تبليغاتX
سخن روز

خوب شد یادمان آوردند. داشتیم فراموش میکردیم که ایران یک شاهزاده منتظر تاج و تخت هم دارد!

این یادآوری را مدیون " گیزول استورات" نماینده مجلس بریتانیا از حزب کارگر هستیم که سه شنبه هفته قبل رضا پهلوی را به جلسه عمومی مجلس عوام انگلیس دعوت کرد. ظاهرا خود آقای پهلوی هم از این دعوت کمی سوراپرایز شده است. خصوصا اینکه همزمان بی بی سی و صدای آمریکا و الجزیره هم میکرفن جلوی ایشان گرفته اند.  خود او دلائل این دعوت سخاوتمندانه را اینگونه توضیح میدهد:

 

"از ديد من فضای اروپا در مقايسه با سال‌های گذشته يک تغيير ماهوی پيدا كرده است... امروز مشخص‌تر از گذشته و با فكر بازتر، افرادی مانند من را دعوت می‌كنند تا صحبت كنيم و مسايل را توضيح دهيم. اين فرصت مناسبی است. امروز درهای بيشتری به روی ما باز و درهای بيشتری به روی رژيم [ایران] بسته می‌شود." (از سایت رادیو فردا)

 

شاید راست میگوید. ولی  مگر قرار نبود که اوباما با احمدی نژاد مذاکره کند؟  مگر نه اینکه صدای آمریکا  را دست سازگارا و دوم خردادی های دست چندم داده اند؟ مگر برای گنجی جلوی سازمان ملل تظاهرات برای آزادی زندانیان سیاسی نگذاشتند و بی بی سی همه زور خود را نزد که ایشان را "رهبر" کند؟ مگر دخیل شان به عبای خاتمی و "گفتگوی تمدن ها" را  باز کرده اند؟ مگر از شیرین عبادی بعنوان "زن مسلمان حقوق بشری" قطع امید کرده اند؟  حال چه شد که مجلس انگلیس و اروپا جلوی شاهزاده منتظر التاج  میکرفن گرفته  است؟  آیا سیاست غرب دارد تغییر میکند؟

 

نه هنوز زود است که اینرا گفت. اما قطعا غرب ، و بویژه اروپا که همواره خواهان "دیالوگ سازنده" با جمهوری اسلامی بوده است،  دارد به خامنه ای و احمدی نژاد میگوید که یک چیزهایی را ترشی انداخته است. این در واقع ادامه دیالوگ با رژیم  اسلامی است. بعلاوه این روزها که خود جمهوری اسلامی دارد با مانور "آرامش و امنیت" با اظهارات سردارانش که "وقایع اجتماعی مثل 18 تیر" تهدید شان میکند، با اعلام چپ و راست "مراحل جدید طرح امنیت اجتماعی"، "رژه 15 هزار بسیجی" و غیره میکوشد مردم را مگر مرعوب کند، خب هر بورژوایی نگران میشود که انگار این رژیم لبه پرتگاه است. پس ضرر ندارد اگر  در کوزه ترشی را بردارند  که بله اینجا یک شاهزاده جزو مخلفات موجود است.

 

بنا براین رویاهای شاهزاده به این معنی خیلی هم بی پایه نیست. شاید دارد "درهای بیشتری" به روی ایشان باز میشود.  مگرنه اینکه  یک روز وقتی دیدند رژیم پدر شاهزاده دوام نمی آورد پشت سر خمینی رفتند. از حجره های شپش زده نجف اشرف او را بیرون کشیدند و  به  زیر درخت سیب در "عروس اروپا" بردند و با  بی بی سی در ماه اش کردند. حالا هم وقتی ببینند  که رژیم اخلاف خمینی بطور قطع از دست رفتنی است چه بسی همین ولیعهد شاه سرنگون شده را بعنوان "مظهر دمکراسی و سکولاریسم"  در بی بی سی و سی ان ان کنند.

 

اما شاهزاده باید نشان دهد که میتواند نقشی شبیه خمینی ایفاء کند. و اینجاست که گرفتاری شروع میشود.

 

"بگذارید یک نکته را روشن کنم..."، "ما باید بفهمیم که ..."، "اما مایلم اضافه کنم که..."

اینها عباراتی است که شاهزاده ما فرصت داشته تا قبل از سفر  از حفظ  کند تا هر سوالی از او کردند این عبارات را تحویل بدهد و بعد چیزهایی نظیر این که در سایت "ویس آف امریکا" آمده بگوید:

«بايد گذشته را پشت سر گذاشت و به اتفاق برای برقراری يک دموكراسی نوين منطبق با اصول و خواست جمعيت جوان ايران تلاش كرد.»

 

چه شاهزاده نازنین و دمکراتی! چقدر به فکر "خواست جمعیت جوان" است.

فقط یک نکته کوچولو را ایشان  "باید بفهمند". متوجه نیست (یا دیگران را ابله فرض کرده است)  که  هراندازه ایشان بخواهد گذشته را پشت سر بگذارد،  گذشته ایشان  را پشت سر نمی گذارد!

