تبليغاتX
سخن روز

این ها تنها کلماتی است که میتواند آنچه که دولت، ارتش و هیات حاکمه اسرائیل طی سه هفته گذشته در غزه انجام داد را تا حدی بیان کند. حدود هزار و پانصد  نفر که یکسوم آن کودک بود را کشتند، چندین هزار نفر و باز تعداد زیادی کودکان را زخمی کردند، حدود بیست هزار خانه را با خاک یکسان کردند، دهها هزار نفر مردم را آواره کردند. حالا ثمرات ماهها محاصره اقتصادی غزه به کنار، حالا جنایات سابق به کنار، همین سه هفته جلوه ای از بی رحمانه ترین جنایت علیه بشریت بود. دولت اسرائیل و هیات حاکمه دست راستی آن و همینطور حامیان غربی آن همیشه در حق فلسطینی ها جنایت کردند، اما این سه هفته واقعا هیتلر و خمینی و وحشی ترین جنایتکاران عالم را به یاد جهان آورد.  خصوصا وقتی متوجه باشیم که این همه جنایت در عین حال اهدافی نظیر انتخاب مجدد حزب حاکم در انتخابات بعدی اسرائیل را دنبال میکرد. جنایات اسرائیل آنقدر عیان و کثیف و باور نکردنی بود که نه فقط در جهان که در خود اسرائیل موجی از نفرت و اعتراض کم سابقه ای را بر انگیخت.

 

اما همینجا جنایت کار دیگر غزه را نیز باید معرفی کرد. اسلام سیاسی و حماس. کسانی که مردم بیچاره غزه را در گروگان خود دارند و به اسم آرمان آزادی  آنها کثیف ترین جنایات را علیه خود آنها و تا هرجا دستشان برسد علیه مردم اسرائیل مرتکب میشوند. کسانی که از جنایات هیات حاکمه جانی اسرائیل علیه فلسطینی ها نیرو میگیرند و در عین حال خود با شعار نابودی اسرائیل به  بقاء همان جنایت کاران در راس حکومت یاری میرسانند.  جالب است که بعد از اینهمه جنایت اسرائیل در سه هفته گذشته حماس اعلام میکند که پیروز است از جمله چونکه زرادخانه موشک هایش از حملات اسرائیل جان سالم بدر برده است!  

البته جنایت غزه شرکاء دیگری هم داشت. نظیر جمهوری اسلامی که آگاهانه و نقشه مند سعی کرد خون کودکان فلسطین را وثیقه تبلیغ اسلامش و جنگ مذهبی قرار دهد. سعی کرد برای سه هفته هم که شده کمی اختلافات درونی خودش را تخفیف بدهد و تبلیغات حکومتی را رونقی دهد. کم و بیش به همان کثافتی اهداف دولت اسرائیل.

 

علاوه بر موج وسیع نفرت و انزجار مردم جهان از جنایات اسرائیل و همدردی با مردم فلسطین،  این آتش بسی که اساسا از ترس همین موج نارضایتی عمومی برقرار شده تنها چیز دلگرم کننده ای است که میتوان از آن حرف زد. اما این  آتش بس هم  همه میدانند که  شکننده است و  قابل دوام نیست. تا وقتی این جنایتکاران سرکارند هیچ اعتمادی نیست. این جنایات ادامه خواهد داشت. باید مردم شریف و آزاده در تمام کشورها علیه این اوضاع به میدان بیایند. دولت متساوی الحقوق فلسطینی باید فورا ایجاد شود. اسرائیل باید به جنایات و زورگویی هایش مطلقا خاتمه دهد. دست حماس و اسلام سیاسی از زندگی مردم فلسطین باید کوتاه شود. اینها هیچکدام  با زبان خوش بدست نخواهد آمد. باید با تمام قوا برایشان جنگید.  جنایات غزه یک بار دیگر نشان داد که باید دنیا را  از دست تمام این جانیان بیرون آورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:4 توسط سعید ولدبیگی |

