نوشته فاطمه صادقی با عنوان "چرا حجاب" که در این شماره جوانان کمونیست میخوانید ، در نوع خود شاید کم نظیر باشد. میگویم در نوع خود، چرا که انتقاد و اعتراض به حجاب در طیف سیاسی که خانم صادقی هنوز کم و بیش به آن تعلق دارد کار آسانی نیست. خط قرمزی است که وقتی از آن عبور کردید آنوقت دیگر جزو اپوزیسیون واقعی میشوید و موقعیت اپوزیسیون قانونی و خودی را از دست میدهید. آنوقت دیگر جزو "بچه مسلمان" هایی که حالا میخواهند تعبیر مدرن و مطابق روز از حجاب بدهند و در واقع بقاء و دوام آنرا توجیه کنند، نیستید. آنوقت میشوید چیزی در حد "فمینیست" و "کمونیست" و "ضد انقلاب". خیلی که پارتی داشته باشید در صف "براندازان نرم" قرار میگیرید. برای مثال، برای اینکه ببینید جایگاه حجاب چیست به شیرین عبادی (در جناح راست همین طیف قرار دارد) دقت کنید که چطور حتی در خارج از کشور نیز آن روسری لعنتی را زیر گلویش سفت گره میزند. حال آنکه هرکس میتواند ببیند که ایشان چندان هم اهل حجاب و روگرفتن نیست و بقول دوم خردادی ها اصلا "لائیک" هستند. بقول خانم صادقی حجاب با مساله قدرت مربوط است!
حجاب یک ملاحظه سیاسی غیر قابل سازش برای جمهوری اسلامی است. اعتراض جدی به حجاب همان و قرار گرفتن در صف آن دهها میلیون زنی که 17 -18 مرحله "تامین امنیت اجتماعی" علیه شان راه انداخته اند و از خامنه ای تا رفسنجانی وا خاتمی و احمدی نژاد و همه برادران بسیج و حوزه و سپاه و نیروهای انتظامی و همچنین همه موشک های بالستیک و بمب اتمی در حال ساخت جمهوری اسلامی مقدمتا علیه آنها نشانه رفته است، همان. این کاری است که خانم صادقی دارد انجام میدهد. پس خانم فاطمه صادقی واقعا شجاعت و جسارت کرده است که بعد از این همه جنگ و زد و خورد خونین خیابانی و هرروزه بر سر حجاب آمده و در یک سایت علنا اعلام کرده "به حجاب اجباری" اعتراض دارد!؟ پس آیا آنها که در قسمت نظردهی این مقاله در "سایت میدان زنان" ایشان را بخاطر شجاعت و "بحث علمی" مورد لطف قرار داده اند، محق بوده اند؟
هم بله و هم خیر. بستگی دارد کجا بایستید. برای کسانی نظیر من که از همان روز اول به حجاب از بیخ و بنیاد اعتراض کرده است، نه چندان جسارتی در کار است و نه حتی رادیکالیسم واقعی و عمیقی اینجا هست. نه حتی فی الواقع این موضوع اهمیتی دارد که ایشان دختر فلان "آیت الله" بوده و حالا چنین به "حجاب اجباری" اعتراض میکند. چرا که از اینگونه اعتراضات از درون قبلا هم بوده است. بعلاوه هرکس را باید به اعتبار خودش محک زد. آنها که مقاله قاطمه صادقی را اینور و آنور میفرستند و زیرش مینویسند دختر فلانی، دارند به ایشان توهین میکنند! بنظرم کار خانم فاطمه صادقی در خود اهمیت دارد، اما اهمیت آن در "شجاعت" و "رادیکالیسم" ایشان نیست.
اهمیت این مقاله در آنست که خانم صادقی جزو اولین ها در همان طیف سیاسی شان هستند که دارد علیه "حجاب اجباری" صراحتا و با لحنی تند و کوبنده اعتراض میکند. تا بحال لااقل من ندیده بودم کسی از این طیف علنا حتی این اندازه "شجاعـت" و "رادیکالیسم" از خودشان نشان بدهند. طیفی که خانم صادقی در رایکال ترین بخش آن ظاهر میشود یا داشتند آش می پختند و یا حتی حجاب را مایه لطف به زنان میدانستند و یا حداکثر به اعتراض به دیه و قوانین اسلامی مشغول بودند و وارد خط قرمز حجاب نمی شدند. خانم فاطمه صادقی وارد این حیطه ممنوعه شده است و دارد نهایت "رادیکال" شدن و منتهای "شجاعت" این طیف را نشان میدهد. ولی درست بهمین دلیل در عین حال تناقضات و کمبودها و ماهیت راست و غیر رادیکال و غیر شجاعانه خط و مشی سیاسی که ایشان هنوز در آن گرفتار است نیز بیرون میزند.
بگذارید اینرا کمی توضیح دهیم.
طیفی که ایشان هنوز ته مایه تعلق به آن را حفظ کرده است، همان است که قبلا از آن بعنوان "فمینیسم دوم خرداد" یاد کرده ایم. (1) کسانی که ظاهرا میخواهند فمینیست باشند اما نهایتا و حداکثر از جناح رادیکال و خارج از حکومتی دوم خرداد سر درمی آورند. همانطور که "لیبرالیسم" و "جامعه مدنی" دوم خردادی ها عاریتی بود، فمینیسم و رادیکالیسم این دوستان هرکاریش بکنید از "آش نذری" و کنار آمدن با برادران اصلاح طلب و حداکثر آیت الله فمینیست صانعی فراتر نمی رود. اگر از این فراتر برود به ضد خود تبدیل میشود! و این دقیقا وضعیتی است که خانم صادقی در معرض آن قرار گرفته است.
راست های این طیف کسانی مثل همان شیرین عبادی ها هستند که بخاطر تلاش برای آشتی دادن اسلام و حقوق بشر جایزه نوبل هم گرفت و البته به جایی نرسید. پرچمدار خط منسجم این طیف کسانی مثل نوشین احمدی ها هستند که سعی میکنند به نیروی بدنه اجتماعی و حرکاتی چون "کمپین یک میلیون امضاء" و از پایین به "فمینسم عامه مسلمان" خود جامه عمل بپوشند. اما مشکل اساسی این خط این است که بدنه مورد خطابش رادیکال تر از آنست که وقتی به میدان بیاید از در سازش با جمهوری اسلامی و اسلام درآید. "فمینسم عامه مسلمان" (اصطلاح خانم نوشین احمدی است) جامه تنگ و ترشی بر تن کسانی است که از حجاب و بی حقوقی وحشتناک زنان به تنگ آمده اند.
اما جایگاه خانم فاطمه صادقی این وسط چیست؟
از گذشته و سابقه ایشان خبری ندارم اما تحلیلا میتوان گفت اهمیت مقاله او در این است که میکوشد به این "فمینیسم عامه مسلمان" جانی تازه و رنگ و بویی علمی و رادیکال بدهد. سعی میکند زنانی را که هر روز دارند علیه حجاب میجنگند را به این جریان وصل کند. به مضمون نقد ایشان به حجاب پایین تر بطور خلاصه اشاره میکنیم. اما سوال واقعی این است که ضرورت این رادیکال شدن از کجا آمده است؟
بنظر من فشار آن بدنه رادیکال و بخصوص اعتراض اش علیه حجاب چنان وسیع است که علی الحساب محصولاتی چون مقاله "چرا حجاب" خانم فاطمه صادقی را حتی به این طیف تحمیل کرده است. به آسانی میتوان دید که در پس این مقاله چه رادیکالیسم و شجاعت واقعی علیه حجاب نهفته است که برای نشان دادن خود ناگزیر است قالب تنگ فمینیسم دوم خردادی و استدلالاتی که فاطمه صادقی در آن گرفتار است را بشکند. خانم صادقی هم اگر با خودش صادق باشد می بیند که وقتی بخواهد علیه حجاب پیگیر باشد باید از کل چهارچوبه ای که هنوز در آن اسیر است بیرون بیاید. باید علیه کل وضع موجود باشد. باید مثل مارکس دست به ریشه ببرد و کل این اوضاع و احوالی که برای بقاء خود بر بردگی جنسی زن و حجاب بعنوان سمبل آن آویزان شده را نقد کند. فمنیسم حتی در رادیکالترین اشکال آن پاسخ این جمهوری اسلامی و آپارتاید جنسی و حجاب اش نیست.
اینجا لازم است چند نکته در مورد مضمون بحث گفت. هرچند فرصت من کم است و به ناگزیر عجله عجله ای و نامسنجم این نکات را مطرح میکنم.
اصل حرف خانم صادقی چیست؟ اینکه مساله حجاب به "قدرت" مربوط است و ربطی به "اخلاق و دین" ندارد. خب همینجا کلی سوال مطرح میشود. مثلا: مگر خود "اخلاق و دین" به "قدرت" مربوط نیست؟ چرا ایشان میخواهد اخلاق و دین را که اتفاقا بشدت زن ستیز و مرد سالارانه است را از زیر تیغ انتقاد در ببرد؟ آیا اینجا منظور از "قدرت" همان نیست که تعبیری ایدئولوژیک و آرمانی از اسلام و دین و اخلاق دارد؟ آیا قدرت به جناح و بخش معینی از جمهوری اسلامی محدود نمی شود؟
وانگهی، اگر بپذیریم که حجاب به "قدرت" مربوط است، که البته هست، سوال این است که خود این قدرت به کجا مربوط است؟ اصلا چرا قدرت داریم؟ چرا دولت داریم؟ چرا "ماموریت مقدس دولت" داریم؟ بطور مشخص جمهوری اسلامی چرا شکل گرفت؟ ماموریت اش چه بود؟ حجاب و حمله به زنان را برای چه میخواست و هم الان برای چه نمی تواند از آن دست بردارد؟
این سوالات برای خانم صادقی مطرح نیست. چرا نیست؟ چون فکر میکند قدرت از ذهن "انقلابیون" (و عمدتا مرد) بیرون آمد که دنیا را تبیین کرده بودند و حالا میخواستند تغییر دهند. حال آنکه عکس این صحیح است. ذهن و تعبیر این "انقلابیون" ساخته و پرداخته دنیایی است که در مقابلش قرار گرفتند. جمهوری اسلامی در مقابل انقلاب 57 و برای سرکوب آن شکل گرفت. کارگران و مردم شاه را انداختند و بورژوازی چاره ای نداشت که افسارش را دست خمینی و جنبش اسلامی اش بدهد. "ماموریت مقدس" رژیم اسلامی که البته هنوز ادامه دارد چیزی جز این نبود که جامعه انقلابی و سر به شورش بلند کرده را سرجایش بنشاند و نشان بدهد که میتواند الگویی برای اداره امور مشترک سرمایه دارها باشد. حمله به زنان و حجاب یک ابزار بسیار مهم جمهوری اسلامی برای حاکمیت و سرکوب بود و هنوز هم بشدت هست. اینکه اسلام در این مورد چه گفته و چه روایتی دارد و ندارد هنوز باقی ماندن در سطح ظاهر بحث است.
البته الحق خانم صادقی نکات جالبی را در این زمینه میگوید که من نمی دانستم. اینکه گویا حتی با اوراد اسلامی هم نمی توان این حجاب موجود را درست و حسابی توجیه کرد. ولی جایی که خانم صادقی میخواهد بایستد جای ایستادن نیست. بالاخره اگر یک آخوند با پشم انبوه تر و تعداد شیپیش های بیشتر فتوا بدهد که شریعه اینرا گفته کافی است تا مشتی اوباش با تفنگ و بمب و زندان و تیغ و اسید و سنگسار و غیره راه بفتند و به زور حجاب سر زنان و از جمله خانم صادقی کنند و همان فتوا بشود دین. مگر خود دین های موجود دنیا و مثلا اسلام جز به همین طریق شکل گرفته اند؟ مگر همه آیه های الهی جز بیان منافع مادی معینی است که از زبان شارلتانهایی که داعیه ارتباط با یک موجود موهوم داشته اند در آمده است؟
و بالاخره ایشان خیلی اصرار دارد که بگوید با "حجاب اجباری" مخالف است. مگر حجاب اختیاری هم داریم؟ اگر این حکومت اسلامی نبود، اگر به زور اینهمه جنایت حجاب را به زنان و به جامعه تحمیل نمی کردند و با این همه جنایت حفظ اش نمی کردند، اگر همان اخلاقیات زن ستیز و مردسالارانه در جامعه مسلط نبود و توسط "قدرت" حفاظت نمی شد، اگر دین (که همه از دم ضد زن اند) ایدئولوژی حکومت ها و طبقات استثمارگر نبود و میلیاردها دلار هر روز خرج سرپا نگاه داشتن "صنعت دین" نمی شد، میخواهم بدانم کدام زنی به "اختیار" حجاب سر میکرد؟ اصلا چرا باید این کار را بکنند؟ تنها در صورتی که دنیا را وارونه ببینیم، یعنی فکر کنیم گویا آدم ها برای آزار خودشان دین درست میکنند و اخلاقیات عقب مانده و ضد زن خلق میکنند و حجاب و کیسه و قفس برای خودشان درست میکنند آنوقت میشود از "حجاب اختیاری" صحبت کرد.
وانگهی آیا حجابی که خانواده های مسلمان سر دختر بچه های معصوم و بی زبان میکنند "اختیاری" است؟ دوست دارم بدانم نظر خانم صادقی در مورد حجاب کودک چیست؟
آیا کسی که مخالف "حجاب اجباری" است، حاضر است که معلم دختر یا پسرش "حجاب اختیاری" سر کند و هر روز با چارقد و چاقچور و مقنعه و بورقه و یا کیسه سیاه اسلامی بعنوان معلم بچه های معصوم سر کلاس درس حاضر شود؟ اگر معلم پسر یا دختر خانم صادقی با تی شرت هیتلر سر کلاس حاضر شود و کله اش را بشیوه اسکین هد ها بتراشد و بازوبند صلیب شکسته فاشیستها را به بازو ببندد و بگوید اینها "اختیاری" است، آنوقت ایرادی نیست؟ چون به اختیار خودش این کارها را کرده است؟ آیا دولت در مورد سرنوشت آن بچه ها مسئول نیست؟ آیا تبلیغ فاشیسم در مدارس مجاز است؟ مگر حجاب کمتر از صلیب شکسته فاشیستها آدم ها را نابود کرده و در کوره های آدم سوزی اجتماعی سوزانده است؟
از این دست سوالها باز هم میشود طرح کرد. بنا بر این مخالفت با "حجاب اجباری" کافی نیست. باید علیه حجاب اعتراض کرد. حجاب باید تماما برچیده شود. باید دولت از شهروندانش و از کودکانش در مقابل حجاب این صلیب شکسته اسلام سیاسی دفاع کند. حجاب میتواند مثل مذهب مساله خصوصی هرکسی بشود، اما باید از دولت و آموزش و پرورش کاملا جدا شود. همانطور که دولت مذهبی نداریم، دولت پرو حجاب هم نباید داشته باشیم. خانم صادقی و دوستانشان در این مورد چه فکر میکنند؟
بالاخره باید کمی مشخصتر هم حرف زد. امثال خانم صادقی علاوه بر نوشتن مقالاتی نظیر "چرا حجاب" چه کارهای مشخصی در مورد مبارزه با حجاب را پیشنهاد میکنند؟ چرا مثلا کمپین یک میلیون امضاء پای خواست الغای حجاب نیاید؟ چرا مثلا لااقل در اینترنت و در عکس هایی که پای مقالات میگذارند حجاب از سر برندارند؟ میدانم که خانم صادقی و دوستانشان در فضای علنی و قانونی کار میکنند، اما سوال این است آیا نمی شود رادیکالترین از این در همین فضا کار کرد؟
و در پایان یک نکته حاشیه ای را هم اشاره کنم. خانم صادقی در مقاله شان جمهوری اسلامی را در کنار نئو کانهای آمریکا و "دولتهای کمونیستی سابق" قرار میدهد. اینجا به نظر من ایشان در دام تبلیغات ضد کمونیستی و جنگ سردی افتاده است و یا شاید هم خودشان به آن اعتقاد دارد. آن "دولت های کمونیستی سابق" هرگز کمونیست نبودند. بلکه دولتهای یک قطب جهانی سرمایه داری بودند. سرمایه داری دولتی که برای شکست دادن انقلاب کارگری اکتبر و مقابله با محوبیت سوسیالیسم به بورژوازی تحمیل شد. همچنانکه در غرب هم جناح چپ بورژوازی و سرمایه داری دولت رفاه میدان دار شد. چه سرمایه داری دولتی شرق و چه سرمایه داری دولت رفاه غرب از هر لحاظ که بگیرید صد پله به نئوکانهای آمریکا و جمهوری اسلامی شرف داشتند. گرچه کل دنیای نظم نوین جهانی و نئوکانها و اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی نهایتا محصول همان سرمایه داری دوره جنگ سرد و تناقضات و بن بست های آن است، ولی ارتجاع و عقبگردی که در دوره حاضر شاهد آن هستیم در طول تاریخ نظیر ندارد. چون موضوع مقاله خانم صادقی موقعیت زنان و حجاب است خوب است در مورد موقعیت زنان در شوروی سابق (که اساسا تحت تاثیر انقلاب اکتبر متحول شد) کمی بررسی کند و به این فکر کند که "قدرت" ها همانطور که سعی میکنند حجاب و ستم بر زن و عقب ماندگی و خرافات و تبیعض و نابرابری را بعنوان حقایق و ضرورت ها توجیه کنند، با همان شدت هر روز مشغول تبلیغ علیه کمونیسم هستند.
------------------
1) به "فمنیسم دوم خرداد، نقدی بر مقاله نوشین احمدی" در جوانان کمونیست 280 رجوع کنید. اینجا هم میتوانید ببینید:
http://rofagha-sjk2.blogfa.com/post-43.aspx
تحولات ایران در چند ماه آتی احتمالا حول سه مساله فوق گره خواهد خورد. احتمالا، چون پیش بینی وقایع سیاسی در ایران کار عاقلانه ای نیست! با اینهمه اوضاع ایران هم مولفه های پایدار خود را دارد و سه مساله فوق هریک بنوعی منعکس کننده این فاکتورهاست: 1) "بسته پیشنهادی" به مساله موقعیت بین المللی جمهوری اسلامی و رابطه اش با غرب برمیگردد. 2) گرانی، به مهمترین و توده ای ترین مساله اجتماعی در ایران یعنی فقر و فلاکت گسترده، پایین بودن وحشتناک دستمزدها، بیکاری فزاینده و زمینه ای برای وسیع ترین اعتراضات توده ای اشاره دارد. و 3) هژده تیر سالگرد یورش برای سرنگونی جمهوری اسلامی است و میتواند به نقطه تلاقی و تمرکز اعتراضات مردم علیه رژیم و فرصتی برای پیشروی چپ و آزادیخواهی و برابری طلبی تبدیل شود. اجازه بدهید موارد فوق را مختصرا بررسی کنیم.
بسته دوم و "معمای ایران"
خبر دارید که هفته گذشته کشورهای موسوم به پنج بعلاوه یک (آمریکا، فرانسه، انگلیس، روسیه، چین و آلمان) ارائه مشوق های جدیدی به جمهوری اسلامی را تصویب کردند. این "بسته پیشنهادی" بزودی به جمهوری اسلامی تحویل خواهد شد و احتمالا یکی از مهمترین فوکوس ها در سیاست ایران و جهان خواهد شد. دیپلماتهایی که از محتویات بسته خبر دارند آنرا با مشوق های مشابهی که حدود 2 سال پیش توسط اتحادیه اروپا به جمهوری اسلامی پیشنهاد شد مقایسه میکنند و آنرا حتی سخاوتمندانه تر میدانند. در بسته دو سال پیش تفریبا تمام آن چیزهایی که جمهوری اسلامی برای کنار آمدن با غرب نیاز داشت موجود بود. از لغو تحریم های اقتصادی، تا عضویت در سازمان تجارت جهانی، از حق برخورداری صلح آمیز از انرژی هسته ای تا مقدمات برسمیت شناختن رژیم اسلامی بعنوان یک همکار و شریک غرب در منطقه. جمهوری اسلامی دفعه قبل بسته را رد کرد، سوال این است که چرا رد کرد؟ مشکل جمهوری اسلامی چیست و آیا اینبار هم همان کار را خواهد کرد؟ پذیرفتن یا نپذیرفتن آن چه معنایی خواهد داشت؟
پاسخ به این سوالات ما را به کلید حل "معمای ایران" نزدیک خواهد کرد. بویژه که اوضاع اینبار بدرجاتی متفاوت از دو سال پیش است و "بسته پیشنهادی" میتواند حتی حائز اهمیت بیشتری بشود. مهمترین این فاکتورهای تشدید کننده عبارتند: اولا، "بسته" مربوطه صرفا از جانب اتحادیه اروپا ارائه نمی شود، بلکه از جانب تمام قدرتهای بزرگ سرمایه داری معاصر یعنی همان کشورهای موسوم به 5+1 ارائه میشود. آمریکا و چین و روسیه هم اینبار همراه اروپایی ها هستند. یعنی قدرت مانور جمهوری اسلامی برای استفاده از شکاف ها و تناقضات دول سرمایه داری جهانی محدودتر است. ثانیا، این بسته بدنبال چندین قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل ارائه میشود و نپذیرفتن آن از جانب جمهوری اسلامی موقعیت بین المللی این رژیم را مشکلتر میکند و عواقب وسیعتری را میتواند بدنبال داشته باشد. و ثالثا، بسته اینبار ظاهرا چاق و چله تر است و نپذیرفتن آنرا برای رژیم اسلامی دشوار تر از قبل خواهد بود.
دفعه قبل چرا جمهوری اسلامی نپذیرفت؟ ظاهر قضیه این بود که حاضر نیست از غنی سازی کوتاه بیاید. و غرب هم این را نشانه قصد و نیت جمهوری اسلامی برای ساخت بمب اتم قلمداد کرد. و چنانکه دیدیم دعوا در دو سال گذشته حاد شد. واضح است که این "مساله هسته ای" صرفا بهانه است. حتی اگر صورت ظاهر این دعوا را جدی بگیریم باز نپذیرفتن چنان بسته سخاوتمندانه ای ابلهانه به نظر میرسد. هرکس که در این دنیا بخواهد بمب اتم بسازد این کار را ضمن رابطه حسنه با غرب و آنهمه امکانات تکنولوژیکی که در بسته پیشنهادی دو سال پیش بود آسانتر و بهتر میتواند انجام دهد. پس مساله فی الواقع بمب اتم نیست. مساله این است که رژیم اسلامی اگر از در سازش و همکاری با غرب درآید فلسفه وجودی خود را زیر سوال میبرد. باید به چنان شیفت ایدئولوژیک، سیاسی و اجتماعی دست بزند که چیزی از آن باقی نمی گذارد. چنین رابطه ای به معنی باز تعریف موقعیت بین المللی جمهوری اسلامی، باز تعریف معادلات جناح های درونی رژیم اسلامی، و از همه مهمتر بازتعریف رابطه اش با مردم ایران است. اگر فرض کنیم جمهوری اسلامی بتواند در موقعیت بین المللی و مناسبات درون حکومتی خود قادر به این شیفت بشود، در مقابله با مردم قطعا با بزرگترین خطر ممکن روبرو خواهد شد که ده تا بمب اتم نیز او را نجات نخواهد داد. مردم ایران، کارگران، زنان و جوانان و اعتراضات و مطالبات و توقعات آنها، یا دقیقتر جنبش سرنگونی طلبانه و چپ در ایران، کلیدی ترین معضل جمهوری اسلامی است. معضلی که از روز تولد جمهوری اسلامی همراه آن بوده است در واقع چهره ضد آمریکایی رژیم در سطح جهانی و همچنین ساختار ایدئولوژیک و حکومتی آنرا توضیح میدهد.
خب سوال این است که با توجه به این معضل پایه ای جمهوری اسلامی، و با توجه به فاکتورهای تشدید کننده ای که اشاره شد، اینبار برخورد جمهوری اسلامی به بسته پیشنهادی چه خواهد بود؟
پاسخ قطعی به این سوال دشوار است، چرا که موضوعی پراتیک است و به جدال نیروهای اجتماعی بستگی دارد. آنچه مسلم است این استکه این مساله به بود و نبود جمهوری اسلامی گره خورده است. جمهوری اسلامی اگر پاسخ مثبت بدهد یا منفی، در هر حالت با معضلات بیشتری روبرو خواهد شد. پاسخ مثبت به معنی همان شیفت بزرگ سیاسی خواهد بود که علاوه بر معضلات دیگر، مردم بلافاصله برای تغییر وضع بر سر حکومت خواهند ریخت و بسرعت تمامی بنیاد های ایدئولوژیک، سیاسی و سرکوبگرانه رژیم اسلامی را جارو خواهند کرد. (فقط تصورش را بکنید زنان حجاب شان را بردارند و از "بدحجاب" به بی حجاب تبدیل شوند!) و اگر پاسخ منفی بدهد، که احتمال این یکی بیشتر است، آنگاه رژیم مجبور است که بند اختناق و استبداد و چماق چرخانی اسلامی و ضد غرب گری خود را سفت تر کند. چیزی که دیگر به حد آخر ظرفیت خود رسیده است و این بند میتواند هر آن پاره شود و رژیم اسلامی را برای همیشه مرخص کند.