 

به دلائل متعدد. اولا اینکه ایشان مظهر گذشته است. همانقدر که خمینی و ولایت فقیه مظهر گذشته است، پادشاه و شاهزاده هم مظهر گذشته است. کسی که اینرا نفهمد و در قرن بیست یکم آن هم  چنین آشکار بخواهد "مشروطه" خود را در زرورق  "دمکراسی و سکولاریسم" بپیچد باید فکر کند مغز آن "جمعیت جوان" یک جایی اش معیوب است. بعلاوه لازم نیست ساواک و گورستان آریامهری (یعنی همان "گذشته") را ما یاد ایشان بیاوریم. ایشان همین امروز خودشان به یاد ما می آورند.  برای مثال مصاحبه ایشان با سایت بی بی سی را گوش کنید و ببینید که "سکولاریسم" ایشان به معنی نجات اسلام است. میگوید در آمریکا اسلام در حال پیشروی است اما در خود ایران آخوند ها کاری کرده اند که مردم از اسلام رویگردان شده اند. ایشان میخواهد دمکراسی و سکولاریسم بیاورد چون به نفع همان مذهب و حتی خود آخوندهاست!  گوش کنید اگر باور نمی کنید.

 

اما مهمتر، شاهزاده متوجه نیست که انقلاب 57 به  "گذشته" برای همیشه پایان داد. تنها ایشان و البته جمهوری اسلامی است که در سودای بازگرداندن و یا حفظ گذشته اند.  انقلاب 57 به  آن دوره ای که سیاست ایران صحنه جدال سلطنت و اپوزیسیون ملی اسلامی و ضد استبدادی اش بود،  بطور تاریخی پایان داد. پایان سلطنت در عین حال پایان اپوزیسیون سنتی آن نیز بود. این درست که در غیاب یک حزب انقلابی ، خمینی و دار و دسته دور برش از جبهه ملی و نهضت آزادی تا حزب توده و غیره با حمایت غرب به قدرت رسیدند  تا انقلاب را در خون خفه کنند. اما خود جمهوری اسلامی امروز به همه نشان داده  است که نه فقط دوره شاه که دوره اپوزیسیون سنتی شاه هم که در هیات جمهوری اسلامی بقدرت رسید، تمام شده است.

 

در نتیجه آنچه که مردم از آن رویگردان شده اند فقط اسلام نیست. بلکه کل آن تلقی عقب مانده شرقی و ملی بورژوایی است که یکطرف آن ملا بود و طرف دیگر آن شاه. تلقی ای که از انقلاب مشروطه تا مقطع انقلاب 57 کمابیش افکار و آرمان حاکم در پوزیسیون و در اپوزیسیون را تشکیل میداد. انقلاب 57 شکست خورد، اما چنان عظیم و زیر و رو کننده بود که مهر خود را برای همیشه بر تاریخ معاصر ایران کوبید.   

 

از دل آن انقلاب یک جنبش نوین و پرقدرت سربرآورد که امروز بیش از هر جریان دیگری تلقیات و خواسته ها و مطالبات سیاسی و فرهنگ مبارزاتی مردم ایران را رقم میزند. ریشه این جنبش در گذشته ایران و انقلاب مشروطه و فرهنگ شرقی و ملی و اسلامی و پادشاهی نیست. منشاء آن عالیترین مطالبات پرولتاریای صنعتی غرب است. یعنی جنبش طبقه کارگر برای رهایی بشر، یعنی کمونیسم مارکس و منصور حکمت که در حزب کمونیست کارگری متحزب شده است. مردم ایران و بویژه "جمعیت جوان"، آزادی میخواهد و برابری، شادی میخواهد و رفاه. علیه اعدام و حجاب و خرافه و مذهب و سنت و ارتجاع است. خواهان برابری زن و مرد است و خواهان دخالت مستقیم در سرنوشت خویش است. و  پرچم رادیکالترین نقد دنیای وارونه  امروز را بصورت یک برنامه حزبی، بصورت آژیتاسیون زنده سیاسی، بصورت  یک حزب سیاسی فعال و گسترده در پیشاپیش خود بروشنی می بیند.

 

فقط این شاهزاده نیست که رویاهایش چنین سطحی و پوک، ریاکارانه و در عین حال  مضحک است. بورژوازی در ایران بطورکلی دچار مخمصه غریبی است.  از جمهوری اسلامی و احمدی نژادش تا شاهزاده و حامیانش. اشتباه نشود، همین بورژوازی پول دارد، سی ان ان دارد، بمب دارد، قدرت دارد، امکانات دارد و  جانی و بیرحم است.  اگر ما اجازه دهیم  جامعه را  با خود بیش از پیش به قهقرا خواهد برد. اما نمی گذاریم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:49 توسط شورش |

اوباما ذوق قیاس کردن را در  خیلی ها برانگیخت. برای سرگرمی بد نیست. برخی او را با خاتمی مقایسه کردند. خنده هایشان بی شباهت نیست. هردوشان هم شکلاتی هستند. بعید نباشد اجداد هردوشان به مارمولک برسد. اما اگر این مقایسه درست باشد باید بزودی منتظر یک 18 تیر آمریکایی بود. (تصور کنید مردم آمریکا بجای "آزادی اندیشه با ریش و پشم نمی شه" چه شعاری باید بدهند؟!)