به  شاه بیت منقد محترم میرسیم. "نکته" چهارم. جایی که ایشان به زبان خاص خود و بصراحت میفرمایند اهل انقلاب و سوسیالیسم در اوضاع  امروز ایران نیستند. چنین چیزهایی از نظر ایشان اخ ، "پوپولیستی" و "غیر مارکسیستی" است.  در عالم "ترمینولوژی"، یا همان برزخ بین خواب و بیداری،  ایشان صد البته به  "انقلاب کارگری و کمونیستی" معتقد است. اما در عالم واقع باید تا میتوان در شیپور زنگ زده "نه نمی شه" و علیه  حزب کمونیست کارگری فوت کرد. شما اینجا منشویسم چپ سنتی ایران را در پوستین جدید خود ملاقات خواهید کرد. این منشویسم در دوره 57 با خلق گرایی و  پوپولیسم آغاز کرد و حالا "تکامل یافته" ترین بخش آن به هپروت وصله پینه کردن عباراتی از منصور حکمت بر علیه انقلاب و سوسیالیسم و حزب کمونیست کارگری رسیده است.  محتوای سیاسی البته یکی است، متد همان متد است، هرچند بیربط تر به جهان و سیاست واقعی اما "ترمینولوژی" قدری تغییر کرده است. بهر حال  این به ما امکان میدهد که قدری به پایه های متدولوژیک  بحث حزب و قدرت دوگانه و بویژه رابطه بین انقلابات و احزاب بپردازیم.

 

بیچاره کانگورو!

 

٣ - "تنها حزب مدافع انقلاب و سوسياليسم". اين ادعاى حميد تقوائى است.   من اينجا اين کريديت پوپوليستى را دو قبضه و کامل به حميد تقوائى و همفکرانش ميدهم. جهت اطلاع ايشان سکتهائى چپ و جريانات چپ راديکال در ايران و جهان به وفور وجود دارند – تازه آنها بسيار قديم تر- بر "انقلاب و سوسياليسم" همواره تاکيد کرده اند. اينها بيانگر ماهيت انقلابى و کمونيستى جنبش ما نبودند. تفاوت کمونيسم کارگرى اجتماعى و طبقاتى است. در همين سطح ترمينولوژيها و البته با مضمون روشن و مارکسيستى کمونيسم کارگرى بر "انقلاب کارگرى و انقلاب کمونيستى" تاکيد کرده است و نه تز پوپوليستى انقلاب على العموم. گيرم انقلاب آنها خلقى است و انقلاب حميد تقوائى انقلاب مردم! اينها تفاوت ماهوى ندارند و از نظر کمونيسم طبقه کارگر و مارکسيسم به يک اندازه پرت اند. و پرت تر اينست که حزب ايشان با سوسياليسم شناخته ميشود! اينجا ديگر داريد شوخى ميفرمائيد. اتفاقا سوسياليسم نوع شما٬ سوسياليسمى است که افقش از مبارزه ضد رژيمى فراتر نميرود و اين را در سياست روز و تحليلها و پراتيکش موکدا نشان ميدهد. کل تاريخ چپ سنتى و راديکال ايران همين است. تمايز کمونيسم کارگرى منصور حکمت با اين نوع سوسياليسم مانند تفاوت روز و شب است و تاريخ جدالهايش همين را نشان ميدهد. جدالهائى که شما همواره و عمدتا در طرف مقابل آن بوده ايد. جاى تاسف دارد که حميد تقوائى ديگر در بحث سياسى ذره اى جانب انصاف٬ حقيقت جوئى و ديدن واقعيات را رعايت نميکند. صرفا اتهام ميزند٬ بحث ديگران را سر و ته ميکند٬ ديگران را به قول منصور حکمت "لاک ميزند و بجايشان عکس کانگورو ميگذارد" تا "انقلابى بودن و سوسياليست بودن" خودش و حزبش را ثابت کند. واقعا تا چه اندازه بايد از ديناميزم تحول انقلابى و تمايل به تغيير دور بود و تا چه اندازه از خود متشکر بود که اعلام کرد:

 "اگر حزب ما فقط همین یک خصوصیت را داشت، (يعنى پايبندى به انقلاب و سوسياليسم) کافی بود که هر کسی فوراً متوجه بشود که موقعیت ما اساساً یک چیز دیگر است و نقش ما در تحولاتی که دارد اتفاق می افتد، کاملاً متفاوت است. نه فقط به این دلیل که نیروی سیاسی دیگری نیست، بخاطر اینکه ما هستیم. بخاطر اینکه اگر این نیرو نبود و این فعالیتها را نمی کرد، افق انقلاب و سرنگونی انقلابی حکومت در برابر جامعه نبود".!!؟؟

يعنى به زيان آدميزاد سرنگونى و انقلاب در جوامع رخ نميدهند مگر اينکه حزبى باشد و اين افق را در مقابل جامعه بگذارد يا فراخوان دهد! حکم بديعى است! ميشود نه براى ما بلکه براى همانهائى که دراين شاهکار سياسى شما غرق شدند و فکر کردند "تزهاى آوريل" جديدى آورده ايد توضيح دهيد که اين همه قيام و انقلاب و سرنگونى را در قرن بيستم کدام احزاب در مقابل جامعه قرار داده بودند؟ به استثناى انقلاب کارگرى اکتبر اين تز شما ميتواند توضيح دهنده مثلا انقلاب ۵٧ ايران و انقلاب فوريه ١٩١٧ روسيه باشد؟ مابقى انقلابات اروپا و قيامها و سرنگونى ها پيشکش شما. تصور حميد تقوائى از انقلاب و تحول انقلابى نه فقط با تبئين و تحليل مارکسى و کمونيسم کارگرى فاصله نورى دارد بلکه از تصورات خام جوانان جبهه ملى عقب تر است. (تاکیدات از ما است)

 

به این میگویند بحث سیاسی. نه؟ گرچه یکی دوجا کمی نه نه من غریبم  "اتهام میزنید" در می آورند، ولی رویهمرفته روحیه خوبی دارند.  از  آن "عکس کانگورو" هم خیلی خوشمان آمد. نه فقط بخاطر طنز این استعاره، بلکه بخاطر استفاده بامزه هرچند نا آگاهانه آن.  آنچه که دوست ما دارد مثلا رد میفرماید، یعنی همان تک جمله ای که در ابتدا از حمید تقوایی آورده، در واقعیت اشاره به مباحث و مبارزات پرشوری است که به مصوبات کنگره چهار و پنج حزب نیز بدل گردید.  منقد ما البته اینرا میداند. خودشان را به "کانگورو"یت زده اند! یک جمله خارج از زمان مکان نقل کرده تا بتواند آنرا به عالم  "ترمینولوژی" خود بچسباند. ولی تا آنجا که یادم هست ایشان به همه مصوبات آن دو کنگره که دفاع از انقلاب و سوسیالیسم در اوضاع ایران بود رای مثبت دادند. بعدتر البته همراه معدودی دیگری به دنبال نوید بشارت خروج کردند و گفتند  که "این سوسیالیسم ما نیست" تا  در سیاست به اینور و آنور بجهند. و تازه اگر ما نبودیم از "بحران سازی در مرزها" سر در میآوردند.   میخواهم بگویم ما عکس کسی را لاک نزدیم،  خودشان زدند. ما چیزی جای ایشان نگذاشتیم، خودشان یک موجودی جای آن گذاشتند که هر هفته از یک موضع عجیب به یک موضع عجیب  دیگر می جهید و از روی مواضع هفته گذشته خود می پرید!  اما طفلی کانگورو این حیوان دوست داشتنی. از او باید رفع اتهام شود.   کدام کانگورو یک جمله خارج از متن نقل میکند و معنی واقعی آنرا از خواننده پنهان میکند؟ کدام کانگورو یادش میرود که به همه آنچیزهایی که امروز مثلا نقد میکند قبلا رای داده است؟ کدام کانگورویی  به عالم "ترمینولوژی" پناه میبرد تا روی بحث واقعی خاک بپاشد و  برای مخاطب بی اطلاع عکس مار بکشد؟ کانگورو کانگورو است. ممکن است یونجه گاو های فلان مزرعه را شبانه بخورد و همه چیز را بهم بریزد. ممکن است کارهای احمقانه و بامزه کند.  ولی سرهم بافی نمی کند، نمی پیچاند، نمی خواهد سر مخاطب چیزی بمالد.  این کارهای منقد محترم فقط از "موجود دوپا" برمی آید. آنهم موجود دوپایی که در توجیه سرگردانی خود میخواهد اجناس بنجل منشویکی را به نام کمونیسم کارگری آب کند. آنهم در مقابل بحث حزب و قدرت دوگانه و تلاش و کوشش حزب کمونیست کارگری در جهت متشکل کردن کارگران و مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی و برای سوسیالیسم.

