رابطه جدیدی بین حزب و مردم شکل میگیرد، جنبش حزبی شدن در ابعاد وسیع به راه افتاده است! جنبش پیوستن به حزب کمونیست کارگری. متشکل شدن در حزب. جنبش کسانی که به جمهوری اسلامی نه میگویند. به حکومت مذهبی و حاکمیت خرافه و جهل نه میگویند. کسانی که خواهان آزادی و برابری همه جانیه زن و مرد هستند. و متحزب میشوند. خواهان وسیعترین آزادی های سیاسی هستند. کسانی که سرمایه داری و نابرابری نمی خواهند. سوسیالیسم و برابری همه جانبه انسانها را میخواهند. جنبش کسانی که به هویت های کاذب، قومی و مذهبی و غیره نه میگویند. به فرهنگ شرقی و عقب ماندگی های ملی اسلامی نه میگویند. جنبش انسانیت و رفاه و شادی. آزادی و برابری. و به این تمایلات انسانی سازمان و حزبیت و قدرت مادی می بخشند. جنبش کسانی که پیشاپیش همه مردم ایران پرچم رادیکالترین تغییرات را بالاتر و بالاتر میبرند. کسانی که دارند خود را در هر کارخانه و هر محله و هربیمارستان و اداره و دانشگاه و مدرسه متشکل میکنند. حول یک پرچم واحد، حول یک رهبری واحد، در یک سازمان منضبط و سراسری یعنی حزب متحد میشوند. جنبش کسانی که به حزب کمونیست کارگری می پیوندند و بسهم خود ابعاد و دامنه نفوذ حزب را گسترش میدهند. جنبش برپا کردن یک حزب وسیع و پرقدرت اجتماعی و بشدت رادیکال. حدادی کردن یک سلاح فوق العاده موثر برای رهایی انسان. این جنبش براه افتاده و مهمترین واقعیت سیاسی ایران است. این حزب کمونیست کارگری سیاسی و پرقدرت پاسخ واقعی مردم به اوضاع کنونی است.
اینها نه آژیتاسیون است و نه رویا. جلوی چشم ما جریان دارد. برای قضاوت کافیست برنامه های زنده کانال جدید را بویژه در یکی دو ماه اخیر دنبال کرده باشید و یا به پیام های بینندگان گوش داده باشید. یک دیالوگ شورانگیز از سوی حزب با شریف ترین کارگران و مردم آزاده در جریان است که موضوع آن خود حزب است. متحزب شدن و حزبیت یافتن برای سرنگونی جمهوری اسلامی و تغییر دنیاست. مردم در ابعادی بی سابقه با حزب تماس میگیرند و میگویند چه باید کرد و وقتی ما به آنها میگوییم به حزب بپیوندید، حول حزب متشکل شوید، جمع ها و کانون های هوادار حزب و کانال جدید تشکیل دهید و در محیط خود فعالیت و دخالت کنید. حزبی و متشکل شوید و دیگران را حزبی و متشکل کنید. شعارها و ادبیات و تلویزیون حزب را وسیعا طرح کنید، برای حزب کمک مالی جمع کنید. وقتی میگوییم داشتن و ساختن این حزب اهرم اساسی برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی و ایجاد یک جامعه انسانی است. پس دست در دست ما بگذارید... مردم استقبال میکنند، خواهان پیوستن به حزب میشوند، بصورت جمعی و فردی عضو حزب میشوند و وظایف حزبی بر عهده میگیرند. مردم دارند به معنی اخص کلمه حزبی میشوند! این اتفاقی است که دارد می افتد. میتوان در مورد ابعاد و کیفیت آن صحبت کرد، میتوان از نواقص و محدودیت های آن حرف زد، اما این پدیده آنجاست، قابل لمس و مشاهده، غیر قابل انکار.
برای اولین بار ما در آستانه ساختن عملی - تشکیلاتی یک حزب وسیع و پرقدرت سیاسی کمونیستی کارگری قرار گرفته ایم. ما قبلا نفوذ اجتماعی حزب را داشتیم، دخالتگری سیاسی حزب را داشتیم، گسترش و بسط شعارها و آرمانهایش را دیده بودیم. رهبران و چهره هایش بدرجات مطرح بودند. تئوری و برنامه و کنگره ها و سیاست ها و تاکتیک ها ستون فقرات کادری اش همه حاضر بودند. دستکم از کنفرانس برلین و رسوا کردن دوم خرداد و درهم شکستن پروژه "جمهوری اسلامی دوم" تا کنون حزب کمونیست کارگری بعنوان یک نیروی سیاسی بالنده در اوضاع ایران پیش آمده است. ما این حزب و جنبش اش را در خواندن سرود انترناسیونال در اجتماعات و "سوسیالیسم یا بربریت" در دانشگاه، در اعتصاب نساجی های کردستان، شرکت واحد و هفت تپه، در قدرت جنبش علیه اعدام، در حجاب برگیران و "حکومت اسلامی نمی خواهیم" آریاشهر دیده ایم. علیرغم همه دروغ ها و توطئه ها و انکارها کسی نمی تواند این واقعیت را انکار کند. اما اکنون حزب دارد از این هم جلوتر میرود، گامی تعیین کننده و تاریخی بر میدارد: در ابعاد وسیع متشکل میشود. سازمان می یابد. آن نفوذ اجتماعی وسیع حزب دارد متحزب میشود. حزبیت پیدا میکند. در ابعادی اجتماعی و وسیع حزبیت می یابد. این فوق العاده مهم است.
حتی سه چهار ماه پیش هنوز با این اطمینان از این پیشروی نمی شد صحبت کرد. البته معلوم بود که کانال جدید تلویزیون پر بیننده و محبوب مردم است. میشد بروشنی دید که برنامه های زنده به تریبون اعتراض مردم و محلی برای همصدایی و اتحاد توده وسیعی تبدیل شده است. اما حالا یک تحول کیفیتا متفاوت دارد صورد میگیرد: کانال جدید فقط تریبون اعتراض و همبستگی نیست. فقط تریبون افشاگریهای سیاسی و آژیتاسیون شورانگیز سوسیالیستی نیست. بلکه تریبون متشکل شدن و حزبی شدن است. حزب! خود حزب در دستور قرار گرفته است. آن تشکل سیاسی که قادر به رهبری و سازماندهی کلیه وجوه مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و تصرف قدرت سیاسی و بنای جامعه نوین است. اگر تصرف قدرت سیاسی عبور از تفسیر دنیا به تغییر جهان نابرابر فعلی است، حزب سیاسی کمونیستی ابزار اصلی این تحول است. این را نه دیگر تئوری بلکه خود واقعیت بلافصل دارد به همه می آموزد. استقبال وسیع و پرشور مردم از این فراخوان ما که "پاسخ اوضاع کنونی حزب است" بدلیل آنست که ریشه عمیق در واقعیات کنونی جامعه ایران دارد.
ما بخوبی میدانیم که هنوز گام های اول را در این زمینه برمیداریم. میدانیم که هنوز خیلی فاکتورها و بعضا خارج از اراده ما میتواند این حرکت را تند یا کند نماید. میدانیم که تازه کوهی از وظایف جدید و گوناگون در برابر ما قرار گرفته است. از تعریف و به انجام رساندن وظایف سازماندهی جدید در سطوح مختلف گرفته تا رهبری سیاسی و عملی سنجیده و هشیارانه صف روبه گسترشی که حول حزب متشکل میشود. اما نکته شورانگیز این است که این قطار به راه افتاده است. این جنبش حزبیت یافتن در ابعادی وسیع و اجتماعی آغاز شده است و همه چیز و از جمله خود حزب را تحت الشعاع خود قرار خواهد داد.