اینجاست که باید به فاکتور دوم اشاره کنیم. مساله گرانی.
گرانی: شورش گرسنگان؟
مساله گرانی، هر ابعادی که در دنیا داشته باشد (بانک جهانی اعلام کرده است که در هفت سال آینده قیمت ها همچنان گران خواهد شد!) در ایران انعکاس یک معضل پایه ای و ریشه دار یعنی فلج اقتصادی جمهوری اسلامی است. فلج اقتصادی جمهوری اسلامی دیر یا زود خود را در ابعاد عظیم اجتماعی چنان نشان خواهد داد که بهیچ وجه قابل کنترل نباشد. مساله گرانی فعلی به نظر میرسد میتواند از آن موارد باشد. جز قشر بسیار نازکی در ایران هیچ کس از اوضاع اقتصادی راضی نیست. در پیشاپیش ناراضیان طبقه کارگر قرار دارد. چند سال است که ایران هر سال با هزاران اعتصاب کارگری روبروست. کارگران و نارضایتی و تحرک آنها در تحلیل نهایی پایه همه تحولات سیاسی ایران بوده است. از این بگذریم که رژیم اسلامی و همه وجناتش اساسا در مواجهه با یک انقلاب کارگری شکل گرفت. حتی نگاهی به دوره رفسنجانی، خاتمی و احمدی نژاد نشان میدهد اگر هر قشر اجتماعی دیگر به جلوی صحنه آمد و رفت، کارگران بنا به شرایط واقعی اشان جزء ثابت اعتراض و تلاش برای تغییر وضع بوده اند و اکنون بیش از هر زمان دیگر به جلوی صحنه آمده اند. این را حتی با نگاهی به اخبار رسانه های بورژوازی به خوبی میتوان دید. نکته این است که مساله گرانی توده های وسیع طبقه کارگر را در کارخانه و محل زندگی و بصورت فرا کارخانه ای و سراسری مقابل مسائل واحدی قرار میدهد. این مسائل واحد زمینه صف واحد خواهد شد. اما در ایران بورژوازی با خطر "شورش گرسنگان" روبرو نخواهد کرد، بلکه با تهدید یک انقلاب کارگری دیگر و بمراتب آگاه تر و عمیق تر از انقلاب 57 مواجه میکند.
در دوره خاتمی، برای مثال، ظاهرا دوم خرداد در صف مقدم سیاسی بود. اما کارگران هر روز با اعتصابات و جاده بستن و جمع شدن جلو مجلس و ادارات دولتی داشتند امر خود را پیش میبردند. و این اعتراض ستون فقرات جنبش چپ و سرنگونی طبانه وسیعی بود که سرانجام به پرچمداری سیاسی حزب کمونیست کارگری و منصور حکمت دوم خرداد را شکست داد. جمهوری اسلامی مجبور شد احمدی نژاد را با عربده های بگیر و ببند و بهم ریختن دنیا، سرکار بیاورد. احمدی نژاد به اصطلاح "دست سنگین" جمهوری اسلامی بود. اما نتیجه این نشد که کارگران عقب بروند. برعکس جلوتر آمدند. اگر به دوره احمدی نژاد دقت کنید، از اعتصابات دائما رادیکال شونده کارگران (آخرین نمونه های هفت تپه و کیان تایر) تا تظاهرات معلمان و تحرکات پرستاران، تا شورش بنزین و تا گسترش شعارهای سوسیالیستی و چپ در سطح جامعه و در دانشگاه همه و همه به معنی این است که طبقه کارگر اینبار دیگر فقط ستون فقرات تحولات اجتماعی نخواهد بود. بلکه علاوه بر آن در صف اول نقش ایفاء خواهد کرد. گرانی در ایران همانطور که گفتم میتواند به معنی تحرک وسیع و توده ای طبقه کارگر و اقشار وسیع زحمتکش و ناراضیان شهری باشد. و این، با توجه به رشد سیاسی جامعه ایران، نفوذ چپ و حزب کمونیست کارگری، انقلاب کارگری را در چشم انداز میگذارد.
اما انقلاب کارگری تنها احتمال تحولات ایران نیست. جنگ و بهم ریختن اوضاع هم یکی دیگر از احتمالات است. تلاش ها و مانورهای جمهوری اسلامی برای تغییرات سیاسی غیر مترقبه را هم نباید متنفی دانست. آنچه مسلم است وضعیت جهانی و اوضاع داخلی ما را به سمتی میبرد که با تحولات تعیین کننده و زیر و رو کننده روبرو میشویم. حتما نیروهای زیادی در کارند تا در این تحولات مهر خود را بکوبند. از خود جمهوری اسلامی و دار و دسته هایش گرفته تا آمریکا و دولت های منطقه تا متحدین سیاسی اینها در اپوزیسیون. اما طبقه کارگر، چپ، آزادیخواهی و برابری طلبی و حزب کمونیست کارگری فی الحال یک فاکتور تعیین کننده اوضاع است. نکته این است که ما چه نقشی ایفاء میکنیم.
یک انقلاب عظیم چپ، انسانی و آزادی خواهانه و برابری طلبانه آن چیزی است که زمینه های قوی عینی و ذهنی دارد و ما باید برای پیروزی آن تلاش کنیم. این تلاشی همه جانبه و چند وجهی از ما می طلبد که در ادبیات حزب در باره آن صحبت کرده ایم. در سطح بین المللی ما برای انزوای جمهوری اسلامی و جلب حمایت هرچه وسیعتر مردم جهان از مبارزه مردم ایران برای سرنگونی رژیم اسلامی و برقراری آزادی و برابری تلاش میکنیم. در داخل کشور فعالیت ما به متحد کردن اعتراضات کارگران و جوانان و زنان حول پرچم واحد و رهبری واحد معطوف است. اینجا میخواهیم در سطحی مشخصتر وعملی، با توجه به دو مولفه ای که بالاتر اشاره کردیم، به نقطه تمرکز فعالیت هایمان بپردازیم. این نقطه تمرکز در هفته های آتی میتواند 18 تیر باشد.
18 تیر: علیه گرانی!
اگر رابطه جمهوری اسلامی و غرب خواه و ناخواه در مرکز توجهات خواهد بود، و اگر گرانی و تشدید فقر و فلاکت و گسترش اعتراضات توده ای و کارگری در چشم انداز اوضاع ایران است، اما اینکه در 18 تیر امسال خبری بشود در وحله اول بسته به توازان قوای بین جمهوری اسلامی و مردم و نیروهای فعال سیاسی در جامعه است. پس بگذارید آخرین نمونه ها و فاکت ها در این زمینه را اجمالا بررسی کنیم.
16 آذر سال گذشته از لحاظ وسعت شرکت و دخالت دانشجویان سراسر کشور بی نظیر بود. قدرتمنایی چپ و "تظاهرات مارکسیستها" یک فاکتور اصلی آن بود و بارها راجع به آن صحبت کرده ایم. اما با هجوم وسیع جمهوری اسلامی به دانشجویان چپ و آزادیخواه و برابری طلب به نظر میرسد که رژیم با موج گسترده بگیر و ببندها توانسته توازن قوا را به نفع خود بهم بزند. این ارزیابی محدود و نادرست است. در همان چهارچوب دانشگاه نیز همه این بگیر و ببندها نتوانست مانع اعتراضات و اعتصابات دانشجویی بشود. رژیم گرچه توانست چپ رسمی دانشگاه را با قلع و قمع کردن موقتا از صحنه بیرون کند، اما بدنه دانشجویی (که به نظر من حتی چپ تر و رادیکالتر است!) از میدان بدر نرفت. حرکاتی نظیر کوی دانشگاه تهران، دانشگاه شیراز، شاهرود و سهند تبریز همه دال بر این است که تیر جمهوری اسلامی به سنگ خورده است. اگر در 18 تیر دانشجویان نقش داشته اند، زمینه این ایفای نقش کمتر نشده، بیشتر هم شده است.
حرکت بعدی 8 مارس امسال بود. در اینجا رژیم در سایه حمله به چپ در دانشگاه و همینطور فعالین حقوق زنان حتی موفقتر به نظر میرسد. اما در این مورد هم باید به جنگ هر روزه زنان و جمهوری اسلامی که حول "طرح تامین امنیت اجتماعی" در جریان است توجه کنیم. رژیم این جنگ را فی الحال باخته است. هر روز مجبور است که طرح های جدید بیاورد ولی هر روز دامنه اعتراضات علیه حجاب وسیع تر میشود. تا جایی که ما با تظاهرات آریاشهر روبرو بودیم که از اعتراض به همین طرح اجتماعی شروع و به "حکومت اسلامی نمی خواهیم" کشیده شد. امسال رژیم از حالا برای تابستان دورخیز کرده است و سردارانش وعده داده اند که "طرح های جدید" دارند. کار بجایی رسیده است که حالا میخواهند در شرکت های خصوصی و منازل را بزنند تا حجاب و "عفت" ساکنین را چک کنند! هرکسی میتواند حدس بزند که این تلاشها زمینه وسیعی برای تظاهرات نوع آریاشهر میتواند فراهم کند.
نمونه دیگر اول مه امسال است. اینجا هم ما با تحرکی بی سابقه در بین کارگران نقاط مختلف کشور از سنندج و سقز و تهران تا شیراز و علسویه برای برپایی اول مه روبرو بودیم. رژیم با هزینه های گزاف، با شلیک تیر آخر به خانه کارگر خودش، و با لشکر کشی علیه اجتماعات مستقل کارگری، با دستگیری فعالین کارگری و ساختن محمود صالحی ها و اسانلو های بیشتر توانست از اول مه جان بدر ببرد. اما فقط از سر گذراند. ولی نبرد بر سر اول مه امسال وسیع تر بود و بیش از هر زمان دیگر در میدیای وسیع مطرح شد و تعداد بیشتر رهبران و فعالین کارگری پا جلو گذاشتند.
با توجه به این موارد، تا آنجا که به مواجهه جمهوری اسلامی با فعالین سیاسی و جنبش های اجتماعی پشت سر این فعالین برمیگردد، گرچه جمهوری اسلامی با بگیر و ببندهای وسیع علیه دانشجویان و زنان و کارگران تا حدی اوضاع را کنترل کرده است، اما این وضع بشدت شکننده است و رژیم اسلامی در هراس و وحشت کامل به سر میبرد. اینرا باید ضربدر اوضاع فقر و فلاکت و گرانی کرد. اینرا باید ضربدر نارضایتی و خشم وسیع و بی سابقه مردم کرد که گوشه ای از آن را میتوان در برنامه های زنده تلویزیون کانال جدید بوضوح دید. از همه اینها میخواهم نتیجه بگیرم که امکان اینکه بتوان 18 تیر را به روز وسیع اعتراض علیه جمهوری اسلامی تبدیل کرد وجود دارد. مضافا اینکه 18 تیر به نسبت همه مواردی که بالاتر ذکر آن رفت نقطه قوتهایی دارد. 18 تیر بعنوان سمبل روز اعتراض علیه جمهوری اسلامی بسیار جا افتاده تر است و اقشار وسیعی را به خود جلب میکند. به نظر من میتوان 18 تیر را با شعار "علیه گرانی، علیه حجاب" به روز اعتراض وسیعی علیه جمهوری اسلامی تبدیل کرد.
ولی این خود به خود اتفاق نخواهد افتاد. باید برای آن کار کرد. نه فقط در دانشگاه و بین جوانان، بلکه باید در بین زنان و معلمان و کارگران برای آن کار کرد. نقش حزب کمونیست کارگری و تلویزیون کانال جدید بی شک در این میان تعیین کننده است. کلید موفقیت در 18 تیر این است که بتوان آنرا در وحله اول به یک گفتمان وسیع توده ای بعنوان روزی برای اعتراض عمومی علیه گرانی تبدیل کرد. کلید توده ای کردن حرکت است. این توان جمهوری اسلامی برای مقابله با 18 تیر را به شدت محدود خواهد کرد. اینها همه در گرو این است که در فاصله پنج – شش هفته ای که تا 18 تیر باقی است، هریک ما چه تلاش و کوششی میکنیم.
اکنون باید به این بپردازیم که منشاء مادی این مذهب جدید، یعنی ایمان به معجزه احمدی نژاد، در کجاست. طبعا هرکس، از راست تا چپ، بنا به منافع خود در این پوست گاو میدمد. مثلا جناح هایی از خود جمهوری اسلامی و کسانی نظیر آیت الله مصباح واقعا فکر میکند طرف با امام زمان در ارتباط است و نه فقط ناجی جمهوری اسلامی که اسلام و دنیا است! ما اینجا به همه اینها کار نداریم. میخواهیم به چپ ترین های ایمان آورندگان به احمدی نژاد بپردازیم. کسانی که سعی میکنند "قهرمان" احمدی نژاد را با توسل به مارکس توجیه کنند. در سه شماره گذشته به استدلالات و توهمات چپ در توجیه سیاست های اخیر جمهوری اسلامی و احمدی نژاد در جهت "متعارف شدن" رژیم اسلامی پرداختیم و بعنوان نمونه نظرات کوروش مدرسی را مورد بررسی قرار دادیم.
ایشان کوشش کرد تا نشان بدهد چطور احمدی نژاد دارد جمهوری اسلامی را با "حفظ اسلامیت" بعنوان "یک کشوری که نمی شود با آن کاری کرد" به "بازار جهانی" و بورژوازی جهانی تحمیل میکند و لذا به سمت متعارف شدن میرود. ما مبانی به اصطلاح تئوریک بحث کوروش مدرسی (بخش دوم، جوانان 347) و همینطور الگوهای مشخص متعارف شدن جمهوری اسلامی در نزد ایشان، از عربستان تا پاکستان و تا چین را مختصرا بررسی کردیم. (بخش سوم، جوانان 348) همان کافی بود تا نشان دهیم ایشان هم مانند سایر ایمان آورندگان به احمدی نژاد در ابرها سیر میکند. در روی زمین سخت نه امام زمان و پندارها که واقعیات مبارزه طبقاتی حاضر و شرایط تاریخی و جهانی شکل گیری جمهوری اسلامی حکم میراند و اوضاع جور دیگری است.
در دنیای واقعی بورژوازی ایران با یک بحران اقتصادی، سیاسی و اجتماعی همه جانبه دست به گریبان است که ریشه های عمیقی دارد. این بحران که با انقلاب 57 و تحولات دوره نظم نوین جهانی و "جنگ تروریستها" ابعاد جهانی تر و پیچیده تری یافته، اکنون مستقیما به جمهوری اسلامی و بحرانش گره خورده است. و این جمهوری اسلامی علاوه بر همه معضلات با یک مشکل اساسی روبرست: اینکه مردم ایران حکم به رفتنش داده اند. شرط هرگونه متعارف شدن بورژوازی ایران اینست که مقدمتا این بحران همه جانبه را به شیوه خود و به نفع خود حل و فصل کند. (در پرانتز اشاره کنیم که حل بورژوایی بحران جمهوری اسلامی الزاما مترادف با "متعارف" شدن نیست، ولی شرط لازم آنست. برای همین هم همه جا گفتیم "مقدمتا" باید این بحران را حل کنند.)
حل بورژوایی بحران جمهوری اسلامی غیر ممکن نیست، اما چنین راه حلی ازجمله: 1) باید جنبش سرنگونی طلبانه چپ و سوسیالیستی که اکنون در جامعه قوی است و دست بالا دارد را بنحوی شکست دهد، مهار کند، از میدان بدر کند و از بالای سر مردم، کارگر و چپ در ایران قدرت را بدست بگیرد و بحران را حل و فصل کند. 2) هر چه که از دل حل و فصل بحران جمهوری اسلامی شکل بگیرد دیگر جمهوری اسلامی نخواهد بود.
کوروش مدرسی درست عکس این دو مورد را اعتقاد دارد. یعنی معتقد است: اولا راست دست بالا دارد و سیر اوضاع به سمت حل بورژوایی بحران جمهوری اسلامی میرود؛ (و این را فرض میگیرد. صاف و ساده به قدرت چپ و سوسیالیسم باور ندارد. همان نقطه کور تاریخ به روایت مدرسی است که هفته قبل اشاره کردیم.) و ثانیا خود جمهوری اسلامی و احمدی نژاد و خامنه ای دارند با غرب و بازار جهانی کنار می آیند و بدست خود بحران را حل و فصل میکنند. (که این موارد را هم در دو شماره قبل بررسی کردیم و دیدیم که استدلالات ایشان چه در مورد مبانی متعارف شدن و چه الگوهای مشخص آن، همه ذهنی و پوچ است.)
اما علاوه بر اینها کوروش مدرسی یک بحث دیگر هم دارد که در حد خود حائز اهمیت است. و آن تمایزی است که ایشان بین "اسلامیت" و "وجه سرمایه داری" رژیم حاضر قائل میشود. و گویا چون ایشان میخواهد علیه "وجه سرمایه داری" مبارزه کند اینهمه قبول زحمت کرده تا معجزات تیر خلاص زنی که جمهوری اسلامی از درماندگی تاج سرخود قرار داد را اثبات کند.
از لحاظ متدولوژیک اینجا اوج متافزیک آقای مدرسی است. شما میتوانید مبانی نقد مبتذل و شبه مارکسیستی چپ سنتی ایران از سرمایه داری و مبارزه طبقاتی در جامعه را ببینید. همان قفسه بندی کردنها، همان سیاه و سفید کردنها و بعد در پیچ و خم اش گم شدن و گیج شدن. گویی پرفسور هایی چون مرتضی محیط جلویتان نشسته اند و بحث میکنند.
از لحاظ سیاسی، اینجا شما پایه جنبشی و طبقاتی مجاهدتهای آقای مدرسی را روشن تر می بیند. کم و بیش با شمایل همان کوروش مدرسی دوره "سازمان وحدت انقلابی" روبرو میشوید که از موضع پوپولیست ها و چپ سنتی 57 علیه مارکسیسم انقلابی و اتحاد مبارزان کمونیست شمشیر میزده است. اینجاست که یکبار دیگر پیوند های آن چپ با جنبش ملی اسلامی – یعنی پایه اجتماعی رژیم حاضر که آخرین محصولش همین "سونامی" احمدی نژاد است- را بروشنی خواهید دید. اینجاست که خواهید دید "اقتضای طبیعت" آقای مدرسی بعنوان نماینده جناح چپ این جنبش ملی اسلامی همین است که تحت نام چپ و حکمتیسم از منبر تفسیر جمهوری اسلامی بالا برود و به کارگر و چپ وعده بدهد که گرچه فعلا با این قهرمان احمدی نژاد کاری نمی شود کرد، ولی گر صبر کنند انشاء الله نوبت انقلاب آنها فرا میرسد.
تلویزیون پرتو در سوال سوم از ایشان میپرسد:
"پرتو : با این توضیحات [منظورشان سخنان آقای مدرسی در مورد "دو رکن" متعارف شدن، یا حمله به معیشت طبقه کارگر و سودآور کردن سرمایه و تامین امنیت سرمایه است، که ما در 347 بررسی کردیم] به نظر شما چرا بخش عمده ای از احزاب اپوزیسیون سمپاتی زیادی دارند به این که رژیم را بیشتر به عنوان یک رژیم اسلامی که لیاقت حکومت کردن ندارد، تصویر کنند؟"
سوال کننده بازهم استعداد خود را در بیان صاف و پوست کنده آنچه که آقای مدرسی می پیچاند، نشان میدهد. در این سوال دو نکته مفروض است. اول) "بخش عمده احزاب اپوزیسیون" اسلامیت رژیم کنونی را از سرمایه داری بودن آن جدا میکنند. دوم) حکومت فعلی را بعنوان "یک رژیم اسلامی که لیاقت حکومت کردن ندارد" نقد میکنند.
واقعا که کار خیلی بدی میکنند این "احزاب"، نه؟ ولی اگر آقای کوروش مدرسی بعنوان لیدر یک حزبی عینا همین کار را بکند آنوقت تکلیف آن حزب چیست؟
نکته مهمتر، تا آنجا که از این مصاحبه میفهمیم این احزاب خیلی بد که اسلامیت را از سرمایه داری بودن جمهوری اسلامی جدا میکنند بر دو دسته اند. یک دسته شان میگویند با همین اسلامیت بجنگید کافی است، سرمایه داری خودش خوب است. (که مورد نقد کوروش مدرسی اند.) اما دسته دوم میگویند جنگیدن با اسلامیت کار بورژواها و برای بورژواهاست، شما به این کاری نداشته باشید فعلا. بلکه خودتان را برای مبارزه با سرمایه داری بودن جمهوری اسلامی آماده کنید!
بگذریم که این دسته بندی ساختگی است. اما آقای مدرسی و سوال کننده گویا متوجه نیستند که این دو دسته احزاب، هردو نهایتا و عملا یک کار را به پیش میبرند: از کارگران میخواهند در همین مبارزه امروز موجود جامعه بر سر تعیین تکلیف رژیم حاضر میدان را برای بورژواها خالی کنند.
یک دسته میخواهند کارگران را مستقیما و رسما زیر علم بورژوها ببرند و یک دسته میخواهند کارگران را به سوسیالیسم وقت گل نی مشغول کنند تا بورژواها کار امروزشان را انجام دهند. یک دسته میخواهند کارگران را عنصر فعال تامین منافع بورژوازی کنند، یک عده میخواهند با پاسیو کردن و به خانه فرستادن کارگران این کار را بکنند.
آیا معلوم نیست که دسته اول احزاب رسمی و دست دوم احزاب نوع چپ و منشویکی بورژوازی اند؟ اگر آقای کوروش مدرسی عینا مثل این دسته دوم حرف بزند تکلیف چیست؟
بگذارید ادامه بدهیم ببینیم چه گفته اند.
" کوروش مدرسی : ببینید بطور قطع این رژیم، رژیمی اسلامی است و یک بخش مهم از مبارزه مردم ایران هم علیه همین وجه است. این رژیم اسلامی است و قوانین پوسیده ی اسلام را بر زندگی مردم حاکم کرده است. آپارتاید جنسی را برقرار کرده و شنیع ترین و کثیف ترین نوع رفتار حکومتی را با مردم دارد. این یک واقعیت است و اعتراض را از همه ی بخشهای جامعه متوجه خودش می کند. این دیگر کارگر و فقیر و سرمایه دار نمی شناسد. آپارتاید جنسی شامل وضعیت همه ی زنان است چه زنی که خودش سرمایه دار است و چه زنی که کارگر است."
به جمله اول و آن "یک بخش مهم مبارزه مردم ایران علیه همین وجه است" توجه کنید. آیا میخواهند بفرمایند که رژیم حاکم بر ایران یک "وجه اسلامی" دارد و یک "وجه سرمایه داری"؟ آیا فی الواقع میشود اینها را تفکیک کرد؟ آیا اینجور تفکیک ها ما را یاد متافزیک پوپولیستهای سال 57 نمی اندازد؟ آیا یادتان نیست که در همان سال 58 منصور حکمت "دو جناح" را نوشت تا کل جمهوری اسلامی را بعنوان "ضد انقلاب بورژا امپریالیستی" تعریف کند؟ آیا این تقسیم بندی کوروش مدرسی همان نغمه آشنای چپ های 57 نیست که سعی میکردند جناح "خرده بورژوازی سنتی" را که گویا "تمایلات ضد امپریالیستی" داشت (و البته اسلامی بود) را از جناح "لیبرال" که بورژوایی بود تفکیک کنند؟ و بعد از کارگران بخواهند برای اینکه زیر علم جناح بورژوایی نروند از جناح ضد امپریالیست حمایت کنند؟
اگر هنوز تردید دارید این همان چپ سنتی است که در اوضاع و احوال امروز سخن میگوید، پس به جملات آخر عبارت بالا دقت کنید. یک وجهی از رژیم اسلامی هست که "اعتراض همه بخش های جامعه" را متوجه خود میکند. کارگر و بورژواها هردو. مثال هم می آورند. آپارتاید جنسی که چه زن سرمایه دار و چه زن کارگر علیه آنست! و گویا یک وجه دیگر آن هست که فقط کارگر را معترض میکند. و آن وجه سرمایه داری رژیم است.
این تقسیم بندی ها از بیخ و بنیاد غلط است و راستش نه بورژواها و نه کارگرها و نه هیچ آدمیزاد پا رو زمینی چه رسد به یک مارکسیست اینطور فکر نمی کند. اینجور تقسیم بندی ها تنها نزد چپ سنتی ایران یافت میشود که باید موقعیت دشوار و ذهنیت آشفته و متناقض خود را توضیح دهد و در نتیجه به واقعیت چیزهایی الصاق میکند که فقط مایه سرگرمی میتواند باشد.