برخی اوباما را با احمدی نژاد مقایسه کردند. کمی بی سلیقگی بخرج دادند. با این همه چنانکه خواهد آمد به  این دسته دوم سمپاتی بیشتری دارم. در همین جهت،  مقایسه بهتری که همه را راضی کند، شاید، مقایسه  بین اوباما و کردان است.

از تفاوتها شروع کنیم:

 

- کردان یک دکتر تقلبی دستگاه بورژوازی اسلامی بود. اوباما حتما مدارک تحصیلی   معتبر و  واقعی از کلمبیا و هاروارد دارد.

- کردان یک درغگوی حقیر دست چندم و یک آفتابه دزد اسلامی  بود. اوباما یک وکیل زبردست تربیت شده بورژوازی آمریکاست. بلد است چطور دروغ بگوید که هیچ دادگاهی نتواند مچ او را بگیرد و بزرگترین کمپین مالی را سازمان بدهد.

- کردان یک لمپن اسلامی بود و در سپاه پاسدارن و سایر ارگانهای ماشین کشتار جمهوری اسلامی مستقیم و غیر مستقیم آدم کشته است. اوباما چه بسی خطای رانندگی هم نداشته باشد.  اما بعوض اکنون رئیس بزرگترین ارتش تاریخ جهان یا مهیب ترین ماشین آدم کشی "دمکراتیکی" میشود که بشر به خود دیده است.

- کردان حرفهایش را با بسم الله شروع میکند و امام زمان مثل بادی گارد همه جا دور و بر او می پلکد. اوباما از این اداهای خر مذهبی ندارد. اما سخنرانی اش را با "گاد بلس امریکا" تمام میکند.

- کردان یک وزیر مسخره و بی شخصیت جمهوری اسلامی بود که برادران هم جناحی  او را با خفت برکنار کردند. اوباما اولین رئیس جمهوری سیاه پوست آمریکاست که در یکی از پر شرکت کننده ترین انتخابات آمریکا به کاخ سفید میرود. حتی کسانی از برادران جناح رقیب نیز  به ایشان رای دادند.

- کردان را کسی در دنیا نمی شناسد مگر بواسطه مدرک دکترای آکسفورد. اوباما همین اکنون بعنوان سمبل "تغییر" در جهان مشهور است. عکس او را خوانندگان روی سینه میزنند و بر صحنه میروند و جایزه میگیرند.

 

پس می بینید تفاوت ها خیلی زیاد است. اما تشابهات آنقدر زیاد نیست. ما فقط یکی را پیدا کردیم: آنچه که کردان را برد، اوباما را آورد!

 

اما همین یک تشابه  با همه آن تفاوتها  برابری میکند. اینجاست که خواهید دید چیزی که در ابتدا جوک و سرگرمی جلوه میکند خیلی جدی میشود. آنقدر جدی که چه بسی سرنوشت آن جانی حقیر و منفور یعنی کردان در انتظار اوبامای برازنده و خوش سخن و محبوب قلوب خیلی از آمریکایی ها نیز باشد.

بگذارید کمی دقیق شویم.

 

چرا کردان رفت؟ چون جمهوری اسلامی دارد میرود.  

جمهوری اسلامی رژیم کردان ها است. این حکومت را 30  سال پیش اسلاف اوباما خرج کردند، تبلیغات کردند، سرهم کردند  و سرکار آوردند تا انقلاب 57 را درهم شکنند. این کار را توانستند بکنند.  همین کردان ها و احمدی نژادها و حجاریان ها و خاتمی ها و خامنه ای ها این کار را کردند. ولی هیچگاه نتوانستند خودشان را به مردم بقبولانند. اکنون ببینید کارشان به کجا رسیده است.  یک دکتر دیگرشان (یعنی حجاریان) همین هفته خطاب به دکتر سومی (یعنی خاتمی که اگر یادتان باشد  اوائل "جنبش اصلاحات" قبل از "گاندی" و "گل یاس" برای مدتی هم دکتر بود) نوشت:

" وضعیت کشور، چه در عرصه سیاست خارجی، چه اقتصاد، چه فرهنگ و چه آزادی‌های مدنی به شدت بحرانی است. به حدی که ممکن است آلترناتیوهای بیگانه‌ساخته یا حمله مستقیم از سوی بیگانگان، کیان جمهوری اسلامی و حتی تمامیت ارضی کشور را به خطر بیندازد. لذا، در این شرایط، حفظ نیک‌نامی و شانه خالی کردن از مسؤولیت برای کسی که وظیفه ملی و دینی دارد جایز نیست."