در این مورد باید مفصل و در جوانب گوناگون صحبت کرد. فعلا همینقدر تاکید کنیم که این جنبش حزبیت یافتن باید بسیار از این جلوتر برود. باید حزبی ها در هر گوشه و کنار جامعه متشکل شوند. باید ادبیات حزب، برنامه و مواضع و سیاست های حزب در سطح وسیع دست بدست شود، مورد مطالعه قرار گیرد. باید وسیعا برای حزب پول و کمک مالی جمع کرد تا بتواند تلویزیون و ابزار های ارتباط وسیعش را نه تنها حفظ کند که بدرجات گسترش و بهبود بخشد. باید لیدر و رهبری حزب را بعنوان رهبری سیاسی جامعه و متحد کننده میلیونها انسان وسیعا مطرح و تثبیت کرد. باید محله به محله و کارخانه به کارخانه حزبی ها متشکل شوند و فعالانه در محیط خود تاثیر بگذارند. باید این جمع ها و اندام اجتماعی حزب رابطه شان را با مرکز رهبری حزب، چه از لحاظ نظری و سیاسی و چه بویژه از نظر تشکیلاتی تحکیم نمایند. باید حزبی ها در حرکات وسیع اجتماعی، در ایجاد تشکل ها و فعالیت های علنی همه جا حضور داشته باشند و رهبری و سازماندهی کنند. هیچ گوشه ای از زندگی اجتماعی نباید بدون نقش و دخالت حزبی ها، حزب کمونیست کارگری ها دست نخورده باقی بماند. باید به یک نیروی سیاسی تاثیر گذار در سطح اجتماعی و در عین حال متشکل و منضبط، به یک قدرت سیاسی قادر به عمل نقشه مند تبدیل شویم. کلید این تحول خود حزب است. به حزب پیوستن و متحزب شدن. کلید این تحول گسترش صفی از رهبران و کادرهای کمونیست و حزبی است که وسیع ترین رابطه را با توده کارگران و مردم برقرار کرده و آنها را متشکل ساخته اند. باید یک ماشین حزبی قوی، سازمانیافته در سطوح مختلف مخفی و علنی در همه جا بوجود بیاوریم که بر دوش کادرها و فعالینی قرار دارد که بر مواضع حزب سوارند، نقشه کل راه را دارند، قدر و اهمیت تحزب و حزبیت کمونیستی را خوب میدانند. به هر میزان که چنین حزبی را می سازیم قادر خواهیم بود در قبال تحولات نقش فعال ایفاء کنیم و ابتکار عمل را بدست بگیریم.
ساختن چنین حزبی و اتکاء به آن تنها تضمین عبور به سلامت جامعه ایران از بحران و بن بست جمهوری اسلامی و مخاطرات آن و بنای جامعه ای آزاد و برابر و انسانی است. از همه کسانی که خود را در این آرمانها شریک میدانند دعوت میکنم به این جنبش حزبی شدن و به صفوف حزب کمونیست کارگری بپیوندند. بقول ایدئولوژی آلمانی: کمونیست، یعنی کسی که در دنیای واقعی پیرو حزب انقلابی معین است!
(یک توضیح و پوزش: این مقاله برای شماره هفته قبل جوانان کمونیست تهیه شده بود اما در صفحه بندی جا ماند و چند ساعت پس از انتشار نشریه متوجه شدیم تصمیم گرفتیم برای این هفته بگذاریم. خوانندگان احتمالا متوجه شدند که در شماره قبل قطعنامه کنگره ششم حزب در باره اوضاع جهانی آمده بود ولی وجه تسمیه چاپ مجدد آن معلوم نبود. به آن قطعنامه در این مقاله اشاره میشود و ما چاپ آنرا در این رابطه مناسب دانسته بودیم. حالا با پوزش خود مقاله را ببینید. جوانان کمونیست.)
"جنگ یک مائده الهی است". اینرا خمینی در باره جنگ ایران و عراق گفت. آیا این تعبیر، هرچند بیمارگونه، در مورد جنگ اخیر گرجستان نیز صادق نیست؟ به این سوال برمیگردیم. اما اول چند یادآوری کوتاه:
جنگ ایران و عراق به جمهوری اسلامی امکان داد تا کل ناسیونالیسم ایرانی را از چپ تا راست، از فدائیان خلق تا سلطنت طلبان، مستقیم و غیر مستقیم زیر پرچم "دفاع از میهن" گرد آورد و حمله ای وحشیانه را به انقلاب 57 سازمان دهد. انقلابی که در مقطع شروع جنگ، شهریور 59 ، هنوز از تک و تا نیفتاده بود و ادامه داشت. در پناه شعار "دفاع از میهن اسلامی" و اعلام "وضعیت جنگی" جمهوری اسلامی جنایت و سرکوب علیه شوراها و اعتراضات کارگری، علیه دانشگاه، کردستان و آزادی های سیاسی بازمانده از قیام و برای تحمیل حجاب و بردگی به زنان را به اوج رساند. جنگ نه فقط مهمترین ابزار سرکوب انقلاب 57 شد بلکه بعد از فارغ شدن از سرکوب انقلاب نیز شعار "جنگ جنگ تا پیروزی"، "جنگ جنگ تا فتح قدس" به پرچم پان اسلامیستی جمهوری اسلامی برای بقاء و به محملی برای تخفیف بحران ها و تناقضات این رژیم تبدیل شد. خمینی راست میگفت، جنگ فی الواقع یک "مائده الهی" بود. "خیر و برکت الهی بود" و البته بهتر از این کلمات قصار خمینی نمی شد خون و خشونت و شقاوتی که مبنای مناسبات اجتماعی جامعه حاضر است را بیان کرد...
با این همه، همین "مائده الهی" کریه و خونین خمینی وقتی در سال 67 خود به محملی برای گسترش اعتراضات مردم شد، وقتی دیگر در کارخانه ها کارگران علیه باجگیری های جنگی جمهوری اسلامی می ایستادند، وقتی تظاهرات های ضد جنگ (نظیر تظاهرات کوی نهم آبان در جنوب تهران) شروع شد، وقتی که فرار سربازان از جبهه ها وسعت یافت، وقتی که با هر موشک عراق که خانه و مدرسه را بر سر مردم خراب میکرد وحشت جمهوری اسلامی از اعتراض همان مردم بالا میگرفت و سپاهیانش کل منطقه را محاصره میکردند تا مبادا کسی اعتراض و شورش کند، بله تحت چنین شرایطی همین خمینی با آه و اسف خاص جانیان کبیر تاریخ مجبور شد که با "مائده الهی" عزیزش بدرود بگوید. معلوم شد که جنگ حتی نزد کسی چون خمینی هم چندان هم جزو معجزات و برکات الهی نیست. بلکه جنگ خارجی ضرورت خود را از یک جنگ هر روزه، وسیع و تعطیل ناپذیر اجتماعی میگیرد: مبارزه طبقاتی. جنگ مائده الهی بود چون اهرم سرکوب انقلاب 57 و بقاء جمهوری اسلامی بود. اما خمینی مجبور شد "مائده الهی" را با آه و اسف فرود دهد و "جام زهر" بالای آن سر کشد، چون تنها راه بقاء برای جمهوری اسلامی در آن مقطع همان بود.
از نکته اصلی خیلی دور نیفتیم. این اشارات کمک میکند در مورد جنگ گرجستان این تجارب را بکار بست. آیا جنگ گرجستان و روسیه جزو مصادیق "جنگ مائده الهی است" نبود؟
بگذارید یکی یکی بررسی کنیم:
برای روسیه و پوتین؟ در نگاه اول قطعا این جنگ یک مائده الهی بود. حتی یک چیزی هم آنطرفتر. این اولین بار بود که سرمایه داری روسیه بعد از باختن تاریخی و تحقیر آمیز جنگ سرد در برابر غرب، حالا یک جایی توانسته بود شاخ و شانه بکشد و خودی نشان دهد. مافیایی که بر روسیه حاکم است چه بسی دم آن دیوانه ای که در گرجستان حاکم است را دیده باشد که به حمله دست بزند! (بررسی کامل اینرا البته به دائی جان ناپلئون های سیاست میسپاریم!) چرا که اینهمه حماقت و اشتباه محاسبه باور کردنی نیست. آنهم از سوی کسی که متحد نزدیک غرب و ناتو است و از کلی امکانات اطلاعاتی و مشاوره نظامی و غیره برخوردار است.
بهرحال هرچه بود در حساس ترین لحظات، وقتی که غرب به روسیه شدیدا محتاج است تا جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی در خاورمیانه را سر جای خود بنشاند، حمله حاکم گرجستان فرصت بی نظیری به پوتین داد تا محکم توی سر آن جناب (که به یک مافیای دیگر تعلق دارد) بکوبد. و این فقط تو سری به آن جناب تازه بدوران رسیده نبود. یک توسری به ارباب ایشان بود. جالب است که روسیه اعلام کرد که: با صدای بلند به دنیا میگوییم که دولت گرجستان با اسلحه آمریکایی و با افراد آموزش دیده آمریکا حمله کرد! و البته شکست خورد و "تنبیه شد". پس تا اینجا جنگ گرجستان برای روسیه یک مائده الهی بود!