آپارتاید جنسی را مثال میزنند. راستی چرا رژیم بورژوازی ایران علم حجاب و آپارتاید جنسی را بدست گرفت؟ بخاطر اسلامیت اش؟ یکشب امام زمان آمد بخوابشان؟ یا اتفاقا بخاطر سرمایه داری بودنش؟ میدانم که بورژوازی کلاسیک، حتی بورژوازی نوع غربی دل خوشی از حجاب و آپارتاید جنسی ندارد. اما اگر یک انقلابی مثل 57 رژیم بورژوازی را مجبور کرد برای سرکوب انقلاب با تمام قدرت علم حجاب و حمله وحشیانه به زنان را برافرازد (و باقی بورژوازی هم حداکثر نق نق کند)، آنگاه این از اسلامیت بورژوازی است؟ یا بوروژوایی شدن اسلامیت؟
اشتباه نشود. با کلمات بازی نمی کنیم. این موضوع حائز اهمیت فوق العاده ای است. اگر تفکیک بین اسلامیت و بورژوایی بودن را بنا به متافزیک کوروش مدرسی بپذیریم آنوقت باید تا آخر خط با ایشان برویم. و آخر خط همان منشویسم است که بالاتر اشاره رفت. یعنی گویا مبارزه مردم ایران دو وجه عمده دارد، علیه اسلامیت و علیه بورژوازی. در مبارزه علیه اسلامیت بورژواها و پرولترها شریک اند و بهمین دلیل هم مغبون آنها میشوند. طبقه توصیه آقای مدرسی باید بگذارند بورژواها کارشان را بکنند و باید به وجه خودشان یعنی ضد سرمایه داری بپردازند. کارگران نباید در همین مبارزه علیه "وجه اسلامی" میدان را از دست بورژاها بگیرند. چون به "افق ضد اسلامی" محدود میشوند! بعوض باید خودشان را برای مبارزه اساسی و بعدی یعنی علیه سرمایه داری آماده کنند. پس ما فعلا در مبارزه علیه اسلامیت کنار میکشیم تا خودمان را برای آن مبارزه نهایی و رهایی بخش آماده کنیم.
این عین حرفهایی است که کوروش مدرسی با کمی پیچ و تاب برای ما موعظه میکنند. کمی حوصله کنید تا پیچ و تاب ها را رد کنیم تا کمی پایین تر اصل موضوع را ملاحظه کنید. ادامه میدهد:
"اما اتفاقی که می افتد این است که بخشی از احزاب بورژوازی، احزابی که مخالف رفتن زیر نور افکن رابطه ی کارگر و سرمایه دار به عنوان کنه مسئله و هسته ی وجودی آن جامعه، هستند، به مردم می گویند که دلیل اینکه جمهوری اسلامی اینچنین رفتار می کند، از اسلامیت رژیم است، از تازی و غیر ایرانی بودن آن است، از این است که عوامل آن از ته جامعه آمده اند و ... می گویند رشد سرمایه داری یعنی رفاه، برای اینکه مردم مرفه شوند باید سرمایه داری رشد کند. این را نمی گویند که رشد سرمایه داری در ایران یعنی بدبختی و به فلاکت کشیده شدن مردم و طبقه کارگر."
اگر نقد کوروش مدرسی واقعا این است که بورژواها میخواهند "کنه مساله و هسته وجودی آن جامعه" یعنی "رابطه کارگر و سرمایه دار" را زیر فرش بزنند، خب علی القاعده باید بگوید که امروز مبارزه علیه اسلامیت و سرمایه داری بودن جمهوری اسلامی غیر قابل تفکیک است. باید بگوید: این یک فرصت طلایی برای کارگران است که به رهبر کل جامعه تبدیل شوند. چرا که حتی مبارزه برای لغو آپارتاید جنسی هم به سرنگونی جمهوری اسلامی یعنی رژیم اسلامی سرمایه و به "هسته وجودی جامعه" یعنی "رایطه کارگر و سرمایه دار" گره خورده است. باید علیه کلیت این پدیده که اسمش جمهوری اسلامی است مبارزه کرد و اسلامیت سرمایه داری را یکجا به زیر کشید. اگر کسی دچار متافزیک پوپولیستی و تفکیک اسلامیت از سرمایه داری نباشد باید همین را بگوید. اما آشکار است که حرف کوروش مدرسی این نیست. پس آیا این بورژواها هستند که میخواهند "هسته وجودی جامعه" را از زیر نور افکن، یعنی مبارزه سیاسی و حی و حاضر در جامعه، کنار ببرند یا شخص شخیص کوروش مدرسی؟
به جمله آخر عبارت فوق دقت کنید. اینجا روشن تر است که نقد ایشان بر نفس همین تفکیک نیست، بلکه اعتراضش اینجاست که بورژواها میگویند "رشد سرمایه داری یعنی رفاه". او به بورژوا نمی گوید که این رژیم حاکم، این روبنای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که امروز اسمش جمهوری اسلامی است، همانا از "کنه جامعه و هسته وجودی آن جامعه" برخاسته است. قابل تفکیک به دو وجه "اسلامی" و "سرمایه داری" نیست. این رژیم "ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" بود و انقلاب را شکست داد و اکنون رژیم اسلامی بورژوازی ایران است و با یک انقلاب دیگر رودرو است. نقد او این نیست که اسلامیت و سرمایه دار بودن جمهوری اسلامی دو روی یک سکه اند. که سرمایه داری در ایران همین جمهوری اسلامی است که می بینید. با همه بحران ها و تناقضات و حجاب و اسلام و ضد آمریکایی گری اش. کوروش مدرسی در این تفکیک با خود بورژواها شریک است. شریک است چون باید بعد این حرفها را بزند:
"اینها جنبش هائی واقعی و موجوداند. به جلوی صحنه می آیند تا مردم را به افق خود قانع کرده و مبارزه آنان را صرفا علیه جمهوری اسلامی و در قالب حرکتی ضد اسلامی محدود کنند.
به بیان دیگر، اگر بطور مثال آقای داریوش همایون در فردای ایران نخست وزیر شود، جدایی مذهب از دولت را اعلام کند، آپارتاید جنسی را لغو کند، (که البته همه ی این کارها را هم نمیخواهد بکند) و بقیه ی سیستم را نگه دارد، لابد مردم باید خودشان را پیروز احساس کنند. در حالیکه واقعیت این است که طبقه کارگر و زحمت کش آن جامعه تازه باید مبارزه را شروع و برای حل "مشکلاتشان" بجنگد!"
کم کم داریم به "کنه مساله و هسته وجودی" افکار بلند کوروش مدرسی نزدیک میشویم. پس مساله این است که مردم دارند مبارزه میکنند و یک بورژواهایی هم هستند که مبارزه مردم را قبضه میکنند و به "حرکتی ضد اسلامی" محدود میکنند. آقای داریوش همایون را نخست وزیر میکنند و ایشان هم "وجه اسلامی" را کنار میزند و "بقیه سیستم" را نگاه میدارد. (بازهم دقت کنید چطور در ذهنیت کوروش مدرسی "سیستم" از "وجه اسلامی" جدا شده است.) و تازه بعد از اینهمه طبقه کارگر میفهمد چه کلاه گشادی بر سرش رفته و "تازه" باید برای "حل مشکلاتش" بجنگد!
دیدید؟ پس مساله همانطور که ما از قبل هشدار دادیم این بود: برای آقای مدرسی از پیش فرض است که طبقه کارگر و زحمتکش در مبارزه علیه جمهوری اسلامی اسیر "افق ضد اسلامی" میشوند و بعد تازه باید برای مشکلاتشان بجنگند. سوال این است که مگر این طبقه کارگر و زحمتکش خدای ناکرده جایی اش آسیب دیده که نتواند در مبارزه علیه جمهوری اسلامی به افق ضد اسلامی محدود نشود؟
این سوال در قاموس آقای مدرسی اصلا وجود ندارد. اینطور چیزها جزو همان نقطه کورهایی است که هفته قبل هم دیدیم. یعنی جایی هست که اصلا طبقه کارگر و چپ وجود ندارد. وقتی جامعه دارد علیه جمهوری اسلامی مبارزه میکند و چون علیه وجه اسلامیت آن هم بورژوا و هم کارگر هستند پس از پیش بورژوا برنده است و کارگر بازنده. کارگر باید برود برای وجه خودش، یعنی مبارزه ضد سرمایه داری آماده شود.
آیا منشویسم چیزی جز این بود؟ "چون مضمون تحولات دمکراتیک است پس آنرا به بورژوازی بسپریم"!؟
آیا "سوسیالیسم رم میدهد" آقای مدرسی چیزی جز این بود؟ گویا اگر طبقه کارگر بیاید به میدان و به همه جامعه بگوید مردم با برقراری سوسیالیسم آن "وجه اسلامی" که اتفاقا از سرمایه داری اصلا جدا نیست را ما صد بار بهتر از هر بورژوایی به گور می سپاریم، آنوقت مردم تا اسم سوسیالیسم را بشنوند رم میکنند! نه فقط رم میکنند بلکه پشت سر نخست وزیر داریوش همایون قایم میشوند که بقول خود آقای مدرسی حتی همان "وجه اسلامی" را هم نمی خواهد از "سیستم" بزداید!
این مثال های آقای مدرسی واقعا شاهکار است. آیا کسی در حزب ایشان مطالب لیدر را حتی یک بار به دقت میخواند؟ خب اگر خودشان میفرمایند داریوش همایون حتی همان جدایی مذهب از دولت و لغو آپارتاید جنسی را هم نمی خواهد به انجام برساند، آنوقت دیگر این همه بحث برای چیست؟ آنوقت چطور ایشان مبارزه مردم را به "افق ضد اسلامی" محدود میکند و برنده مسابقه میشود؟ مگر کمونیست ها و طبقه کارگر این وسط چوب خشک هستند که نتوانند همین ناتوانی داریوش همایون و همین پیوستگی اسلامیت و سرمایه داری را به مردم بگویند؟ چرا آقای مدرسی که اینهمه مجلس موعظه میگذارد از قهرمان احمدی نژاد حرف میزند، و از اینکه بورژواها ممکن است مبارزه مردم را به افق "ضد اسلامی" محدود کنند، همین ناتوانی امثال داریوش همایون را در بوق نمی کند و به مردم نمی گوید ؟ چرا نمی گوید حتی تحقق پیگیر و قاطع و همه جانبه جدایی مذهب از دولت به پیروزی کارگران و مردم بر جمهوری اسلامی گره خورده است؟
این سوال ها راستش کمی زیادی است. چرا که کوروش مدرسی مساله اش حقیقتا این نیست که کارگران افق شان به "وجه اسلامی" محدود بشود. اینها توجیه کردن یک مساله واقعی دیگر است. او مساله اش این است که مبادا کارگران در همین جدال جاری جامعه بیایند و رهبر جامعه بشوند. بلکه باید فعلا برای سوسیالیسم در آن دور دستها کنار بکشند تا امثال داریوش همایون کارشان را بکنند. این را بصراحت کامل در ادامه گفته اند. بخوانید و ببینید:
"ما به عنوان بخشی از طبقه کارگر، به عنوان کمونیست های طبقه کارگر وظیفه مان این است که به کارگر و زحمت کش جامعه بگوئیم که خودتان را برای جنگ آینده آماده کنید. باید حقیقت را به مردم بگوئیم که این نوع سرنگونی جمهوری اسلامی برای کسی خوشبختی به بار نمی آورد. آن سرنگونی مد نظر ما است که توسط طبقهی کارگر صورت بگیرد. این آن انقلابی است که میتواند در ابعادی وسیع برای مردم خوشبختی بوجود بیاورد."
ما میپرسیم چرا باید برای "جنگ آینده" آماده شویم. پس جنگ امروز چه؟ و اگر در جنگ امروز برنده نشویم و پیش نیاییم در جنگ فردا چگونه ببریم؟ اصلا چرا برای "آن سرنگونی مد نطر ما" بعدا آماده شویم؟ مگر همین امروز نمی توان جمهوری اسلامی را "توسط طبقه کارگر" و مردمی که به دنبالش آمده اند سرنگون کرد؟ چرا امروز باید دست را به بورژواهایی که بقول آقای مدرسی حتی نمی خواهند "وجه اسلامی" از "سیستم" را هم بزدایند، واگذار کرد؟ چرا نمی شود همین امروز سرنگونی جمهوری اسلامی را بنحوی انجام داد که کل "سیستم" را واژگون کند و برای مردم "خوشبختی" بیاورد؟
دلیلش ساده است. ما از قول آقای مدرسی جواب میدهیم:
نمی شود عزیز من! چپ آماده نیست. راست دست بالا دارد. احمدی نژاد هم که قهرمان همه چیز از ناسیونالیسم تا اسلام و مقابله با آمریکا شده است و دارد جمهوری اسلامی را متعارف میکند. میخواهد ایران را یک چیزی بین چین و امارات بکند. در جامعه هم که مردم دارند کرور کرور از سوسیالیسم رم میکنند. اگر نمی بینید، اگر از جایی سرود انترناسیونال و تظاهرات مارکسیست ها شنیده اید و امر بر شما مشتبه شده که سوسیالیسم قوی است، حتما "مالیخولیا" دارید و به "پوپولیسم" آغشته شده اید! چه کسی گفت سوسیالیسم یا بربریت؟ هیچکس! دانشجویان گفتند؟ خب این مال پارسال بود. دیدیم که امسال چوبدستی ها را کنار انداختند و گفتند "نه جنگ" و "دانشگاه پادگان نیست"! "آزادی و برابری" را چه کسی میشناسد؟ کسی گفت "آزادی برابری هویت انسانی"؟ خیر. اگر هم بود خیلی ضعیف بود. "فتو شاپ" بود. "اینترنتی و مجازی" بود. اصلا اگر جایی هم سوسیالیسم بود، آن سوسیالیسم که اصلا شعار پوپولیست هاست. کمونیست های اصیل در ادامه شعار "دفاع از میهن" ناصر زرافشان، و کمی متمایز از شعار "دفاع از جمهوری اسلامی" داریوش همایون، شعار "دفاع از مدنیت" میدهند. کمونیست های واقعی که در مقابله با جنگ شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و بقدرت رسیدن کارگران و مردم را نمی دهند. این عین "پوپولیسم" است. امروز کمونیستها در ادامه شعار "صلح و دمکراسی" خانم شیرین عبادی، و البته نسخه چپ آن را یعنی شعار "نه جنگ" میدهند. چه کسی در تظاهرات های 20 هزار نفره اش "معیشت، منزلت حق مسلم ماست" را فریاد زد؟ هیچکس. اگر هم زد چه ربطی به سوسیالیسم دارد؟ خود شعار دهنده همانموقع داشت از ترس سوسیالیسم بر خود میلرزید و رم میکرد و آرزو میکرد داریوش همایون بیاید جای قهرمان احمدی نژاد نخست وزیر بشود که با "سیستم" اش به آنها "معیشت و منزلت" بدهد. که البته ما میگویم نمی دهد، و تازه "اسلامیت" را هم نمی تواند مرخص کند، که البته خود احمدی نژاد دارد به کمک آقا آن "اسلامیت" را تعدیل میکند و متعارف میشود!...
اگر این حرفها متناقض است و به عقل جور در نمی آید، مسئول آن آقای مدرسی است. این دنیای کسی است که چپ و سوسیالیسم را شکست خورده میداند ولی از بد سرنوشت مجبور است تحت نام "حکمتیسم" مکنونات قلبی و "بلند بلند فکر کردن" های خود را بیان کند. اگر همه متن ایشان را که ما در سه شماره قبل جمله به جمله نقل و نقد کردیم نخوانده اید، لااقل در همین جواب به سوال سوم که ما تمامش را آورده ایم دقیق شوید تا همین چیزهای عجیب و غریب که "رشته تسبیح" آنها دفاع از وضع موجود و به خانه روانه کردن کارگر و زحمتکش است را ببینید. در آخرین تکه میتوان منشویسم آقای مدرسی که برای توجیه احمدی نژاد و متعارف شدن جمهوری اسلامی به آن آویزان شده را حتی بطور شفاف تر دید:
"به نظر من، زیر فرش کردن خصلت سرمایه دارانه رژیم از جانب بورژوازی، یک سنت آگاهانه و جا افتاده ی بورژوازی بوده است. بخشی از چپ هم به نوعی به آن گرفتار است که ما به آن گفته ایم "پوپولیسم". آنها هم پرده روی واقعیات میاندازند. با پرده انداختن روی منافع متناقض در این صف مردم این کار را میکنند. مارکسیست ها معتقد اند که جامعه طبقاتی است و طبقات مختلف منافع مختلفی دارند، این طبقات علیه همدیگر اسلحه بر می دارند. نباید ذهن طبقه کارگر را نسبت به جامعه ای که در آن زندگی میکند مغشوش کرد. در بحث کمون پاریس هم که گفتیم، اتفاقا کمونارها هم همین اشتباه را کردند. اما این اشتباه در انقلاب روسیه تکرار نشد."
چند نکته پیرامون این نقل، و بعنوان نوعی جمعبندی:
1) دیدیم که نه فقط بورژواها که خود آقای مدرسی "سیستم" و "اسلامیت" را از هم جدا میکند. برای زیر فرش کردن اول باید تفکیک کرد. بنا براین خود ایشان در اساس این "سنت آگاهانه و جا افتاده" که مبنایش اینجور تفکیک های متافزیکی است، شریک اند.
2) فرق آقای مدرسی با بورژواها این است که ظاهرا آن بخش "سیستم" و "سرمایه داری" را میخواهد زیر فرش نکند. اما درست وقتی آنرا جلوی مردم میگذارد که جلوی "این سرنگونی" را بگیرد و مردم را به وعده "آن سرنگونی" دلخوش کند. گویی به مجرد آنکه بورژواها آن تفکیک را کردند در دنیای واقعی هم سرمایه داری از اسلامیت جدا میشود! و دست ما هم در مقابل این تفکیک در پوست گردو میرود. چندانکه چاره ای نیست جز آنکه کرکری بخوانیم که پس بگذار "این سرنگونی" با محتوای بورژوایی صورت بگیرد. ما بعدا با انقلابمان حسابشان را میرسیم. با این حساب آقای مدرسی امروز نه فقط متحد قهرمان احمدی نژاد که متحد آقای داریوش همایون هم هست. آنجا که کارگران را از مبارزه امروز برای سرنگونی جمهوری اسلامی بر حذر میدارد در خدمت احمدی نژاد است. آنجا که راه حلی برای معضل امروز کارگران (که هم اسلامیت و هم سرمایه داری است) نمی دهد و آنها را به انقلاب آتی حواله میدهد، عملا آنها را به زیر علم داریوش همایون هدایت میکند. و این همه لطف را هم بخاطر این میکند که طبقه کارگر یک روزی با انقلاب خودش "خوشبختی وسیع" برای مردم بیاورد! چه موجود نازنینی.
3) جامعه طبقاتی، جامعه ای است که طبقات مختلف منافع مختلف دارند و علیه هم اسلحه بر می دارند، اما در ایران ما یک جامعه عجیبی داریم که در آن دست بر قضا از هر گوشه اش شعارهای چپ و سوسیالیستی میبارد، اما طبقه کارگر طبق تعریف دنبال افق های بورژوایی و ناسیونالیستی می افتد. از احمدی نژاد قهرمان گرفته تا داریوش همایون نخست وزیر.
4) در این جامعه یک چیزی هم هست که کوروش مدرسی به آن "پوپولیسم" میگوید. این "پوپولیسم" (که حزب کمونیست کارگری باشد) اتفاقا میگوید سرمایه داری و اسلامیت جمهوری اسلامی یک پدیده واحد است. "این سرنگونی" و "آن سرنگونی" نمی کند. از سال 57 تا حالا علیه همین متافیزیسم و دفاع چپ از بوژوازی جنگیده است. میگوید در همین سرنگونی جمهوری اسلامی باید میدان را از دست بورژواها گرفت. شانس ما بدلایل گوناگون و از جمله چون اسلامیت و سرمایه داری وجوه یک چیز واقعی (جمهوری اسلامی) اند بالاست. بنا بر این طرفند بورژواها که مبارزه طبقه کارگر را به افق "ضد اسلامی" محدود کنند، جز در ذهنیت منشویکی و استدلالات مغشوش و متناقض کوروش مدرسی جای چندانی در واقعیت ندارد. (از جمله به مثال های خود آقای مدرسی رجوع کنید!)
5) با تعریفی که از پوپولیسم میدهند، در صدر اینجور پوپولیست ها نویسندگان مانیفست کمونیست، یعنی کارل مارکس و فردریک انگلس قرار دارند. چون آن طفلی ها هم خیلی پوپولیست بودند که طبقه کارگر را ناجی کل جامعه و تمام بشریت میدانستند. گویا آنها موعظات آقای مدرسی را نشنیده بودند که جامعه طبقاتی است! شاید توهم داشتند و یا گذاشته بودند تا نفر آخر جامعه به کارگر و سرمایه دار تبدیل شود و آنوقت کارگران انقلابشان را بکنند و سرمایه دارها را به دریا بریزند. و گرنه دیگر چه جای صحبتی بود که هی میگفتند طبقه کارگر برای رهایی خود باید همه جامعه را رها کند. تازه آنهم در اواسط قرن نوزدهم! وقتی که بشر تازه لوکومتیو بخار را ساخته بود. خب لااقل میگفتند طبقه کارگر باید خودش را رها کند! مگر نمی دانستند طبقات مختلف روی هم اسلحه میکشند؟ پوپولیست اعظم دیگر لنین است. که در یک جامعه دهقانی و حاکمیت استبداد آسیایی روسیه و با یک طبقه کارگر به مراتب کم عده، انقلاب سوسیالیستی کرد و قدرت را هم گرفت. آنوقت در جامعه ای که از سر و کولش طبقه کارگر و سوسیالیسم می بارد اگر کسی بگوید ما در همین حل و فصل بحران جمهوری اسلامی برای قدرت گیری میرویم آیا هزار بار بیشتر از لنین پوپولیست نیست؟
6) اطلاع ندارم در بحث کمون پاریس و انقلاب اکتبر چه فرموده اند و اینجا نمی توانم وارد شوم. اما در مورد پوپولیسم میشود چند کلمه دیگر اضافه کرد. پوپولیسم یعنی تحلیل بردن منفعت طبقه کارگر در منفعت خلق یا مردم و به این اعتبار بورژوازی. یعنی تبدیل کردن طبقه کارگر به دنباله رو و یا حداکثر عامل تحولات بورژوایی تحت نام سوسیالیسم. پوپولیست ها تا آنجا که ما در صحنه عمل اجتماعی دیدیم و نظریاتشان را خواندیم چیزی جز منشویسم در اوضاع و احوال سال 57 نبودند. خب حالا خودتان قضاوت کنید، امروز چه کسی دارد کارگران را از دخالت در حل و فصل بحران جمهوری اسلامی و از تلاش برای قدرت گیری در همین اوضاع بر حذر میدارد و آنها را به انقلاب آتی حواله میدهد؟ چه کسی دارد "تز بورژوازی ملی مترقی" را امروز به صورت "قهرمان احمدی نژاد متعارف میشود" جلوی ما میگذارد؟
اگر احمدی نژاد قهرمان نجات جمهوری اسلامی و بورژوازی بشود، خوب خیلی عجیب نیست که سوسیالیسم و کمونیسم کارگری هم بشود پوپولیسم. عجیب است؟ بر کسی که بخواهد همان خط و متد پوپولیستهای 57 یعنی جناح چپ جنبش ملی اسلامی را در این آخر خط جمهوری اسلامی نمایندگی کند، این چیزها حرجی نیست. ناگزیر است.
"و امروز دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام است"!
این بشارت جدید کوروش مدرسی است. "قهرمان ملی" این دوره "جدید" در حیات جمهوری اسلامی نیز معرف حضورتان هست: احمدی نژاد!
خواهیم دید که این همه بار خرجین احمدی نژاد کردن از بهر چیست، وقتی که سوال سوم تلویزیون پرتو از کوروش مدرسی را بررسی میکنیم. ما در دو شماره گذشته سوال اول و دوم را بررسی کردیم و قاعدتا باید به سوال سوم بپردازیم. اما لازم است قبل از آن سراغ سوال چهارم برویم. چرا که تحلیلا بر سوال سوم مقدم است. نقل قول تکان دهنده فوق نیز از همین سوال چهارم است که درسطحی مشخص تر برای ما توضیح میدهد که چگونه جمهوری اسلامی و احمدی نژادش به سوی متعارف شدن گام بر میدارد. یعنی در ادامه منطقی بحث هفته قبل است.
هفته قبل دیدیم کوروش مدرسی سعی کرد "دو رکن" متعارف شدن جمهوری اسلامی را برشمرد. و ما نشان دادیم که متعارف شدن یک رژیم سرمایه داری صرفا نه به اقتصاد و نه حتی به سیاست به آن صورت که کوروش مدرسی میگوید گره نخورده است. بلکه به مجموع اوضاع و احوال تاریخی، تحول اقتصادی و مبارزه طبقاتی (چه جهانی و چه داخلی) برمیگردد که یک سرمایه داری مفروض در آن شکل گرفته و جریان دارد. تاکید کردیم که چطور بورژوازی ایران از انقلاب 57 به این سو با یک بحران همه جانبه روبرو شد و علیرغم سرکوب انقلاب، جمهوری اسلامی بعنوان رژیم سرمایه داری هرگز روی متعارف شدن به خود ندید. اکنون نیز متعارف شدن سرمایه داری ایران مقدمتا در گرو حل بورژوایی بحران جمهوری اسلامی است که خود ابعاد گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دارد. بویژه آنکه یک جنبش وسیع سرنگونی طلبانه چپ و انقلابی جریان دارد که حل بورژوایی بحران جمهوری اسلامی باید بتواند بنحوی سر این جنبش را زیر آب کند.