حجاریان راست میگوید. کردان را چه به چنین اوضاعی وخیم. مگر تیم خاتمی و حجاریان بتوانند یک کاری بکنند.

اما اینکه حتی برادران هم جناحی چنین به کردان جفا کردند، تقصیر کردان نبود.  جمهوری اسلامی از بالا تا پایین بهم ریخته است. احمدی نژاد به اوباما پیام میدهد. روزنامه جمهوری اسلامی به او هشدار میدهد که این غلط ها به شما نیامده است. این وظیفه رهبر است! رفسنجانی یک روز با خط مبارک مینویسد که آقا نظارت مجمع تشخیص بر دولت احمدی نژاد را از ما پس گرفته است. روز بعد دفتر خانه ایشان میگوید حین ارسال متن کتبی اشتباهاتی شده است، دست خط آیت الله  را 180 درجه "تصحیح" میکند که خیر نظارت مجمع سرجایش هست!  رئیس پلیس تهران کلی قنپز در کرده است که 30 هزار نیروی انتظامی در تهران رژه میروند تا مردم را بترسانند. (البته بی بی سی هم با آب و تاب و عکس و تفضیلات این طبل تو خالی رژیم را  منعکس کرده است.) اما  احمدی نژاد به او نامه داده است که یک کاری نکنید مردم و پلیس در مقابل هم قرار گیرند!  اینها و خیلی چیزهای عجیب دیگر در همین هفته و بعد از رفتن کردان اتفاق افتاده است.  واقعا "آرامش و امنیت" ندارند. وگرنه شش روز تمرین حکومت نظامی در پایتخت برای چیست؟

دلیل این اوضاع محتضر رژیم کردان فقط اقتصاد نیست. فقط بحران و ورشکستی دولت نیست. فقط فساد درونی نیست.  فقط ریزش هرگونه اتوریته و انسجام در جمهوری اسلامی نیست. فقط بی افقی از بالا و تا پایین حکومت نیست. همه اینها البته هست. اما قبل از هر چیز ناشی از این است که مردم و خصوصا نسل جوان این حکومت را نمی خواهند. کردان جلوی چشم همه به دست برادران دینی اش با خفت  روانه شد چون مردم کل این وضع را به آنها تحمیل کردند.  مردم این وضعیت خوار و خفیف جمهوری اسلامی را بدرست محصول نهایی اعتراض و تلاش خود برای تغییر آن میدانند. 

 

گفتیم تغییر،  و الان موقعه پرداختن به آمدن اوباما است. گرچه خیلی مختصر:

اوباما با شعار "تغییر" نیامد. تغییر اوباما را آورد. او علیه تغییری که فی الحال شروع شده آمد. با شعار تغییر برای مهار و ختم تغییر. نتیجه:  صد رحمت به دروغ های کردان.   بزودی اوباما باید بادی گارد کردان را با قیمت گزاف کرایه کند.

به سخنرانی شورانگیز اوباما در شب پیروزی انتخاباتی که پر از آزادی و عدالت و رفاه و امید و اینجور چیزهاست گوش دهید تا متوجه شوید آمریکا چقدر فی الحال تغییر کرده است. آنرا با سخنرانی مشهور بوش بعد از 11 سپتامبر که  چشم در دوربین دنیا را تهدید میکرد و میگفت "هرکس با ما نیست علیه ما است" مقایسه کنید تا متوجه شوید چه اتفاقی افتاده است.

اشتباه نکنید. اگر اوباما هم جای بوش 2001 بود همان حرفها را میزد. چنانکه بوش 2008 هم اکنون چندان متفاوت از اوباما حرف نمی زند! فقط طفلی دیگر کسی به او گوش نمی دهد. کافی است که اولین مصاحبه مطبوعاتی اوباما پس از پیروزی را با حرفهای دو هفته قبل بوش مقایسه کنید تا ببینید که چطور عین بوش حرف زده است. تراژدی اوباما دقیقا در همین جاست. میخواهد اوباما باشد حال آنکه بوش است! آنهم  یک بوش بی یال و کوپال.

یک بحران عظیم اقتصادی، دو جنگ،  و خطرناکتر از همه، مردم و  دنیایی که تغییر میخواهد  آن چیزی است که اوباما با آن روبروست. در حالیکه چیز دندان گیری برای مقابله با این وضع ندارد.  بوش خزانه مالی، توان ایدئولوژیک، ظرفیت ترور و ارعاب نظامی  بورژوازی آمریکا را جارو  کرده و آنرا خالی تحویل اوباما داده است.