برای جمهوری اسلامی چه؟ آیا این جنگ مائده الهی، ولو کمی کوچولوتر از آن مائده بزرگ قبلی، نبود؟ به یک معنی بود. لااقل برای مدتی فشار بر جمهوری اسلامی برای جواب دادن به بسته پیشنهادی 5+1 کمتر میشود. چون یکی از آن 5 تا پایش آشکارا میلنگد. جالب است وقتی غرب به تهدید روسیه پرداخت و گفت آن کشور را از "گروه هشت" کنار میگذارد، روسیه خونسرد و صریح پاسخ داد که قطعنامه های تحریم جمهوری اسلامی در شورای امنیت را وتو خواهد کرد! عوض گله ندارد. و البته چه بسی نیش دکتر احمدی نژاد و دکتر رفسنجانی و دکتر خامنه ای و باقی دکترهای جمهوری اسلامی تا بنا گوش باز شد. چرا؟ چون برای مدتی احتیاجی برای وقت گذاشتن و نوشتن نامه های بی سر و ته به بسته پیشنهادی غرب نیست. ظاهرا کل بسته با این جنگ گرجستان تا اطلاع ثانوی بهوا پرتاب شده بود. لااقل تا وقتی که غرب باند پوتین را سرجایشان بنشاند و یک جوری دوباره سر به راهشان کند. فعلا که از رایس وزیر خارجه آمریکا تا رئیس جمهور فرانسه تا نخست وزیر آلمان با تهدید و تطمیع مشغول اند. پس جنگ گرجستان برای جمهوری اسلامی تا همینجا اگر نه یک "مائده الهی" دستکم یک "مائده چه" الهی اما بموقع بوده است.
برای آمریکا و غرب چه؟ شکست آقازاده شان در گرجستان بی تردید مایه سرشکستگی بسیار بود. ظاهرا هیچ "مائده" ای اینجا به چشم نمی خورد. همه اش جام زهر بود. روسیه چنان این حضرات را گیر انداخت و خفت داد که جای مانوری برایشان نمی گذارد. خود آمریکا و غرب تا خرخره در خون و جنایت در عراق و افغانستان و فلسطین و غیره گیر کرده است. حالا به روسیه ایراد بگیرد که دارد یک نمونه کوچک از روی دست هم کلاسی هایش در "گروه هشت" را رونویسی میکند؟ آنهم در حیات خلوت خود و نه آن سر دنیا! ولی همه ماجرا این نیست. اگر به دائی جان ناپلئون ها در مورد بالا گوش ندهیم، یک دسته دیگر از دائی ناپلئون ها قابل تعمق اند. اینها میگویند کل این ماجرای حمله احمقانه اوباش حاکم بر گرجستان و فرصت دادن به پوتین و روسیه برای خودنمایی در برابر غرب در اصل نقشه ی نئوکان های آمریکا بود برای آنکه به کاندیدای خود مک کین در مقابل اوباما دست بالا بدهند!! اینها حتی روابط نزدیک مک کین با ساکاشویلی را شاهد می آورند. راستش اگر به نتیجه کار بنگرید این دائی جان ناپلئون ها (منظور طرفداران تئوری توطئه) خیلی هم پر بیراه نمی گویند. خواه و ناخواه اگر فضای جنگی بالا بگیرد و پای انتقام گرفتن از خفت دهنده ایالات متحده در میان باشد، محافظه کاران خیلی بهتر از دمکراتها اهل دعوا و زد و خورد اند و بهتر میتوانند رای جمع کنند. پس نکند اینجا هم جنگ گرجستان بر خلاف ظاهر خفت آمیزش برای آمریکا فی الواقع یک مائده الهی خیلی ارزشمند برای جناحی از هیات حاکمه آمریکا یعنی اهرمی برای بردن انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و بدست گرفتن قدرت اجرایی در قوی ترین دولت و ثروتمندترین کشور دنیا بوده است؟
می بینید؟! جنگ، جنگ گرجستان، بازهم یک جورهایی برای این حضرات اوباشی که بر جهان حاضر حکومت میکنند مائده الهی بوده است. بازنده این جنگ در وحله اول مردم گرجستان و اوستیای جنوبی و ساکنین آن جغرافیا بوده اند. مردمی که چه با بمب و تانک اوباش پوتین و چه با سلاح نوچه های مک کین و بوش کشته شدند و زندگی شان به خاک خون کشیده شد و بسیاری شان آواره شده اند. مردمی که حالا باید با زخم های ناشی از تفرقه و نفرت افکنی ناسیونالیسم قومی و جنگ همسایه با همیسایه دست و پنجه نرم کنند. بازنده این جنگ همچنین مردم آمریکا بودند که حالا باید مسخ و محسور به تماشای نمایش انتخاباتی مک کین و اوباما بنشینند و به هرکدام که رای بدهند بازهم باخته اند. بازنده این جنگ مردم روسیه بودند که حالا باند پوتین و شرکاء و ناسیونالیسم عظمت طلب روسی موقعیت خود را محکم تر از قبل می بیند. و بالاخره بازنده این جنگ مردم ایران بودند که حالا باید لااقل چند هفته بیشتر احمدی نژاد و خاتمی و خامنه ای را تحمل کنند.
اما صبر کنید. همه موضوع این نیست. کل این نمایش خون و جنایت روی دیگری هم دارد. برای همین در ابتدا ضمن یادآوری "جنگ مائده الهی است"، سرانجام آن یعنی "سرکشیدن جام زهر" را نیز متذکر شدیم و گفتیم که مبارزه طبقاتی در پشت هر جنگی است. مبارزه طبقاتی یعنی آن نبرد و کشاکش نهان و آشکار و همه جانبه ای که در بطن جامعه حاضر جریان دارد و جنبش ها و احزاب و دولت ها و جنگ هایشان بر این متن معنی دارد. سوال این است که جنگ گرجستان بر این متن چه چیزی در باره اوضاع سیاسی جهان به ما میگوید؟ این جنگ انعکاس چه وضعیتی است، بر متن چه شرایطی صورت میگیرد و این شرایط و وضعیت به کجا می انجامد؟ و سوال مهمتر: اگر نخواهیم قربانی معصوم اوضاع باشیم و بخواهیم نقشی در تغییر این شرایط هولناک داشته باشیم چه باید کنیم؟
اگر بخواهیم خیلی خلاصه و فشرده برگزار کنیم: جنگ گرجستان نشانه مسلم دیگری است که چطور اوضاع سیاسی در دنیا و معادلات بسرعت در حال تغییر اند. این تغییر وضعیت نکته جدیدی نیست. از یکی دو سال پیش نشانه های آن هویدا بود و ما همان موقعه (مه 2007) در کنگره ششم از "روبه پایان رفتن" دوره ای که از سپتامبر 2001 با "جنگ تروریستها" شروع شده بود، صحبت کردیم. (قطعنامه کنگره شش را در این شماره، یا در واقع شماره قبل، چاپ میکنیم. یا چاپ کردیم!) محور اصلی تحولات کنونی دنیا بن بست آمریکا و غرب در عراق و افغانستان و کلا خاورمیانه و ضرورت تحمیل توازن قوای جدید به اسلام سیاسی است. ضرورت رام کردن این جریان در چهارچوب سیاست های غرب است. در شماره 359 همین نشریه در مقاله "پایان جنگ تروریستها ؟" نوشتیم که اگر قبلا معادلات قدرت در جهان از طریق جنگ تروریستها، یعنی جنگ قدرت بین تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلامی، تعیین میشد اکنون به نظر میرسد حل و فصل همان مسائل از کانال ضرورت پایان دادن به این جنگ قدرت عبور میکند. برای همین روسیه خونسرد و با خیال راحت به غرب میگوید که اگر پا روی دم من بگذارید، آنوقت قطعنامه های تحریم جمهوری اسلامی را وتو میکنم. یعنی در حل و فصل جنگ قدرت با اسلام سیاسی اخلال ایجاد میکنم!
