خود به افق محدود و ضد امپریالیستی همان جنبش ملی اسلامی آغشته بودند و دستکم به آن توهم داشتند. (اینرا میشود در قطعنامه ها و مطالبات اجتماعات زنان در سال 58 دید.) در هر حال خط رادیکال و متحد کننده ای وجود نداشت. عجیب نبود که از دل جنبش عظیم 8 مارس 57 سازمانهای وسیع و توده ای و رادیکال زنان شکل نگرفت و تلاش های اولیه در این زمینه به تفرقه و تشتت فعالین آن منجر شد. در واقع همان بلایی که سر جنبش شورایی و اعمال اراده مستقیم کارگری آمد بر جنبش آزادی زن هم نازل شد. تازه از دل شکست ها و ریختن توهمات به جناح چپ جنبش ملی اسلامی، نقد مستقل، سوسیالیستی و عمیقی شکل گرفت و جریانی جدیدی سر برآورد که پرچم رهایی زن را تمام و کمال برافراشت. این جریان چیزی جز خودآگاه شدن سوسیالیسم و کمونیسم کارگری در ایران نبود. و این جریان نیز همچون سوسیالیسم کارگری دوره مارکس و زتکین و لوکزامبورک و لنین، از همان ابتدا رهایی زن امر هویتی اش بود. بیجهت نیست که مطالبات مربوط به زنان در تاریخ معاصر ایران بطور همه جانبه ابتدا در برنامه اتحاد مبارزان کمونیست، بعد برنامه حزب کمونیست ایران و بعد بصورت تکمیل تری در برنامه یک دنیای بهتر ارائه شد. قرار دادن شعار برابری زن و مرد در راس مطالبات چپ جامعه که امروز بدیهی می نماید، ثمره جدال نظری و سیاسی گسترد این جریان علیه چپ غیر کارگری و پوپولیستی بود که داستان آن را باید جداگانه گفت. این جدال یعنی مبارزه برای عقب راندن تلقیات عقب مانده و محدود جنبش ملی اسلامی در رابطه با رهایی زن هنوز به دلیل اینکه رژیم اسلامی بر سر کار است البته در سطوح مختلف هنوز هم در جریان است.
جنبش عظیم آزادی زن که امروز یک مشخصه اصلی اوضاع سیاسی ایران است، جنبشی که هر روز دارد دهها و صد ها هزار تذکر و توبیخ و بازداشت و باتوم و لگد و زندان و سنگسار و اعدام از جمهوری اسلامی دریافت میدارد و روز به روز حلقه محاصره را بر جمهوری اسلامی تنگ تر میکند، با قدرتی ده چندان در صحنه است. این جنبش هنوز متشکل نیست و هنوز همان جنبش ملی اسلامی چه در شکل نیروهای به اصطلاح چپ و چه به شکل فمینیست های دوم خردادی میکوشد تا مگر این جنبش را مهار بزند. اما جنبش رهایی زن در ایران همچنان که از 57 تا حالا دیدیم هم سرنوشت سوسیالیسم کارگری و در واقع رکن اصلی رادیکالیسم و انقلابیگری در جامعه است. انقلاب دومی که 8 مارس 57 در دستور جامعه قرار دارد اکنون در اعتراض گسترده نسل جدیدی که آزادی و برابری میخواهد، هردم قویتر به جلوی صحنه می آید. کسی که یکساعت در خیابانهای تهران قدم بزند می فهمد که انقلاب بعدی در ایران رنگی زنانه خواهد داشت. حکومت و قانون و اقتصاد و سیاست و فرهنگ در ایران بعد از جمهوری اسلامی بشدت بر برابری زن و مرد و علیه بردگی جنسی متکی خواهد بود. در انقلاب بعدی رهایی زن و آزادی جامعه یک امر واحد اند. آنچه که 8 مارس 57 در صفوف چند ده هزاری زنان مطرح کرده بود، حالا به یمن پیشروی خود جنبش و به یمن فعالیت های منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری به خواست و شعور سیاسی میلیونها در سراسر ایران تبدیل شده است. این یک نیروی عظیم انقلابی است که وقتی حکم خود را به اجرا درآورد نه فقط جمهوری اسلامی و حجاب و آپارتاید جنسی اش را از روی کره زمین پاک خواهد کرد، که فصل جدیدی از مبارزه برای رهایی زن و رهایی اجتماعی در دنیا خواهد گشود.
10 مارس 2008
این هفته نمونه مشخصی از حالت "دو شخصیتی" و پیچیدگی های سیاسی – روانی منقد محترم را، مورد توجه قرار میدهیم.
ایشان انگ "پوپولیسم" را در هوا چرخ میدهد و با حرارت به ما حمله میکند. اما در عین حال چنان حیرت انگیز مقام پوپولیسم را بالا میبرد که حتی خود پوپولیست ها هم تعجب میکنند . از یکطرف در دنیایی که پوپولیسم جایی ندارد و هرگونه حکمت تاریخی اش را از دست داده است، حزب کمونیست کارگری و سوسیالیسم و انقلاب و مردم و مبارزه علیه رژیم و خلاصه همه چیز را یکجا به پوپولیسم می بخشد، و از طرف دیگر کلی نفرین "کمونیستی کارگری" حواله پوپولیسم میکند. پوپولیست هفت کفن پوسیده را زنده میکند و در هیات غول حزب کمونیست کارگری در مقابل خود قرار میدهد تا بعد آنرا با یک ضربت "ترمینولوژیک" بر زمین بکوبد و نابود کند. ولی پیروز این نبرد حماسی تنها یک "انقلاب کارگری، انقلاب کمونیستی" فکسنی و مردنی است که تا هزار سال دیگر نیز حال هیچ کاری ندارد. جز اینکه در عالم "ترمینولوژی" قدری پهلوان بازی کند!
ماجرا از چشم ناظری که در این شیزوفرنی سیاسی شریک نیست، کاملا متفاوت است. این خود پوپولیست است که دارد علیه انقلاب و سوسیالیسم در اوضاع کنونی سخن میگوید. پوپولیست امروز، یعنی بدانگونه که امروز میتواند وجود داشته باشد. یعنی تنها در همین حالات عجیب بوف کوری سیاست ایران.