 

انقلاب و افق انقلاب

 

بگذارید از بخش آخر "نکته" ایشان شروع کنیم. حمید تقوایی دارد از پایبندی ما به انقلاب و سوسیالیسم نه در کتابها و "ترمینولوژی" بلکه در همین اوضاع امروز ایران، در پراتیک، در صحنه جنگ نظری، جنگ سیاسی، و سازماندهی صحبت میکند و میگوید اگر ما نبودیم،  "اگر این نیرو نبود و این فعالیتها را نمی کرد، افق انقلاب و سرنگونی انقلابی حکومت در برابر جامعه نبود."  و ایشان نتیجه گیری میفرمایند:

 

يعنى به زيان آدميزاد سرنگونى و انقلاب در جوامع رخ نميدهند مگر اينکه حزبى باشد و اين افق را در مقابل جامعه بگذارد يا فراخوان دهد! حکم بديعى است!

 

نه دقیقا به زبان "آدمیزاد"، بلکه به زبان آدمیزاد سرگردان و منشویک!  حمید تقوایی دارد از نقش احزاب و مشخصا نقش حزب ما در قرار دادن "افق انقلاب و سرنگونی انقلابی حکومت در برابر جامعه" صحبت میکند. نه خود "رخ دادن سرنگونی و  انقلاب در جوامع". رخ دادن انقلاب و قرار دادن افق انقلاب دو چیز است. گرچه کاملا بهم مربوط و در هم تنیده اند.  انقلاب امری است عینی و ثمره مبارزه طبقاتی است. مستقل از احزاب و حتی طبقات "رخ میدهد". اما هیچ انقلابی بدون افق، هر اندازه هم این افق مبهم باشد، رخ نمی دهد. افق تاریخا صحیح و کار شده میتواند موجب پیروزی انقلاب باشد. افق تنگ و محدود و مبهم میتواند موجب شکست و ناکامی آن شود. اما در هر حال قرار دادن  این افق کار عنصر آگاه است،  کار احزاب و  جنبش های سیاسی و فکری است. نکته مهم این است که متوجه باشیم همان شرایط عینی و مادی که موجب انقلاب میشود در عین حال افق آنرا هم، چه مبهم و چه شفاف، ایجاد میکند. انقلاب بدون افق نداریم.

 