اما دقیقا به دلیل بن بست کنونی غرب و آمریکا در خاورمیانه این عملکرد روسیه میتواند با شدیدترین عکس العمل ها از سوی آمریکا و غرب روبرو شود. از نظر غرب این یک "خط قرمز" جدی محسوب میشود که عبور از آن توسط روسیه میتواند همه معادلات دیگر را بهم بزند. بهمین دلیل مجاز نیست. بعبارت دیگر جنگ گرجستان چندان هم که ظاهرا به نظر میرسد برای روسیه "مائده الهی" نیست. به این بستگی دارد که روسیه در قبال "مساله هسته ای" و اعمال فشار به جمهوری اسلامی به عنوان سردمدار اسلام سیاسی تا چه حد با غرب همکاری کند. بی تردید روسیه میتواند در جنگ کردستان باج هایی از غرب بگیرد. یعنی اختیار حیات خلوت خود در منطقه قفقاز را کم و بیش بدست بیاورد و تهدید های نظامی ناتو را کمی تخفیف دهد و در ازاء آن در حل و فصل دعوای غرب با اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی همکاری کند. در غیر اینصورت کل صحنه سیاسی جهان میتواند بسرعت تغییر کند. دوباره میلیتاریسم و لشکر کشی و آنهم در ابعادی بمراتب وحشیانه تر از هفت هشت سال اخیر حرف اول را در سیاست خواهد زد. دلیلی ندارد فکر کنیم روسیه ای که در جنگ سرد اصلی شکست خورده است در نسخه آب رفته آن در یک جنگ سرد کوچک پیروز از کار دربیاید.
روسیه به احتمال زیاد و با گرفتن خرده باج هایی نهایتا کوتاه خواهد آمد. بنا براین انبساط خاطر حاج آقا دکترهای اسلامی چندان دوامی نخواهد داشت. خوب که بنگرید برای این اوباش هم جنگ گرجستان "مائده " دندان گیری نبود. راستش این تحولات حتی میتواند نتایج وخیمی برای جمهوری اسلامی داشته باشد. عملکرد روسیه در جریان "مساله هسته ای" و مذاکرات کشورهای 5 +1 با جمهوری اسلامی، که قبل از ماجرای اخیر گرجستان هم مشهود بود، ممکن است آمریکا و اروپا را به حرکات یکجانبه تندتر و خشن تری (مثلا محاصره دریایی که صحبت آن میشود و حتی نوعی اقدام نظامی) بر علیه جمهوری اسلامی سوق دهد که به همکاری روسیه نیازی نباشد و این کشور را دور بزند.
چنانکه میتوان دید هر حالتی که در این معرکه "مائده" بازی حضرات پیش بیاید، آینده روشنی در مقابل جهان قرار نمی دهد. چه باهم کنار بیایند و چه با یکدیگر کلنجار بروند جنگ و تهدید و تحریم و فقر و فلاکت بیشتر در افق است. جنگ گرجستان یکبار دیگر بر ضرورت به میدان آمدن صف کارگران و مردم آزاده علیه اوضاع مشقتبار و ترسناکی که سرمایه داری، حاکمیت اوباشی چون بوش و پوتین و خامنه ای و نظیر اینها در برابر دنیا قرار داده است، تاکید میکند. ایران همچنان در مرکز این تحولات قرار دارد. خوشبختانه در اینجا جنبش اعتراض به وضع موجود، جنبش تغییر وضعیت برده وار فعلی در شکل جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی قوی است و در صحنه حضور دارد. به لطف حزب کمونیست کارگری دمبدم چپ تر و متشکل تر و آماده تر هم میشود. وقتی به نیروی انقلابی کارگران و مردم جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و آزادی و برابری و حاکمیت مستقیم شهروندان را مستقر کنیم تمام معادلات موجود را به نفع بشریت به هم خواهیم زد. گره کور اوضاع خونبار و بسیار تهدید آمیز جهان بدست کارگران و مردم ایران متشکل تحت پرچم حزب ما میتواند باز شود.
(یک توضیح: این نوشته اول بار در زمستان ۱۳۷۹ (۲۰۰۱) در نشریه مدوسا شماره ۶ و ۷ منتشر شد. اینجا کوشش میشود با تکیه بر یک بررسی آماری در آمریکا تحولات خانواده در جامعه معاصر مورد مطالعه قرار گیرد. همینطور به سیر و سرانجام خانواده اشاراتی میشود. چاپ این مطلب را در رابطه با بحثی که هفته قبل در جلسه سازمان جوانان در باره موضع کمونیست ها در قبال خانواده داشتیم و همینطور سوالی که کامران مزین این هفته در بخش نامه ها طرح کرده است، مفید دانستیم. جوانان کمونیست)
خانواده معاصر بورژایی، موسوم به “خانواده هسته ای” که در آن معمولا مرد نان آور و آقای خانواده و زن کدبانو و عملا کلفت خانواده است، در پیش چشمان ما دارد فرو میرزد. دستکم، در کشورهای پیشرفته سرمایه داری، به جز راست های فناتیک و مذهبیون افراطی کمتر کسی میگوید که این شکل خانواده “سلول” و “واحد اقتصادی” اینگونه جوامع، یا شکل اصلی زندگی مشترک انسانها، تولد و پرورش بچه ها و بستر اصلی مناسبات دو جنس باهم است.
در هر مشاهده ساده ای در این کشورها اشکال جدیدی از خانواده، خصوصا خانواده ای تک والدی و زوج های غیر مزدوج، بیشتر به چشم میخورند. حتی آنجا که “خانواده هسته ای” هنوز به حیات خود ادامه میدهد، این شکل از خانواده شدیدا متحول شده است. اگر جامعه آمریکا را یک نمونه تیپیک جهان پیشرفته سرمایه داری در نظر بگیریم، آنوقت به مطالعه آماری نمونه ای که در نوامبر ۹۹ از سوی “مرکز ملی بررسی افکار عمومی” دانشگاه شیکاگو انتشار یافت، باید توجه ویژه ای مبذول داشت. برخی یافته های این بررسی توسط رویتر و چند نشریه معتبر انتشار یافت.
تصویری از خانواده در آمریکا
در سال ۱۹۹۸ فقط ۲۶ درص کل خانوارهای آمریکایی را خانواده سنتی هسته ای تشکیل میداد. در سال ۱۹۷۲ این رقم ۴۵ درصد بو و در میان اشکال خانوار بالاترین در صد را داشت. به معنای دیگر شکل اصلی زندگی انسانها در خانوار بر خلاف همین ۳۰ سال پیش دیگر خانواده سنتی هسته ای نیست. در عوض عمومی ترین کشل خانوار در آمریکا را جفت های غیر مزدوج بدون بچه تشکیل میدهند. این شکل از زندگی مشترک (دوست پسر و دوست دخترهایی که با هم زندگی میکنند) در سال ۱۹۷۲ فقط ۱۶ درصد خانوارها را تشکیل میداد. در سال ۱۹۹۸ به دو برابر یعنی به ۳۲ درصد افزایش یافت. تام اسمیت، که این مطالعه را سرپرستی کرده و تحت عنوان “عروج خانواده آمریکایی قرن بیست و یکم” منتشر کرده است، در توضیح یافته های بالا عواملی نظیر اینها را برمی شمرد:
ورود بیشتر زنان به بازار نیروی کار ناشی از ضرورت های اقتصادی، اشتیاق برای داشتن یک حرفه، و ریلکس شدن اخلاقیات جامعه نسبت به زندگی مشترک خارج از شکل سنتی خانواده.
حتی همین اندازه نقل یافته های مطالعه فوق، از اشکال نوینی از زندگی مشترک و جریان روبه زوال خانواده سنتی معاصر خبر میدهد. اما شواهد بیشتری نیز منتشر شده است:
۸۰ درصد کارگران آمریکایی بین سالهای ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۵ بهر حال یکبار ازدواج کرده بودند. رقم مشابه در فاصله ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۸ به ۶۲ درصد تنزل یافت. درصد طلاق بین آمریکایی ها در فاصله ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۶ دو برابر شده است. زنانی که در سال ۱۹۶۳ متولد شده اند ده بار بیشتر از زنانی که ۳۰ سال قبل از تاریخ فوق متولد شده اند، در معرض زندگی مشترک قبل از ازدواج قرار دارند. تام اسمیت میگوید:
“ازدواج بعنوان نهاد مرکزی که خانوارها حول آن شکل میگیرد و بچه ها در آن بزرگ میشوند، تنزل یافته است. مردم دیر ازدواج میکنند، بیشتر طلاق میگرند و بیشتر خارج از خانواده زندگی میکنند.”