تکه ای از "نکته سوم" منقد محترم را مجددا نگاه کنید:
"تنها حزب مدافع انقلاب و سوسياليسم". اين ادعاى حميد تقوائى است. من اينجا اين کريديت پوپوليستى را دو قبضه و کامل به حميد تقوائى و همفکرانش ميدهم. جهت اطلاع ايشان سکتهائى چپ و جريانات چپ راديکال در ايران و جهان به وفور وجود دارند – تازه آنها بسيار قديم تر- بر "انقلاب و سوسياليسم" همواره تاکيد کرده اند. اينها بيانگر ماهيت انقلابى و کمونيستى جنبش ما نبودند. تفاوت کمونيسم کارگرى اجتماعى و طبقاتى است. در همين سطح ترمينولوژيها و البته با مضمون روشن و مارکسيستى کمونيسم کارگرى بر "انقلاب کارگرى و انقلاب کمونيستى" تاکيد کرده است و نه تز پوپوليستى انقلاب على العموم. گيرم انقلاب آنها خلقى است و انقلاب حميد تقوائى انقلاب مردم! اينها تفاوت ماهوى ندارند و از نظر کمونيسم طبقه کارگر و مارکسيسم به يک اندازه پرت اند. و پرت تر اينست که حزب ايشان با سوسياليسم شناخته ميشود! اينجا ديگر داريد شوخى ميفرمائيد. اتفاقا سوسياليسم نوع شما٬ سوسياليسمى است که افقش از مبارزه ضد رژيمى فراتر نميرود و اين را در سياست روز و تحليلها و پراتيکش موکدا نشان ميدهد. کل تاريخ چپ سنتى و راديکال ايران همين است. تمايز کمونيسم کارگرى منصور حکمت با اين نوع سوسياليسم مانند تفاوت روز و شب است و تاريخ جدالهايش همين را نشان ميدهد. جدالهائى که شما همواره و عمدتا در طرف مقابل آن بوده ايد.
پس پوپولیست کسی است که 1) همواره مدافع انقلاب و سوسیالیسم است. 2) بر انقلاب علی العموم تاکید دارد. 3) طرفدار انقلاب مردم است. 4) آنقدر ضد رژیم است که گویا افقش از مبارزه ضد رژیم فراتر نمی رود و اینرا موکدا در پراتیکش نشان میدهد. 5) مهمتر از همه، بزرگترین حزب سیاسی چپ و یکی از مطرح ترین نیروهای سیاسی ایران را تسخیر کرده است. در حالکیه "کمونیست" ما آواره سیاست و گروه فشار بر این حزب شده است!
چند نفر را می شناسید که در چند خط اینهمه به پوپولیستها "کریدیت" داده باشد؟
چنانکه بعدا خواهید دید حتی یک دانه از این مشخصات پنجگانه به پوپولیست در اوضاع کنونی ایران نمی چسبد. در واقع چنین پوپولیستی وجود خارجی ندارد.
پس این بذل و بخشش ها به کیسه کی میرود؟ به کیسه کسی که امروز مخالف انقلاب و سوسیالیسم و مردم و حزب کمونیست کارگری است. به کیسه کسی که بهر بهانه ای علیه سرنگونی رژیم اسلامی به نیروی انقلابی کارگران و مردم است. خواهان حفظ وضع موجود است. موضوع بهمین سادگی است. ایشان هر نیتی که داشته باشد نتیجه مجاهدت هایشان علیه "پوپولیسم" به کیسه ارتجاع و بورژوازی میرود.
پوپولیسم، گذشته و حال
پوپولیسم چیزی جز مستحیل کردن طبقه کارگر در "خلق" (منافع بورژوازی و خرده بورژوازی) نبود. کمونیسم برعکس، چیزی جز آوردن توده های وسیع مردم به زیر پرچم طبقه کارگر و رهایی کل بشریت نیست. کسی که به بهانه نقد پوپولیسم دارد در اوضاع کنونی انقلاب و سوسیالیسم و رجوع به مردم را ممنوع اعلام میکند، در کنار اولی ایستاده است و به دومی ناسزا میگوید. هرچه که در عوالم "ترمینولوژیک" به کمونیسم قسم بخورد، روی زمین دارد علیه آن یقه پاره میکند. بگذارید اینرا در جزئیات بررسی کنیم.
اول، لازم است خیلی کوتاه پوپولیسم را چنانکه بود یاد آور شویم:
از لحاظ جنبشی: پوپولیسم جناح چپ یک جنبش وسیع و سابقه دار بورژوازی ایران است. جنبش ملی اسلامی که راست آن جریانات اسلامی و ملی (نظیر روحانیون و "نهضت آزادی" و "جبهه ملی") و چپ آن حزب توده و فدایی بوده است.
از لحاظ سیاسی: آرمان محوری جنبش ملی اسلامی یعنی "سرمایه داری ملی و مستقل"، تمام برنامه اقتصادی و سیاسی پوپولیسم نیز بود که البته در قالب چپ و مارکسیسم مطرح میشد.
از لحاظ نظری: پوپولیسم چیزی جز منشویسم ایرانی نبود. همان ماتریالیسم نظاره گر و انفعالی. همان تکامل گرایی و دنباله روی از تاریخ.
متد و تئوری و همینطور عمل پوپولیست همواره از این هدف اصلی مادی پیروی میکرد که چگونه طبقه کارگر و مردم محروم را به زیر پرچم بورژوازی خودی، ملی و مستقل و دمکرات بکشاند.
دوم، باید توجه کرد پوپولیسمی که در دوره 57 بود، اکنون موجود نیست. بدلائل مختلف. خود واقعیت، یعنی انقلاب 57 و پراتیک عظیم اجتماعی و سیاسی طبقه کارگر پوپولیسم را کنار زد. انقلاب 57 یا دقیقتر شکست آن، کل آرمان "سرمایه داری ملی و مستقل" را در هیات جمهوری اسلامی بقدرت رساند. دفاع از سرمایه داری ملی و مستقل و قالب کردن آن به جای سوسیالیسم و آرمان طبقه کارگر در آن شرایط دیگر کار حضرت فیل بود. برای همین بود که نقد مارکسی منصور حکمت از پوپولیسم و چپ سنتی بسرعت مورد استقبال قرار گرفت و در مدت کوتاهی مارکسیسم انقلابی و بعد کمونیسم کارگری منصور حکمت به بستر اصلی چپ در ایران تبدیل شد.