تز کوروش مدرسی ، همانطور که هفته قبل گفتیم، در واقع این است: 1) بحران جمهوری اسلامی دارد بشیوه بورژوایی و از بالا حل میشود. 2) کلید حل این معما در دست خود جمهوری اسلامی و احمدی نژاد و آقا است. اجازه بدهید سوال چهارم را بررسی کنیم و ببینیم چه کوشش سرگرم کننده ای برای توجیه همین تزها به خرج میدهد.
خود سوال جالب است:
"پرتو : کمی در مورد سیاست های احمدی نژاد در سال گذشته و در مورد استراتژی و خطی که دولت وی تعقیب می کند صحبت کنیم. از احمدی نژاد به عنوان قهرمان اسلام نام می برند. عده ای او را قهرمان ملت ایران مینامند. در خارج ازمرزهای ایران به عنوان قهرمان جنبش مقابله با آمریکا از او یاد میکنند. شما احمدی نژاد را به عنوان پرچم دار یا سمبل چه خطی می شناسید ؟ آیا فکر می کنید احمدی نژاد ادامه دهنده ی سیاست های قبلی جمهوری اسلامی است یا خیر؟"
به لیست مدال های احمدی نژاد دقت کنید: "قهرمان اسلام"، "قهرمان ملت ایران"، "قهرمان جنبش مقابله با آمریکا" و البته در سوال و جوابهای قبل هم خواندیم که احمدی نژاد سرکوب و اختناق و حمله به معیشت کارگران را هم بخوبی پیش میبرد. بنا بر این در دنیای رفقای سابق ما، پروژه احمدی نژاد حتی بالای صد در صد هم موفقیت آمیز بوده است. بیننده این مصاحبه از ابهت و ابعاد "خط و استراتژی" احمدی نژاد شگفت زده خواهد شد و قطعا آن "هاله نورانی" ادعایی احمدی نژاد را دور سر او می بیند:
" کوروش مدرسی : من فکر می کنم در دوره احمدی نژاد کلا اتفاق جدیدی افتاده است. مواردی که شما در سوال تان مطرح کردید، همه صدق میکند. در قسمت قبل اشاره کردم که احمدی نژاد قهرمان همه اینهاست. "
نقطه کور در تاریخ!
بله گفته بودند که احمدی نژاد قهرمان همه این ها است. بخصوص "قهرمان جنبش مقابله با آمریکا" که آقای مدرسی ارادت خاصی به این یکی دارد. یادتان هست که ایشان صراحتا از شیخ نصرالله بعنوان "مقاومت مردم" و از حماس بعنوان "مهد کودک میسازد" و نظیر این یاد کرده بود. در جریان تهدید جنگ هم دیدیم که با شعار "نه جنگ" و "دفاع از مدنیت" عملا در کنار قهرمان احمدی نژاد ایستاد.
اما بجز این "قهرمان جنبش مقابله با آمریکا" که بقول خودشان "در خارج از مرزها" و آنهم نزد ناسیونالیسم ضد امپریالیستی و جهانسومی کم و بیش مطرح است، باقی عناوین اهدایی آقای مدرسی به احمدی نژاد نظیر "قهرمان ملت ایران" و "قهرمان اسلام" در دنیای واقعی هزار جور مدعی و صاحب دارد. اینجور عناوین اساسا ساخته و پرداخته اذهان کسانی است که بهر دلیل به احمدی نژاد توهم دارند. نیاز دارند توهم داشته باشند! کوروش مدرسی یکی از اینهاست که گوی سبقت از همه ربوده ، چندانکه در اظهارات بعدی وی خواهید دید برای اثبات این توهم خود هرگونه ارتباط با واقعیت های بدیهی را نیز از دست داده است:
"جمهوری اسلامی رژیمی بود که برای سرکوب انقلاب مردم بر سر کار آمد. این یک رژیم متعارف سرمایه داری نبود. رژیمی بود که برای سرکوب انقلاب و با خاصیت سرکوب چپ آن جامعه و جلوگیری از گسترش نفوذ شوروی سرکار آمد. طی توافق سران کشور های امپریالیستی در گوادالوپ که بورژوازی ایران هم برای مهار و سرکوب انقلاب به آن رضایت داد.
جمهوری اسلامی انقلاب را سرکوب کرد. اما جامعه نمی توانست که تا ابد در یک حالت نامتعارف بسر برد. جامعه که یک اردوگاه هزار، دوهزار نفره نیست. جامعه مسائلی واقعی دارد. باید برای هفتاد میلیون نفر شرایط زندگی فراهم کرد و تصویری از آینده جلو رویشان گذاشت.
اینجاست که نقش جنبش های اجتماعی مطرح می شود. این جنبش ها به میدان می آیند و تصاویر مختلفی را جلو روی جامعه میگذارند. پایان جنگ ایران و عراق با آغاز یک دوره متعارف تری در حیات جمهوری اسلامی همراه است. رفسنجانی به میدان می آید و دوره ی سازنده گی در چهارچوب اسلام شروع می شود. سپس معلوم می شود که کارساز نیست. بعد دوره ی دوم خرداد و اصلاحات در چهارچوب اسلام فرا می رسد که آن هم معلوم می شود کارساز نبوده و شکست می خورد. و امروز دوره ی گسترش سرمایه داری در چهار چوب اسلام است. به نظر من، جمهوری اسلامی از طریق ائتلاف احمدی نژاد، یعنی بلوک تکنوکرات های ناسیونالیست مذهبی و سپاه پاسداران از یک طرف و خود شخص خامنه ای از طرف دیگر، این قدرت را دارد که جامعه ایران را به یک سیستم بورژوازی متعارف تری سوق دهد و اسلامیت ش هم باقی بماند. مانند عربستان سعودی، پاکستان، دبی، امارات و... که دُوَل سرمایه داری اسلامی هستند."
می بینید چه خوب تاریخ را توضیح میدهد: سازندگی در چهارچوب اسلام نشد، اصلاحات در چهارچوب اسلام هم نشد، اما گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام میشود! به یمن اتحاد "اتئلاف احمدی نژاد" با آقا!
چرا سازندگی نشد؟ مگر قرار بود سازندگی سوسیالیستی تحت اسلام باشد؟ آنهم گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام بود. بعلاوه آنوقت جمهوری اسلامی بمراتب در موقعیت بهتری قرار داشت، چه از لحاظ بین المللی و چه از لحاظ داخلی. چرا نشد؟ راستی چرا همان دوره رفسنجانی ما از "بحران آخر" صحبت کردیم و گفتیم تحول بعدی جمهوری اسلامی سیاسی است؟ چون آنوقت احمدی نژاد و آقا نبودند؟
چرا دوم خرداد به میدان آمد؟ مهمتر از همه، دوم خرداد چرا شکست خورد؟ از کی شکست خورد؟ از احمدی نژاد و آقا؟ یا از چپ و مردم سرنگونی طلب و حزب کمونیست کارگری و منصور حکمت؟
آن "نقش جنبش های اجتماعی" که در لفظ به آن اشاره میکنند، بالاخره کی شامل حال چپ و مردم سرنگونی طلب و کارگر و کمونیسم میشود؟ گویا در تاریخ یک نقطه کورهایی هست که از چپ خبری نیست و فقط جنبش های راست و بورژوایی وجود دارند! این نقطه کورها را نیز فقط آقای مدرسی رویت میکند.
بگذریم که احمدی نژاد را طوری جلوه میدهد که گویی برگ برنده جمهوری اسلامی است و واقعیت این است که گذاشتن یک اوباش تیر خلاص زن در راس حکومت تنها نشانه عجز و بی افقی جمهوری اسلامی است. اما سوال اینست: آن جنبشی که دوم خرداد را شکست داد در دوره احمدی نژاد چه بلایی بر سرش آمد؟ در مقابل "سونامی" دود شد و بهوا رفت؟ پایش پیچ خورد و محتاج چوبدستی شد؟ چوبدستی ها را به کنار افکند؟
چه کسی احمدی نژاد را جلو همه دنیا هو کرد؟ این همه اعتصابات کارگری که آخرینش کیان تایر بود کجای این معادلات قرار دارد؟ تظاهرات معلمان و "معیشت و منزلت حق ماست" یک اتفاق بود و تمام شد؟ اینکه هر روز دارند به میلونها زن حمله میکنند و دوازده مرحله جنگ تمام عیار برای "حفظ امنیت اجتماعی" تعریف کرده اند جزو کدام تاریخ است؟ شورش بنزین چه؟ اینهمه وحشت خود احمدی نژاد و دیگر سران رژیم اسلامی از "خطر تورم" برای چیست؟ اینهمه شعار سوسیالیسم یا بربریت و آزادی و برابری و خواندن سرود انترناسیونال و اینکه در همین 16 آذر گذشته "تظاهرات مارکسیست ها در دانشگاه تهران" به همه دنیا مخابره شد، در کجای اوضاع ایران قرار دارند؟
آیا ایران عربستان میشود؟
بگذارید فعلا نقطه کور تاریخ آقای مدرسی را نادیده بگیریم و سراغ به اصطلاح نقطه قوت بحث ایشان برویم. ایشان میگوید که جمهوری اسلامی میتواند چیزی مثل "عربستان سعودی، پاکستان، دبی، امارات" بشود. یعنی آنچه که ایشان بعنوان "دول سرمایه داری اسلامی" از آنها یاد میکند. (در ضمن دقت کنید که اینجا آقای مدرسی از "متعارف تر" شدن صحبت میکند. تا اینجا بحث سر متعارف شدن بود، حالا با یک درجه تخفیف از "متعارف تر" شدن حرف میزند. این از آن هنرهای ظریفه آقای مدرسی است. "رژیم متعارف تر" برای این است که اگر یقه ایشان را در همان حزب خودشان گرفتند که این چه حرفهایی هست میزنید، بگویید من که نگفتم متعارف میشود، گفتم متعارف تر میشود!) اسم این هرچه هست، "رژیم متعارف" یا "رژیم متعارف تر" فرق نمی کند. اگر جمهوری اسلامی چیزی شبیه به هرکدام از آن دول نامبرده شود فی الواقع یک تحول اساسی و تعیین کننده رخ داده است. قبل از هرچیز بحران فعلی جمهوری اسلامی اگر نگوییم حل شده است، لااقل برای یک دوره طولانی از سر گذرانده شده است.
نکند آقای کوروش مدرسی در این مورد حق داشته باشد!؟
نه فقط حق ندارد که متاسفانه این "دول سرمایه داری اسلامی" که قرار است الگوی "متعارف تر" شدن جمهوری اسلامی بشود مصداق بارز آن قطع رابطه با ساده ترین و بدیهی ترین واقعیات سیاسی و اجتماعی است، که بالاتر اشاره شد. منطق آقای مدرسی تازه اگر خیلی به ایشان امتیاز دهیم اینجا چیزی جز این نیست: این گرد است پس لابد گردوست. آنها اسلامی اند، جمهوری اسلامی هم اسلامی است. آنها متعارف اند، جمهوری اسلامی هم میتواند متعارف بشود!
در مقابل این منطق که از بحث شان در مورد "دو رکن" خیره کننده تر است، فعلا چند نکته را یادآوری می کنیم.
اولا، آن "دول اسلامی سرمایه داری"، اسلامی بودن مشخصه اصلی شان نیست. (یعنی حتی آن گرد بودن هم پوچ است!) بلکه مشخصه اصلی شان این است که متحد آمریکا و غرب هستند. از این لحاظ جمهوری اسلامی کاملا در نقطه مقابل آنها قرار دارد. (ضمنا کوروش مدرسی مدال "قهرمان جنبش مقابله با آمریکا" را اینجا از سینه احمدی نژاد کنده است!)
ثانیا، تقریبا همه آن دولتها از جمهوری اسلامی به مراتب اسلامی تر اند. (در عربستان سعودی، مثلا، هنوز زنها اجازه رانندگی ندارند و بخاطر مشروب خوردن گردن میزنند!) ولی آنچه عربستان سعودی را "متعارف" و جمهوری اسلامی را نامتعارف میکند به رابطه رژیم اسلامی ایران با آمریکا و غرب و به این اعتبار سرمایه داری جهانی بر میگردد. که اینهم وجوه گوناگونی دارد و نهایتا به درد بی درمان جمهوری اسلامی بعنوان رژیمی که علیه انقلاب 57 شکل داده شد مربوط است. یعنی به همان بحران جمهوری اسلامی که هفته قبل به جوانب آن اشاره کردیم. جمهوری اسلامی اگر دست از هیاهوی ضد آمریکایی گری اش بردارد، با معضلات گوناگون درونی و بین المللی روبرو خواهد شد. در یک کلام جمهوری اسلامی نخواهد ماند. اگر هم دست برندارد باز با همین معضلاتی که می بینیم روبرو خواهد بود.
ثالثا و مهمتر، کدامیک از "دول اسلامی سرمایه داری" فوق با یک جنبش عظیم سرنگونی طلبانه، چپ و انقلابی روبرست؟ در کدامیک از این کشورها، برای مثال، در مراسم های اعتراضی سرود انترناسیونال میخوانند؟ در کدامیک از این کشورها با یک جامعه 70 میلیونی و بویژه نسل جوانی سیاسی، متوقع و روشن که بهترین های دنیا را میخواهد روبرو هستیم؟ در کدامیک از این ممالک سرمایه داری اسلامی ما با جنبش زنانی روبرو هستیم که رژیم اسلامی را بیچاره کرده و هر روز در ابعاد چند صدهزاری با رژیم درگیر است؟ در کدامیک شان شاهد "تظاهرات مارکسیست ها" بودیم؟ کدامشان انقلاب 57 و جنبش شورایی و منصور حکمت و سنندج سرخ و حزب کمونیست کارگری و غیره و غیره را داشته اند؟
تنها در صورتی که در آن نقطه کور تاریخ بایستیم، ممکن است فکر کنیم جامعه هفتاد میلونی ایران با این مشخصات تاریخی، فرهنگی، سیاسی را میتوان مثل عربستان سعودی یا امارات اداره کرد. حتی ویدئو گیم ها هم منطقی به این درجه صوری ندارند.
رابعا، آقای مدرسی گویا اصلا متوجه نیست که عربستان و امارات با پاکستان فرق های اساسی دارند و همه اینها با اوضاع ایران بسیار متفاوت اند. (در منطق "هر گردی گردوست"، چیزها همه یک خاصیت دارند: گرد اند!)
عربستان سعودی و امارات را تا آنجا که از دور میتوان دید، باید برده داری قبیله ای قرن بیست و یک نام نهاد. درآمد هنگفت نفت، سیستم بسیار قوی روابط خونی، جامعه پدر سالار، وجود کاست ها و طبقه بندی اجتماعی، بشدت کنترل شده متکی بر یک پلیس بسیار خونخوار. در پایین هرم اجتماعی البته کارگران مهاجر قرار دارند. اما اینها پرولترهایی هستند که بشدت بی حقوق و نا متشکل اند و هروقت صدایشان درآید میتوانند آنها را به دریا بریزند و دوباره از جای دیگر وارد کنند. اساسا به این دلیل که این بخت برگشتگان حتی همین مقدار مزد را هم در کشور زادگاه (پاکستان، هند، مصر و...) دریافت نمی کنند. معمولا چند سال جان میکنند و با هر بدبختی میسازند که پس اندازی برای خانواده شان ببرند... خلاصه چیزی شبیه برده داری رم باستان در دنیای مدرن قرن بیست و یک، که بجای دمکراسی برده داران رم سنت قبایل شرقی صدر اسلام در بالای جامعه نشسته ، ضربدر آخرین تکنولوژی پلیسی و نظامی بورژوازی، ضربدر میزان زیادی دلارهای نفتی (ناشی از تملک انحصاری بر منابع عظیم نفت) که میتوان این سیستم را حفظ کرد. آیا احمدی نژاد قرار است بعد از "قهرمان ملی" و غیره حالا به مقام "شیخ خلیفه آل خلفیه سلطان محمود" نیز ارتقاء یابد؟
باید دید نظر مردم ایران و مثلا دانشجویان پلی تکنیک چیست!
آیا ایران پاکستان میشود؟
پاکستان اما اوضاعی متفاوت از آن "دول اسلامی" دارد و البته از برخی جهات شبیه ایران است. اما این شباهت ها ابدا بنفع آقای مدرسی و قهرمان احمدی نژاد نیست! بالاخره اینجا (بازهم از نگاهی دور به پاکستان) میتوان دید طبقه کارگر و سرمایه دار هست، با هم در حال جدال اند و اتحادیه های کارگری هستند و جنبش های اجتماعی و احزاب راست و چپ بدرجه ای شکل گرفته است. اما اینجا هم یک تفاوت اساسی با اوضاع ایران هست و آن اینکه اساسا شکل سیاسی حاکمیت بورژوازی سنتا متکی بر ارتش و دیکتاتوری ژنرال ها بوده است. ارتش و نیروی نظامی در ایران نه در دوره شاه و نه در دوره جمهوری اسلامی هرگز جایگاه ساختاری شبیه آنچه در پاکستان (و یا ترکیه) دارد بدست نیاورده است. غیر ممکن تاریخی نیست که چنین جایگاهی پیدا کند، اما دستکم باید تانکهای چنان ارتشی از روی جسد میلونها نسل جوان ایران با آن مشخصاتی که بالاتر اشاره کردیم بگذرد. آیا این شدنی است؟ پاسخ احمدی نژاد را نمی دانم، اما پاسخ کوروش مدرسی مثبت است!
اما دقیقا به دلیل شباهت های اوضاع ایران و پاکستان، هر ناظری که در نقطه کور نباشد عکس نتیجه گیری آقای مدرسی را محتمل تر می داند. یعنی بجای اینکه احمدی نژاد به مقام "ژنرال سونامی" نیز ارتقاء یاید، یعنی بجای اینکه ایران پاکستان بشود، پاکستان دارد ایران میشود! یعنی همان بحران انقلابی که در ایران جریان دارد و از سال 57 شروع شد و علیرغم همه سرکوبها و جنایت ها از پا نیفتاده که برعکس تازه با قدرت بیشتر از 57 سر بلند کرده است، در پاکستان دارد سر میکشد. یا دستکم لازم است سر بلند کند تا به اوضاع وحشتناک و بن بست جامعه پاکستان پایان دهد. از اوضاع پاکستان اطلاع دقیقی ندارم، اما اینقدر را میدانم که آن ژنرال مشرف با یک دیکتاتوری خونین، با ایجاد رعب و وحشت هر روزه، با هزار دوز و کلک و حقه بازی، و از جمله استفاده از عقب ترین تمایلات قبلیه ای و اسلامی و شبه طالبانی دارد آن کشور را اداره میکند. یعنی خودش بشدت باید کلاهش را بچسبد تا باد نبرد، چه رسد اینکه الگویی برای احمدی نژاد و آقا و کلا بورژوازی جامعه ای بشود که چپ و کارگر و سوسیالیسم از هرگوشه آن فریاد میکشد.
خب می بینید با همین مختصر هم میتوان فهمید که آن "دول اسلامی سرمایه داری" که قرار است الگوی متعارف شدن (ببخشید "متعارف تر" شدن) جمهوری اسلامی بشوند، وقتی آنها را در متن واقعی نگاه میکنید تا چه حد قلابی و سطحی به نظر میرسد. اما آقای مدرسی مصر است که چنین چیزی شدنی است و کلی هم حرف زده و تئوری مارکسیستی آورده و قهرمان پروری کرده تا همین را اثبات کند. و هنوز هم حرف دارد. ادامه میدهد:
بنابراین جمهوری اسلامی می تواند با حفظ اسلامیت اش از این وضعیت به سمت متعارف شدن و متعارف تر کردن سرمایه داری در ایران عبور کند. برای تحقق این کار باید چند فاکتور تامین شود. اولا" فشار بورژوازی بین المللی را کم کند تا بازار جهانی، ایران را به عنوان کشوری که دیگر نمیشود با آن کاری کرد بپذیرد. دوما سرمایه را باید سود آور کند همچنانکه قبلا هم اشاره کردم.
"اولا" ایران چین میشود!
واقعا ایشان این حرفها را زده است.
تا اینجا ما تئوری "دو رکن" بعلاوه "دول اسلامی سرمایه دری" را داشتیم، و حالا یک "اولا" عجیب هم اضافه شد. و آن این است: جمهوری اسلامی باید فشار بورژوازی بین المللی را کم کند تا بازار جهانی ایران را بعنوان کشوری که دیگر نمی شود با آن کاری کرد بپذیرد!
این رکن سوم است یا ابر رکن است یا هرچه، حتی از آن دو رکن و همینطور از آن الگوی "دول اسلامی سرمایه داری" غریب تر است. آقای مدرسی فراموش میکند که جمهوری اسلامی 29 سال است که دقیقا دارد همین کار را میکند و نتوانسته است. و فراموش میکند که 29 سال است که بورژوازی جهانی به سرکردگی آمریکا واقعا میخواهد با جمهوری اسلامی کنار بیاید و نمی تواند!
مگر "ایران گیت" که در واقع مذاکره ایران و آمریکا در زمان رفسنجانی بود، جز این بود؟ مگر آنهمه تحویل گرفتن خاتمی و "گفتگوی تمدنها" جز این بود؟ مگر همین الان "مساله هسته ای" جز این است که جمهوری اسلامی میکوشد خود را بعنوان "کشوری" که نمی شود با آن کاری کرد تحمیل کند و غرب هم هزار جور "بسته پیشنهادی" و "تهدید نظامی" و "آمادگی مذاکره" و غیره روی میز میگذارد و مشکل حل نمی شود؟
باور کنید بورژواها میخواهند با هم کنار بیایند. اما همه چیز که دست بورژواها نیست. قوانین عینی تحولات جامعه و مبارزه طبقاتی حتی شامل بورژواها و دولت هایشان نیز میشود! یک آن به این فکر کنید که اصلا اشغال سفارت و شعار "مرگ بر آمریکا" نزد جمهوری اسلامی برای سرکوب شوراهای کارگری، زنان و دانشگاه و مقابله با انقلاب 57 خلق شد تا متوجه شوید که جز اراده و تمایل بورژواها یک چیزهای دیگری هم تاثیر تعیین کننده در تحولات اجتماعی دارند.
اما این "اولا" آقای مدرسی احتیاجی به اینها ندارد همه چیز را حل میکند. و بعد معلوم نیست چرا بعنوان "اولا" مطرح میشود. مثل این میماند که بگویم جمهوری اسلامی اولا باید خودش را متعارف کند و ثانیا متعارف میشود! مگر متعارف شدن "یک کشور" سرانجام این نیست که "بازار جهانی به عنوان کشوری که دیگر نمی شود با آن کاری کرد" بپذیرد؟ دقت کنید میفرمایند بازار جهانی، نه بازار مرزی سلیمانیه یا بازار پودر رختشویی در قرقیزستان. مگر رابطه ای که اکنون برای مثال چین یا بسیاری کشورهای دیگر (که خود آقای مدرسی هم بعد اشاره میکند) با بازار جهانی دارند جز همین است که ایشان بعنوان "اولا" مطرح میکنند؟ چرا این اولا زودتر نگفتند و آنهمه تئوری بافی ها برای چه بود؟
هرچه به این "اولا" فکر کنید بیشتر به غنای استدلالات و پا رو زمین بودن گوینده اش ایمان می آورید.
و این تمامی ندارد. بلافاصله ادامه میدهد:
سرمایه داری در ایران تنها ابزار دخالتش در بازار، مانند چین و مالزی و خیلی کشورهای دیگر، نیروی کار ارزانش است. برای متعارف کردن سرمایه داری باید این نیروی کار را ارزان کند. همچنان که گفتم، راهش تعرض به معیشت طبقه کارگر، بستن صنایع غیر سود آور، خصوصی کردن های وسیع، کم کردن دخالت دولت در گرداندن سرمایه است و فاکتور آخر محدود کردن امکان دخالت سیستم مذهبی اسلامی و آخوندها با اتکا به فتوا است.
به این "فاکتور آخر" در ادامه میپردازیم. اما اینجا کوروش مدرسی یک "اشتباه" ناچیز دیگر نیز مرتکب میشود. اگر از آن "اولا" که آب پاکی روی دست همه میریزد بگذریم، تا اینجا الگوی "متعارف تر" شدن جمهوری اسلامی دول اسلامی نظیر عربستان و پاکستان بود. حالا ما از بهت و حیرت آن "اولا" در نیامده بودیم که در یک جمله بعد الگو عوض میشود: "چین و مالزی و خیلی کشورهای دیگر"، "تنها ابزارش نیروی کار ارزان" است که البته باید بازهم ارزانتر بشود!