 

اینجاست که به ناگزیر شباهت اوباما و کردان در طول زمان بیشتر خواهد شد.  اوباما  باید بتواند هزار بار  سمج تر و خستگی ناپذیر و ظریف تر از کردان دروغ بگوید، سرهم ببافد تا خودش را آن بالا نگه دارد. آیا میتواند؟ خیلی چیزها میتواند پیش بیاید اما یک چیز بیشتر محتمل است: دیر یا زود مردم آمریکا سرشان را طرف  مردم ایران میچرخانند تا از آنها یاد بگیرند که  با  کردان های خودشان چه کنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:48 توسط شورش |

برخی اخبار پیرامون بحران اقتصادی اخیر هیجان انگیز است. مثلا:  وقتی می بینید که سایت رادیو فردا (آمریکا) به نقل از  گاردین گزارش میدهد که "مارکس باز میگردد" و آیت الله بی بی سی از "محبوبیت مارکس در گیر و دار بحران جهانی" سخن میگوید. جالبتر این است که ما میدانیم  حضراتی که این بنگاهها را میچرخانند البته به خوبی از "خطر شبح لنین بر فراز ایران"، "تظاهرات مارکسیستها در دانشگاه"، جمله کارل مارکس در پیشاپیش صف اول مه کارگران و تبدیل شدن سرود "انترناسیونال" به مارش اعتراض در ایران خبر داشتند.  اما همواره ترجیح داده اند که در این موارد حتی الامکان سکوت کنند و در عوض عکس ها و اظهارات خاتمی و منتظری و دیگر آیت الله های خوش خیم را (با لپ های گل انداخته هنگام صرف نون و پنیر و سبزی،  یا گفتگوی تمدنها) در صدر خبرهایشان قرار دهند. حالا بحران جهانی اقتصادی همه میدیا و مفسران بورژوازی  جهان و از جمله پامنبری تازه به دوران رسیده دوم خردادی شان  در رسانه های فارسی زبان را نیز به صرافت اعتراف به "بازگشت مارکس" انداخته است. جالب نیست؟

 

با کمی دقت البته روشن است که میدیای جهانی  از همین حالا دارد زیرکانه به استقبال مارکسی میرود که میخواهند برایمان تعریف کنند. یک مارکس بی آزار، فیلسوف، اقتصاد دان، آکادمیست که گویا در مواردی حرفهایی خوبی هم زده است. (بی جهت نیست که مجسمه مارکس را در کنار خبرشان چاپ میکنند. گویی میخواهند به شما بگویند این طرف یک چند صد سالی است که مرده و سنگ شده و حداکثر چیزی مثل فلاسفه یونان است!)  مارکسی که حتی به حضرات کمک کند تا با مجیز گویی  از او احساسات تند مردم زمانه ما را تسکین دهند و از  مخاطرات این بحران عبور کنند و مشقات هولناک آن را بر گرده قربانیانش یعنی کارگران خرد کنند.  

 

بگذارید همین ابتدای مطلب خیالشان را راحت کنیم.  آنچه باز خواهد گشت مارکس غریبی خواهد بود.  اگر خیلی مایلید نمونه تاریخی برای او پیدا کنید،  بیشتر شبیه لنین خواهد بود. و یا دقیقتر بیش از هر کسی  به منصور حکمت شباهت خواهد داشت. کمونیسم قرن بیست و یک البته بردوش مارکس کمونیست و بزرگترین غول فکری بشر خواهد ایستاد، اما بیش از هر وقت دخالتگری انقلابی  لنین را لازم دارد و بر گنجینه نظری و عملی منصور حکمت و حزب اش، یعنی کمونیسم کارگری زنده و فعال و متحزب زمان ما تکیه خواهد کرد. یادمان نرود که مارکس کمونیسم را از خودش اختراع نکرد، بلکه  این کمونیسم بود که مارکس را اختراع کرد! (اگر بشود اینطور گفت!)  جنبش اجتماعی فی الحال جاری مارکس را بعنوان تئوریسین و رهبر و فرموله کننده و  به پیش برنده خود بوجود آورد. در مورد مارکسی که بر میگردد هم همین قاعده کلی حاکم است که  پایین تر باید بیشتر به آن بپردازیم.  خصوصا اینکه بردن نام منصور حکمت در توصیف مارکسی که برمیگردد ممکن است برای برخی  ثقیل و یا نامربوط بنظر برسد. پس ابتدا به یک موضوع مربوط و البته  بازهم هیجان انگیز در همین هفته گذشته بپردازیم.  اعترافات "آلن گیرین اسپن".

 

توجیهات یک خدای معزول!