سوم، حالا باید این سوال را جلوی خودمان بگذاریم: اگر پوپولیست آن بود که در مورد اول تعریف کردیم و اگر سرنوشتش چنان شد که در مورد دوم برشمردیم، حالا چگونه و تحت کدام شرایط میتواند چنین "کام بک" شگفت انگیزی بکند که منقد ما به او ارزانی کرده است؟ بعبارت دیگر اکنون، وقتی که جنبش طبقاتی پوپولیست، یعنی جنبش ملی اسلامی، بصورت جمهوری اسلامی در قدرت است، پوپولیست از لحاظ سیاسی علی القاعده چه موضعی باید داشته باشد؟ با این مساله که رژیم سیاسی همجنبشی او در چنین وضعیت زار و حضیض قرار دارد، چگونه برخورد میکند؟ آیا سرنگونی طلب است یا به لطایف الحیل از مبارزه برای سرنگونی طفره میرود؟ آیا همین امروز انقلابی است یعنی در همین وضع موجود انقلاب میکند یا میگوید این انقلاب ما نیست، انقلاب ما وقت گل نی می آید؟ در مورد جنبش سرنگونی طلبی مردم چه میگوید؟ میگوید "شکست خورده" و "ضعیف" است یا اینکه میرود تا نه خود را به نه آن جنبش تبدیل کند؟ آیا میگوید "سوسیالیسم همین امروز" یا میگوید خیر شعار جمهوری سوسیالیستی "سم است"، "سوسیالیسم رم میدهد"؟ پوپولیست امروز در مقابل این واقعیت که بستر اصلی چپ حزب کمونیست کارگری است چه میکند؟ برایش پشت پا میگیرد و یا آنرا تقویت میکند؟ حتی اگر فکر کنیم که یک پوپولیسم انقلابی و سوسیالیست در یک شعبده بازی چنانکه منقد محترم میگوید توانسته حزب کمونیست کارگری را قبضه کند و به بستر اصلی چپ تبدیل شده است، چطور توانسته این کار را بکند؟ پایه مادی قهرمانی بی نظیر این پوپولیست خیالی چه بوده است؟ و چطور کمونیست پهلوان ما در دنیای واقعی چنین در برابرش عاجز بوده است؟ قدرت و شادابی و سرافرازی آن "پوپولیست" و ضعف و بیچارگی و دوره گردی این "کمونیست" از کجا می آید؟
جواب این سوالها فکر کنم روشن است، کافیست به جای آن پوپولیست خیالی یک کمونیست واقعی و دخالتگر که میخواهد همین امروز علیه جمهوری اسلامی انقلاب کند و سوسیالیسم و کمونیسم را برقرار کند بگذارید و به جای منقد محترم نیز موجود سرگشته ای را بگذارید که هرجور در عالم "ترمینولوژی" خود را تعریف کند اما در عالم واقعیت جلوی کمونیست واقعی ایستاده است. در عالم ترمینولوژی به منصور حکمت قسم میخورد اما در عمل سیاسی و اجتماعی خود به شغل شریف گلاب پاشی به حزب کمونیست کارگری مشغول است و دارد به همان افق جنبش ملی اسلامی خدمت میکند. بدلیل اینکه تا مغز استخوان منشویک است و ماتریالیسم کانگورویی راهنمای اوست، هزار و یک اما و اگر سر راه کمونیست میگذارد تا بگوید خیر انقلاب سوسیالیستی همین امروز نمی شود. حتی متوجه هم نیست که چطور حتی در عالم ترمینولوژی هم دارد به جنبش طبقاتی پوپولیست خدمت میکند و شمشیر بر منصور حکمت و کمونیسم کارگری کشیده است. بگذارید چند مثال در این زمینه بزنیم.
انقلاب ممنوع است!
به آن "تز پوپولیستی انقلاب علی العموم" توجه کنید. جرم حمید تقوایی و "همفکرانش" این است که به انقلاب علی العموم اعتقاد دارند و این "تز پوپولیستی" است. ولی "انقلاب علی العموم" یعنی چه؟ چه کسی گفته این "تز پوپولیستی" است؟ اگر کسی دچار تناقضات بوف کوری نباشد میداند که انقلاب علی العموم در مقابل انقلاب علی الخصوص معنی دارد. اگر مارکس میگوید در مقطعی از سیر تحول جامعه وقتی نیروهای مولده و مناسبات تولید وارد تناقض و تضاد میشوند و جامعه وارد "دوران انقلاب اجتماعی" میشود، آیا دارد از انقلاب علی الخصوص حرف میزند یا انقلاب علی العموم؟ یا وقتی لنین میگوید مساله اساسی هر انقلابی قدرت سیاسی است، آیا انقلاب خاصی را مد نظر دارد یا اتفاقا دارد راجع به انقلاب علی العموم صحبت میکند؟ منصور حکمت چطور، وقتی که میگوید قیام و شورش و انقلاب مکانیسم تغییر جامعه است، دارد از انقلاب معینی صحبت میکند یا از انقلاب علی العموم؟ واقعا منقد ما دنیای عجیبی برای خودشان ساخته است. با حساب ایشان دیگر نمی شود حتی از انقلاب حتی حرف زد. مگر فورا بگویید "انقلاب کارگری و کمونیستی". وگرنه پوپولیست هستید. بیچاره مارکس و لنین و حکمت و میلیونها انسان دیگر که بارها و پرشور از انقلاب دفاع کرده اند نمی دانستند چه پوپولیستهای بودند که از "انقلاب علی العموم" صحبت کرده اند.
اما شاید اشتباه لپی کرده اند. شاید منظورشان "انقلاب خلقی" بوده است، "انقلاب همه طبقات علی العموم" یا چیزی شبیه این. وگرنه هرکسی میداند که "انقلاب علی العموم" چیزی جز انقلاب بطور عام نیست. و انقلاب بطور عام یک تز پوپولیستی نیست. یک انتزاع واقعی و در سطحی معین از تجرید کاملا صحیح است. پس آیا دانشمند ما دچار لغزش قلمی شده است؟ خیر. مشکل لپی نیست. مشکل این است که ایشان خود را در جایی قرار داده است که صحبت از انقلاب علی العموم دیگر دشوار شده است. انقلاب؟ اوه نه، پوپولیستی است!
"اتهام! اتهام! بی انصافی! سروته کردن بحث طرف مقابل! آی ما کانگورو نیستیم!" منقد ما فریاد میزند. و اضافه میکند: مگر ندید که گفتم ما طرفدار "انقلاب کارگری و انقلاب کمونیستی" هستیم. آنوقت میگویید دست از انقلاب شسته ایم؟ آی پوپولیست ها! آی حزب تلویزیونی اتهام زن!