اما در مورد بچه ها
۶۲ درصد خانوارهای آمریکایی در سال ۱۹۹۸ بچه نداشتند. در سال ۱۹۷۲ این رقم ۴۵ درصد بود. تولد بچه های خارج از ازدواج از ۵ درصد در سال ۱۹۶۰ به ۳۲ درصد در سال ۱۹۹۶ افزایش یافته است. یعنی شش برابر شده است. در سال ۱۹۷۲، ۷۲ درصد از بچه ها با هردو والدین طبیعی خود زندگی میکردند که مزدوج بودند. این رقم در سال ۱۹۹۸ به ۵۲ درصد تنزل یافته است. تام اسمیت رئیس گروه تحقیق فوق میگوید اینگونه وضعیت زندگی بچه ها در قرن بیست و یک در اقلیت خواهد بود. او اضافه میکند که مناسبات درون خانواده سنتی (آنجا که هنوز وجود دارد) با ورود زنان به بازار کار تغییرات چشمگیری کرده و نقش زن و شوهر بیشتر همسان شده است.
در سال ۱۹۹۸ در دوسوم خانواده ها، هردو والدین صاحب شغل در بیرون خانواده بودند. در سال ۱۹۷۲ فقط یکسوم خانواده ها چنین بودند. نزدیک به یک چهارم زنان شوهردار آمریکایی حالا درآمد بیشتری از همسرانشان دارند. درصد خانوارهایی که در آن زن کار میکند و مرد در خانه می ماند، از ۲ درصد در دهه ۷۰ به ۴ درصد در دهه ۹۰ افزایش پیدا کرده است.
“الغاء خانواده” این نیت پلید!
آنچه که در تحول خانواده در آمریکا، و با درجات متفاوت در دیگر کشورهای پیشرفته سرمایه داری، جریان دارد امری ابتدا به ساکن نیست. حتی ویژگی خاص سرمایه داری معاصر هم نیست. اما سرمایه داری معاصر به آن ابعادی غیر قابل انکار بخشیده است. در سال ۱۸۴۸، ۱۵۰ سال قبل از آنکه بررسی بالا صورت بگیرد، مانیفست کمونیست از “الغاء خانوداه” معاصر سخن گفت و اینکه حتی رادیکالترین بورژواهای هم از این “نیت مذموم” کمونیستهای بر می آشوبند. امروز، رادیکالها که جای خود دارند، حتی ناظرین محافظه کار هم با نگرانی و حیرت از به حاشیه رفتن خانواده سنتی به عنوان یک واقعیت جاری سخن میگویند. آن “نیت پلید” بیش از هرچیز ریشه در مناسبات سرمایه داری دارد:
مانیفست نوشت که خانواده معاصر بورژوایی که بر مالکیت خصوصی متکی است، در شکل کاملش فقط برای بروژواها وجود دارد. مکمل آن “فقدان خانوده” برای پرولتاریا و “فحشاء عمومی” است (۱). مانیفست تاکیدات مکرری بر این دارد که چگونه با ورود زنان به بازار کار، روندی که بورژوازی برای تصاحب کار ارزان دائما گسترش میدهد، عملا زمینه های مادی خانواده سنتی معاصر برای بخش اعظم جامعه و برای پرولتاریا از بین میرود. هسته اصلی نگرش مانیفست به خانواده سنتی بورژوازی بر این استوار است که منفعت بورزوازی در تحلیل نهایی این است که همه اعضای خانواده کارگر از زن و مرد و تا حتی بچه ها را به فروشندگان مستقیم نیروی کار تبدیل کند.
مانیفست گرچه به جنبه های انقلابی که بورژوازی در جهت الغای مناسبات پدرسالارانه و فئودالی در رابطه زن و مرد و خانواده ایجاد کرده است، با شور و سمپاتی زیاد اشاره میکند، اما مناسبات بورژوایی در زمینه خانواده، رابطه دو جنس، موقعیت فرودست زنان و بچه ها را با بیرحمی افشاء میکند. بر زوال ناگزیر خانواده معاصر بورژوایی و “مکمل هایش” (یعنی همان فقدان خانواده برای پرولتاریا و فحشای عمومی) بهمراه زوال کل مناسبات سرمایه داری تاکید میگذارد.
انگلس در “منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت”، با بررسی خانواده بورژوایی زمان خود نشان میدهد که “خانواده منفرد” معاصر که “مولوکولهای جامعه مدرن” را تشکیل میدهد، بر خلاف ظاهر حقوقی اش، یک قرارداد آزاد و داوطلبانه مبتنی بر عشق و تمایل بین دو طرف نیست. بلکه موقعیت طبقاتی و اقتصادی طرفین نقش تعیین کننده دارد و اینکه دست آخر این مرد است (”لااقل در بین طبقات دارا”) که متکی بر مناسبات مالکیت نان آور و آقای خانه میشود، و زن فاقد قدرت مستقل اقتصادی و برده خانگی است. انگلس همچنین توضیح میدهد که این مناسبات، این شکل خانواده، در بین پرولتاریا یا بخش عظیم جامعه در حال زوال است. چرا که مرد کارگر فاقد مالکیت است و تنها اهرم اقتصادی که او را آقای خانواده میکند، یعنی مزد، نیز با عروج صنعت بزرگ و جذب روبه گسترش نیروی کار زنان کارگر، از دست او در می آید. انگلس تاکید میکند که شرط رهایی زنان این است که کل جنس مونث موقعیتی برابر با مردان در تولید اجتماعی بدست بیاورد و “این به نوبه خود ایجاب میکند که موقعیت خانواده منفرد معاصر به مثابه واحد اقتصادی جامعه الغاء شود”!
دوران طلایی خانوده هسته ای
گرچه ۱۵۰ سال بعد آمارها و مشاهدات با تاکید روز افزون از جریان زوال “نهاد خانواده” و “خانواده هسته ای” خبر میدهد، اما لااقل برای دوره ای وضع چنین به نظر نمی رسید. همین خانواده هسته ای، در غرب و بیش از همه جا در آمریکا، بخصوص در دهه های ۵۰، ۶۰ و ۷۰ قرن بیست میلادی برو بیایی داشت. بدلائل مختلف، از جمله رونق سرمایه داری پس از جنگ، عروج دولت رفاه و کلا دخالت دولت در تامین اجتماعی – که خود این محصول جانبی مبارزه طبقه کارگر و وحشت بورژوازی از کابوس تکرار انقلاب اکتبر بود – برای چند دهه به نظر میرسید که خانواده “سول پایه” دستکم بخش وسیعی از جامعه است. نرم اصلی (و نه تنها شکل) زندگی مشترک متکی بود بر ساختمان خانواده معاصر بورژوایی، یعنی معمولا مرد شاغل و نان آور خانوارده است و زن خانه دار و اساسا وظیفه تر و خشک کردن مرد و پرورش بچه ها را بعهده دارد. این نه فقط برای بخش های میانی جامعه، کارمندان و آن بخشی که “طبقه متوسط” خطاب میشوند، بلکه برای بخش مهمی از طبقه کارگر حقیقت داشت. ظاهرا بر خلاف مشاهده مانیفست، مبنی بر “فقدان عملی خانواده برای پرولتاریا”، برای بخش قابل توجه ای از کارگران، بویژه کارگران صنعتی و متشکل در اتحادیه ها، خانواده وجود داشت. نه فقط وجود داشت بلکه باز تولید میشد.
دستمزد کارگر معمولا بر مبنای نیازهای یک خانواده ۴ یا ۵ نفری تعیین میشد. تامین امکانات مادی پرورش و تحصیل بچه ها تا سنین ورود به جامعه، با اتکاء به حمایت دولتی و رفاه اجتماعی، توسط خانواده کاملا ممکن بود. این به معنی آن بود که یک نان آور، معمولا مرد، با مزد خود می توانست خرج خانواده را تامین کند. ظاهرا آن آخرین حربه ای که انگلس گفته بود از دست مرد پرولتر گرفته میشود برای بخش های مهمی از طبقه کارگر حتی با قدرت بیشتری بدست گرفته شد. تحت این شرایط بسیاری ناظرین، فعالین جنبش زنان و حتی “مارکسیست ها” بر ارزیابی های مارکس و انگلس و مانیفست تردید میکردند، با برچسب “قرن نوزدهمی” بودن آنها را رد میکردند و یا اصولا قادر به درک شان نبودند.