 

آقای "گیرین اسپن" معرف حضور همه هست.  ایشان برای نزدیک 20 سال چیزی شبیه بودای بازار آزاد بود. خدای زنده ای که تقریبا همه پیروان بازار  به حرف او ایمانی خرافی داشتند. از حدود سال 1987 که توسط ریگان به ریاست بانک مرکزی آمریکا گمارده شد تا سال 2006 که کناره گرفت،  و حتی تا همین پنچشنبه قبل که ضمن حضور در کنگره آمریکا اعتراف کرد "اشتباه کرده ام"، او چیزی معادل امام زمان حی و ظاهر در اقتصاد بازار بود. کسب این مقام الهی مثل همیشه دلایل کاملا زمینی داشت. ایشان رئیس بانک مرکزی بزرگترین قدرت سیاسی و اقتصادی سرمایه داری جهان در یکی از بی سابقه ترین و پرشتاب ترین دوره های انباشت و رونق سرمایه داری جهانی بود. دوره ظهور راست جدید و تاخت و تاز بی نظیر بازار آزاد بر متن اضمحلال و سقوط سرمایه داری دولتی و سوسیالیسم بورژوایی در شرق و غرب. این دوره همچنانکه در شماره های قبلی  نشریه نیز اشاراتی کردیم، اکنون و با بحران اقتصادی حاضر بطور قطع پایان یافته است. حالا یکبار دیگر این داستان را از زبان آقای "آلن گیرین اسپن" در پنجشنبه گذشته بشنوید:

 

- اعتراف کرد که بحران مالی جهانی نمايانگر «خطايی» در ايدئولوژی بازار آزاد است.

- به يک کميته نظارتی کنگره گفت که فرو پاشی نظام اعتباری بازار، وی را در ورطه بی ایمانی تکان دهنده ای انداخته است.

- بحران کنونی بازارهای مالی را به يک «سونامی اعتبار» تشبيه کرد که هر قرن يک بار روی می دهد.

- «من اشتباه می کردم که گمان می کردم منافع خصوصی بنگاه ها، به ويژه بانک ها و موسسه های مشابه، به گونه ای است که آنها به بهترين صورت توان حمايت از سهامداران و دارايی های بنگاه خود را دارند.»

- اين بحران را «بسيار گسترده تر» از آن دانست که وی بتواند آن را «تصور» کند.

- «دقيقا به خاطر همين است که من شوکه شدم. زيرا من برای ۴۰ سال یا همين حدود با شواهد قابل توجهی می ديدم که  این (خود تنظیمی بازار- ج.ک) به طور شگفت انگيزی کار می کند.»

- "من نمی توانم ببینم که چگونه میتوان از رشد چشم گیر اخراج ها و بیکارسازی ها برحذر بود".

(به جز نقل آخر بقیه در رسانه های فارسی که من دنبال کردم آمده است اما معلوم نیست چرا این آخری که مهمتر از همه است جا افتاده است!)

 

جان کلام خدای معزول بازار چه بود؟ هیچ، ایشان در مورد ظرفیت بازار برای تشخیص منافع خود اشتباه میفرموده اند! میفرمایند معلوم شد که بازار عقل درست و حسابی در تامین شرایط سودآوری پایان ناپذیر برای سرمایه  ندارد. (خود ایشان چطور؟)  و حالا ایشان تایید میکند که این بحران بی سابقه است و اقدامات دولتها برای مقابله با آن باید بی سابقه باشد. در واقع کنگره آمریکا ایشان را آورده است تا بگوید من اشتباه میکردم اما اقدامات دولت آمریکا و دول دیگر سرمایه داری برای خرید سرمایه های بد از کیسه مالیات دهندگان کار ضروری و لازمی است. یعنی هنوز هم حرف خدای معزول قرار است به یک عده آرامش ببخشد و "اعتماد به نفس" را به بازار برگرداند.  ایشان البته برای توضیح این بحران که ایشان را به "ورطه بی ایمانی" انداخته است از "سونامی اعتبار" هم که گویا هر صد سال یک بار ظهور میکند و زمین و زمان را بهم میریزد سخن میگوید. از خدای بازار چه انتظاری میشود داشت؟ اگر سیاستمدار دوره ای که پایان می یابد امثال بوش و بلر و خامنه ای و پوتین و بن لادن باشد، اقتصادمدار چنین دوره ای  هم باید نظیر ایشان باشد.  

 

باری، چیزی که "گیرین اسپن" و همه همپالکی هایش نمی فهمند و یا پنهان میکنند این است که منشاء بحران در اعتبارات و بحران های اعتباری نیست. هر اندازه اعتبار و سرمایه های مالی و لذا "بی قاعده گی" و "افسار گسیختی" و حتی "سونامی" هایش در ایجاد بحران ها نقش داشته باشند اما منشاء بحران های سرمایه داری در نفس تولید اجتماعی بصورت سرمایه دارانه است. نه در نقش اعتبارات و نه در رقابت سبعانه سرمایه ها بر سر سود. بلکه در تولید سود! جایی که ارزش اضافه، یعنی منشاء سود همه اقشار مختلف سرمایه ، ایجاد میشود.  بحران سرمایه داری همچنانکه در شماره قبل توضیح دادیم  در تحلیل نهایی ناشی از گرایش نزولی نرخ سود است. بحران یعنی اینکه چگونه این گرایش نزولی علیرغم عواملی که  آنرا موقتا خنثی میکند سرانجام حکم خود را دیکته میکند. (به مقاله منصور حکمت در مورد بحران از نظر مارکس در شماره 373 رجوع کنید.)