به آن "انقلاب کارگری و کمونیستی" هم میرسیم، می بینیم که حتی آنهم مثل این "کریدیت" دادن به پوپولیستها جز برای طفره رفتن از یک انقلاب معین نیست. "انقلاب کارگری و کمونیستی" در "ترمینولوژی" ایشان یعنی فعلا انقلابی در کار نیست. بهر حال دوست عزیز خودتان با این همه ادعای دانش ترمینولوژیک گفته اید "تز پوپولیستی انقلاب علی العموم"! تا آنجا که ما میدانیم پوپولیست های ایران (چپ های سنتی دوره 57) طرفدار انقلاب تمام خلقی بودند. البته آنهم در حرف. این چیزی بود که خودشان در مورد خودشان میگفتند. در عمل واقعا طرفدار هیچ انقلابی نبودند. آنها میخواستند نهایتا یک سرمایه داری ملی و مترقی و خودی سرکار بیاید که راستش احتیاجی هم به انقلاب نداشت و ندارد. الان دیگر میتوان بطور قطع گفت که سرمایه داری ملی و مترقی فقط میتواند نتیجه شکست انقلابات زمان ما و یا پرچمی برای شکست آن باشد. لااقل در ایران اینطور است. چنانکه دیدیم جمهوری اسلامی، یعنی تجسم مادی اسطوره سرمایه داری ملی و مستقل پوپولیست ها، با سرکوب خونین انقلاب 57 بدنیا آمد.
پوپولیسم، یا همان جناح چپ جنبش ملی اسلامی، در دوره ما نماینده هیچ انقلابی نیست. نه علی العموم و نه علی الخصوص پای هیچ انقلابی نیست. اگر ارتجاعی نباشد، انقلابی قطعا نیست! اگر هم دنبال انقلابی کشیده شود و عبارت پردازی انقلابی کند (و حتی اگر بگوید ما طرفدار "انقلاب کارگری و کمونیستی" هستیم) فقط برای این است که انقلاب واقعی و موجودی که جریان دارد و فقط میتواند کارگری باشد را متوقف کند. حرام و جرم و پوپولیسم اعلام کند.
پوپولیسم و انقلاب در دوره ما دیگر قطعا حکایت جن و بسم الله است. پس چرا اینقدر به پوپولیست ها "کریدیت" میدهد؟ شما اگر میگفتید تز پوپولیستی انقلاب هرگز، یعنی همان "انقلاب انقلاب نکنید"، یا میگفتید تز پوپولستی بریدن سر انقلاب کارگری دم باغچه سرمایه داری خودی، یعنی تز "انقلابی در کار نیست، فروپاشی میشود و دولت حجاریان تشکیل میشود" باز یک حرفی.
ما البته بخوبی میدانیم اعتقاد به "انقلاب علی العموم" جز یک تمایل عمومی هنوز چیزی را بیان نمی کند. همچنان که قسم خوردن به "انقلاب کارگری" علی العموم هم هنوز چیزی راجع به شرایط واقعی نمی گوید. دنیای سیاست کمی پیچیده تر از این است و مسائل همواره مشخص مطرح میشود و نه "علی العموم". ولی دونکته در همین سطح "ترمینولوژی" مطرح هست: اول) چرا این همه لطف به پوپولیست ها؟ و دوم) چرا اینهمه بی لطفی به "انقلاب علی العموم"؟
رجوع به مردم ممنوع!
نکته بعدی قابل تعمق این جمله ایشان است: " گيرم انقلاب آنها (یعنی پوپولیستها) خلقى است و انقلاب حميد تقوائى انقلاب مردم!"
بالاتر گفتیم که پوپولیستها، یا صحیح تر چپ های سنتی دوره 57، عملا نماینده هیچ انقلابی نبودند. در لفظ البته از "انقلاب خلقی"، "انقلاب دمکراتیک"، انقلاب دمکراتیک با هژمونی طبقه کارگر، و حتی از "انقلاب سوسیالیستی" حرف میزدنند. در عمل محتوای تمام اینها البته یک چیز بود. سپردن امر انقلاب به دست بورژوازی خودی. و نکته اینجاست که بورژوازی انقلابی نداریم. لااقل در ایران نداریم. در نتیجه پوپولیست ها گرچه عبارت پردازی انقلابی میکردند اما تاریخا دیگر انقلابی نبودند و الان بطور قطع نیستند. حالا باید اضافه کنیم که پوپولیستها و چپ های سنتی دوره 57 در عمل نماینده هیچ یک از اقشار زحمتکش و استثمار شونده جامعه نیز نبودند. (هرجا که بودند و به هر درجه که بودند، نظیر کومله در کردستان، به ناگزیر باید از "پوپولیسم" فاصله میگرفتند.)
"خلق" نزد پوپولیست نه یک واقعیت اجتماعی که یک ملقمه مجازی سرهم شده، یک قفسه از اقشار و طبقات "انقلابی" بود که از کارگر تا بورژوازی را در بر میگرفت و قرار بود طبقه کارگر در این "خلق" مستحیل و دست به سر شود. خلق منظور مردم واقعی نبود، خلق "ترمینولوژی" خاص پوپولیست بود برای توجیه منافع واقعی جنبش طبقاتی اش در نزد خلق الله! حتی وقتی پوپولیستهای زیر فشار نقد ما بعضا یواشکی بورژوازی ملی را از این قفسه "خلق" بیرون گذاشتند، تازه طبقه کارگر را عامل تاریخی پیاده کردن سرمایه داری ملی و مستقل خود قرار دادند!