این بدیهیت مارکسیسم و درک رابطه مبارزه طبقاتی و نقش جنبش ها و احزاب است. پایه های آن سالها پیش یعنی 1845 در تزهای مارکس در باره فوئرباخ بروشنی آمده است. رابطه بین فکر و عمل، نقش پراتیک انقلابی بعنوان یک پدیده عینی و مادی و در عین حال هدفمند. انسانها با پراتیک خود مبارزه طبقاتی را به این یا آن صورت متحقق میکنند. این پراتیک چه بخواهید و چه نخواهید افقی را در برابر خود قرار میدهد. زیرا ما داریم راجع به انسانها و جامعه صحبت میکنیم.  آنچیزی که پشت کلمه "بدیع" است قاطی کردن انقلاب و افق انقلاب و ندیدن رابطه ایندوست. و این دقیقا منشویسم است. منشویسم در سطح فلسفی همان ماتریالیسم نظاره گری است که مارکس در تزهای فوئرباخ نقد میکند. مارکس به فوئرباخ نقد میکند که پراتیک انقلابی بشر که متضمن فکر و اندیشه و جنبش و حزب است را بعنوان واقعیت مادی و محسوس برسمیت نمی شناسد. بعنوان عنصر فعال تغییر واقعیت نمی بینید.   متد منشویکی همان ماتریالیسم منفعل و متافزیکی است که  انقلابات را صرفا ناشی از جبر تاریخ و تکامل تدریجی نیروهای مولده می بینید. نقش انسانها، نقش اراده و انتخاب انسانها یعنی نقش جنبش ها و احزاب و رهبری سیاسی در شکل دادن به انقلاب را نمی بیند.  برای چنین منشویکی  البته اشاره به نقش احزاب در قرار دادن افق انقلاب در برابر جامعه "بدیع" است. هزار سال نوری با مارکسیسم فاصله دارد.  چنین منشویکی حق دارد. زیرا ما داریم از مارکسیسم و ماتریالیسم پراتیک مارکس حرف میزنیم. نه  از منشویسم و ماتریالیسم انفعالی و تکامل گرای آن. البته باز صد رحمت به ماتریالیست های مشاهده ای قدیم، صد رحمت به فوئرباخ. او نقش انقلابی در فلسفه ایفاء کرد.  منشویک امروزی حتی وقتی برایش جویده میکنی و روشن مینویسی باز   حتی قادر نیست سیاه بر سفید را بخواند و چنان از دنیا پرت است که  حتی   در یک جمله خود مساله انقلاب و افق انقلاب را خلط میکند. در نتیجه فکر میکند منظور مارکسیست ها و حمید تقوایی این است که انقلاب را ابتدا به ساکن احزاب فراخوان میدهند! یک روز صبح بلند میشوند و هوس انقلاب میکنند و انقلاب را فراخوان میدهند.  و بعد عالمانه تعجب میفرماید: "بدیع است"!

 