 

در واقع "سونامی اعتباری" آقای "گیرین اسپن" - حال هرچه که منظور ایشان باشد-  نه فقط علت پایه ای بحران نیست، نه فقط بحران را توضیح نمی دهد،  بلکه خود تنها شکل بروز بحران است. انعکاسی از این بن بست ذاتی تولید سرمایه داری، یعنی گرایش نرخ سود به تنزل است. اگر حتی به همین حرفهای نقل شده از آقای گرین اسپن دقت کنیم متوجه میشویم که مساله چیست.  او بیش از هرچیز نگران "رشد چشمگیر اخراج ها و بیکارسازی ها" است. میگوید نمی دانم چطور میشود جلوی آنرا گرفت. چرا نگران است؟ چون چشم توفان آنجاست، تولید واقعی. ایشان در واقع دارد اعتراف میکند که همه شگرد هایی که ایشان و شاگردان ایشان  بلد بوده اند تا روابط سرمایه ها با هم را تنظیم کند، جلوی افسارگسیختگی ها را بگیرند، بازار را سر عقل بیاورند که منفعت خودش را بشناسد و غیره و غیره،  افاقه نکرده است. در نتیجه بحران میرود تا در همان عرصه ای که منشاء آن هست کار خود را به سرانجام رساند. یعنی با هجوم به معیشت طبقه کارگر و تولید کنندگان ارزش اضافه، از جمله  با اخراج و بیکارسازی آنها، و نهایتا با کاهش سهم آنها در  تولید اجتماعی، سهم سود سرمایه بطور کلی را بالا ببرد و شرایط دوره جدیدی از رونق را فراهم آورد.

 

علی القاعده آقای گرین اسپن و همه بورژواها از اقتصاددان تا دولتمدار باید از این موضوع خوشحال باشند، اما نیستند. نه فقط نیستند که وحشت دارند و علتش هم واضح است. چرا که از این مرحله به بعد، یعنی وقتی پای بیکاری و تنزل معیشت توده های مردم در میان باشد،  دیگر سر و کارو شان با "سرمایه های بد" و "سرمایه های بی انضباط" و "دلال"  و غیره نخواهد بود. بلکه سر و کارشان با آدم های واقعی و زندگی واقعی است. سر و کارشان با  "گورگنان سرمایه داری"،  با پرولتاریا است. اینجاست که خواه و ناخواه مارکس وارد صحنه میشود.

 

مارکس مدتهاست بازگشته

 

اما پرولتاریای امروز همانند پرولتاریای قرن نوزده و عصر ماشین بخار  نیست که بخش نسبتا کوچکی از جوامع سرمایه داری آنموقعه (به استنثای انگلیس) و عمدتا در اروپا را تشکیل میداد که تازه باید راهی پیدا میکرد که اکثریت جامعه یعنی دهقانان و اقشار خرده بورژوازی را پشت سر خود بیاورد. این حتی پرولتاریای دوره لنین هم نیست که هنوز آغاز عصر صدور سرمایه و استقرار مناسبات سرمایه داری در بسیاری از کشورهای جهان  بود. این پرولتاریای قرن بیست و یک، قرن ارتباطات و "دهکده جهانی" است که 90 درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهد.  این دیگر بی کم و کاست بشریت امروز است که سرمایه داری و بحران ها و تناقضاتش، جنگ ها و قهقراهایش بر دوش او بنا شده است. میخواهید تصویری واقعی از سرمایه داری جهان امروز داشته باشید باید به کنفرانس روسای دول آسیایی و اروپایی در هفته گذشته نگاه کنید. 43 رئیس دولت دو قاره از چین تا فرانسه جلوی دوربین عکس گرفتند تا بگویند که ما همگی دست در دست هم در مقابله با بحران اقتصادی جهانی ایستاده ایم. جالب است که بی بی سی سخنان رئیس کمیسیون اروپا در این کنفرانس را برجسته کرده است که میگوید: "همانطور که قبلا گفته ام  یا با هم نجات می یابیم و یا با هم غرق میشویم."!!

 