آقای مدرسی به خوبی میداند که "چین و مالزی" با عربستان سعودی و حتی پاکستان تفاوت اساسی دارند. چین و مالزی، و بویژه چین، بیشتر در وضعیتی شبیه الگوی کشورهای موسوم به "نیک" (NIC ) قرار میگیرند. یعنی الگوی کشورهای تازه صنعتی شده شرق و جنوب شرقی آسیا. این کشورها طی چند دهه گذشته از مهمترین مراکز صدور سرمایه جهانی بوده اند. "نیروی کار ارزان" این کشورها خودش را در تولیدات عظیم و ارزان که به همه بازارهای جهان صادر میشود و سود سرشاری نصیب سرمایه میکند، نشان میدهد. یعنی مساله فقط "نیروی کار ارزان" نیست، بلکه مساله تولید ارزش اضافه و تحقق آن در بازار جهانی است. یعنی جا افتادن در تقسیم کار سرمایه جهانی و بوجود آوردن اقتصادی متکی به صادرات برای بازار جهانی است. چین جدیدترین و عظیم الجثه ترین عضو این خانواده است که با وجود هزار و یک مشکلی که غرب با آن دارد، به "بهشت انحصارات" مشهور شده است.
تا اینجا با یک بلند بلند فکر کردن آقای مدرسی قرار بود که ایران مطابق الگوی عربستان (تولید کننده نفت بعلاوه شیخ در بالای سر یک جامعه کاستی) متعارف بشود، حالا ما با الکویی 180 درجه متفاوت روبروئیم.
اما چین که سهل است، ایران حتی مالزی هم نمی تواند بشود! هر اندازه هم که اقتصاد ایران نقش دولت را کم کند، خصوصی سازی کند و به بازار میدان بدهد (که رفسنجانی کلی در این زمینه "سازندگی" کرد و "نشد"!) بازهم موانع پایه ای تری وجود دارد. این یک مشکل عمیق تر است که نه فقط جمهوری اسلامی بلکه حتی رژیم شاه یعنی متحد مسلم غرب نیز با آن روبرو بود. هسته اصلی مشکل این است که خاورمیانه در قیاس با مناطقی نظیر جنوب شرقی آسیا، عرصه صدور سرمایه بمنظور ایجاد سرمایه داری نوع NIC نبوده است. به دلائل تاریخی و بویژه مساله اعراب و اسرائیل ، حتی نزدیکترین متحدین غرب در منطقه (مثلا نظیر ترکیه) هیچگاه موقعیتی شبیه کشورهای "نیک" و یا چین و حتی مالزی در تقسیم کار جهانی پیدا نکرده اند و در چشم انداز قابل پیش بین بینی پیدا نخواهند کرد. (در این رابطه به مصاحبه منصور حکمت تحت عنوان "سیاست اقتصادی جدید رژیم اسلامی" که در این شماره چاپ کرده ایم رجوع کنید.)
تا آنجا که به ایران مشخص برمیگردد باید به آقای مدرسی یادآور شویم که ابزار دخالت ایران در بازار جهانی چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی "نیروی کار ارزانش" بشیوه چین و مالزی نبوده است! نقش ایران در بازارجهانی اساسا تولید کننده و فروشنده نفت بوده و هست. و البته با اتکاء به فروش نفت ایجاد یک سرمایه داری "نیروی کار ارزان – کارگر خاموش" اساسا متکی به بازار داخلی و بعضا بازارهای فرعی و محدود منطقه بوده است. ایران عرصه صدور سرمایه از طریق دلارهای نفتی بوده است، اما نه بمنظور تولید برای صادرات به بازار جهانی طبق الگوی "نک". این البته آرزوی بورژوازی ایران چه در زمان شاه و چه جمهوری اسلامی بود که به این الگو دست پیدا کند و بقول خودشان به دروازه "تمدن بزرگ" برسد و "ژاپن اسلامی" بشود. اما نشد و فعلا هم چشم اندازی برایش متصور نیست.
نه فقط به آن دلایل پایه ای چشم انداری برای "ژاپن اسلامی" متصور نیست بلکه دقیقا بر پایه همین تناقضات و بن بست های اقتصادی ما اکنون با یک بحران عظیم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی روبرو هستیم که به آن بحران جمهوری اسلامی میگوییم و احمدی نژاد و آقا با امواج این بحران اجتماعی و انقلابی هر روز به سخره کوبیده میشوند! باید توجه کرد وقتی چنین بحران سیاسی – اجتماعی شکل میگیرد دیگر نمی توان با اقتصاد و سیاست اقتصادی به جنگ آن رفت، بلکه باید مقدمتا این بحران را در سطح سیاسی حل و فصل کرد. اگر از نقطه کور تاریخ آقای مدرسی بیرون برویم بلافاصله خواهیم دید که در این بحران اتفاقا چپ و سوسیالیسم دست بالا دارد و چشم انداز ژاپن خاورمیانه شدن برای بورژوازی ایران تیره تر از هر زمان است.
اینکه آقای مدرسی در هر جمله اش یک چیز عجیب و غریب مطرح میکند دقیقا به این دلیل است که درست در بدترین موقعه دارد برای یک اتوپی و آرزوی دیرین بورژوازی ایران یعنی همان "ژاپن خاورمیانه" شدن توجیهات "چپ" و "مارکسیستی" میتراشد.
معنی متعارف شدن چیست؟
جهاد مقدس امروز کوروش مدرسی برای توجیه آرزوهای دست نیافتنی بورژوازی ایران سابقه طولانی در چپ غیر کارگری ایران دارد. پوپولیستها و حزب توده و ایرج آذرین ها همه بنوعی همین ایده را مطرح کرده اند. پوپولیستها با آب و تاب از "بورژوازی ملی و مستقل و مترقی" صحبت میکردند. ما توضیح میدادیم این یک اتوپی ارتجاعی است. جمهوری اسلامی سر کار آمد و به همه نشان داد تا چه حد بورژوازی ملی و مستقل ارتجاعی و اتوپیک از کار در می آید. بعدا در زمان رفسنجانی دوباره همین بیماری نزد برخی عود کرد. خصوصا اینکه مصادف با سقوط شوروی و کنار رفتن الگوی سرمایه داری دولتی و دست بالا پیدا کردن بازار بود. رفسنجانی امید "متعارف" شدن را در دل خیلی ها زنده کرد و مشخصا شبیه به بحث های امروز در همان زمان رفسنجانی از سوی ایرج آذرین مطرح شد و جواب گرفت. دوم خرداد که آمد خیلی ها گل از گل شان شکفت که بالاخره خاتمی با "اصلاحات" اش جمهوری اسلامی را به "دولت سرمایه" تبدیل میکند. دیدیم که چطور وصلت بانک جهانی و حجاریان در زیر سایه گل یاس (لقب خاتمی بود!) تا چه اندازه پوچ و اتوپیک بود و جمهوری اسلامی مجبور شد به خرزهره احمدی نژاد متوسل شود. امروز همین چپ سنتی از تک و نیفتاده و به احمدی نژاد و آقا بعنوان عامل تحقق "ژاپن اسلامی" مدال میدهد. آنهم با این شداد و غلاظی و پرت و پلایی که نزد کوروش مدرسی دیدیم.
بگذارید به آن "فاکتور آخر" هم بپردازیم تا ببینید که در مورد "محدود کردن اسلامیت" هم مثل موارد قبل و البته کمی خنده دار تر با بحثی سطحی روبرو هستیم.
ما قبلا گفتیم مشکل جمهوری اسلامی برای متعارف شدن صرفا "اسلامیت" اش نیست. یک مشکل چند بعدی است که امروز خود را بصورت پدیده بمراتب سیاسی تر شده "بحران جمهوری اسلامی" نشان میدهد. اما حتی در همان چهارچوبه "محدود کردن اسلامیت" نیز آقای مدرسی دارد خود فریبی مضحکی میکند. ادامه میدهد:
به نظر من، دولت احمدی نژاد این محدود کردن را شروع کرده است. بنظر می رسد یکی از شاخص هائیکه در انتخابات اخیر مجلس گذاشته بودند، تعداد کم کاندیداهای آخوند بود. طبعا غیر آخوندی کردن سیستم حکومتی طول می کشد اما احمدی نژاد آغاز کننده ی این پروسه است. آیا موفق می شود یا نه بحث دیگری است. ولی جهتی که دارد، رفتن به سمت متعارف کردن سرمایه داری است.
اولا سالهاست که جمهوری اسلامی متوجه شده بهتر است از غلظت آخوند در حکومت کم کند. احمدی نژاد چیزی را از این بابت شروع نکرده است، حداکثر دنبال بقیه روان است. ثانیا جایگاه و اهمیتی که کوروش مدرسی به این موضوع میدهد حتی از انتظار احمدی نژاد هم خارج است. البته کوروش مدرسی خودش همه متوجه هست که "تعداد کم کاندید آخوند" حتی به معنی "غیر آخوندی کردن سیستم حکومتی" نیست و "طول میکشد"، اما آنقدر در تنگی قافیه گرفتار آمده است که همین را نشان "رفتن به سمت متعارف کردن سرمایه داری" قلمداد میکند. سوال این است که لااقل مثال بهتری نداشتند؟
بگذار خیال آقای مدرسی را راحت کنیم. امروز با اوضاعی که ایران دارد حتی اگر خود خامنه ای را هم کنار بگذارند و یک شبه پایان سیستم ولایت فقیه را اعلام کنند، الزاما جمهوری اسلامی به سمت متعارف شدن نمی رود. نتیجه به احتمال بیشتر، درست عکس آن خواهد بود. یعنی مردم وارد صحنه خواهند شد و آنگاه یک چیز بیش از هر چیز دیگر محتمل است: پایان جمهوری اسلامی. جمهوری اسلامی رفتنی است به دلائل تناقضات زیادی که قبلا برشمردیم، اما بویژه به این دلیل که مردم حکم به رفتنش داده اند. و این مردم در صحنه اند! باور کنید این موضوع مهمی است. مشکل آقای مدرسی همانطور که قبلا هم دیدیم این است که مردم و اعتراض آنها و طبقه کارگر و چپ و کمونیسم در ایران را یکسره از تصویر کنار میگذارد. دنیا تبدیل میشود به ویدئو گیم بورژواها و دولت ها و قهرمانانش و آقای مدرسی هم چه زحمتی میکشد تا مثلا آنرا "تئوریزه" کند.
از جمله این ایجاد دردسر برای خودشان نکته جالب دیگری در همین نقل بالا است. این همه تلاش کردند که ما را قانع کنند که احمدی نژاد به سمت متعارف شدن جمهوری اسلامی میرود، حالا اینجا میفرمایند "آیا موفق می شود یا نه، بحث دیگری است". از آقای مدرسی خواهش می کنم کمی در مورد آن "بحث دیگر" توضیح دهند. البته همه ما میدانیم که پدیده های اجتماعی به شرط چاقو نیست. هرچیزی ممکن است بشود یا نشود. ولی وقتی کسی اینهمه وقت خودش و دیگران را گرفته تا این همه نکات نامربوط و بعضا بی معنی و عجیب را بهم ببافد تا بشارت دهد که "دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام آغاز شده" چه بحث دیگری دارد؟ همه بحث شان همین است.
این شیرین سخنی ها در بخش پایانی جواب به سوال چهارم به اوج میرسد:
"معنی این کار (رفتن به سمت متعارف شدن) نه تنها خوشبختی مردم نیست بلکه تشدید اختناق، تعرض بیشتر به طبقه کارگر، شلاق زدن بیشتر فعالین کارگری و افزایش بیش از پیش فقر است.
در مقابل، باز شدن درهای بازار وضعیت بهتری را برای بورژوازی و بخش های مرفه جامعه به دنبال خواهد داشت. و بتدریج آنها را (در) مبارزه ی سیاسی پاسیو میکند و مجددا وزنه ی اصلی اعتراض و مبارزه هر چه بیشتر بر دوش طبقه کارگر و زحمت کش جامعه قرار میدهد. در بعد حزبی، اپوزیسیون راست که حرفی برای گفتن ندارد اما این وظیفه ی کمونیستها و احزاب چپ جامعه است که تلاش برای سازمان یابی را بیشتر کنند."
چندین نکته جالب اینجا هست که البته دفعه بعد باید مفصلتر به آن بپردازیم:
1) اگر متعارف شدن یا رفتن به سمت متعارف شدن جمهوری اسلامی معنی اش تشدید اختناق و شلاق و فقر بیشتر است، پس دیگر گویا احمدی نژاد مثل قهرمان های افسانه ای پر سیمرغی چیزی دارد که میتواند یک چنان تحولات عجیبی که معنی اش هم چنین وحشتناک است را انجام دهد و مردم نمی توانند جیک بزنند و یا اگر بزنند راه به جایی نمی برد. ما هرچه به دور و بر نگاه میکنیم نه جمهوری اسلامی را دارای چنان ظرفیت و انسجامی می بینیم و نه کارگران و زنان و جوانان در ایران را اینقدر بی قدرت و ناتوان می بینیم. بهر حال ما که چشم انداز متعارف شدن رژیم اسلامی را نمی بینیم، آقای مدرسی که بشارت آنرا میدهد باید معلوم کند آن قدرت افسانه ای که باید این کار را ممکن کند از کجا بر میخزد؟ با سرکوب و تشدید خفقان و فقر بیشتر؟ آیا در اعمال همین حد فعلی اش هم جمهوری اسلامی در گل گیر نکرده است؟ ما شنیده بودیم که مردم را نمی شود هم گرسنه و هم مختق نگه داشت، ولی گویا این قهرمان احمدی نژاد همه کار از دستش برمی آید. با یک ضربت الگوی چینی و اماراتی را قاطی میکند و مردم را هم گرسنگی میدهد و هم شلاق میزند و دست آخر هم جمهوری اسلامی را متعارف میکند!
2) در عوض "درهای بازار" باز میشود و بورژواها و بخش مرفه جامعه وضع شان بهتر میشود. این درهای بازار که منظور دروازه های قلعه های باستانی نیست. منظور باز شدن درهای بازار جهانی به روی جامعه ایران است. اما قهرمان احمدی نژاد بلد است یک کاری بکند که کارگر و توده وسیع مردم جامعه مختنق و فقیر تر بمانند و دقیقا به دلیل همین باز شدن "درهای بازار" توقعاتشان بالا نرود، اعتراضاتشان گسترده تر نشود و از جمهوری اسلامی عبور نکنند. وقتی قرار است جمهوری اسلامی بماند، آنوقت همه صحنه جامعه برای اثبات آن چیده میشود.
3) اگر نگوییم بدین ترتیب بحران جمهوری اسلامی بدست خودش رفع میشود، لااقل جمهوری اسلامی حالا حالاها باقی می ماند و "متعارف تر" میشود. یعنی در جریان بحران فعلی سر چپ و طبقه کارگر جز کلاه سرکوب و خفقان و شلاق و گرسنگی چیز دیگری باقی نمی ماند. البته آقای مدرسی بعنوان یک مارکسیست جدی بشارت میدهد که بورژواها پاسیو میشوند و وزنه اصلی اعتراض"مجددا" (سوال: مگر الان نیست؟) بر دوش طبقه کارگر می افتد و انشاء الله احزاب چپ و کمونیست تلاش برای سازمانیابی را بیشتر میکنند و وقت گلی نی برای سوسیالیسم و رفع همه این بدبختی ها یک کاری میکنند. فعلا اما احمدی نژاد پیش میبرد! جنبش سرنگونی طلبانه و چپ وجود ندارد یا اگر دارد عددی نیست. انقلاب و سوسیالیسم که دیگر مالیخولیا یا پوپولیسم است. فعلا تاریخ در جاده یکطرفه احمدی نژاد جریان دارد!
هفته قبل اشاره کردیم که دست بالا پیدا کردن خط مذاکره و معامله با جمهوري اسلامي در سياست خارجي آمريکا، عده اي را به تعمق در باره "متعارف شدن جمهوري اسلامي" يا دقيقتر متعارف شدن احمدي نژاد و ولي فقيه نزد بورژوازي جهاني انداخته است!
هر اندازه اين مضحک به نظر برسد، هر اندازه اين چشم انداز کنار آمدن آمريکا و احمدي نژاد به دليل تناقضات آمريکا و رژيم اسلامي يک بن بست تمام عيار باشد، براي شيفتگان "متعارف شدن جمهوري اسلامي" مهم نيست. مهم اين است که چند صباحي هم ميشود زير علم "متعارف شدن" حرفهاي قديمي را زد و روزگار گذراند . چندي پيش که شيپور جنگ جنگ از سوي آمريکا به گوش ميرسيد، صفي از چپ تا راست با پرچم "نه جنگ" و "دفاع" از "آب و خاک"، "دمکراسي" و "مدنيت" هياهوي غريبي راه انداختند و بدرجات بدفاع از جمهوري اسلامي برخاستند. حالا که هياهوي جنگ تا اطلاع ثانوي فروکش کرده، کسي مثل کوروش مدرسي که در جناح چپ اين صف قرار دارد، گويي يادش رفته که همين سه ماه پيش با چه حرارتي همه را با تهديد جنگي آمريکا عليه جمهوري اسلامي ميترساند. امروز خيلي و خونسرد و عالمانه 180 درجه مخالف آنرا براي ما موعظه ميفرمايند: که بعله، اين خامنه اي و تير خلاص زنش ميخواهند به عنوان "نماينده طبقه حاکمه ايران" به "يک دولت سرمايه داري متعارف" تبديل شوند! معلوم نيست به اين سرعت چه اتفاقي افتاد که دنيا از اين رو به آن رو شد.
اگر باورتان نمي شود به سوال دومي که تلويزيون پرتو جلو کوروش مدرسي ميگذارد دقت کنيد:
"پرتو : شما گفتيد که تورم و گراني موجود و عدم پرداخت دستمزدها مربوط است به اين که دولت به عنوان نماينده طبقه حاکمه در ايران مي خواهد به يک دولت سرمايه داري متعارف تبديل شود. آيا اين فقط به دليل نياز اقتصادي است يا مشکلات ديگري هم هست که تأثير گذاراند؟" (تاکيدات همه جا از ماست.)
"دو رکن" بسيار مربوط!
آنچه را آقاي مدرسي با پيچ و تاب ميخواهد بگويد، سوال کننده صاف ساده براي ما بازگو ميکند. پس کوروش مدرسي فرموده اند که گراني و تورم موجود به خاطر اين است که جمهوري اسلامي ميخواهد متعارف شود! و حالا براي اينکه خوب شير فهم شوند از کوروش مدرسي ميپرسند آيا اين تورم و گراني و حمله به معيشت براي متعارف شدن کافي است يا "مشکلات ديگري" هم هست. جواب ميدهد:
"کوروش مدرسي : تورم، عدم پرداخت دستمزدها، بستن کارخانه هايي که سود نمي دهند، خصوصي کردن و... خصوصيات اسلامي نيست. اينها خصوصيات يک نظام سرمايه داري است. سرمايه داري براي آن که سود آور شود بايد اين کار را بکند و جمهوري اسلامي هم دارد همين کار را مي کند. همه جا همينطور است. اگر رضا پهلوي، جبهه ملي، سازمان چريک هاي فدايي اکثريت، هر کدام از اين جريانات بورژوايي قدرت را در دست بگيرند و بخواهند اقتصاد ايران را در چهار چوب نظام بورژوايي اداره کنند، بايد به معيشت طبقه کارگر تعرض کنند.
اين مسير براي جمهوري اسلامي دو رکن دارد.
اول؛ تعرض وسيع تر به طبقه کارگر براي سود آورکردن سرمايه
دوم؛ تضمين امنيت براي سرمايه، که اساسا از طريق کوتاه کردن دست آخوندها، سيستم فتوا و فقاهتي، از صحنه سياست امکان پذير است. بايد امنيت سرمايه تامين شود. در جمهوري اسلامي سرمايه داري فاقد امنيت است. در نتيجه اين دو مسئله در کنار هم خصوصيت تمام بخش هاي سرمايه داري در ايران را بدست ميدهد.
سرمايه داري غير فقر زده در ايران نمي توانيم داشته باشيم. تورم ابزار اين است که معيشت طبقه کارگر را پايين بياورند. تورم يعني اين که ارزش پول کاهش يافته و در نتيجه قيمت همه چيز بالا ميرود. از آنجاييکه دستمزد کارگر را با پول مي دهند، کاهش ارزش پول به اين معني است که در آمد کارگر و زحمت کش نيز کاهش يافته است. براي سرمايه داري پيامد تعرض به معيشت، افزايش سود سرمايه است.
همان طور که گفتم، اينها نتيجه اسلامي بودن اين رژيم نيست. کساني که اين را فقط به اسلاميت رژيم نسبت مي دهند مي خواهند روي ماهيت سرمايه دارانه اين رژيم سرپوش بگذارند. اين رژيم، رژيمي سرمايه داري است و اين تعرضات، تعرض وسيع تر سرمايه داري است نه تعرض اسلاميت."
اينکه گويا کساني گراني و تورم و تعرضات جمهوري اسلامي را "فقط به اسلاميت رژيم" نسبت ميدهند و اينکه منظور آقاي مدرسي از اين چيست را در بررسي سوالات بعدي خواهيم ديد. برخي نکات ديگر هم در اين نقل جايگاه چنداني در بحث ندارد و عبارت پردازي است. اينجا ما به آن "دو رکن" کار داريم.
گويا "متعارف شدن جمهوري اسلامي" در گرو تحقق دو رکن حمله به معيشت کارگران براي سودآور کردن سرمايه و تامين امنيت سرمايه است. بعد در ادامه مصاحبه خواهيم ديد که چطور "اتفاقات جديدي در دوره احمدي نژاد" رخ داده که حالا جمهوري اسلامي بسوي متعارف شدن گام بر ميدارد. يعني آن اظهار لطف هاي سرگرم کننده بعدي در باره احمدي نژاد بر همين "دو رکن" بنا شده که مثلا پايه هاي نظري بحث کوروش مدرسي در مورد متعارف شدن جمهوري اسلامي را تشکيل ميدهد.
اما درست همين "دو رکن" هستند که نادرست و ناکافي و سطحي هستند. فقط براي اينکه ظاهر چپ و تئوريکي به پرچم جديد آقاي مدرسي يعني "جمهوري اسلامي متعارف ميشود، از سرنگوني و انقلاب خبري نيست" بدهد، مطرح شده اند.
رکن اول، يعني حمله به معيشت کارگران به منظور سودآور کردن سرمايه، قطعا ربط به بحران و بن بست اقتصادي سرمايه داري ايران دارد، اما ربط مستقيمي به متعارف شدن يا نشدن رژيم بورژوازي ايران ندارد. جمهوري اسلامي همواره و به شديدترين وجه به معيشت کارگران حمله کرده است. چندانکه نيروي کار طبقه کارگر ايران به نسبت درجه مهارتش شايد ارزانترين ها در دنيا باشد. اين از همان سالهاي حاکميت رژيم اسلامي تامين شد، ولي هيگاه باعث متعارف شدن رژيم اسلامي نشد. اين حملات دائمي و بي وقفه به معيشت، کاهش دستمزد، افزايش عملي روزکار (توليد ارزش اضافه مطلق) و حتي بدرجه اي افزايش بارآوري کار (توليد ارزش اضافه نسبي) و بستن کارخانه هاي غير سود آور، "اصلاح ساختار" در صنعت نساجي و نفت و غيره، حتما سرمايه را هم سودآور کرده است. همه دارند مي بينند که چطور در ايران شکاف بين فقير و غني زياد شده و چطور کارگر دائما فقير شده. خود آمار دولتي اعتراف ميکند که ميليونها نفر زير خط فقر، آنهم خط فقر جمهوري اسلامي، زندگي ميکنند. ولي همه اينها و وجود نيروي کار ارزان هنوز شرط متعارف شدن يک رژيم مثل جمهوري اسلامي نيست. مضافا اينکه دولتهاي نا متعارف سرمايه داري بخاطر آنکه دستشان از تکنولوژي جهاني کوتاه است چه بسي براي تامين سودآوري بطور وحشيانه تري به طبقه کارگر و معيشت آن هجوم بياورند. براي متعارف شدن کافي نيست سرمايه سودآور بشود، بلکه بايد سودآور بماند و دائما هم بازتوليد شود. يعني بايد در سوخت و ساز کل اقتصاد جهاني سرمايه داري در آن مقطع معين تاريخي سودآور باشد و سودآور باقي بماند. اين مشکلي است که جواب آن ديگر تنها در حيطه اقتصاد نيست. سوال ساده اين است مگر رجايي و خامنه اي و رفسنجاني و خاتمي کمتر از احمدي نژاد به سطح معيشت کارگران حمله کردند؟ کمتر اخراج و بيکارسازي کردند و يا کم گراني و تورم بود؟ چطور شد حالا آقاي کوروش مدرسي بر سر اسب احمدي نژاد شرط بندي کرده است؟
بعدا خواهيم ديد چرا اين کار را کرده اند، اينجا فقط خواستيم بگويم که "رکن اول" ايشان در توجيه اين مقام تاريخي احمدي نژاد تا چه حد نامربوط است.