خیر منقد عزیز! یکبار دیگر جمله ای که نقل کرده اید را بخوانید. خیلی روشن دارد میگوید که اگر ما نبودیم افق انقلاب و سرنگونی انقلابی حکومت در برابر جامعه نبود. اینکه انقلاب کی و چه وقت صورت بگیرد ما هم نمی دانیم. کس دیگری هم نمی داند.  هیچوقت هم دنبال چنین نخود سیاهی نبوده ایم. مهم وجود زمینه های انقلاب است. مهم این است که میدانیم جامعه سرمایه داری هوس انقلاب میکند.  همین برای ما کافی است.  میدانیم که جامعه  ایران سالهاست که در یک تب و تاب و جوشش انقلابی به سر میبرد و بویژه این روزها با این اوضاعی که حکومت دارد هرآن ممکن است انقلابی رخ بدهد. با فرض این،  کار ما این است که وقتی جامعه هوس انقلاب میکند آنجا باشیم. و این البته هنوز تمام ماجرا است.  نکته مهمتر این است که ما  دقیقا با همین کارمان بر هوس انقلاب جامعه نیز تاثیر میگذاریم. اگر مایل باشید ما میخواهیم جامعه را سر هوس انقلاب بیاوریم! میدانیم اینهم خیلی "بدیع" است. اما  ما نظاره گر تاریخ نیستیم دوست عزیز. میخواهیم تا آنجا که میتوانیم در شکل دهی آن نقش داشته باشیم.   ما هر روز انقلاب را نه بعنوان یک عمل معین، بلکه بعنوان یک راه حل فرامیخوانیم. ما هر روز در تدارک آن هستیم. این هم خود بخشی از همان واقعیت عینی است که به انقلاب منجر میشود.  اگر ما نبودیم و چپ جامعه را چپ سنتی و منشویکی نظیر منقد ما نمایندگی میکرد  الان چپ یا  در زورقش داشت  کنگره مخفی میگرفت و به بحران آفرینی در مرزها فراخوان میداد و یا  منصور حکمت را بهمراه "اثبات گرائی لنینی" به ورژن وطنی مکتب فرانکفورت فروخته بود و  به امید راه پیدا کردن در صف پر افتخار "فراریان از سوسیالیسم"  مشغول استغفار از گذشته خویش بود. بعد هم ما را متهم میکرد که به جای چنین چیزی عکس کانگورو کشیده ایم!  دوست عزیز نگاهی به سابقه مشعشع خودتان بعد از جدائی از حزب بیاندازید تا متوجه بشوید که  چرا اگر ما نبودیم این افق انقلاب و سوسیالیسم در برابر جامعه  نبود. در این حالت، یعنی اگر ما نبودیم، در صورتیکه انقلاب می شد باز  مجبور بود به ماتریال ذهنی یعنی جنبشی و حزبی در دسترس اش دست ببرد و لابد شکست میخورد. خوشبختانه چنین نیست. ما این چپ منشویکی و آیه یاس خوان را کنار زده ایم. ما هستیم و افق انقلاب و سوسیالیسم بروشنی در برابر جامعه هست. خیلی دوست دارید میتوانید بگویید ما هم محصول همان شرایطی هستیم که انقلاب را می طلبد. معلوم نیست منشویک ما وقتی به بورژواها و راست میرسد ماتریالیست و "واقع بین" میشود، وقتی کمونیست ها را میخواهد نقد کند هپروتی و بوف کوری میشود و کمترین ارتباطش با واقعیت را از دست میدهد. با اینهمه ما توهمی نداریم که با وجود این افق انقلاب و سوسیالیسم در برابر جامعه، با وجود این حزب،  پیروزی انقلاب آتی گارانتی نیست. محتوم نیست.  بستگی به پراتیک وسیع انسانی و بویژه نقش حزب ما دارد. اگر ما بدرست نجنبیم، شورش و عصیان ممکن است، اما الزاما انقلابی نمی شود و اگر هم بشود پیروز نمی شود.  در نتیجه  ما علاقه و شیفتگی خاصی به قوانین عینی تاریخ بمفهوم مکانیکی و طبیعت گرایانه آن نداریم. ما مفسر نیستیم.  علاقه ما از آنجا شروع میشود که میدانیم پراتیک انسانی که خود متضمن اراده و انتخاب است،  خود وجهی از همین قوانین عینی است.  تا هزار سال دیگر هم ممکن است انقلاب بشود و بدون افق و حزب انقلابی و در فقدان رهبری صحیح،  آن انقلاب شکست بخورد.  ما بارها گفته ایم که به "اجتناب ناپذیری سوسیالیسم" یا پیروزی خودبخودی سوسیالیسم اعتقادی نداریم. تحقق سوسیالیسم به سرانجام رساندن مبارزه طبقاتی است که بقول مارکس به دیکتاتوری پرولتاریا منجر میشود. اینجا  دیگر نقش حزب سیاسی طبقه انقلابی فوق العاده مهم است. مهم تر از هر مرحله دیگر در تاریخ جامعه.  بخصوص در قرن بیست و یکم و  هرچه که تکنولوژی و توان دولت های بورژوایی بیشتر میشود و ضد انقلاب بورژوایی آماده تر میشود، نقش احزاب انقلابی در به پیروزی رساندن انقلاب بیشتر میشود. آنقدر بیشتر میشود که حتی شاید به نظر برسد احزاب انقلاب را فرامیخوانند. احزاب انقلاب را سازمان میدهند. احزاب قیام را سازمان میدهند.  اما تا شرایط مادی و عینی چیزی اجتماعا و تاریخا مهیا نباشد انقلابی صورت نمیگیرد، ولی بمجرد اینکه  این شرایط فراهم باشد دیگر نقش احزاب و جنبش ها فوق العاده تعیین کننده است.  در نتیجه کار ما  آماده کردن شرایط پیروزی انقلاب است. و این آماده کردن شرایط پیروزی چه بسی در وقت خودش به فراخوان دادن به اعمال معین انقلابی، سازمان دادن قیام و همه اینها هم منجر شود. چنان که در مورد بلشویکها عینا اینطور بود. ما برای همه اینها آماده ایم. بحث حزب و قدرت دوگانه دقیقا دارد به همین وظیفه در اوضاع مشخص فعلی پاسخ میگوید. بحث حزب و قدرت دوگانه  دقیقا متکی بر همان متد ماتریالیسم پراتیک مارکس و درک صحیح از رابطه حزب و مبارزه طبقاتی است. در نتیجه بساط این ماتریالیسم نظاره گر و مبتذل را از سر راه آن بردارید.