برابری حقوقی، انقلاب جنسی
در سرمایه داری دولت رفاه بر تمایل آتشین سرمایه داری برای کشاندن همه افراد خانواده به بازار کار و به زیر یوغ استثمار مستقیم سرمایه تا حدودی مهار زده شد، ولی این تمایل از بین نرفت. آمارهای بالا نیز نشان میدهد که چگونه اشکال دیگر خانوار و زندگی مشترک در آمریکای اوائل دهه ۷۰ در قیاس با خانواده هسته ای وزن قابل توجهی داشت. اما مهمتر از این، پیش شرط های تحولات عظیم در زمنیه خانواده و مناسبات دو جنس و رفع موانع کشاندن وسیع زنان به بازار کار در همین دوره فراهم شد. این پیش شرط ها مقدمات حقوقی، اجتماعی و اخلاقی برای آزاد کردن زنان از یوغ مناسبات خانواده سنتی بود.
این مهم نه توسط سرمایه داری دولت رفاه و یا مدافعین آن، بلکه بویژه توسط جنبش برابری طلبی زنان و همچنین انقلاب جنسی دهه ۶۰ و ۷۰ صورت گرفت. درست است که تاریخا انقلاب اکتبر و فرمانهای حکومت بلشویکی دوره جدیدی در مبارزه برای برابری حقوقی زن و مرد را آغاز کرده بود، اما جنبش های دهه های ۶۰ و ۷۰ با به میدان کشیدن توده های وسیع نقش کلیدی را در جنبش برای کسب برابری حقوقی در غرب و به این اعتبار کل تاریخ سرمایه داری ایفاء کردند. جنبش برابری طلبی به تمامی مظاهر تبعیض حقوقی علیه زنان در جامعه و در خانواده حمله برد، علاوه بر موفقیت های حقوقی که بدست آورد کلا اعتماد به نفس، حضور و دخالتگری اجتماعی زنان را در مدار بالاتری قرار داد. انقلاب جنسی نرم های اخلاقی و تابوهای جنسی را که مترادف با خانواده سنتی است و طی هزاران سال حاکمیت خانواده تک همسری پدرسالار بویژه علیه زنان وضع شده اند، یکی پس از دیگری شکست. این جنبش ها، البته در کنار تحولات تکنیکی و اجتماعی که “عمومی کردن کار خانگی” را هدف قرار داده بود، زنان را از بندهای حقوقی و سنتی و اخلاقی که آنها را به بردگی خانگی محکوم میکند، رها میکرد و مقدمات ورود وسیع و بی سابقه آنها بعنوان “کارگر آزاد” به بازار کار را تسهیل میکرد.
الغاء خانواده توسط بورژوازی؟!
با انقلاب تکنولوژیک دهه ۷۰ و ۸۰ قرن بیست میلادی و مسابقه عظیم در بالا بردن بارآوری کار و جستجوی نیروی کار ارزان، با گسترش وسیع سرمایه چه در سطح جهان و کارگر کردن تقریبا تمامی زحمتکشان جهان، و چه به زیر سلطه مستقیم کشیدن تمامی گوشه و زوایای زندگی اجتماعی، با حمله جهانی جناح راست به اتحادیه ها و دستاوردهای کارگرن – که همه اینها سرانجام در فروپاشی سرمایه داری برنامه ریزی شده بلوک شرق، افول دولت رفاه و پیروزی بلامنازع سرمایه داری بازار در آغاز دهه ۹۰ یک کاسه شد – یکباره تمام آن روندهای پایه ای که مانیفست و “مارکس قرن نوزدهمی” در مورد سرمایه داری و خانواده معاصر دیده بود مجددا به سطح آمد. البته در ابعادی دیگر و در سطحی متفاوت:
ورود زنان به بازار کار در طول چند دهه گذشته وسیعا رو به افزایش گذارده است. زنان تقریبا در تمامی جهان بخش نیروی کار ارزان هر کشور را تشکیل میدهند. مشاغل تحت حمایت اتحادیه ، با مزایا و تامین اجتماعی مادام العمر، جای خود را بیش از پیش به مشاغل موقت، قرار دادی و بدون تامین و مزایا داده است و میدهد. مبنای تعیین دستمزد حداقل نیازهای خانواده چهار پنج نفره نیست. بلکه بیش از پیش فرد کارگر و حداقل نیازهای او مبنا قرار میگیرد. در بهترین حالت فرض بر این است که هردو والدین کار میکنند. (دستمزد کارگران در هر کشور سرمایه داری پیشرفته ای که میخواهید در نظر بگیرید و با مخارج روزانه یک خانوار ۴ نفره در آن کشور مقایسه کنید، خواهید دید که برای داشتن یک زندگی پیش پا افتاده و خاکستری در اغلب موارد دستکم به دستمزد دو شاغل احتیاج دارید!) حتی بچه ها، اگر از استثمار مستقیم کودکان که در ابعاد چند صد میلیونی در جهان جریان دارد بتوانیم بگذریم، در کشورهای پیشرفته سرمایه داری رفته رفته به وضعیتی سوق داده میشوند که خودشان باید عمده خرج تحصیل و آموزش خود را با کار بعدی خود، یعنی با بازپرداخت وام های تحصیلی، بپردازند. و غیره.
تحت این شرایط، بدیهی است که “خانواده سنتی” معاصر و “خانواده هسته ای”، حتی در آمریکایی که ۳۰، ۴۰ سال پیش دژ تسخیر ناپذیر این شکل خانواده مینمود، در رفابت با “خانواده” تک والدی، زوج های هم خانه ای که ازداوج نکرده و خیال ازدواج ندارند، اشکال دیگر زندگی مشترک و حتی مجردهای مادام العمر، دارد میدان را خالی میکند. زوال ناگزیز خانواده سنتی بورژوایی؟ “فقدان عملی خانواده” برای پرولتاریا؟ تحقق پیش بینی های مانیفست؟ به یک معنی بله، اما نه تماما. بدون تردید عصر جدیدی در تحول خانواده آغاز شده و برج و باروهای خانواده معاصر بورژوایی فرومیریزد، اما خود بورژوازی و مناسبات بورژوایی هنوز بر سر کار است! (حال آنکه پیش بینی مانیفست زوال خانواده بورژوایی و مکمل هایش همراه با زوال سرمایه است.)
تحول خانواده بشیوه سرمایه داری
این تحولات در بنیاد خود و از لحاظ تاریخی جنبه مترقی و روبه جلویی دارد. ولی مثل هر انقلاب و تحولی که بورژوازی به پیش برده است با خون و عرق و اشک انسانها آمیخته است. بورژوازی برای منافع خودش دارد شرایط رهایی بشر و بویژه زنان و بچه ها را از شر خانواده سنتی و متکی بر مالکیت خصوصی، استیلای مرد بر زن و والدین بر بچه ها را به سرعتی شگرف فراهم میکند. اما سرمایه داری این تحولات را از طریق له کردن انسانها، بویژه زنان و بچه ها، در لای چرخ دنده های ماشین استثمارش انجام میدهد. ورود بی سابقه زنان به بازار کار گرچه زمینه مادی به عهده گرفتن “نقش برابر در تولید اجتماعی” است، اما حرکت سرمایه از سر علاقه به نقش برابر زن و مرد در تولید و رهایی زن نیست. دنبال ارزش اضافه است و خواهان نقش روز افزون نیروی کار ارزان زنان در تولید است.