اما رکن دوم، يعني "تضمين امنيت" سرمايه، به مساله متعارف شدن يک رژيم مستقيما ربط دارد. ولي اينجا هم آقاي مدرسي تعريف محدودي از اين تضمين امنيت سرمايه ميدهد: "اساسا از طريق کوتاه کردن دست آخوندها، سيستم فتوا و فقاهتي، از صحنه سياست امکان پذير است." به نظر من جمهوري اسلامي فعلي هرچه هم که "دست آخوند" و "سيستم فتوا و فقاهتي" را از "صحنه سياست" کوتاه کند، الزاما متعارف نمي شود. حقيقتش اين است که در طي تمام اين سالها جمهوري اسلامي سعي کرده است در اين جهت نيز حرکت کند، اما اين چاره درد "متعارف شدن" جمهوري اسلامي نبوده و نيست. چرا؟ چون چنانکه خواهيم ديد متعارف شدن نه فقط مساله اي در حيطه صرفا اقتصاد که حتي در حيطه سياست به معني محدودي که اينجا مطرح شده نيز نيست. متعارف شدن موضوعي مربوط به کل شرايط مبارزه طبقاتي، و موضوعي پايه اي تر و ساختاري تر از اين عکس مار کشيدن هايي است که ظاهري مارکسيستي و تئوريک دارد.
متعارف شدن يعني جه؟
اولين نکته اي که بايد دقت کرد اين است که کلا "سرمايه داري متعارف" يا "دولت متعارف سرمايه داري" يک مقوله تاريخي و مشخص است. در هر دوره اي از تحول سرمايه داري "متعارف" بودن رژيم سرمايه مختصات متفاوتي دارد. براي مثال سرمايه داري مدل اقتصاد دولتي بلوک شرق (شوروي سابق و اقمارش) براي يک دوره طولاني نوعي از سرمايه داري متعارف محسوب ميشد. يک قطب قدرتمند جهاني را تشکيل ميداد و در حال رقابت با قطب ديگري بود که آنهم به نوبه خود مدلهاي "متعارف" داشت. با شکست مدل اقتصاد دولتي و پيروزي اقتصاد بازار (سقوط شوروي و پايان جنگ سرد) ديگر آن مدل اقتصاد دولتي را نمي توان متعارف حساب کرد. هرچه هم که نيروي کار ارزان تحويل بدهند و به معيشت طبقه کارگر حمله ببرند و حتي تلاش کنند فرش جلوي پاي سرمايه جهاني پهن کنند فايده ندارد. تا در کل سيستم و تقسيم کار سرمايه جهاني (که موضوعي صرفا اقتصادي نيست!) جا نيفتد، متعارف نمي شود. سوال اين است: الان دوره نا متعين و در حال تعريف نظم نوين جهاني و عالمگير شدن سرمايه داري جهاني است. از جمله اين دوره جنگ تروريست هاست. دولت متعارف اين دوره چه مختصاتي دارد؟ اين فاکتور تاريخي بويژه در مورد جمهوري اسلامي، اينکه چگونه شکل گرفت، در جهان سرمايه داري چه نقشي ايفاء کرد و اکنون ايفاء ميکند، با چه اوضاعي در داخل روبروست، سرانجام انقلاب و جنبشي که جمهوري اسلامي عليه اش ساخته و پرداخته شد به کجا انجاميد، فوق العاده تعيين کننده است.
به عبارت ديگر ما يک تعريف واحد و کلاسيکي از "دولت متعارف سرمايه داري" براي تمام دورانها نداريم. اتفاقا "دو رکن" ادعايي کوروش مدرسي در مورد هر رژيم سرمايه داري کم يا بيش صادق است. دقت کنيم که رژيم نا متعارف بازهم سرمايه داري است! يعني بنا به تعريف، بنا به خصلت سرمايه دارانه اش دائما به سطح معيشت کارگر حمله ميبرد تا سرمايه را سودآور کند، و شب روز سعي ميکند تا امنيت سرمايه را هم تامين کند. اگر اين کارها را نکند که اصولا رژيم سرمايه محسوب نمي شود. اين تلاش ها حتي براي بقاء کوتاه مدت خود دولت مربوطه و زندگي روزمره آن فوق العاده حياتي است. اگر نمي تواند اينها را بصورت بازتوليد شونده و با ثبات انجام دهد و هرشب با کابوس "عدم ثبات"، "خطر براندازي" و "توطئه دشمنان داخلي و خارجي" و "هر نه روز يک بحران" از خواب ميپرد، بايد جوري ديگري توضيح اش داد. براي مثال عروج اسلام سياسي بعد از جنگ سرد که جمهوري اسلامي سرکرده و پرچمدار آن است را ديگر نمي شود با "دو رکن" آقاي مدرسي توضيح داد. حال آنکه همين مساله، يعني قرار داشتن جمهوري اسلامي راس اسلام سياسي، يک فاکتور تعيين کننده در "متعارف" شدن رژيم اسلامي و "قهرمان" احمدي نژاد است.
اين عامل تاريخي نه فقط ما را به اين ميرساند که مختصات سرمايه داري و دولت متعارف، صرفا با فاکتور هاي اقتصادي و حتي سياسي بشيوه آقاي مدرسي قابل تعريف نيست، بلکه به جايگاه آن دولت و سرمايه داري معين در مبارزه طبقاتي در سطح جهاني و اقتصاد سياسي جهان با تمامي ابعاد و وجوه آن بر ميگردد. اينجاست که فاکتورهاي ايدئولوژيک و فرهنگي و ژئوپولتيک هم به ميان مي آيد. براي مثال جمهوري اسلامي و کلا سرمايه داري ايران در منطقه خاورميانه قرار دارد. و همانطور که منصور حکمت تاکيد داشت اين منطقه در اولويت حرکت سرمايه جهاني امروز نيست. با اين مشکل چه بايد کرد؟ يا مثال ديگر، با فرهنگ ضد غربي – ضد آمريکايي و جهانسومي (و نه فقط اسلامي) که بر جمهوري اسلامي حاکم است چه بايد بکنند؟
و بالاخره همه اينها ما را به وجه خيلي مشخص مساله متعارف شدن ميرساند. يعني در سطح مبارزه سياسي و پراتيک زنده جنبش ها و دولتها و احزاب. اين وجه از لحاظ عملي خيلي مهم و تعيين کننده است چرا که برآيند واقعي همه آن عوامل پايه اي تر و تجريدي تر اينجا خود را نشان ميدهد. مسائل اجتماعي و از جمله متعارف شدن جمهوري اسلامي سرانجام در اين سطح بايد حل و فصل شوند. هر دليل پايه اي و تاريخي و ساختاري و اقتصادي و سياسي و فرهنگي که زمينه "نامتعارف" بودن يک رژيم بورژوازي باشد، بالاخره اين مساله در سطح مشخص جدال طبقاتي و جنبش ها خود را چگونه نشان ميدهد؟
اگر يک ذره دقت کنيم مي بينيم که مساله متعارف شدن يا نشدن جمهوري اسلامي بطور بلاواسطه به يک بحران معين، که ميتوان آنرا بحران انقلابي جامعه ايران نام داد، گره ميخورد. بحراني که سابقه اي 30 ساله دارد. با بحران اقتصادي اواخر شاه و عروج يک انقلاب کارگري و سرکوب انقلاب توسط جمهوري اسلامي شروع شد و رژيم اسلامي پس از آن هرگز نتوانست متعارف بشود. اگر بخواهيم قدري مشخصتر حرف بزنيم، مساله "متعارف" شدن جمهوري اسلامي بطور بلافصل به آن چيزي برميگردد که ما در ادبيات کمونيسم کارگري از آن بعنوان بحران جمهوري اسلامي ياد کرده ايم. بحراني که همه ميدانيم و آقاي مدرسي هم خوب ميداند وجوه مختلف اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي دارد. بحراني که ايشان هم در اظهارات بعدي اش اذعان ميکند که منشاء آن انقلاب 57 و پذيرفته نشدن جمهوري اسلامي بعنوان يک رژيم متعارف از سوي جامعه ايران بوده است. بحراني که دقيقا در تقلاي جمهوري اسلامي براي بقاء، در تلاش براي پذيرفته شدن بعنوان يک رژيم با ثبات و متعارف سرمايه داري، دائما ابعاد بين المللي و جهاني يافته است. بحراني که گرجه يک سرش اسلام سياسي و موش دواني هاي جمهوري اسلامي در عراق و لبنان و فلسطين است، سر ديگرش جامعه ايران است. بحراني که اکنون يک جامعه 70 ميليوني و بويژه يک نسل جوان پر توقع، روشن بين، راديکال، متاثر از بهترين هاي دنيا و از جمله متاثر از منصور حکمت و حزبش را در برابر خود دارد. متعارف شدن جمهوري اسلامي در گرو حل اين بحران با همه ابعاد گوناگون آن است. بنا بر اين هراندازه هم که جمهوري اسلامي حمله به سطح معيشت کارگران بکنند و حتي دست سيستم فقاهتي را ازهم سياست کوتاه کنند، هنوز الزاما نمي تواند متعارف بشود. متعارف شدن سرمايه داري ايران و رژيم آن مقدمتا در گرو حل بحران جمهوري اسلامي.
يک سندورم خود ويژه!
کشف ظاهرا جديد آقاي مدرسي اين است که بحران جمهوري اسلامي به دست خود جمهوري اسلامي و مشخصا احمدي نژاد به پشتيباني ولي فقيه ميتواند حل شود! البته اين کشف را قبل از اين ايشان حجاريان و ايرج آذرين بنوعي کرده بودند، اما فکر نکنم حتي آن نظريه پردازان پيگير نجات جمهوري اسلامي ، هم اکنون به اندازه آقاي مدرسي احمدي نژاد را جدي گرفته باشند. اين جنبه را بعدا در ادامه اين مصاحبه وقتي بطور مشخص به توضيح جايگاه قهرمان احمدي نژاد ميپردازد مفصل تر بحث خواهيم کرد. اما سوال اين است که آن "دو رکن" و اينهمه عبارت پردازي هاي به ظاهر مارکسيستي اما در اساس نا مربوط براي چه بود؟
هيچ اين مشکل ديرينه آقاي مدرسي است. مشکلي تئوريک و معرفتي نيست. يک مشکل جنبشي -عاطفي است. ايشان دلشان جاي ديگري است اما بايد تحت نام "حکمتيست" سخن بگويد. از پلنوم 16 حزب ما و سخنراني غراي ايشان که جمهوري اسلامي فرومي پاشد و دولت نوع حجارياني درست ميشود و بايد در اين دولت شرکت کرد، تا به امروز ايشان ميکوشد يک خط راست و شکست طلبانه را در لفاظي هاي چپ جا بيندازد و موفق نمي شود. از حق نگذريم کار ايشان از کار قهرمان احمدي نژاد براي متعارف کردن جمهوري اسلامي به مراتب اتوپيک تر و دشوارتر است! اين پديده يک جور سندروم خاص است. کسي به آن دچار ميشود که ميخواهد پرچم راست را در يک جنبش انقلابي چپ و سوسياليستي بالا ببرد!
فقط به آخرين نمونه اين سندروم دقت کنيد. خاطرتان باشد بعد از همين 16 آذر 86 بود که يکهو متوجه "جنبش نوين" شدند که چوبدست ها را کنار ميگذارد و روي پاي خودش مي ايستد. ما همانوقت نوشتيم از اين اميدوار شدن آقاي مدرسي خوشحاليم، ولي همانجا در جزئيات نشان داديم ايشان چپ ميشود تا خط راست را جا بيندازد. از "جنبش نويني" صحبت ميکند و در عين حال ميخواهد با شعارهاي راست و دوم خردادي نظير "نه جنگ" و "دانشگاه پادگان نيست" بيايد و چپ را که با شعار "سوسياليسم يا بربريت"، "آزدي برابري" و نظير اين مدتهاست لااقل در دانشگاه چوبدستي ها را کنار انداخته است، به زير علم راست ببرد. امروز، هنوز مراحل اداري ثبت کشف شان در مورد "جنبش نوين" به سرانجام نرسيده، ايشان "رشته تسبيح" جديدي کشف کردند که همه وقايع جامعه ما را توضيح ميدهد. هفته گذشته بخش اول اين کشفيات را بررسي کرديم و اينهفته هم پايه هاي نظري – اقتصادي آنرا مورد توجه قرار داديم و مجددا به اين نتيجه رسيديم که کشف جديد آقاي مدرسي چيزي جز اين نيست: "احمدي نژاد قهرمان متعارف کردن جمهوري اسلامي است."
اگر بپذيريم که متعارف شدن جمهوري اسلامي مقدمتا در گرو حل بحران جمهوري اسلامي است، آنوقت متوجه خواهيد شد در دستگاه تحليلي آقاي مدرسي حل بحران جمهوري اسلامي بشيوه چپ و سوسياليستي، توسط طبقه کارگر اساسا وجود ندارد. بلکه 1) تنها راه حل بحران جمهوري اسلامي راه حل بورژوايي آن است. و 2) الان هم پرچم حل اين بحران بشيوه اي بورژوايي دست خود جمهوري اسلامي و احمدي نژاد با مزه اش است! طبقه کارگر و چپ در سطح حل اين بحران، يعني دخالت در اوضاع سياسي متحول امروز ايران و سرنگون کردن جمهوري اسلامي و بدست گرفتن قدرت سياسي، اصلا قابل ذکر هم نيست و شانسي ندارد. چه برسد به اينکه کسي مثل حزب کمونيست کارگري بگويد درست برعکس، حل بحران جمهوري اسلامي توسط چپ و سوسياليسم و بدست خود مردم يک شانس جدي و فزاينده است و با تمام قوا در اين جهت ميکوشد. اينها از نظر آقاي مدرسي، چنانکه بعدا ميفرمايند "پوپوليسم" است. آقاي مدرسي آوردن جامعه به زير پرچم سوسياليسم را "پوپوليسم" نام ميگذارد. آيا اين چيزي جز همان "بلند بلند فکر کردن" سابق، يعني همان "سوسياليسم رم ميدهد" آشنا است؟ بر اساس اينگونه افکار بلند، سوسياليسم در اصل رم ميدهد و اگر حتي مردم به زير پرچم سوسياليسم بيايند، به آن سوسياليسم بايد شک کرد، حتما پوپوليسم است!
اميدواريم در ادامه بررسي اين مصاحبه به اين نکات هم برسيم.دو سه ماه پیش وقتی تهدید نظامی آمریکا علیه جمهوری اسلامی بالا گرفته بود، صفی از راست و چپ در اپوزیسیون ایران (از داریوش همایون تا شیرین عبادی و تا دوستان منشعب) کلی سر و صدا کرده بودند و همگی به انحاء مختلف و با شعارهای "نه جنگ" ، "دفاع از آب و خاک" ، "دفاع از تمدن" ، "زنده باد صلح و دمکراسی" و غیره به دفاع نهان و آشکار از جمهوری اسلامی برخاسته بودند . همانوقت حزب ما اطلاعیه ای داد که : راست روی و دفاع از جمهوری اسلامی به بهانه تهدید جنگ موقوف! ما یادآوری کردیم هرچه تهدید جنگ جدی تر باشد، علاوه بر مقابله با سیاست جنگ طلبانه آمریکا، تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامی توسط مردم و برپایی قدرت انقلابی و بلافصل خود مردم باید جدی تر در دستور قرار گیرد. چرا که یک اهرم اصلی مردم ایران و حتی جهان برای ممانعت از جنگ و یا محدود کردن عوارض وحشتناک آن کنار زدن جمهوری اسلامی به نیروی انقلابی مردم ایران و قدرت گیری خود کارگران و مردم است. مدت کوتاهی نگذشت که انتشار گزارش نهادهای امنیتی آمریکا موقتا آتش تهدید جنگ را فرونشاند و طبعا راست روی حضرات و شعارهای دفاع طلبانه ایشان بی سروصدا کنار رفت، به این امید که انشاء الله کسی متوجه نشده است. اکنون با دست بالا گرفتن گرایش سیاست خارجی آمریکا به مذاکره و معامله با جمهوری اسلامی (که اینهم میتواند دولت مستعجل باشد!) ، زمزمه های "متعارف شدن جمهوری اسلامی" دارد بلند میشود. این روی دیگر همان سکه "نه جنگ" است. همان خط مماشات با جمهوری اسلامی که آنوقت بهانه اش تهدید جنگ بود اکنون میکوشد با پرچم "جمهوری اسلامی متعارف میشود" به میدان بیاید. لااقل در بین برخی چپ های آن صف فی الحال این اتفاق افتاده است. آنوقت به بهانه خطر جنگ و با شعار پاسیفیستی "نه به جنگ" و "صلح" عملا در صدد در بردن رژیم اسلامی از زیر تیغ جنبش انقلابی و سرنگونی طلبانه مردم بودند، حالا به بهانه اینکه گویا جمهوری اسلامی دارد متعارف میشود تلویحا به مردم میگویند دست بردارید. اینبار البته سر و صدا مثل دفعه قبل نیست، ولی لازم است که این را نیز مثل همان راست روی دو سه ماه پیش نقد و افشاء کرد.
نمونه بارز این زمزمه "متعارف شدن رژیم اسلامی" را کوروش مدرسی آغاز کرده است. ایشان بدلائلی که بعدا اشاره میکنیم بدرجه ای محتاط است و میکوشد راه فرار را باز بگذارد. اما در عین حال شیپور "جمهوری اسلامی متعارف" میشود را بدون شک و تردید به صدا درآورده است. مصاحبه اخیر ایشان با تلویزیون پرتو پراست از عبارات نغز در باره "اتفاقات جدید در دوره احمدی نژاد" که بعدا نمی توانند به بهانه "بلند بلند فکر کردن" از زیر آن شانه خالی کند. ایشان برای شما توضیح میدهد که چطور احمدی نژاد به قهرمان ملی (یعنی قهرمان بورژوازی!) تبدیل شده است و البته خیلی عالمانه و "مارکسیستی" توضیح میدهد که شرایط تبدیل شدن جمهوری اسلامی به رژیم متعارف سرمایه داری چیست و چطور احمدی نژاد در این راه گام برمیدارد. و بعد البته متذکر میشود که متعارف شدن برای کارگر چنگی به دل نمی زند و در این شرایط اهمیت چپ و مبارزه طبقه کارگر بالا میرود. اما فکر میکند مخاطب او اینرا متوجه نیست که این اظهار لطف ایشان به نقش طبقه کارگر دیگر نوشداروی بعد از مرگ سهراب است. آقای مدرسی گویا متوجه نیست که میفرماید بحران جمهوری اسلامی دارد از بالا و بدست احمدی نژاد و ولایت فقیه حل و فصل میشود و بعد از آنطرف سنگ کارگر و چپ را به سینه میزند و "خصلت سرمایه دارانه بودن" رژیم اسلامی را یاد آور میشود. ایشان خیلی میکوشد نتیجه صریح و سیاسی موضع و ارزیابی شان که همانا ختم بحران جمهوری اسلامی به نفع راست است را در لفافه عبارت پردازی های توخالی (و گاه بی معنی) چپ بپوشاند و از آن طرف به چپ و کارگر بگوید انشاء الله نوبت شما بعدا در رژیم متعارف شده جمهوری اسلامی میرسد. بحران واقعی و انقلابی جاری و حی و حاضر را از پیش به راست میفروشد و در عوض به چپ میگوید بزک نمیر بهار می آید!
این فرمت جدید بحث قدیم آقای مدرسی است که میگفت "راست دست بالا دارد، چپ ضعیف است". اما الحق دارد منسجم تر و تئوریک تر مطرح میشود. لااقل مفهوم تر و سر راست تر است. آن احمدی نژاد و آنهم آقا و این هم متعارف شدن رژیم اسلامی بعنوان رژیم بورژوازی ایران. به همین سر راستی، بحران جمهوری اسلامی دارد بدست خودش حل میشود. دستکم احمدی نژاد دارد به این سمت میرود. این است جوهر بحث آقای مدرسی. ولی باید منصف بود و به ایرج آذرین کردیت داد که سالها جلوتر از کوروش مدرسی گام برداشته است. ایشان همانوقتی که منصور حکمت "بحران آخر" را می نوشت و میگفت متعارف شدن جمهوری اسلامی در گرو یک تحول سیاسی اساسی است که دیگر چیزی از جمهوری اسلامی باقی نمی گذارد، مخالف این بحث بود و از همینجا پروسه "محو" ایشان از حزب آغاز شد. بعد که خاتمی آمد ایشان در 500 صفحه کتاب شکفت تا ثابت کند که دوم خرداد و "جنبش اصلاحات سیاسی" قرار است این معجزه قرن، یعنی متعارف شدن جمهوری اسلامی را به سرانجام برساند. ایشان حتی وقتی پروژه خاتمی به جایی نرسید و همه دیدند که "این سید اهل گلاسنوست نیست"، یواش یواش به صرافت این افتاد که نکند یوسف گم گشته بورژوازی ایران از بیت آقا بیرون خواهد آمد!
آیا حالا کوروش مدرسی چیزی بیشتر از او میگوید؟ آنهم وقتی که دیگر احمدی نژاد از بیت آقا کاملا بیرون آمده، و به زعم آقای مدرسی قهرمان ملی هم شده و آوازه اش در تمام جهان پیچیده است؟
وقایع اجتماعی و تسبیح!
ضمن نقد مصاحبه آقای مدرسی با تلویزیون پرتو شما خودتان در باره آنچه بالاتر آمد قضاوت خواهید کرد. برای اینکه بهانه ای نماند و متهم به این نشوم که دارم سخنان آقای مدرسی را ناروا تعبیر میکنم، میکوشیم تمام مصاحبه را جمله به جمله مورد بررسی قرار دهیم. این مصاحبه حاوی نکات جالب و شیرینی چه در سوالات و چه در جوابهاست که اگر وقت بشود و به همه آن برسیم و اگر شما حوصله کنید و بخوانید، آموزنده و سرگرم کننده است. آقای مدرسی اینجا راجع به موضوعات متنوعی اظهار نظر کرده که به ما فرصت میدهد یک بار دیگر بطور مفصل به مباحث مختلفی که حول مقوله "متعارف شدن" جمهوری اسلامی هست بپردازیم. برای خوانندگان جوان تر بگویم که این بحث تقریبا از همان روز سر کار آمدن جمهوری اسلامی بنوعی همواره در چپ مطرح بوده است. از بحث "دو جناح در ضد انقلاب امپریالیستی" منصور حکمت تا کنون، یک موضوع مورد مناقشه ما (جریان مارکسیسم انقلابی و بعد کمونیسم کارگری) با چپ سنتی و قدیمی، همین ارزیابی از مکان سیاسی و طبقاتی جمهوری اسلامی بوده است. در این جدال همیشه چپ ها (یا صحیح تر جناح چپ جنبش ملی اسلامی) مستقیم یا غیر مستقیم به دفاع از جمهوری اسلامی برخاسته و توجیه اش کرده اند و ما مجبور بوده ایم نشان دهیم که چطور چنین تعابیری ربطی به کارگر و کمونیسم ندارد. هنوز هم همان حکایت است.
با این مقدمه به مصاحبه بپردازیم. (متن مصاحبه به رنگ قرمز است و همه جا تاکیدات از ماست.) سوال اول این است:
"پرتو : سال گذشته شاهد تعرض بیشتر جمهوری اسلامی به کل جامعه بودیم. ازحمله به سطح معیشت مردم، تورم و گرانی گرفته تا افزایش صدور احکام اعدام و زندان. در کنار اینها انشعابات درون احزاب را هم شاهد بودیم. آیا شما برای این وقایع زمینه مشترکی می بینید؟"
این سوال برایتان جالب نیست؟ زمینه مشترک بین حمله به معیشت مردم تا تورم و گرانی تا اعدام و زندان و تا انشعاب درون احزاب؟! دوستان ما دست اپیکور را در دیالکتیک از پشت بسته اند! ایرادش چیست؟ مگر نه اینکه در جامعه و طبیعت همه چیز به هم مرتبط است؟ ولی اگر این "ارتباط" خیالی و ذهنی و من درآوردی بود تکلیف چیست؟ آیا منظور از آن "زمینه مشترک" بسادگی این نیست که جمهوری اسلامی با حمله به سطح معیشت و احکام اعدام و زندان بار خودش را بسته است، و "انشعابات درون احزاب" هم یعنی اینکه وضع اپوزیسیون و مخصوصا چپ وخیم است و در نتیجه فعلا خبری از سرنگونی و انقلاب نیست؟ عجله نکنید، بگذارید جواب را بخوانیم.
" کوروش مدرسی : ببینید، باید به این واقعیت توجه کرد که اتفاقات جامعه و کلا تاریخ، پدیده ای عینی هستند چنان که مارکس می گوید. در نتیجه مواردی که شما اشاره کردید ناشی از شانس و تصادف نیست بلکه تابع یک قانون است. یک رشته ی مشترکی این دانه های تسبیح را به هم وصل می کند و از آن شکلی می سازد که در جامعه ایران می بینید. چیزی که همه اینها را به هم وصل می کند شکست یک توهم یا بهتر است بگویم شکست یک افق بسیار با نفوذ در جامعه است."