 

استنثناء یا قاعده؟

 

جالب تر وقتی است که  منقد محترم از انقلابات روسیه و یا انقلاب 57 صحبت میکند. انقلاب 57 مصداق انقلاب کارگری است که بخاطر نبود افق سوسیالیستی و فقدان حزبی نظیر حزب ما شکست خورد. اما این به معنی آن نیست که انقلاب 57 بدون افق بود. افق انقلاب 57 را بورژوازی داد. بدنه انقلاب 57 کارگری بود، اما سر آن را بورژوازی خورد!  فاجعه انقلاب 57 هم در همینجا بود.  بی بی سی و غرب و  خمینی و جنبش ملی اسلامی بورژوازی ایران توانست به آن افق بدهد و متوقفش کند و بعدهم وحشیانه به خون بکشد. گرچه افق های رادیکال و سوسیالیستی هم وجود داشت. حتی جدال بین چپ و راست هم وجود داشت ولی راست پیروز شد. اگر افق چپ پیروز شده بود با وجود همه محدودیت ها و کمبودهایش سرنوشت انقلاب 57 تماما چیز دیگری میشد. همان انقلاب با همان شرایط عینی و نیروهای طبقاتی ولی با افق های گوناگون و نقش متفاوت احزاب و جنبش های سیاسی و رهبران متفاوت میتوانست سرنوشت دیگری داشته باشد.  در انقلاب فوریه هم کادتها افق انقلاب را تامین کرده بودند گرچه آنجا افق دیگری هم بود که توسط طبقه کارگر و  لنین و حزب بلشویک نمایندگی میشد. بخاطر وجود همین نیروها و  افق های متفاوت بود که قدرت دوگانه پدید آمد و قدرت کارگری (لنین و بلشویکها متکی بر شوراها) دولت موقت بورژوازی را سرنگون کرد و انقلاب اکتبر پیروز شد. پس می بینید که چگونه مثالهایی که منقد ما میزند بسادگی علیه استدلال خود ایشان است. حالا خودتان "فاصله نوری" را نه با مارکسیسم بلکه با پدیده های ساده و واضح تاریخی، یا بعبارت دیگر با عقل سلیم، معلوم کنید.

 

بعلاوه  منقد ما متوجه نیست که تمایز انقلاب اکتبر با انقلابات دیگری که اشاره  میکند همانا در وجود افق و حزب کمونیستی و کارگری بود که شرط ذهنی پیروزی انقلاب، یعنی رهبری و سازمان و دولت انقلابی بلشویکی را فراهم کرد. "استنثاء" بودن انقلاب اکتبر دیگر امروز و برای انقلابات کارگری قطعا یک قاعده است. استنثناء بودن انقلاب اکتبر در نفس افق داشتن یا نداشتن نبود. نکته اینجاست که آنجا افق کارگری و سوسیالیستی حاضر بود.  در وجود لنین و تزهای آوریل اش، در وجود حزب بلشویک و سالها تلاش شبانه روزی برای شکل دادن این افق و حزبی که آنرا نمایندگی و تا به آخر اجرا کند،  حاضر بود. آنچه که در انقلاب کارگری اکتبر یک "استنثناء" به نظر میرسد به اعتقاد من قاعده دستکم تمام انقلابات کارگری است که از قرن نوزدهم آغاز میشوند. اگر حزب لنینی نباشد و آماده و قوی نباشد انقلاب کارگری شکست میخورد.   با کمی دقت در پیچیدگی و آمادگی بورژوازی زمان ما میشود فهمید که   اگر در قرن بیست و یکم  انقلابی بخواهد پیروز شود باید صدبار بیشتر از انقلاب بلشویکی سازمانیافته، منظم، آگاهانه و مطابق "تزهای آوریل" خاص خودش باشد.  جالب است در بخش سوم این نوشته دیدیم ایشان با چه نقل قول بافی به ما یاد آور میشد که بورژوازی دوره ما از دوره بلشویکها بسیار قوی تر و آبدیده تر است و ما باید خیال پیروزی انقلاب و سوسیالیسم همین امروز را از سر بدر کنیم. حالا که ما اتفاقا در پاسخ به همین واقعیت که بورژوازی و ضد انقلاب بمراتب کار کشته و آبدیده تر است و در نتیجه انقلاب هم باید به مراتب متشکل و سازمان یافته و متحزب تر باشد، ایشان شاخ های "بدیع است"، "بدیع است" روی کله شان سبز میکنند و نمایش مخاطب خود میدهند!  جز تکیه بر نقش تعیین کننده حزب، جز متحزب کردن صف هرچه محکمتری از کارگران و کمونیستها، جز متشکل کردن مردم حول این صف و سازمان دادن آنها بصورت قدرت بدیل در برابر حکومت، چگونه میتوان از پس بورژوازی آماده تر دوره خودمان برآئیم؟