نقد ما به پوپولیستها و چپ های سنتی دوره 57 این نبود که چرا از خلق حرف میزنید. این نقد تقلیل گرایانه و پوچ است. نقد ما این بود که چرا کارگر و زحمتکش را به زیر علم بورژوازی می برید. چرا کارگر را عامل برقراری سرمایه داری آنهم موهوم و ارتجاعی میکنید. نقد ما همانوقت هم این بود که انقلاب در ایران فقط میتواند انقلابی باشد که از مقدورات و امکانات سرمایه داری فراتر برود و به یک انقلاب تمام عیار کارگری تبدیل شود. برای همین ما بر نقش طبقه کارگر و استقلال ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی آن و ساختن حزب کمونیست تاکید داشتیم. (به نوشته های منصور حکمت در دوره اتحاد مبارزان کمونیست و همچنین آثاری نظیر "آناتومی لیبرالیسم چپ" رجوع کنید.) منقد ما دارد این نقد واقعی و طبقاتی به پوپولیسم و خلق گرایی آنوقت را به این تقلیل میدهید که گویا نقد ما به پوپولیستها این بود که از خلق حرف میزنند. ظاهرا ایشان به همان کلمه پوپولیسم (خلق گرایی، مردم گرایی) چسبیده است! شاید متوجه نیستند این مارکسیسم که هیچ، یک فرمالیسم آخوندی و یک بازی پیش پا افتاده پست مدرنیستی با کلمات است. درست بهمان اندازه پست مدرنیسم هم مبتذل و پوچ و جادوگرانه است. اینرا پایینتر قدری توضیح میدهیم اما دقت کنید که قبلا انقلاب علی العموم را به پوپولیستها تقدیم کردند حالا هم مردم را به آنها تقدیم میکنند. این همه دست و دلبازی به پوپولیست ها به خاطر چیست؟
آدم لازم نیست دانش سیاسی خاصی داشته باشد تا ببیند که همه احزاب و نیروهای سیاسی منفعت طبقه و جنبش خودشان را به نام مردم و به نام کل جامعه اعلام میکنند. مساله رجوع به مردم نیست، مساله آن سیاستی است که عرضه میشود. مساله این است که کدام سیاست و افق به مردم رجوع کرده است. در هر لحظه باید دید که مردم تحت تاثیر کدام افق طبقاتی و سیاسی قرار گرفته اند. فقط یک چپ فرقه ای و حاشیه سیاست که هنوز دارد در عالم "ترمینولژی" با خودش ور میرود نمی تواند و نمی خواهد این خاصیت بدیهی جامعه و مبارزه طبقاتی را ببیند. تمامی انقلابات دنیا از انقلاب کبیر فرانسه تا همین انقلاب 57 بر دوش توده وسیع مردم و عمدتا زحمتکش صورت گرفته است. نکته اینجاست که منافع و افق کدام طبقه در پیشاپیش این مردم و آن انقلاب قرار داشته است. در جایی مثل انقلاب 57 منافع بورژوازی و ضد انقلاب به نام مردم و به نام انقلاب دست بالا میگرد و انقلاب شکست میخورد و بخون کشیده میشود. در جایی مثل انقلاب اکتبر منفعت کارگر و سوسیالیسم به پرچم جامعه و توده های وسیع مردم تبدیل میشود و انقلاب، کارگران و مردم پیروز میشوند. در همه این موارد از انقلاب تا ضد انقلاب به نام مردم و جامعه حرف زده است و مدعی نمایندگی جامعه بوده است.
این در واقع وجهی دیگر از همان قسمت گود استخر سیاسی است که باید در آن شنا کرد و پیروز شد. لنین و بلشویکها به این دلیل توانستند قدرت را تصرف کنند که قادر شدند منافع عمومی توده های وسیع مردم آن مقطع روسیه یعنی "صلح، زمین، نان" را نمایندگی کنند. اگر قرار باشد پوپولیست را کسی بدانیم که مردم را خطاب قرار میدهد و یا میگوید ما و فقط ما مدافع منافع واقعی مردم هستیم، باید قبل از همه سراغ مانیفست کمونیست برویم. آنجا می بینیم که در توضیح سیر مبارزه و انقلاب کارگری توضیح میدهد که در مقطعی طبقه کارگر بصورت یک حزب سیاسی، بصورت یک طبقه متحد میشود و سپس خود را بعنوان "طبقه رهنمون ملت" ارتقاء میدهد و قدرت بورژوازی را ساقط و قدرت خود را برقرار میکند. "طبقه رهنمون ملت" یعنی منافع خود را بعنوان منافع جامعه و عموم مردم اعلام می کند و این واقعی است. یعنی واقعا منافع توده مردم با انقلاب کارگری تامین میشود. این فرقش با بورژوازی است که منافع طبقه خودش یعنی منافع یک اقلیت استثمارگر را بجای منافع مردم یا ملت جا میزند! اگر بورژواها برای تحقق منافع خود آن را بنام جامعه جار میزنند، کارگران و کمونیست ها صدبار بیشتر باید و محق اند که چنین کنند. چرا که رهایی کارگر جز رهایی همه انسانها نیست. چرا که این رهایی بدون رهایی همه مردم ممکن نیست.
بحث البته خیلی روشن است و چشم بندی منقد ما خیلی ابتدایی است. اما برای اینکه همه بهانه های ایشان را بگیریم بگذارید که تاکید کنیم که برای مثال ادبیات منصور حکمت پر است از رجوع به مردم و توده های مردم و انسان و نطیر این. در همان مقدمه برنامه یک دنیای بهتر و تحت تیتر "بنیاد های اجتماعی و فکری کمونیسم کارگری" میگوید:
"تغيير جهان و ايجاد دنيايى بهتر يک اميد و آرمان هميشگى انسانها در طول تاريخ جامعه بشرى بوده است. عليرغم رواج ايده هاى قدرگرايانه و خرافى اعم از مذهبى و غير مذهبى حتى در دنياى باصطلاح مدرن امروز، ايده هايى که هريک به نحوى علاج ناپذيرى و مقدر بودن وضع موجود را تبليغ ميکنند، زندگى واقعى و عمل روزمره توده هاى وسيع مردم همواره حاکى از يک اميد و باور عميق به امکان پذيرى و حتى اجتناب ناپذيرى يک آينده بهتر است. اين اميد که دنياى فردا ميتواند از محروميت ها و مشقات و کمبودها و زشتى هاى امروز رها باشد، اين اعتقاد که عمل امروز انسان ها، چه جمعى و چه فردى، در تعيين چند و چون دنياى فردا موثر است، يک نگرش ريشه دار و قدرتمند در جامعه است که زندگى و حرکت توده هاى وسيع مردم را جهت ميدهد.
کمونيسم کارگرى قبل از هر چيز به اينجا تعلق دارد، به اميد و اعتقاد انسان هاى بيشمار و نسلهاى پى در پى به اينکه ساختن يک آينده بهتر، يک جهان بهتر، بدست خود انسان، ضرورى و ميسر است."
ولی حالا شما اگر جرئت دارید باز بگو مردم! تا ملانقطی های سرگردانی نظیر منقد ما جلو شما ظاهر شوند که: آی آقا پس کو طبقه کارگر، کو سوسیالیسم، شما اگر در هر جمله یکبار به سوسیالیسم و کارگر و مارکس قسم نخوری که کمونیست نیستی. ترمینولوژیت پس کجا رفت؟ از مردم حرف میزنی؟ ریشه های کمونیسم کارگری را در اعتقاد نسل های پی در پی و امید و باور عمیق آنها به ایجاد دنیایی بهتر قرار میدهی؟ ای پوپولیست! کمونیست فقط از انقلاب کارگری و انقلاب کمونیستی حرف میزند. مردم مال پوپولیست ها است...