جای مارکس خالی که ببیند چطور پیروان مبتکرش با کمک تسبیح قوانین عینی را از پس حوادث و تصادفات بیشمار کشف میکنند. رشته مشترک آنهمه پدیده های جوراجور که سوال کننده ازشان تسبیح درست کرده و دست کوروش مدرسی داده، چیست؟ شکست یک توهم یا افق پرنفوذ در جامعه! خوب میتواند اینطور هم باشد. یک افق شکست بخورد و اینهمه شلاق و تورم و اعدام و انشعاب احزاب هم پشت اش می آید. مگر در تاریخ چنین چیزهایی اتفاق نیفتاده است؟ پس این افق باید خیلی چیز مهم و هیجان انگیزی باشد. باید هم خیلی روشن و علمی تعریفش کنند. ادامه میدهد:
"مردم وقتی علیه جمهوری اسلامی مبارزه می کنند، تصویری از آینده دارند، بر اساس این تصویر توقع دارند اتفاقاتی بیفتد، بر اساس این تصویر معیاری برای مثبت و منفی و یا دوست و دشمن میگذارند. بر اساس این تصویر از قدرت و نیاز های صف دوست و دشمن ارزیابی دارند. بر اساس این تصویر امیدوار و نا امید، خوشحال و ناراحت می شوند. این تصویر یا افق را جامعه از جایی می گیرد. از یک تصویر عمومی می گیرد که ما به آن جنبش اجتماعی می گوئیم."
خوب می بینید مردم علیه جمهوری اسلامی مبارزه میکنند و جامعه افق و تصویرش را از جایی میگرد که به آن "جنبش اجتماعی" میگویند. پس ما که میخواستیم آن رشته تسبیح مهم، یعنی آن افق شکست خورده را پیدا کنیم، باید دنبال "جنبش اجتماعی" ای بگردیم که افق اش شکست خورده و وقوع اینهمه "تصادفات" را توضیح میدهد. آن کدام "جنبش اجتماعی" است؟ آیا در شکل دادن "اتقافات" خودش یکه و تنهاست؟ از کی شکست خورده و چرا؟ اصلا در جامعه ایران چند جور "جنبش اجتماعی" داریم؟ چپ، راست؟ ناسیونالیستی، کمونیستی؟ آیا پشت این "جنبش اجتماعی" طبقات و منافع متضاد طبقاتی هم خوابیده است؟ آقای مدرسی به همه اینها آگاه است و همه را وارد تحلیل میکند، اما به شیوه بدیع خودشان. معطلتان نمی گذارد با یک "بطور مثال" به وادی تماشایی این "جنبش اجتماعی" وارد میشود:
کشف یک جنبش عجیب
بطور مثال، تصویری که احزاب ناسیونالیست ارائه میدهند. این که جمهوری اسلامی منافع ملت ایران را نمایندگی نمیکند. حکومت شاه ملت ایران را بزرگ کرده بود، بدی جمهوری اسلامی در این است که مانع رشد سرمایه داری است و گویا سرمایه داری برای مردم منشا خیر است، مشکل عرب ها هستند که آمدند و ایران را گرفتند، ایرانی باید بزرگ باشد و... و این به تصویر بخش قابل توجهی از مردم هم تبدیل شده بود.
اما صبر کنید، "احزاب ناسیونالیست"؟ این از کجا آمد؟ هیچ، لابد یک "جنبش ناسیونالیستی" هست و احزاب متعدد دارد. ولی به مشخصات این احزاب ناسیونالیست که دقت کنید، می بینید آقای مدرسی 1) چند جور ناسیونالیسم را قاطی کرده است. 2) یک جور ناسیونالیسم را از این توصیفاتش کنار گذاشته است. و اینها بقول خود آقای مدرسی نباید اتفاقی باشد!
اینکه "جمهوری اسلامی منافع ملت ایران را نمایندگی نمی کند"، فقط نقد ناسیونالیسم پروغرب (مثلا سلطنت طلبان) نیست، نقد انواع دیگری از ناسیونالیسم هم هست. خیلی از دوم خردادی های خارج از حکومت هر روز دارند جار میزنند که "جمهوری اسلامی منافع ملت ایران را نمایندگی نمی کند". از امثال سازگارا و نوری زاده گرفته تا اکثریتی توده ای ها تا امثال شیرین عبادی ها، کمتر یا بیشتر در این نقد ناسیونالیستی شریک اند. بعوض جمله بعد یعنی "حکومت شاه ملت ایران را بزرگ کرده بود"، تنها در بین لایه نازکتری از ناسیونالیست ها مطرح است. خیلی از ناسیونالیست ها میخواهند سر به تن شاه و حکومت اش نباشد. و همینطور "مشکل عرب ها هستند و آمدند ایران را گرفتند" باز مشخصه ناسیونالیسم معین و محدود تری است. و بعوض اینکه " جمهوری اسلامی مانع رشد سرمایه داری است" بین تمام ناسیونالیست های راست از سلطنت طلب تا جمهوری خواه مشترک است. ولی ناسیونالیست های چپ خیلی هم از "امپریالیسم" بد میگویند و خواهان "استقلال و صنعت ملی" هستند و اگر هر روز علیه سرمایه داری رجز خوانیهای توخالی نکنند دست کم از سرمایه داری تعریف نمی کنند. سوال این است که آقای مدرسی دارد از کدام ناسیونالیسم صحبت میکند؟ این موجود ناشناخته "جنبش اجتماعی" که به جامعه افق میدهد مشخصاتش چیست؟
اما ناسیونالیسمی که این وسط بیرون گذاشته شده است، ناسیونالیسم قومی است. به این نکته بعدا میرسیم. اما اینجا تاکید کنیم که ناسیونالیسم قومی هیچکدام از نقدهای فوق را به جمهوری اسلامی نداشته و ندارد.
چرا کوروش مدرسی اینها همه را قاطی میکند و یا تفکیک نمی کند و همه را در کیسه یک "جنبش اجتماعی" (مفهومی که از منصور حکمت قرض گرفته و چنین مشعشعانه بسط اش میدهد) به نام ناسیونالیسم میریزد؟ این جامعه بیچاره که باید افقش را از "جنبش اجتماعی" کذایی بگیرد با واقعیات زنده جامعه و حضور جنبش های اجتماعی متفاوت که دست بر قضا دو جنبش اصلی آن (جنبش ناسیونالیسم پروغرب و جنبش ملی اسلامی) ناسیونالیست اند و در عین اشتراک تفاوت های جدی دارند، چه کند؟ بعلاوه در این جامعه که افقش را از "جنبش اجتماعی" کذایی میگیرد گویا به جز دو جنبش اصلی فوق یک جنبش اصلی دیگر هم هست. که البته ناسیونالیست نیست، یعنی جنبش کمونیسم کارگری. این یکی کجای معادله است؟ اصلا وجود دارد؟ یا نه اصلا از این خبر ها نیست و "جنبش اجتماعی" و افق دادن به جامعه حق انحصاری "جنبش اجتماعی" راست است؟
ادامه میدهند:
"امسال معلوم شد اتفاقا خود جمهوری اسلامی بهتر این اهداف را متحقق میکند. ایران هیچوقت تا این حد در دنیا و منطقه قدرت فائقه نبوده و چنین نفوذ ی نداشته است. امسال معلوم شد که این اپوزیسیون اشتباه میکرده و برعکس تصویر آنها، حکومت جمهوری اسلامی خیلی هم ایرانی است و ایران را در دنیا مطرح کرده است."
خب پس احزاب ناسیونالیست جوراجور که گاه حتی در مقابل همدیگر ایستاده اند در مشاهدات "عینی" آقای مدرسی یک جنبش واحد شدند، آنهم یک جنبش بی رقیب و عظیم الجثه که افق جامعه را رقم میزده است و بعد هم این "جنبش اجتماعی" یک دفعه شد "این اپوزیسیون" و "تازه امسال" هم معلوم شد که اشتباه میکرده !! تازه امسال فهمیده اند که خیر جمهوری اسلامی خیلی بهتر از خودشان داشته منافع شان را نمایندگی میکرده است! آیا با این دنیای عجیب ذهنی میتوانید ارتباط برقرار کنید؟ تنها توضیحی که میتوان داد این است که گویا آقای مدرسی کمی زیادی به رجزخوانیهای احمدی نژاد در سفر استانی اش گوش داده است. جز آقای الهام سخنگوی دولت چند تا ناسیونالیست، چه پرو غرب، چه ملی اسلامی، و چه ضد امپریالیست، چه در خود حکومت اسلامی و چه در بیرون آن سراغ دارید که چنین با اعتماد به نفس از نفوذی که احمدی نژاد برای ایران بهم زده است سخن بگوید؟ بعدا در ادامه این بحث متوجه خواهیم شد که اینهمه پیاز داغ ریختن روی آش احمدی نژاد حکمتش در چیست، اما فعلا بگذارید بحث ناسیونالیسم را ادامه دهیم.
اگر کسی بخواهد حتی یک ذره به واقعیت وفادار باشد و ناسیونالیسم عجیب و هپروتی خلق نکند بلکه در دنیای واقعی دنبال ناسیونالیسم بگردد، متوجه خواهد شد که ما دو جنبش ناسیونالیستی اصلی در ایران داریم. یک لحظه این جنبش ها را در واقعیت تاریخی شان بررسی کنید و با ادعاهایی که آقای مدرسی مطرح میکند مقایسه کنید و ببینید به چه نتیجه ای میرسید.
یکی از این جنبش های ناسیونالیستی جنبش ملی اسلامی است. برای جنبش ملی اسلامی چه راست آن (مثل جبهه ملی، نهضت آزادی، جریانات اسلامی ناسیونالیستی گوناگون) و چه چپ آن (حزب توده، اکثریت و انواع چپ های ضد امپریالیستی و جهانسومی) از همان روز اول سرکار آمدن جمهوری اسلامی، اینها به "استقلال از امپریالیسم" که دنبالش بود رسیدند و جانانه از جمهوری اسلامی دفاع کردند. الان هم اگر به جمهوری اسلامی نق میزند که منافع ملت را نمایندگی نمی کند، منظورشان صرفا "جناح انحصار طلب" آن است. اتفاقا از کل جمهوری اسلامی منهای خامنه ای و احمدی نژاد (یعنی قهرمان نوظهور آقای مدرسی) دفاع میکنند! کجا امسال تازه برای اینها معلوم شد که حکومت جمهوری اسلامی منفعت آنها را نمایندگی میکرده؟ مگر همیشه و در اساس اینها در کنار جمهوری اسلامی نبوده اند؟ آیا برای مثال همین جنبش ناسیونالیستی با چنگ و دندان در برابر چپ، در برابر جنبش کمونیسم کارگری همواره نجنگیده و از جمهوری اسلامی دفاع نکرده است؟ آیا کوروش مدرسی فراموش کرده است که همین جنبش ملی اسلامی (که صد البته افق اش ناسیونالیستی است) در دوره خاتمی "گفتگوی تمدن ها" راه انداخته بود و هزار بار بیشتر از احمدی نژاد مدعی بود که "ایرانی را در جهان سربلند کرده"؟ و آیا فراموش کرده است که همین ناسیونالیسم برای حاکم کردن افق خویش بر جامعه چه وحشیانه و هیستریک علیه چپ و در مقابل مردم و مشخصا در مقابل حزب کمونیست کارگری می ایستاد و میجنگید و مثلا در کنفرانس برلین از جمهوری اسلامی و اصلاح آن دفاع میکرد؟ این نوع ناسیونالیسم تلویحا در "جنبش اجتماعی" عجیب آقای مدرسی مستتر است، گویا تازه امسال فهمیده که احمدی نژاد ایران را در منطقه سرافراز کرده است! این است تحلیل مارکسیستی آقای مدرسی!
در مورد جنبش ناسیونالیسم پروغرب، که بیشتر توصیفات کوروش مدرسی شامل آن میشود، تحلیل ایشان از اینهم مششع تر است. در بهترین حالت کوروش مدرسی توهم دارد که فکر میکند این جنبش ناسیونالیستی امسال شکست خورده است. این جنبش چند سالی است که از رمق افتاده است. آنهم نه به دلیل اینکه احمدی نژاد و جمهوری اسلامی "ایرانیان را سربلند کرده است". خیر، ناسیونالیسم پروغرب از جمهوری اسلامی نبود که شکست خورد، در مقابل افق چپ و کمونیسم کارگری به حاشیه رانده شد. یعنی همان جنبشی که در تحلیل خیلی عینی آقای مدرسی تا اینجا که اصلا وارد هم نشده و نقشی در افق بخشیدن به جامعه ندارد. آقای مدرسی لااقل باید اینرا خوب یادش باشد آنوقت که در حزب ما بود شعار "رفراندم" همین ناسیونالیسم پروغرب در مقابل شعار آزادی برابری و مرگ بر جمهوری اسلامی حزب ما (که خود آقای مدرسی هم در طرح آن نقش خوبی داشت) شکست خورد؟ آیا فراموش کرده اید تظاهرات های یکماهه خرداد و تیر چند سال پیش را و جدال سخت ما یعنی حزب کمونیست کارگری و چپ، چه در داخل و چه در خارج، برای عقب راندن شعار "رفراندم" که آنوقت ها هنوز باب بود؟ کوروش مدرسی اینها را و حتی نقش خودش را پاک کرده است و بعوض یک موجود عجیب و خیالی به اسم "جنبش اجتماعی" خلق کرده که ملقمه عجیبی از "احزاب ناسیونالیست" است که یکهو میشود افق جامعه و بعد هم امسال معلوم میشود در برابر جمهوری اسلامی و احمد نژادش شکست خورده! واقعا هژدهم برومر مارکس هم به این خوبی مبارزه طبقاتی در جامعه را تحلیل نکرده بود. البته تقصیر از مارکس بیچاره است که گویا در قرن نوزده میلادی یعنی در ابتدای عصر لوکوموتیو بخار و در آن فرانسه عمدتا دهقانی طبقه کارگر آنقدر نقش و حضور سیاسی داشت که حتی در حرکات احزاب بورژوازی هم تاثیرات او را ببینید. ولی در ایران قرن بیست و یک، در عصر اینترنت، بعد از یک انقلاب عظیم ولو ناکام کارگری، بعد از اینهمه تلاش منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری برای به جلوی صحنه راندن کمونیسم مارکس، بعد از اینهمه اعتصابات کارگری، شعار سوسیالیسم یا بربریت در دانشگاه و خواندن سرود انترناسیونال در اجتماعات اعتراضی، اینهمه تظاهرات معلمان با شعار های چپ، هیچ خبری از کارگر و چپ و کمونیسم در شکل دادن به افق های اجتماعی نیست.
و افول آن جنبش عجیب
اما فکر نکنید آقای مدرسی طبقه کارگر و زحمتکش را فراموش کرده است، خیر اینها هم وارد میشوند. اما نه بعنوان عنصر فعال بلکه بعنوان عنصر مغفول تاریخ! نه به عنوان نیروی اجتماعی ای که از خود جنبش اجتماعی با پرچم و احزابش بیرون میدهد، بلکه بعنوان چیزی که باید افقش را یک جای دیگر از همان لولوی "جنبش اجتماعی" که ناسیونالیستی است بگیرد. و جالب اینکه این طبقه کارگر و زحمتکش همیشه در نقش "فریب خورده"، "خر شده" (با پوزش از تکرار کلمات مورد علاقه آقای مدرسی) و "فکر نکرده" مورد خطاب و نصیحت قرار میگیرند. به ادامه جملات فوق گوش دهید:
"در این سال بی ربطی افق ناسیونالیسم به زندگی طبقه کارگر و زحمت کش جامعه هر چه بیشتر معلوم شد. بخش زیادی از مردم تصورشان بر این بود که آمریکا میتواند یک عنصر نجات دهنده باشد، که جمهوری اسلامی همین روز ها است که بیافتد، "بعد از عراق نوبت ایران است" بدون فکر کردن به این که اگر مردم متشکل نشوند، متحد نشوند، تحزب پیدا نکنند و مسلح نشوند، جمهوری اسلامی خودش نمی افتد."
اینجا دو نکته مهم و مرتبط به هم هست که کنه افکار کوروش مدرسی را برملا میکند.
اول) دقت کنید که تا اینجا صحبت از "جنبش اجتماعی" عجیبی بود که دیدیم تا چه حد به ناسیونالیسم چنانکه در دنیای واقعی هست و همینطور به جدال واقعی چپ و راست در جامعه بیربط است. اینجا ناگهان این "افق ناسیونالیسم" به مساله خطر حمله آمریکا وصل میشود. گویا یک مشخصه آن آش درهم جوش ادعایی آقای مدرسی یعنی همان "جنبش اجتماعی" در این است که آمریکا ناجی است! "بعد از عراق نوبت ایران است"! راستی کدام ناسیونالیسم چنین افقی دارد؟ این افق را تمام و کمال آن ناسیونالیسمی نمایندگی میکند که اتفاقا در عبارات قبلی کوروش مدرسی غائب بود: ناسیونالیسم قومی.
تا آنجا که به ناسیونالیسم پروغرب برمیگردد، نمایندگان جدی و اسم و رسم دار آن اعلام کرده اند که مخالف حمله آمریکا هستند. اشتباه نشود آنها موافق رژیم چنج و هر زد و بندی از بالا هستند، اما موافق حمله نظامی آمریکا نیستند. نه امسال بلکه مدتی است با شکست آمریکا در عراق و با سناریو سیاهی که در عراق برقرار شده است، خیلی از اینها سعی میکنند دستکم بطور رسمی از این سناریو سیاه اعلام برائت کنند. راستش اینهم از ترس چپ و قدرت یافتن افق سوسیالیسم و انسانیت است. اگر در مقطع سقوط صدام زمزمه های "بعد از عراق نوبت ایران است" از طرف اینها به گوش میرسد لااقل مدت طولانی است که دیگر چنین نمی گویند چون برد ندارد. برخی شان که اصلا در کنار خود آقای مدرسی قرار گرفتند و صراحتا اظهار داشتند که در برابر تهدید جنگ در کنار جمهوری اسلامی می ایستند. ناسیونالیسم دوم خردادی هم که حتی بصراحت بیشتری همین را اعلام کرد و گفت که در مقابل تهدید جنگ "از صلح و دمکراسی"، یعنی یک جمهوری اسلامی دمکراتیک شده، حمایت میکند. ناسیونالیسم جهانسومی، ناسیونالیسم چپ هم که رگ ضد امپریالیستی اش بالا زد و در کنار امثال شیرین عبادی، داریوش همایون و خود آقای کوروش مدرسی در دفاع از آب و خاک و "خطر سلطه" به میدان آمد. این افق آمریکا نیروی نجات بخش است و "بعد از عراق نوبت ایران است" بطور کامل و همه جانبه آن و بعنوان یک افق اجتماعی تنها از جانب ناسیونالیسم قومی و مشخصا ناسیونالیسم کردی و کلا آنها که تفنگ هایشان را دم مرز روغن میزنند و بر تفرقه قومی حساب باز کرده اند و یا نیروهای سناریو سیاهی مثل مجاهدین خلق که در آرزوی ایفای نقش "چلپی" ها میسوزند، مطرح شد. سوال این است که چرا آقای مدرسی چنین همه چیز را بهم می بافد؟ چرا چنین آسان مردم را آنهم به چیزهای موهومی میفروشد؟
دوم) دقت کنید که در اینجا افق سرنگونی طلبانه چپ اساسا غائب است. باز اینجا مردم فقط "خر" شده اند و فقط دنبال راست و شعار "آمریکا ناجی است" افتاده اند. باز اینجا گویا مردم "بدون فکر کردن" به اینکه متشکل شوند و خودشان برای به زیر کشیدن رژیم اسلامی به میدان بیاییند همه مقهور یک افق عجیب و غریب که فقط ساخته و پرداخته ذهن آقای مدرسی است شده اند. با این حساب باید کارگران واحد و هفت تپه و نساجی ها و دهها و صدها واحد دیگر که دارند برای دستمزد و مطالباتشان با رژیم اسلامی درگیر میشوند و در اول مه شان با جمله ای از مارکس در خیابانهای تهران رژه میروند، دانشجویی که شعار سوسیالیسم یا بربریت و آزادی و برابری هویت انسانی را در دانشگاه بالا برده، معلمی که شعار معیشت منزلت حق مسلم ماست را در تظاهرات 20 هزار نفره اش فریاد زده است، زنانی که هر روز دارند (لابد "فکر نکرده") علیه جمهوری اسلامی میجنگند و در هشت مارس شان "جهان دیگری ممکن است" را بالا میبرند، اینها یا وجود ندارند، یا جزو مردم نیستند و یا اگر هستند علیرغم پرچم ها و شعارهایشان در کله خود و "بدون فکر کردن" داشتند از افق "آمریکا نجات بخش است" پیروی میکردند!
آیا به اندازه کافی معلوم نیست که اختراع آن مترسک "جنبش اجتماعی" با آن توصیفات عجیب و غیر واقعی برای این بود که این وسط نه "افق ناسیونالیستی" که اتفاقا همان جنبش سرنگونی طلبانه خود مردم که با صدای بلند اعلام میکند چپ است نفی شود؟ این جنبش چپ و سرنگونی طلبانه به حساب یک "جنبش اجتماعی" موهوم ریخته شود و بعد به اسم "افق ناسیونالیستی" تقبیح شود و اعلام شود که شکست خورده و دست آخر باز از مردم هم طلبکار شوند که "فکر نکرده" دنبال آن لولوی کذایی افتاده اند!!
ادامه میدهد:
امسال معلوم شد که امریکا نیروی نجات بخشی نیست. مردم سرانجام آن بیت از سرود انترناسیونال را یک بار با تمام وجود تجربه کردند که نه ناجی ای هست، نه خدا، نه قهرمان و اگر کسی هست که بخواهد مردم را نجات دهد، خود طبقه کارگر و زحمت کشان آن جامعه اند. این شکست افق تا حدودی بهت ایجاد کرد و در پی آن احزابی که به نوعی سرشان به ناسیونالیسم وصل بود به لحاظ ایدئولوژیک شکست خوردند.
امسال برای چه کسی معلوم شد که آمریکا نیروی نجات بخشی نیست؟ مردم؟ جالب است، نمایندگان و فعالین سیاسی این مردم در خاوران و دانشگاه و اول مه و سایر اجتماعاتشان چند سالی است که دارند تمام بندهای سرود انترناسیونال را میخوانند ولی آقای مدرسی اینها را یا منکر است و یا اینکه یک کاسه به حساب آن "جنبش اجتماعی" و "افق ناسیونالیستی" گذاشته است. حالا آیا این اظهارات آقای مدرسی که میگوید گویا تازه امسال مردم معنی یک بیت سرود انترناسیونال را فهمیده اند به حساب چه باید گذاشت؟ آیا این تنها عبارت پردازی چپ و البته بی معنی و ناشی از تنگی قافیه خودشان نیست؟
نمی خواهم منکر این شوم که برخی از مردم (و آنهم نه پیشروان و نمایندگان سیاسی آنها) ممکن است هنوز هم دچار این توهم باشند که آمریکا ناجی است، اما این بویژه بعد از اوضاع وحشتناک عراق نه افق مسلطی بوده و نه هست. همانطور که در بالاتر گفتم تنها جریان سیاسی قابل حسابی که تمام سرمایه و افق خود را حول این توهم بنا کرده است ناسیونالیسم قومی و بویژه احزاب ناسیونالیست راست در کردستان اند. (و جالب است که آقای مدرسی اینها را کلا کنار گذاشته است.) این ها به امید اینکه مثل "جلال طالبانی" و "بارزانی" با حمله آمریکا و همراهی با سیاست های نظم نوینی به نان و نوایی برسند همچنان دم مرز در انتظارند. سوال این است که کدام نیروی سیاسی در سال گذشته کنگره غیر علنی گذاشت تا ساخت و پاخت های دم مرزش را به خورد بدنه حزبش بدهد و شکست خورد؟ همانوقت که حزب کوروش مدرسی در کنگره مخفی راجع به "آینده سازی" در مرز و بازی در چهارچوبه سیاست های نظم نوینی با هم بحث میکردند، و چون بجایی نرسیدند دچار "بهت" شدند، مردم همچنان داشتند در اجتماعاتشان سرود انترناسیونال میخواندد! پس اگر کسی تازه امسال فهمیده باشد در حمله آمریکا و بحران دم مرزها نیروی نجات بخشی در کار نیست، مردم نیستند، خود جناب کورش مدرسی است.
رشته گم شده کدام است؟
در توصیفات و تحلیل کوروش مدرسی از جامعه و افق اعتراضی حاکم بر آن هیچ رد پایی از آن طبقه کارگری که گویا حالا معنی سرود انترناسیونالشان را فهمیده اند نیست، ولی امسال یکهو طبقه کارگر فهمید که خودش ناجی است و آنهم بخاطر اینکه احمدی نژاد شده است قهرمان و افق ناسیونالیستی شکست خورده است!! این همه را آقای مدرسی انتظار دارد که دیگران ببینند و نپرسند که اینهمه پرت و پلا از بهر چیست؟
نکات دیگری هم در آن نقل بالا هست که چون بعدا کاملتر تکرار شده است فعلا نمی پردازیم. اجازه بدهید بقیه پاسخ ایشان را بشنویم و ببینیم بالاخره ماجرای آن بند تسبیح به کجا میکشد.
"مسئله ی دیگر این است که جمهوری اسلامی در یک سال گذشته به معیشت کارگران و زحمتکشان آن جامعه تعرضش را بیشتر کرده است. این تعرض برای سود آور کردن سرمایه است. روشن است که سود آوری سرمایه در صورتی تامین میشود که سطح معیشت طبقه کارگر پایین آورده شود. متعارف کردن سرمایه در یک کشور یعنی تعرض به حقوق و دستمزد کارگران، یعنی بستن درهر کارخانه ای که برای سرمایه سود آور تشخیص داده نشود، یعنی اینکه اگر کارخانه ای هم که برای درمان کودکان و بیماران پنیسلین تولید میکند اگر سود آوری اش کم باشد در آن را می بندند. این منطق سرمایه داری است.