مطابق آمار سازمان جهانی کار فقیرترین بخش های طبقه کارگر در تمام جهان، از جمله در همان آمریکا، خانوارهای تک والدی به سرپرستی زن (سینگل مام ها) هستند. کار خانگی زن، بردگی خصوصی زن در خانه، گرچه در برابر تمایل سرمایه برای کشاندن زن به بازار کار فرعی میشود، گرچه بسیاری از فونکسیونهایی که سنتا زن در خانه انجام میداد اکنون توسط رستوران، بیمارستان، خانه سالمندان، مهد کودک و غیره انجام میگیرد، و بعضا به عرصه تحرک و سودآوری سرمایه تبدیل شده است، اما از بین نرفته است. حتی در مواردی اشکال حادتری به خود گرفته است: حالا شما مادران تنهایی را دارید که با کمترین دستمزد و مزایا در بازار کار جان میکنند و در خانه نیز بچه ها را عمدتا دست تنها بزرگ میکنند. حتی آنجایی که خانواده به حیات خود ادامه میدهد و یا پدر و مادر با هم زندگی میکنند، در اغلب موارد زن مجبور است ضمن کار در بیرون در عین حال بار بخش اعظم کار خانگی را نیز بدوش بکشد. فشار روحی و روانی، خشونت خانگی علیه زنان، آزار جسمی و اسید پاشی و ترور زنان (بویژه در کشورهای اسلامی) توسط شوهران، دوست پسرها و برادران، از محصولات جانبی تحول خانواده در دنیای تحت تسلط سرمایه است. چرا که سرمایه داری از یکسو زنان را به بازار کار میخواند و پایه های مناسبات سنتی را سست میکند، ولی از سوی دیگر اخلاقیات مردسالانه، مذهب و همه مدافعان موقیت سنتی و فرودست زنان را چه به دلیل منفعت اقتصادی مستقیم، یعنی ارزان نگه داشتن نیروی کار زن، و چه به دلیل منافع سیاسی و ایدئولوژیک برای حفظ و تحکیم حکومت های خود، تداوم می بخشد. یا دستکم هیچ تعجیلی در تغییر آنها نشان نمی دهد.
بچه ها قربانی دیگر این تحول خانوداه به شیوه سرمایه داری اند. بویژه در کشورهایی که قوانین حمایتی و رفاهی از کودکان و زنان سرپرست خانواده وجود ندارد، کودکان متولد شده خارج از چهارچوب سنتی ازدواج بیش از کودکان خانواده های سنتی در معرض فقر و تباهی قرار دارند. مشکلات روحی و روانی ناشی از طلاق ها و جدایی ها و همینطور خشونت خانگی نه فقط زنان که کودکان را مستقیما قربانی میگیرد. پدیده جهانی و روبه گسترش “بچه های خیابان” که به سمبل سرمایه داری آخر قرن بیستم در بسیاری کشورها تبدیل میشود، از مصادیق بارز “فقدان خانواده برای پرولترها” است.
“الغاء خانواده” سنتی به شیوه بورژوایی طبعا مردان را نیز، گرچه به گونه ای متفاوت اما به همان درجه بیرحمانه، تحت تاثیر قرار میدهد. بسیاری از اینان هنوز به حفظ موقعیت برتر مرد در خانواده سنتی چنگ میزنند و به عاملین مفلوک اعمال شرایط فوق بر زنان و کودکان تنزل داده میشوند. بعلاوه عشق بین زن و مرد، گرچه بر زمینه استقلال نسبی اقتصادی زن زمینه گسترش و غنای بیشری یافته است، ولی هنوز اسیر ملاحظات اقتصادی و سیاسی بسیاری است. هنوز این تمایل و عشق متقابل نیست که مبنای انتخاب جفت و همسر است.
و بالاخره تحول خانواده سنتی و زوال آن بشیوه سرمایه دارانه طبعا مکمل آن یعنی “فحشای عمومی” را از بین نبرده و نمی برد. گرچه شاید ابعاد (نسبی) آنرا در بعضی جاها به نسبت فرن نوزده و نیمه اول قرن بیست کمتر کرده است، اما در عوض آنرا به یک “صنعت جهانی” تبدیل کرده است. برای بخشی از زنان و دختران جوان، بویژه در کشورهای جهان سوم، وارد شدن به بازار کار مترادف با اشتغال در صنعت فروش سکس است. در بضی کشورهای آسیای جنوب شرقی صنعت تن فروشی در کنار صنعت توریسم و هتلداری و در ارتباط نزدیک با این دو بخشی مهمی از اقتصاد کشور را تشکیل میدهد! قاچاق زنان از اروپای شرقی و مرکزی به منظور کار در “صنعت سکس” اروپای غربی سر به صدها هزار مورد میزند.
همین اشارات کافی است تا دید در جامعه ای که ارزش انسان در تحلیل نهایی بر مبنای تولید ارزش اضافه و سود تعیین میشود، عزیزترین روابط انسانی یعنی رابطه دو جنس، تولید مثل و رابطه والدین و فرزندان به چه بیراهه و مکافاتی کشانده میشود.
سرانجام خانواده
برخی از همین جوانب تحول خانواده بشیوه بورژوایی و عوارض آن است که مورد دستاویز راست ترین و ارتجاعی ترین نیروها، از جمله مذهبیون عالم قرار میگیرد تا “بازگشت به خانواده سنتی” و “ارزش های خانوادگی” (بخوانید ارزش های پدر سالار و ضد زن) را موعظه کنند. باید جلوی این موعظه ها ایستاد و آنها را افشاء کرد. هرچند که اینگونه تبلیغات هم از هر هرگونه محتوای واقعی خالی است و فقط وقتی مطرح میشود که منفعت بخشی از بورژوازی مطرح باشد، اما باید نشان داد که چگونه در خدمت تداوم وضعیت موجود و بندگی انسانها نسبت به اشکالی از خانواده است که عصر آنها سالهاست به سر آمده است.
راه حل برگشت به عقب نیست. سنت و مذهب و تلقیات دنیای کهنه، بویژه آنجا که به خانواده برمیگردد، سرتاپا مردسالارانه ، زن ستیز، تحقیر آمیز و ارتجاعی است. چاره کار حرکت به جلو است. به یمن پیشرفت تکنولوژی و افزایش بارآوری کار بشری، به یمن شرکت وسیع زنان در تولید و زندگی اجتماعی، زمینه های یک نوع نوین از مناسبات انسانها با هم فراهم شده است. باید اینرا گسترش داد و علیه تمام عوارض ضد انسانی که استثمار سرمایه داری به آن تحمیل میکند مبارزه کرد.
برابری حقوقی و کامل زن و مرد، آزادی طلاق، برابری در سرپرستی و نگهداری از بچه ها، تعهد کامل دولت و جامعه در مقابل تامین رفاه و بهداشت و تحصیل تمامی کودکان، مزد برابر در ازاء کار برابر، الغاء هرگوه تبعیض جنسی در استخدام و اشتغال، مبارزه علیه قوانین و سنت های مذهبی و ارتجاعی که ستم کشی زن را توجیه میکند، آزادی کامل مناسبات جنسی افراد بزرگسال، غیر جنایی کردن زندگی فروشندگان سکس، کوتاه کردن دست باندها و سازماندهنگان فحشاء، برقراری بیمه بیکاری مکفی برای هر انسان آماده به کار و نظایر این مطالبات راه مقابله فوری با عوارض تحول بورژوایی در خانواده است.
اما راه حل قطعی بی تردید الغاء مالکیت سرمایه داری و الغاء کار مزدی و بنای جامعه ای است که در آن اصل نه تولید سود که پاسخگویی به نیازهای انسانی است. در چنین جامعه ای مبنای هرگوه تبعیض و ستمکشی زنان از بین خواهد رفت، همه بچه ها تحت حمایت کامل جامعه خواهند بود، و روابط جنسی و تولید مثل و زندگی مشترک از یوغ عقب ماندگی های تاریخی بشر رها میشود. در آنجا برای اولین بار در تاریخ، چگونگی زندگی مشترک و مناسبات جنسی انسانها را نه ملاحظات اقتصادی، عقب ماندگی های اجتماعی و سنتی که عشق و تمایل آزادانه متقابل رقم خواهد زد.
—————-
زیرنویس:
۱) در مانیفست آمده است:
“الغاء خانواده! حتی افراطی ترین رادیکالها در برابر این نیت مذموم کمونیستها از کوره در میروند.
بنیاد خانواده حاضر، خانواده بورژوایی، بر چه پایه های قرار دارد؟ بر سرمایه، بر مداخل خصوصی. این خانواده در شکل کاملا توسعه یافته اش فقط در بین بورژواها وجود دارد. اما مکمل این وضعیت، فقدان عملی خانواده برای پرولتاریا و فحشاء عمومی است.