و جالبتر این است که بی ربط ترین جریان سیاسی به مردم تا آنجا که ما دیدیم همین پوپولیست ها و چپ های رادیکال دوره 57 بودند. چون درست مثل همین منقد ما همواره سرگردان حاشیه سیاست، بعنوان گروه فشار بر احزاب اصلی روزگار میگذراندند و غرق در عالم "ترمینولوژی" غامض خود عموما قادر نبودند به مردم نزدیک شوند. یعنی همانقدر که "خلق" نزد پوپولیست پنجاه و هفتی یک ترم و مفهوم کاذب و معوج و ثقیل برای پنهان کردن منافع زمینی بورژوازی بود، امروز در نزد منقد ما مفهوم "انقلاب کارگری و انقلاب کمونیستی" به "ترمینولوژی" برای مخالفت با انقلاب و سوسیالیسم و رجوع به مردم و مبارزه برای سرنگونی و حزب کمونیست کارگری تبدیل شده است.
منقد ما فراموش میکند که تعلق جنبشی یا طبقاتی گوینده و یا یک حزب از اینجا درنمی آید که دارد راجع به کدام طبقه و جنبش حرف میزند. بلکه از اینجا در می آید که خود او در موضع کدام طبقه ایستاده است. از کدام سیاست و جهتگیری معین در شرایط معین دفاع میکند و خلاصه برای کدام منافع مادی می جنگد. کمونیست ها کسانی نیستند که از کارگران حرف میزنند، کمونیست ها سیاست انقلابی طبقه کارگر را در هر وحله در معرض انتخاب کارگران و کل جامعه قرار میدهند. وقتی ما میگویم مردم، این کمونیسم کارگری است که مردم را به این یا آن حرکت فرا میخواند. چون ما بر خلاف کارگر گارگری ها و بر خلاف پوپولیست های و همه چپ های منزوی فکر میکنیم امر رهایی انسان امر طبقه ماست. یک نمونه خوب در این زمینه بحث جالبی از منصور حکمت که با عنوان "این حزب شماست" شناخته شده است که یکبار دیگر در همین شماره جوانان کمونیست چاپ میکنیم.
سرنگونی ممنوع است!
هنوز هم میتوان به گشت و گذار در این عالم "ترمینولوژی" ادامه داد و از آنجا به وجود زمینی منقد عزیز پی برد. مثلا گویا خاصیت پوپولیست ها در ضد رژیمی بودن آنها یا محدود بودن افق آنها به مبارزه با رژیم وقت بود. بالاتر گفتیم که پوپولیست نه فی الواقع طرفدار هیچ انقلابی بود و هست و نه منافع واقعی توده مردم را نمایندگی میکرد . حالا باید بگویم ضدیت پوپولیست با "رژیم" نیز صرفا از سر منافع طبقاتی و جنبشی مربوطه بود. خاصیت دائمی آنها الزاما نبود. با شاه و دیکتاتوری اش مشکل داشت چون فکر میکرد "سگ زنجیری امپریالیسم" است و مانع ایجاد صنایع مادر و ذوب آهن و سرمایه داری مستقل است. حال آنکه دیکتاتوری ضرورت سرمایه داری در ایران بود و دیدیم که همان جنبش ملی اسلامی دیکتاتوری حتی وحشی تر و خونخوارتر برقرار کرد. با این همه خاصیت "ضد رژیمی" پوپولیست تنها خاصیت سیاسی مفید آن بود. چون بهر حال بدرجه ای که واقعا ضد رژیمی بود سیستم سیاسی حاکم را تضعیف میکرد و این برای طبقه کارگر و مردم برای اینکه به میدان بیایند و خواست خود را طلب کنند میتوانست مفید باشد. همین الان هم اگر پوپولیستی پیدا شود، یا اگر گرایشاتی از همان جنبش ملی اسلامی پیدا بشود که "ضد رژیم" و حکومت فعلی باشند، خاصیت سیاسی مفیدشان باید قلمداد شود.
اما اینجا باید به دو نکته توجه کرد. اول اینکه جنبش ملی اسلامی به مثابه یک جنبش (صرف نظر از استثنائاتی) امروز ضد رژیمی نیست، پرو رژیمی است. اصلاح طلب است. بجای انقلاب و تغییر انقلابی در وضع موجود خواهان اصلاح و تغییرات تدریجی در جمهوری اسلامی است. بنا بر این کسی که دنبال پوپولیست امروز می گردد ابتدا باید لیست پرو رژیمی ها را جستجو کند. یا لااقل به کسانی که گفتند "در مارکسیسم سرنگونی نداریم" و یا کسانی که صدبار شکست جنبش سرنگونی را اعلام کردند رجوع کند. کسانی که فکر میکنند انقلابی در کار نیست و "جمهوری اسلامی متعارف میشود" و در "دولت نوع حجاریانی" باید شرکت کرد و غیره. (یعنی همان کسانی که منقد سرگردان ما کلی به گذشته خود لعنت فرستاد تا مگر قبولش کنند و نکردند!) بهر حال "ضد رژیمی بودن" اگر زمانی یک مشخصه ناشی از خصلت اساسی و موقعیت تاریخی پوپولیست بود، امروز طبق همان خصلت اساسی دیگر ویژگی او محسوب نمی شود.
این ما را به نکته دوم میبرد که بسیار مهم تر است. آنچه که منقد محترم به عنوان خاصیت ضد رژیمی ما و یا "محدود بودن به افق ضد رژیمی" اشاره میکند تماما در صفحه دیگری جریان دارد. همه میدانند و منقد ما بهتر میداند که از چند سال پیش ما اعلام کردیم سیر محتمل و مطلوب (و نه البته اجتناب ناپذیر) در ایران انقلاب است. انقلابی که فقط میتواند کارگری باشد و به یمن وجود حزب کمونیست کارگری میتواند پیروز شود. با همین منقد محترم در پلنوم 27 حزب در چند سال پیش بخصوص سر این دعوایمان شد که ما گفتیم اکنون باید "نه مردم" به رژیم را تعمیق کرد و آنرا به یک "نه سوسیالیستی" تبدیل کرد. گفتیم امروز "شعار جمهوری سوسیالیستی سلبی ترین شعار" است. همینجا بود که دوستان بوف کوری فریاد "سم است، سم است" شان بلند شد. در پلنوم 29 حزب هم به صراحتا از انقلاب سوسیالیستی و اینکه چگونه این انقلاب وسیع و انسانی است صحبت کرده ایم. خلاصه کلام "ضد رژیمی" بودن ما امروز ضدیت با نظام سیاسی و اقتصادی موجود سرمایه داری است. در واقع "خلع ید سیاسی" از بورژوازی و بقول مانیفست اولین گام در انقلاب کارگری است. منقد ما به یک معنی درست میگوید همین "ضد رژیمی" بودن، یا بعبارت دیگر نبرد بر سر قدرت سیاسی با بورژوازی اکنون محور تمام فعالیت های ماست. قبلا در طی همین مقالات توضیح دادیم که چگونه این جهت گیری بالاخص از کنگره سوم و با بحث "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب و جامعه" در دستور ما قرار گرفت. بحث "حزب و قدرت دوگانه" که منقد محترم با عجله علیه آن نکته پرانی کرده است، یکی از تازه ترین قدم هایی است که ما در این راه و برای پایین کشیدن قدرت سیاسی بورژوازی (که امروز در هیات جمهوری اسلامی برقرار است) برداشته ایم. کسی که اینرا میخواهد تحت لوای "پوپولیسم" و "افق ضد رژیمی" بکوبد، نه فقط دارد به پوپولیسم باج میدهد بلکه به کمونیست دشنام میدهد و آشکارا برای پرورژیمی ها کلاه بر میدارد. اینکه بالاتر گفتیم ایشان هر نیتی که داشته باشند عملا در کنار ارتجاع قرار میگیرند برای همین چیزها بود.