 

بهر حال فکر کنم بحث روشن باشد. تا آنجا که بحث انقلاب مطرح است،  منقد ما فکر میکند انقلاب مثل کانگورو عمل میکند. یعنی میخورد و میخوابد و به ناگاه می جهد و به حرکت در می آید. شعور و نقشه در اعمال کانگورو جایی ندارد. همه چیز غریزی و انعکاسی و شرطی است.  حال آنکه انقلاب بطور کلی و انقلاب کارگری بطور اخص، که اینجا  موضوع بحث ما است،  اگر بخواهد پیروز شود باید مثل انسان و آنهم یک انسان هوشمند و آماده و مجهز عمل کند. یعنی با نقشه و افق حتی الامکان روشن و  با تامین یک رهبری تیز و حاضر به یراق سیاسی، با حزبی که ستون فقرات عمل سازمانیافته و نقشه مند انقلابی باشد. با ماتریالیسم کانگورویی نمی شود انقلاب کرد. فقط میشود نظاره گر تاریخ بود و شکست خورد و آه و لابه کرد و مرثیه خواند و در عوالم بوف کوری سیر کرد. انقلاب کار انسانهاست و برای پیروزی حزب لنینی میخواهد.  این در اوضاع ایران  تماما به کار حزب ما گره خورده است. اگر هیچ شاهد و مدرک دیگری هم نداشتیم از همین نقد نکته 4 منقد ما میشد اینرا فهمید که منقد ما از پیش حکم شکست انقلاب و سوسیالیسم واقعی و مشخص را داده است. در عالم "ترمینولوژی" البته ایشان از عرش "انقلاب کارگری کمونیستی" شان یک ذره هم پایین تر نمی آیند.  حال شما خودتان قضاوت کنید چه کسی عکس  آدمیزاد و پراتیک انقلابی انسان را لاک زده و جای آن کانگورو و مبتذلیات منشویکی گذاشته است؟ شما قضاوت کنید چه کسی در عالم سیاست، علیرغم ادعای مارکسیسم و "انقلاب کارگری کمونیستی"، همانقدر را  میتواند در مورد یک انقلاب معین ببیند که "تصورات خام جوانان جبهه ملی" تاریخا اجازه میدهد؟

 

حالا راحتتر میشود به این پرداخت که چرا منقد ما در بخش اول "نکته چهار"  با چنان شور و حرارتی میکوشد ما را پوپولیست جلوه دهد. بعدا خواهیم داد که ایشان به چه خدمات تاریخی در حق پوپولیست ها، یعنی برادران طبقاتی همان جبهه ملی، نائل میشود. آنجا یعنی در بررسی قسمت اول این نکته چهارم، خواهید دید حتی بیشتر از این دسته گلی که در مورد  رابطه حزب و انقلاب به خرج دادند، یک منشویک بوف کوری از کار درمیآید.  اما اینرا برای دفعه دیگر میگذاریم چرا که بحث خیلی طولانی میشود.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:2 توسط سعید ولدبیگی |