چرا بورژواهای جهان از چین و ماچین تا ایسلند چنین متحد شده اند؟ این "سونامی اعتباری" مورد ادعای "گرین اسپن" نیست که ترس "غرق شدن" را جلوی چشم آقایان می آورد. بلکه این پرولتاریای مورد اشاره  مارکس - که امروز  بخش اعظم مردم بهم بافته جهان را تشکیل میدهد است که مایه هراس ایشان است. چرا  که وقتی به تحرک درآید با قدرتی هزار بار بیشتر از زمان مارکس میتواند جهان وارونه فعلی را دیگرگون کند. در نتیجه اگر این روزها مارکس دوباره برمیگردد، این برگشتن شباهت چندانی به زمان خود مارکس و حتی لنین و یا  دوره های قبلی که مارکس مد بود نخواهد داشت. در دوره بعد از جنگ دوم جهانی و بویژه در دهه 60 و 70 قرن بیست میلادی نیز مارکس تقریبا همه جا و بویژه در اروپا مد بود. ولی مارکس آن دوره مارکس کارگران نبود. یک مارکس دستکاری و تحریف  شده جنبش های طبقات غیر کارگر بود. آنوقت نیمی از جهان ادعای کمونیسم داشت ولی از مارکس کارگران،  از مارکس واقعی خبری نبود. امروز سه دهه پس از سقوط شوروی و پایان آن نوع سوسیالیسم و کمونیسم بورژوایی  فقط مارکس واقعی میتواند برگردد. چرا که آن جنبشی که امروز مارکس را طلب میکند و به آن رجوع میکند دیگر جنبش های بورژوایی  رهایی ملی  و کشورسازی و صنعتی کردن کشور و اعتراض ناراضیان خرده بورژوا نیست، بلکه فقط جنبش طبقه ای میتواند باشد که مارکس رهبر و متفکر اصیل و انقلابی آن بود و هست.

 

اگر کسی میخواهد تصویر واقعی از مارکسی که برمیگردد داشته باشد باید به نمونه ایران دقت کند. در سال 57 (سال  1979 میلادی) وقتی که دوره مد بودن مارکس دستکاری شده و سوسیالیسم و  کمونیسم بورژوایی روبه پایان میگذاشت ( و در واقع 10 سال بعد از آن با سقوط شوروی تماما پایان یافت)  تازه مارکس واقعی، مارکس کارگری در ایران سربلند کرد. بازگشت مارکس واقعی در ایران را ما اساسا مدیون انقلاب 57 بودیم که طی آن طبقه کارگر به مثابه ستون فقرات انقلاب و  یک قدرت اجتماعی سر بلند کرد . و همچنین مدیون منصور حکمت و حمید تقوایی و صفی از کمونیست ها هستیم که در پاسخ به نیازهای مبارزه  طبقه کارگر مارکس واقعی را از زیر دهها سال آوار کمونیسم غیر کارگری بیرون کشیدند. (در ضمن برای اینکه متوجه شوید مارکس در ایران مدتهاست که  بازگشته است خوب است به مطالب همین هفته سایت فارسی بی بی سی  رجوع کنید و ببینید علاوه بر گزارشات زیرکانه در مورد بازگشت مارکس که از همکاران غربی خود ترجمه کرده اند،  از یک آقایی به اسم نجفی خواسته اند تا مثلا نقدی بر مارکس بنویسد و یک جورهایی آنرا رد کند. چون فکر کرده اند آن تبلیغات ظریف با تیتر جذاب "بازگشت مارکس" در ایران به نفع مارکس واقعی که حی و حاضرست تمام میشود و در نتیجه کسی را  که ظاهرا حتی فهرست مطالب کاپیتال مارکس را هم نخوانده است پشت دستگاه نشانده اند که کاپیتال مارکس را نقد کند!)  

 

مارکس واقعی در ایران نه فقط مدتهاست بازگشته است که گنجینه غنی از ادبیات مارکس قرن بیست یکمی را نیز بوجود آورده است و بر حزبی وسیع و قدرتمند و طبقه کارگری به مراتب آبدیده و به شدت سیاسی تکیه دارد. جای هیچ تردیدی نیست در این جهان ارتباطات هر کجا که جنبش بازگشت به  مارکس ذره ای سر بلند کند به سرعت متوجه مارکسی که در ایران فی الحال قد علم کرده است خواهد شد. نه فقط بر پیشروی هایی که کمونیسم کارگری در ایران داشته تکیه خواهد کرد،  بلکه به نوبه خود بر غنای آن خواهد افزود.

 

هرچند اخبار هفته های اخیر هیجان انگیز باشد، اما ما بعنوان حزب کمونیست کارگری مدتهاست که به استقبال مارکسی که بر میگردد رفته ایم. حتی  پیش از سقوط شوروی منصور حکمت خطوط اساسی تحولاتی که با پایان سوسیالیسم بورژوایی پیش خواهد آمد را بر شمرد و حزب  را برای استقبال از این بازگشت قابل انتظار مارکس آماده میکرد. حزب کمونیست کارگری درست در اوج نعره های کمونیسم مرد تشکیل شد چون اطمینان داشتیم که مارکس، مارکس کارگری دیر یا زود به صحنه برمیگردد. البته نه خود به خود.  ما همواره به خوبی متوجه بوده ایم که در این بازگشت مارکس واقعی نقش انسانهای زنده و جنبش های اجتماعی و احزاب سیاسی فوق العاده تعیین کننده است. لذا اکنون  طلیعه های روشن تر بازگشت مارکس وظیفه و سهم  ما را در برافراشتن پرچم مارکس واقعی یعنی کمونیسم کارگری در سطح جهان را صدبار بیشتر مورد تاکید قرار میدهد.

27 اکتبر 2008

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:47 توسط شورش |