موخره و جمعبندی کوتاه
با این اوصاف یک خاصیت دیگر از آن "خواص پنجگانه" را شاید لازم نیست خیلی مفصل صحبت کنیم. (در هر حال فرصتش هم نیست.) میفرمایند گویا پوپولیستها و چپ های سنتی همواره بر انقلاب و سوسیالیسم تاکید کرده اند. کاملا برعکس است. آنها در بهترین حالت، یعنی اگر ضد انقلابی و ارتجاعی نبوده اند، همواره انقلاب و سوسیالیسم را به وقت گل نی حواله کرده اند! بعضی با "خلق" (یعنی کشیدن طبقه کارگر بدنبال سیاستهای بورژوا- خرده بورژوائی) و برخی با ممنوع اعلام کردن بسیج مردم بدنبال سیاستهای سوسیالیستی. منقد ما یک مورد بارز از نوع دومی است. "انقلاب کارگری و انقلاب کمونیستی" که ایشان میفرماید دقیقا همان احاله کردن سوسیالیسم و انقلاب امروز به وقت گلی نی است. اعلام ممنوعیت انقلاب و سوسیالیسم همین الان است.
خلاصه کنیم، پوپولیست هیچوقت خواهان سوسیالیسم امروز نبوده است. پوپولیست امروز قطعا نه فقط انقلابی نیست، نه فقط ربطی به مردم ندارد بلکه دیگر حتی ضد رژیمی هم نیست. به هزار بهانه از مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و انقلاب علیه اوضاع موجود طفره میرود. کسی که در عالم ترمینولوژی اینهمه به پوپولیست باج داده تا به حزب کمونیست کارگری حمله کند در واقع پوپولیست تحت لوای نفرین پوپولیسم است. دقیقا همان محرمات و ممنوعیت ها و "خط قرمز"ها را جلوی ما میگذارد که منافع جناح چپ جنبش ملی اسلامی می طلبد. چنین کسی باید کمی به عاقبت سیاسی خود اندیشه کند. با این حساب، ادعای پایانی منقد ما که گویا آنچه ایشان میگویند کمونیسم منصور حکمت است و آنچه که حزب کمونیست کارگری و حمید تقوایی میگوید "پوپولیسم" و در مقابل منصور حکمت است، دیگر نباید فقط موجب خنده و سرگرمی تلقی شود. بلکه مایه تاثر عمیق است. نشانه یک موقعیت سیاسی – روانی نگران کننده است. وقتی منقد محترم مثل اغلب عناصر رادیکال چپ ایران داشت هنوز برای پوپولیست های دوره 57 شمشیر میزد منصور حکمت و حمید تقوایی علیه پوپولیسم مینوشتند و سخنرانی میکردند و اتحاد مبارزان را میساختند و خیلی ها و از جمله ایشان را از آن منجلاب پوپولیسم بیرون می آوردند. ایشان میتوانست کمونیسم را از منصور حکمت و حمید تقوایی بیاموزد و صد پله هم از آنها جلو بزند. اما متاسفانه اینطور نشد. ایشان از کسانی که پوپولیسم را از میدان بدر کردند و کمونیسم ایران را متحول کردند ظاهرا چیز زیادی جز "ترمینولوژی" نیاموخت و اکنون می بینیم که به این شکل عجیب و بوف کوری به اصل خویش بازگشته و به پوپولیسم رجعت کرده است. آنهم در اوضاعی که پوپولیست هرچقدر در پوپولیسم خود پیگیر باشد به ارتجاع و ابتذال میگراید. درست مثل بوف کور که زمانی حکمت خودش را داشت، و تکرار و تقلید آن امروز پوچ و تقلبی و بی مایه است. پوپولیست روزگاری میتوانست حال با هر تعبیری با "سنگ زنجیری امپریالیسم" مبارزه کند. اما امروز پوپولیست نظیر منقد محترم فقط میتواند به شغل شریف ضدیت با انقلاب و سرنگونی و به میدان کشیدن مردم زیر پرچم کارگر و در یک کلام ضدیت با کمونیسم واقعی و متشکل یعنی حزب کمونیست کارگری مشغول باشد و حتی متوجه هم نباشد که در کجا قرار گرفته است. (اول فوریه 2009)
اگر دقت کرده باشید رسانه های بورژوایی خیلی دوست ندارند راجع به اخبار مربوط به بحران اقتصادی جهانی صحبت کنند. بخصوص آنجا که پای اعتراض و اعتصاب و یا تهدید آن در میان است خبر در حاشیه میرود. شما یکدفعه در حاشیه یک خبر متوجه میشود مثلا در 18 ماه آینده قرار است 300 هزار استرالیایی بیکار شوند. یا اینکه در یک گوشه و در یکی دو جمله به شما میگویند که 20 میلیون "کارگر مهاجر چینی" بیکار شده اند و حالا باید به "دهات" خود برگردند. راجع به اعتراضات و نارضایتی ها در روسیه زیاد نمی شنوید. اخبار اعتصابات اخیر در انگلیس زیاد برجسته نمی شود. حتی مواردی مثل اعتراضات و شورش های شهری در یونان و یا اعتصاب سراسری هفته گذشته فرانسه هم فقط یکی دو روز خبرش هست و بعد سعی میشود که در "صفحات داخلی" فراموش شود. حالا دیگر اعتصابات و اعتراضات هر روزه کارگران ایران، برای مثال، دیگر جای خود دارد. اصلا خبر محسوب نمی شود.