خانواده بورژوایی طبعا زوال می یابد وقتی مکملش از بین برود، و هردو اینها با زوال سرمایه از بین خواهند رفت.”
ترجمه بالا از متن انگلیسی ۱۸۸۸ که تحت نظارت انگلس و توسط مور از آلمانی ترجمه شده، صورت گرفته است. در ترجمه فارسی مانیفست، که بر اساس ترجمه چاپ ۱۹۵۱ روسیه با اصلاحاتی توسط “اداره نشریات زبانهای خارجی پکن” انتشار یافته است، به جای “فقدان عملی خانواده در بین پرولترها” آمده است: “بی خانمانی اجباری پرولتاریا” که معنی بسیار متفاوتی دارد.
دعواهای درونی جمهوری اسلامی بنحو بی سابقه بالا گرفته است. اگر آدم نمی دانست زیر این عمامه ها و پشت این چهره های پلشت و در پس نگاه ابلهانه شخصیت های جمهوری اسلامی چه جنایت ها که نخوابیده و چه ظرفیت برای جنایت که وجود ندارد، میتوانست مثل یک فیلم کمدی فوق العاده فکاهی نگاه کند و به استیصال و بلاهت و رندی شرقی اینها بخندد. یک ورژن سیاه از "مدرسه موشها".
مثلا قرار بود با آمدن احمدی نژاد، بقول خودشان "حاکمیت یکدست" بشود. اما درست برعکس، هزار دست شد. یک هرج و مرج تمام عیار و جنگ قدرت عجیب جریان دارد. دولت، مجلس، قوه قضاییه، مجمع تشخیص مصلحت، خبرگان، شورای نگهبان، سپاه، بیت رهبری، حوزه و غیره و حتی زیر مجموعه های اینها - مثلا دادگستری تهران، فلان کمیسیون فرعی مجلس و دبیر اجرایی مجمع بهمان- هرکدام ساز خودشان را می زنند. سنگ روی سنگ بند نیست. هرکس که دستش به جایی بند است برای خودش دار و دسته ای درست کرده، روزنامه نگار شده، اقتصاد دان شده، دکتر شده، مهندس شده، افشاگر مفاسد شده، سیاستگذار شده، ناجی دنیا شده، سایت زده و یا وبلاگ نویس شده و چه بسی سودای رئیس جمهوری و نجات مملکت اسلام در سر دارد. مشتی اوباش جنایتکار و تیر خلاص زن و بچه حاجی و مرتجع، احمدی نژاد، لاریجانی، قالیباف، حداد عادل، سلامتیان، شریعتمداری، پالیزدار، خاتمی، عبدالله نوری، سعید حجاریان، ناطق نوری، نبوی، کروبی، رفسنجانی و دیگران هر روز دارند به سر و کول همدیگر میکوبند. معلوم نیست کی با کی است و حرف کی در رو دارد. بازار "افشاگری" از همیشه پررونق تر است. هیچ آیت اللهی به بغل دستی اش اعتماد ندارد. همه از دزدی ها و لفت و لیس هم دیگر اطلاع دارند و قبلا هم داشته اند. اما اینروزها هیچ کس نمی داند فردا که بیدار شد لیست چپاول و جنایاتش روی سایت ها نباشد. عصر اینترنت هم واقعا محشر میکند. از رو شدن دکترای تقلبی فلان وزیر، تا فروختن سوالات کنکور توسط فلان قاضی، تا خرج هندوانه روزانه استبل فلان آیت الله.
مساله فقط این نیست که احمدی نژاد هر هفته چند نفر از اعضای کابینه اش را عوض میکند، مساله فقط این نیست که در عرض مدت کوتاهی تمامی فرماندهی سپاه را از بالا تا پایین تغییر میدهند (گویی کسی قصد کودتا داشته و یا کسی عنقریب خیال کودتا یا اعلام حکومت نظامی دارد!)، مساله این نیست که مجلس و قوه قضاییه به جان هم می افتند، مساله این نیست که سیستم اداری شان دارد فرو می پاشد و نه برق دارند و نه گاز و نه بنزین، بلکه حتی در حساسترین مساله که اکنون روبروی این رژیم قرار گرفته است، یعنی سیاست خارجی و مذاکره با غرب آشکارا جنگ قدرت در جریان است. احمدی نژاد و دار دسته اش از یکطرف میکشد، آقا به مشاورش ولایتی میگوید در چند روزنامه بین المللی بنویس که من همه کاره ام، لاریجانی از آنطرف مجلس را یک پای تصمیم گیری در سیاست خارجی قلمداد میکند و رفسنجانی هم بشیوه خود به همه این ها "هشدار" میدهد.
نکته جالب در این بلبشو این است که هرکس برای پیش بردن امر خود از خامنه ای مایه میگذارد. رفسنجانی اگر میخواهد به "دولت نهم" انتقاد کند از "معظم له" نقل می آورد. احمدی نژاد برای گرفتن رای اعتماد وزیرش از کیسه "آقا" خرج میکند و کلی مجیز او را میگوید. کیهان شریعتمداری هم بهمچنین. ظاهرا وزن آقا خیلی بالا رفته است. اما درست برعکس است. اعتبار و اتوریته آقا هیچگاه مثل امروز چوب حراج نخورده است.
راه حل هایی که در مقابله با این آشفته بازار از آن صحبت میکنند نیز مضحک و پوچ است. از همه مسخره تر تلاشهای دوم خردادی های مرحوم است که کفش و کلاه کرده اند تا خاتمی را یکبار دیگر بعنوان ناجی جمهوری اسلامی قلمداد کنند. ابلهانه در این مورد قلمفرسایی میکنند که گویا ایشان خیلی محبوب است و طرف مقابل از ترس محبوبیت این حاج آقای شکلاتی ممکن است "رد صلاحیت" اش کند. خاتمی هم با موذیگری خاص آخوندی و اشکها و لبخندهای آشنایش میکوشد به این فضا دامن بزند. حضرات مردم را مشتی ابله فرض کرده اند. فراموش کرده اند که این حاج آقا در اوج شکلاتی بودنش با 18 تیر و کنفرانس برلین بود که کلکش کنده شد و مردم برای ایشان که سهل است، به ریش هزار بار شکلاتی تر از او نیز تره خرد نمی کنند.
بهمان اندازه مضحک، تلاش امثال ناطق نوری برای تشکیل "دولت وحدت ملی" است. چه فکر بکری! گویی همه منتظر پا درمیانی این حاج آقا بودند. گویی این وضعیت بهم ریخته و آشفته صفوف اوباش اسلامی ناشی از "رقابت های فردی و جناحی" و یا بیخردی های "افراطیون" است. فراموش میکنند این وضعیت درهم ریخته و تشدید دعواهای جناح ها و دار و دسته ها محصول تناقضات لاعلاج جمهوری اسلامی است که تا خرخره در بحران همه جانبه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، سیاسی و حکومتی و اداری فرو رفته است.
این تصویری خلاصه از وضعیت جنگ و جدال جناح ها و دستجات جمهوری اسلامی است. ولی جا دارد دقیقتر به این بپردازیم که منشاء این وضعیت و همینطور ویژگی های آن چیست؟ جایگاه دعواهای امروز جناح ها در جمهوری اسلامی کدام است و سیر و سرانجام این دعواها چه خواهد بود؟ اینها موضوعاتی است که امیدواریم هفته آینده به آن بپردازیم. فعلا باید همینقدر اشاره کرد تصویری که ارائه شد تاکید مجددی است بر اینکه هرچه زودتر باید شر این رژیم را از سر جامعه کند. دعوای جناح ها نیز، مثل موقعیت سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی، نشان میدهد که این رژیم در بن بست و بحران شدید قرار دارد و در تقلای نجات خود چه بسی صدمات و خسارات زیادی به مردم تحمیل کند. برای جلوگیری از این صدمات و به حداقل رساندن آن باید هرچه زودتر این رژیم اوباش اسلامی سرمایه داری را بقدرت کارگران و مردم انقلابی پایین کشید و جمهوری سوسیالیستی را برقرار کرد. این کاری است که حزب کمونیست کارگری در دستور خود گذاشته و با تمام قوا برای آن میکوشد. شما را به این صف فرا میخوانیم!