این میدیا البته همانست که عکس یک دخترک بامزه کوچولو تازه متولد شده با 12 انگشت را نشان شما میدهد و کلی برای شما تفسیر میکند که اگر این پیانیست و گیتاریست و یا حتی تاپیست بشود چه غوعا میکند! میدیایی که میرود از جیک و بوک اوباما و خانواده اش در کاخ سفید و دو هفته ای که آنجا گذرانده اند خبر می آورد. شما می فهمید که بله اوباما حالا میتواند شام را با دخترانش صرف کند و ضمن کار پر مشغله پرزیدنتی به تکلیف مدرسه بچه ها هم رسیدگی کند. اما نمی دانید آن 20 میلیون آدمی که در مملکت خودشان "کارگر مهاجر" نامیده شده اند حالا قرار است چه بلایی سرشان بیاید. تازه اگر تا همین حد هم که بالاتر گفتیم به اطلاع شما رسیده علتش این است که "مقامات چین از احتمال ناآرامی ها در چین اظهار نگرانی کرده اند"! بله این همان میدیایی است که به اطلاع همه شما رسانده، با عکس و تفصیلات، که مثلا منتظری خیلی مخالف حکومت است و غذایش نان و پنیر و سبزی است. این میدیایی است که دروغ های شاخدارش را بعنوان خبر و فاکت جار میزند. مثلا طوری از همین منتظری حرف میزند که گویا خیلی مخالف اعدام و کشتار بوده است و پنهان میکند که حاج آقا برای مدت ده سال و اتفاقا در اوج بکش بکش جمهوری اسلامی "ولیعهد" خمینی بود. بله این همان میدیا است. جالب است، اعتصاب کارگران ایران مگر مملکت را بردارد که "خبر" محسوب شود، اما با بوق و کرنا دو سه هفته است به بهانه "سی امین سالگرد انقلاب"، به جان انقلاب 57 افتاده اند و همه جور نجاست به آن می پاشند. اینکه جمهوری اسلامی را نماینده آن انقلاب می دانند به جای خود، حتی مثلا زیر یک عکس برای شما تیتر میزنند که بله خمینی فرمان قیام 22 بهمن را صادر کرده بود! حال آنکه همه ما میدانیم و به چشم خود دیدیم جلوی پادگانها آخوندها با بلند گو آمده بودند و به مردمی که مسلح میشدند میگفتند "امام فرمان قیام نداده است"! اصلا به همین عبارت "سی امین سالگرد انقلاب" دقت کنید: بیچاره انقلاب 57 بیش از 30 سال قبل شروع شد، لااقل از شروع آن 31 سال میگذرد، قیام 22 بهمن علیرغم میل خمینی و سازش دار و دسته اش با شاه و آمریکا صورت گرفت، قیام پیروزی انقلاب نبود، آغاز قطعی جمهوری اسلامی هم نبود، پایان قطعی رژیم شاه بود، جنگ بین جمهوری اسلامی و انقلاب سه سال دیگر طول کشید و با قتل عام خراد 60 و شکست انقلاب پایان یافت. یعنی در همان یک عبارت 6 دروغ بزرگ را تحویل ما داده اند.
باری، به موضوع اصلی برگردیم. این میدیا دارد با خست و دقت اخبار مربوط به بحران اقتصادی جهانی را منعکس میکند یا در واقع نمی کند! خود همین نکته قابل تعمقی است. و مهمتر، تا همینجا هم که منعکس شده یواش یواش دارد تصویری از آنچه میتواند در راه باشد را تکمیل میکند: اعتراضات و مبارزات طبقه کارگر جهانی و توده های مردم علیه بردگی جهانی انسان.
خوب دقت کنید، ما با یک بحران عظیم و بی دروپیکر جهانی روبرو هستیم که خود بورژواهای میگویند تنها با "رکود کبیر" دهه 30 قرن بیست میلادی قابل مقایسه است. و آنوقت زمزمه اعتراض در کشورهایی یواش یواش شنیده میشود که سنت انقلابات بزرگ و تاریخی را پشت سر خود دارند: فرانسه، روسیه، چین... و حتی آیا آن اوباما و روی کار آمدنش را نباید به حساب این گذاشت که در آمریکا، یعنی یکی دیگر از کشورهایی که سنت انقلاب بزرگی را داشته است، دارد یک خبرهایی میشود؟ آیا میتوان به این فکر کرد که کره زمین بعد از 3 دهه از سیاهترین دورانهای تاریخی، دوره عر و تیز "پایان تاریخ"، "پایان کمونیسم"، "پیروزی بازار آزاد"، "نظم نوین جهانی"، "جنگ جهانی علیه ترور" و نظیر این، وارد دوره نوینی میشود؟ دوره ای که بازیگران آن فقط خمینی و تاچر و ریگان و یلتسین و پوتین و بوش و شارون و جنایتکارانی از این دست نباشند؟ دوره ای که قهرمانان طبقه کارگر و توده های ستمدیده یعنی لنین و ترتسکی زمان ما نیز به بازیگر آن تبدیل شوند؟
به نظر من ممکن است. دستکم ما محقیم و باید راجع به آن حرف بزنیم. ما انقلاب 57 را دیدیم و میدانیم که تمام زمینه هایش بود که مبشر این دوره به تاخیر افتاده جهانی باشد. یعنی شروع طغیان بردگان جهان علیه بردگی جهانی. حتی وقتی خمینی را به آن قالب کردند و به خون کشیدندش، منصور حکمت و کمونیسم کارگری اش را از خود بیرون داد و پرچم و برنامه طغیان آینده جهانی را برافراشت. و همین الان هم داریم می بینیم که چطور در ایران رژیم بورژوازی به نفس نفس افتاده و به عوض اعتراض و مبارزه کارگران و آزادی خواهی و برابری طلبی و کمونیسم و کانال جدید و حزب ما هر روز بیش از روز قبل مطرح میشود. این گل پاشیدن به انقلاب 57 در واقع از همین جا می آید. پس ما محقیم که با اعتماد به نفس بیشتر و به عنوان نیرویی جهانی صحبت کنیم. محقیم که از انقلاب بردگان جهان علیه مزد و سرمایه حرف بزنیم. این فقط یک وظیفه انترناسیونالیستی نیست، بلکه برای پیروزی کمونیسم در ایران بسیار ضروری است. این آرزو نیست، خیالات هم نیست، دقیقا همان چیزی است که در بین خطوط اخبار میدیای جهانی دارند می نویسند.
2 فوریه 2009