در حالیکه کل اپوزیسیون بورژوائی ایران اساسا فقط با اسلامیت رژیم مشکل دارد. از این رو شکست افق ناسیونالیسم ایرانی در همه ابعاد سیاسی، اقتصادی، آرمانی و تاکتیکی تأثیرش را بر جامعه ایران هم گذاشته است."
این جا هم چندین مساله جالب و مهم وجود دارد.
اول تعریفی است که کوروش مدرسی از "متعارف کردن سرمایه در یک کشور" بدست میدهد. چون در ادامه تعریف شان را کامل میکنند ما هم همانجا مشروحا وارد بحث خواهیم شد. اما اینجا همینقدر بگوییم که جمهوری اسلامی از روز اول زندگی اش به معیشت کارگر حمله کرده است و هرجا زورش رسیده هرکارخانه ای که سود نمی داده را بسته است و بارها و بارها صدها هزار را اخراج کرده است ولی "متعارف" نشده است. ارزش نیروی کار طبقه کارگر در ایران در طی 30 گذشته قطعا یکی از ارزانترین ها در جهان بوده است و این سبب متعارف شدن سرمایه داری ایران نشده است. کوروش مدرسی درک اکونومیستی و غیر سیاسی و کاملا غلطی از "متعارف کردن سرمایه در یک کشور" بدست میدهد. البته این درک برای پینه دوزی های سیاسی ایشان کاملا مناسب است. اما ربطی به مارکسیسم و تحلیل واقعی اوضاع ندارد. اگر قرار است احمدی نژاد بشود قهرمان ناسیونالیسم (که در این مورد هم در ادامه مفصلتر اظهار فضل می فرمایند) خب سرمایه هم در عالم اکونومیستی و متافزیکی ایشان همینطوری ها متعارف میشود.
دوم اینکه میفرمایند "کل اپوزیسیون بورژوایی ایران اساسا فقط با اسلامیت رژیم مشکل دارد"، اینهم اشتباه میفرمایند. به اپوزیسیون بورژوایی لطف دارند. کل اپوزیسیون بورژوایی با اسلامیت رژیم مشکل ندارد. در اساس با این مشکل دارد که جمهوری اسلامی نتوانسته و و تا وقتی همین جمهوری اسلامی است نمی تواند به رژیم متعارف بورژوازی تبدیل شود. آنهم به دلائلی که اسلامیت رژیم فقط یک وجه آنست. اتفاقا این وجهی است که به اعتقاد من چه اپوزیسیون بورژوایی و چه بورژوازی جهانی ممکن است بتواند با آن کنار بیاید. (چندانکه خود غرب هم میکوشد "اسلام میانه رو" را علم کند و دیدیم همین خاتمی و نسخه مونس وی یعنی شیرین عبادی را کلی تحویل گرفتند.) بحران جمهوری اسلامی و در نتیجه مشکل جمهوری اسلامی برای بورژوازی همه جانبه تر از این حرفهاست که امیدواریم در ادامه این بحث به آن بپردازیم.
سوم، همان کشف شورانگیز آقای مدرسی است که گویا امسال افق ناسیونالیستی شکست خورده است. که بالاتر مفصل صحبت کردیم و دیدیم اولا ایشان انواع ناسیونالیسم را با هم خلط میکند، ثانیا اگر منظور افق ناسیونالیسم پروغرب باشد، این افق نه امسال و نه در مقابل احمدی نژاد "قهرمان" و یا گویا چون امسال معلوم شد آمریکا ناجی نیست، بلکه چند سالی است و آنهم با تعرض افق اعتراضی چپ و کمونیسم کارگری به حاشیه رانده شده است.
این بحث البته هنوز تمام نیست، اما تا همینجا میتوان دید آن رشته تسبیح ادعایی کوروش مدرسی، یعنی "شکست یک افق" که گویا قرار بود اتفاقات زیادی را به هم وصل کند در واقع رشته ذهنیات آشفته و غریب خود آقای مدرسی است. ما از این رشته ها البته زیاد دیده ایم. یادمان هست که چطور ایشان با حرارات گفت که جمهوری اسلامی سقوط میکند و دولت نوع حجاریانی برپا میشود و باید در آن شرکت کرد. آنوقت رشته تسبیح وقایع جامعه دولت نوع حجاریانی بود. بعدا رشته این شد: "سوسیالیسم رم میدهد" و "انقلاب سواری نکنید". رشته ها زود به زود و بارها عوض شد. همین چند ماه پیش این رشته "نه جنگ" و "دفاع از مدنیت" بود. اما آنهم عوض شد. امروز که سیاست آمریکا تا اطلاع ثانوی از تهدید جنگ و رژیم چنج به سمت استحاله و معامله با جمهوری اسلامی تغییر مسیر داده است، فعلا "قهرمان احمدی نژاد" و "متعارف شدن جمهوری اسلامی" به مقام شامخ رشته تسبیح ارتقاء می یابد. جالب اینکه این رشته ها با همه تفاوت ها و تنوع شان همگی در یک چیز مشترک اند: بنوعی از در توجیه جمهوری اسلامی و حفظ وضع موجود برمی آیند و همیشه نوبت کارگر و سوسیالیسم بعد فرا میرسد.هفته قبل گفتیم که اول ماه مه فرصتی است تا دانشگاه بار دیگر نقش درخوری در برافراشتن پرچم آزادیخواهی و برابری طلبی، پرچم انسانیت و سوسیالیسم طبقه کارگر بر عهده گیرد و هم در عین حال به دوره ای که بعد از دستگیری های و حملات جمهوری اسلامی حول 16 آذر برقرار شده است، پایان دهیم. بر نقطه قوت های چپ تاکید کردیم که فاکتور تعیین کننده و درازمدت است و در عین حال بر غالب بودن نوعی از فضای رعب و بی اعتمادی اشاره کردیم که مانع بلافصل ماست. اینجا میخواهیم قدری به این مانع بلافصل، یعنی فضایی که بعد از دستگیریها کم و بیش غالب شده است بپردازیم.
فاکتور امنیتی، فاکتور سیاسی
قبل از هرچیز باید توجه کرد که این فضا اساسا در بین فعالین چپ و فعالین سیاسی شناخته شده برقرار است، نه توده دانشجو. حتی شامل همه فعالین هم نمی شود. وقایعی مثل تظاهرات های چند روزه کوی دانشگاه تهران، اعتراضات چند روزه دانشجویان شیراز، اعتراضات شاهرود و موارد کم دامنه تر دیگری که همه بعد از حمله وحشیانه رژیم به دانشجویان چپ رخ داده است، شاهد این است که فضای رعب و بی اعتمادی چندان بر توده دانشجو و بدنه چپ دانشگاه تاثیر نداشته است. این البته موضوعی صرفا مربوط به دانشگاه نیست. کلا فضای ارعابی که جمهوری اسلامی سعی کرده است با اعدام های خیابانی، حمله به زنان، شلاق زدن کارگران و دستگیری ها و بگیر و ببندها بوجود آورد، گرچه فعالین سیاسی را بدرجه ای محتاط کرده است، اما در سطح جامعه چاره درد بی درمان رژیم نبوده است. حتی نتیجه عکس داده است. تظاهرات آریاشهر و اعتراضات مربوط به چهارشنبه سوری نشان داد که فضای اعتراضی در جامعه و بویژه در بین جوانان تند و پرتنش است. پای صحبت تفریبا هرکس که بنشینید فورا به رژیم بدو بیراه میگوید و اینکه باید شرشان را کم کنند. دولت احمدی نژاد هرچه که توانسته "سونامی" جنایت راه انداخته است، ولی مردم خانه نشین نشده اند و دست برنداشته اند. به یک معنی میشود گفت تمام این سونامی چرخانی ها به شکست انجامیده است. بعلاوه، در سطح بین المللی و نزد مردم جهان که جمهوری اسلامی رسواتر از هر زمان است. رژیم اسلامی دارد به موقعیتی که ما میکوشیم به آنجا برانیم اش، یعنی موقعیتی شبیه رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی ، نزدیک میشود. و میدانیم که "خارج به داخل وصل است" و این در جامعه ایران منعکس میشود... و دانشگاه متاثر از کل فضای عمومی جامعه است تا صرفا بگیر و ببند و دستگیریهایی که بعد از 16 آذر راه افتاده است.
یاد آوری این نکات بدیهی مهم است، چون یک فاکتور فضایی که اکنون در بین فعالین چپ در دانشگاه برقرار است، همانا ندیدن کل تصویر سیاسی و توازن قوا در سطح جامعه از طرف برخی فعالین است. معمولا همراه هر یورش و تهاجم و بگیر و ببند نوعی جنگ روانی رژیم علیه فعالین شروع میشود. اصلا کل زندان و بگیر و ببند و وثیقه و غیره (که پایین تر به آن بیشتر میپردازیم) برای مرعوب کردن، منفعل کردن، مشغول کردن، زمینگیر کردن و نهایتا حذف کردن فعالین و رهبران عملی در صحنه بلافصل اعتراض است. اما همه را نمی شود به مساله "روانی" و "جنگی" و عملکرد امنینی رژیم حواله داد. اینجا در عین حال یک فاکتور سیاسی و جنبشی هم مطرح است و آن اینکه مقابل این حملات چگونه می ایستیم. با کدام چشم انداز و افق، با کدام تاکتیک ها و روش های عملی. این فاکتور طبعا خیلی هم مهم است. چرا که بعد از هر بگیر و ببندی همچنین بازار "نه نمی شه" ها، "دیدی میگفتیم" ها و خلاصه روحیه شکست طلبی و آیه یاس خوانی و توی خود فرو رفتن ها و مایوس شدن ها و یا فرقه گرایی و تک روی و تضعیف اتحاد صف فعالین در مبارزه علیه جمهوری اسلامی و البته همراه با به در و دیوار زدن ها و آه و اشک ریختن برای کسانی که دستگیر شده اند هم داغ میشود. در واقع روحیه یا صحیح تر تمایل سیاسی- جنبشی معینی، که معلول یورش نیست بلکه ریشه های عمیقتری دارد و میشد قبل از یورش هم آنرا بوضوح تشخیص داد، حالا طبعا در شرایط بعد از یورش و حتی با ادعای مقابله با یورش سعی میکند خود را توجیه کند.
البته جالب اینجاست در فضای فعلی ایران جدال بین جامعه ناراضی و به جان آمده با رژیم اسلامی چندان حاد و محسوس است، جامعه چنان به چپ چرخیده است که آیه یاس خوان ها مجبورند بطور پیچیده تری کالاهایشان را بفروش برسانند. برای مثال ما دیدیم که قبل از 16 آذر جریان ناسیونالیسم جهانسومی و "ضد امپریالیستی" و نهایتا راستی سعی کرد که شعار "نه جنگ" و نسخه ظاهرا رادیکال "صلح و دمکراسی" دوم خرداد را در بین دانشجویان ببرد و به بهانه مبارزه علیه جنگ از تیزی مبارزه علیه جمهوری اسلامی بکاهد که موفق نشد. هم تهدید جنگ با انتشار گزارش امنیتی آمریکا موقتا فروکش کرد، هم تظاهرات های گسترده 16 آذر به مواجهه مستقیم چپ و سوسیالیسم در دانشگاه با جمهوری اسلامی تبدیل شد، و هم رژیم اسلامی با دستگیری دانشجویان چپ جای هیچگونه توجیهی برای شعاز "نه جنگ" و دفاع از "دمکراسی" و "مدنیت" باقی نگذاشت. اما همین تمایل راست و "ضد امپریالیستی" بعد از دستگیری ها بلافاصله از این در وارد شد که اینها که دستگیر شده اند گویا "علیه سلطه اجنبی" مبارزه میکرده اند. سعی کرد صاحب کل اعتراض و مبارزه دانشجویان شود. که بعله اینها دانشجوی "آزادی خواه و برابری طلب" بوده اند اما گویا نکته اصلی اعتراض شان "نه به جنگ" بوده است! نماینده انحصاری برای دانشجویان زندانی و انتشار اخبار وضعیتشان تعریف کردند و بلافاصله جنگ فرقه ای تلخی راه انداختند که نتیجه ای جز پاره پاره کردن فرقه ای صف چپ رسمی دانشگاه و حتی خانواده ها و تضعیف مبارزه برای آزادی دانشجویان نداشت. حتی علنا به خانواده های دانشجویان توصیه کردند که با رادیوها و رسانه ها گفتگو نکنند چرا که گویا به ضرر عزیزانمان تمام میشود! و وقتی نتوانستند این خط دفاعی و مضر و تفرقه افکنانه را پیش ببرند، وقتی عملا جنبش وسیعی بویژه در خارج و در سطح بین المللی برای آزادی دانشجویان زندانی راه افتاد، این خط ناچار بدرجه ای عقب نشست. اما به نظر من بعدا که تعداد زیادی از دانشجویان اساسا تحت همین فشارها و اعتراضات هرچند به قید وثیقه های بسیار سنگین آزاد شدند، این خط دوباره فرصتی یافت که خود نمایی کند. آزادی مشروط و با وثیقه تعداد زیادی دانشجویان به این خط امکان داد که سیاست صبر و سکوت و احتیاط و انتظار را تبلیغ کند که حالا ببینیم حکم این عزیزان چه میشود. و یا در بهترین و رادیکال ترین حالت همه چیز را به تلاش برای آزادی دانشجویان باقیمانده در زندان بعنوان یک مساله درخود محدود کند. این خط بعضا حتی در دام سیاست ایجاد بدبینی و فضای بی اعتمادی ساخته و پرداخته رژیم افتاد و خلاصه دسته گل هایی زیادی به آب داد که بعضا صرفا ناشی از نابخردی و بی افقی و فرقه گرایی بود ولی در مجموع همان سیاست تدافعی که در ابتدا بدنبالش بود را سعی کرد پی بگیرد. و این نه فقط برای فضای اعتراض در دانشگاه که برای همان دانشجویانی که هنوز آزاد نشده اند و حتی برای آنها که منتظر دادگاه شان هستند، بشدت مخاطره آمیز است.
اشتباه نشود، اینجا قصد نیست که عامل بلافصل این ماجرا یعنی حملات وحشیانه رژیم اسلامی نادیده و یا حتی دستکم گرفته شود. پایین تر به همین مساله خواهم پرداخت، ولی در عین حال بطور روشنتر خواهیم دید که چگونه این خط راست و شکست طلبانه نه فقط افقی برای بیرون آمدن از این وضعیت ندارد که عملا به آن تداوم میبخشد و علیرغم نیت خود به زیان دانشجویان دربند و یا دستگیر شده عمل میکند و حتی به پای خود هم تیر میزند. امیدوارم این دوستان این نقد مرا در چهارچوب تنگ و فرقه ای تعبیر نکنند. برای بیرون آمدن از این وضع، برای شکستن این فضا باید قبل از هر چیز از این سردرگمی فرقه ای و تنگ نظرانه و شکست طلبانه قاطعانه برید. اول مه فرصتی است تا این کار را کرد و متحد و تعرضی ظاهر شد و فضا را برگرداند. ما همچنانکه در تمام طول دوره بعد از دستگیریها از همه دانشجویان چپ، چه آنها که خود را آزادی و برابری طلب می نامند و چه آنها که عناوین دیگری به خود میدهند قاطعانه به دفاع برخاسته ایم، چرا که اینها همه سرمایه های انسانی و ارزشمند چپ در دانشگاه هستند، اکنون هم برای شکستن این فضا همه این دوستان را به مبارزه متحد حول برپایی هرچه گسترده تر اول مه و طبعا مبارزه برای آزادی دانشجویان و همه زندانیان سیاسی فرامیخوانیم.
چگونه این فضا را بشکنیم؟
جمهوری اسلامی به لطف 30 سال سرکوب و شکنجه و اعدام و ساختن مخوف ترین پلیس امنیتی، به لطف تلاش شبانه روزی امثال حجاریان ها و لاجوردی ها و شریعتمداری ها و سعید امامی ها، شیوه های پیچیده ای برای ایجاد رعب و وحشت ابداع کرده است. از جمله روش شناخته شده رژیم امتداد زندان و شکنجه گاه به محیط کار و دانشگاه و زندگی اجتماعی است. رژیم تعداد زیادی از فعالین را بدون اینکه در زندان نگهدارد در خارج زندان در ترس و وحشت دائمی نگه میدارد. رژیم میکوشد با وثیقه گرفتن، با تعریف دادگاه های تمامی ناپذیر، با تراشیدن اتهام پشت اتهام، با فشار وارد کردن بر خانواده و نزدیکان با بکارگیری انواع اهرم های عاطفی و سیاسی یک فعال را چنان تحت فشار قرار دهد و چنان به خود مشغول کند که عملا از هرگونه فعالیت سیاسی ساقط شود. رژیم همچنین میکوشد با تحقیر فعالین با شلاق زدن آنها، با شکنجه و توهین و تجاوز لفظی و فیزیکی، با گرفتن "اعتراف" و پر کردن شوهای تلویزیونی و در یک کلمه خرد کردن روحیه ، اعتماد به نفس و عزت و شرف فعالین سیاسی آنها را نابود کند. میکوشد آنها را در عین بودن نابود کند، از کشور یا از محیط بلافصل فعالیت فراری دهد و یا تبعید کند. زندان و شکنجه و قتل و اعدام، بمعنی معمول این کلمات، سالهاست که برای این رژیم کفایت نمی کند. یک سیستم امنیتی- روانی – اجتماعی یک ماشین جنایت تمام عیار را ابداع کرده که باید آنرا زندان و شکنجه و قتل و ارعاب بسط یافته و دائمی نام نهاد. بی شک پیشرفته ترین بخش جمهوری اسلامی و مهمترین درافزوده اش به ماشین دولتی بورژوایی همانا تکامل مخوفترین سازمان اطلاعات و امنیت است.
چنانکه پیداست در جریان دستگیری ها و شکنجه دانشجویان رژیم از تمام توان و امکانات خود استفاده کرده است. مثل ارتش آمریکا که در فلان جنگ و "حمله پیشگیرانه" مخوف ترین سلاح هایش را آزمایش میکند، رژیم اسلامی هم هر آنچه که در وحشی گری سراغ داشته بخرج داده است. اما همه این روش های امنیتی و ددمنشانه نهایتا تابع شرایط و منطق سیاسی جامعه است. حتی رژیم خونخوار قرون وسطایی مثل جمهوری اسلامی نمی تواند ورای قانونمندی های زندگی اجتماعی و منطق مبارزه طبقاتی جامعه حاضر عمل کند. تمام این دستگاه امنیتی نهایتا یک هدف سیاسی دنبال میکند. و آن این است: حرس کردن دائمی فعالین و پیشروان جنبش های اعتراضی بطوری که فرصت متشکل شدن و سازمان دادن به جنبش های اعتراضی را ندهد. آنها را از رهبران و فعالین شان به هر طریق ممکن محروم کند. این است محتوای اصلی ماشین جنایت جمهوری اسلامی. این در عین حال اوج بی پایگی و پوک بودن و بیربط بودن این رژیم به جامعه را نشان میدهد. جمهوری اسلامی چنان نفرت و انزجار عظیمی علیه خود بوجود آورده است که این سیاست امنیتی را نه فقط علیه جنبش های معین، مثلا جنبش کارگری، اعتراضات دانشجویی، بلکه بلاتبعیض و بطور روزمره باید علیه کل جامعه بکار گیرد. اعدام های خیابانی، شلاق زدن کارگران و از پرچ پرت کردن همجنسگراها از همین منطق پیروی میکند. "طرح امنیت اجتماعی" یا همان حزب الله چرخانی علیه زنان که در هر مرحله وسیع تر و علیه توده میلیونی بکار گرفته میشود دقیقا از همین منطق پیروی میکند. (یکی از مقامات پلیس بعد از تظاهرات های گسترده در اعتراض به سهمیه بندی بنزین با افتخار گفته بود که اگر طرح امنیت اجتماعی نبود آنوقت میدیدید که در جریان تظاهرات های بنزین چه اوضاعی پیش می آمد!)
سوال این است که در مقابل چنین روش امنیتی چه باید کرد؟ روشن است که رعایت فنی نکات امنیتی ضروری است. روشن است که باید مقابل حربه های کثیف رژیم برای ایجاد جو بی اعتمادی ایستاد. برای مثال در منتسب کردن کسی بعنوان مامور و همکار رژیم باید خیلی مراقب باشیم. نباید به دام جنگ روانی رژیم بیافتیم. باید اجازه ندهیم اگر حتی کسی را در زندان خرد کرده اند در بیرون زندان هم منزوی و مطرود کنند. باید اوضاع زیر شکنجه را بعنوان فضای ضد انسانی و غیر متعارفی به حساب آورد و قربانیان را با قاتلین و شکنجه گران عوضی نگیریم. باید آگاهانه و با برخوردی صمیمانه و دلسوزانه اجازه نداد که فضای بی اعتمادی و شبهه "خیانت" حول کسی راه بیفتد. باید به قربانیان سیاست های امنیتی و ضد بشری رژیم با نهایت دلسوزی و مراقبت فرصت داد تا دوباره خود را باز بیابند. همه این روش های مقابله با پلیس امنیتی به جای خود. اما هیچکدام از اینها هنوز فضا را عوض نمی کند و حربه های امنیتی رژیم را خنثی نمی کند.
راه اصلی مقابله اتفاقا همان چیزی است که رژیم سخت از آن وحشت دارد و کل این ماشین جنایت را علیه آن ساخته است. یعنی وسیع کردن و علنی کردن و توده ای کردن اعتراض و مبارزه. حتی در مقابله صرف با حربه های امنیتی رژیم باید یک فرهنگ مبارزاتی متعالی را در سطح هرچه وسیع تر و توده ای تر بوجود آورد که این حربه های رژیم را می شناسد و از دیدگاهی انساندونستانه و رادیکال با آن مقابله و آنرا خنثی میکند. باید در مقابل فرهنگ امنیتی رژیم که مبتنی بر خرد کردن فعالین است یک فرهنگ مبارزاتی ایجاد کنیم که جلوی این تخریب را میگیرد و از احترام و حرمت انسان دفاع میکند. باید همبستگی و همنوع دوستی را وسیعا گسترش داد و مهم تر از همه باید فعالیت وسیع و سیاسی راه انداخت و اجازه نداد که هرکس در خلوت خود زیر حملات ددمنشانه رژیم تنها بماند. برای مثال این فوق العاده اشتباه است که اکنون خانواده هایی که عزیزانشان به قید وثیقه های سنگین آزاد شده اند دست روی دست بگذارند و منتظر دادگاه بنشینند و یا حداکثر به اقدامات فردی و حقوقی قناعت کنند. باید اتفاقا هم اکنون بصورت دسته جمعی علیه کل این وثیقه ها و این دستگیری ها و فشارها اعتراض کنند و بویژه خواهان آزادی فوری همه دانشجویان شوند. باید حربه مقابله سیاسی را بدست گرفت. در جنگ حقوقی قطعا رژیم برنده است چرا که سرتاپای حقوق و قضایش برای حفظ این حکومت نوشته شده است. باید بسیج سیاسی کرد و رژیم را در عرصه سیاسی عقب راند. مثلا خانواده ها باید مثل روزهای اول هر روز در رسانه های مختلف باشند و مصاحبه کنند و تا آزادی نفر آخر دست برندارند و همچنین اجازه ندهند که رژیم اسلامی چنین موذیانه همان بساط زندان و شکنجه و تهدید و فشار را حالا به روش های به اصطلاح حقوقی و قضایی ادامه دهد و شمشیر داموکلس دادگاه و وثیقه را بالای سر قربانیان خود نگاه دارد. باید حتی اگر برای آزادی دانشجویان زندانی بعنوان یک عرصه درخود مبارزه میکنیم، مبارزه ای وسیع و اجتماعی و سیاسی را برپا داریم. جنبه حقوقی و قضایی باید در خدمت این مبارزه سیاسی و اجتماعی باشد نه بالعکس. و نقش خانواده ها برای برپایی یک اعتراض اجتماعی همچنانکه تا قبل از آزادی به قید وثیقه شاهد آن بودیم فوق العاده تعیین کننده است.
اما نکته اصلی ما اینجا است که هرچند مبارزه برای دانشجویان زندانی بعنوان یک عرصه در خود معنی دارد، اما اگر ربط آنرا به کل فضای سیاسی جامعه و بویژه دانشگاه نبینیم آنوقت به همان دامی افتاده ایم که رژیم میخواهد. بویژه این نحوه برخورد، دانشگاه را در خود فرو میبرد و تحرک و اعتراض آنرا محدود میکند. هدف از همه دستگیری ها و بگیر و ببند ها مقدمتا و بطور بلافصل ساکت کردن دانشگاه بود. قصد این بود که با زدن چپ کلا دانشگاه را ساکت کنند. قصد بود که جلوی جنب و جوش دانشجویان را بگیرند، وبلاگ ها را خفه کنند، هرکس را به خلوت خود عقب برانند و همه را مرعوب و اتمیزه و نسبت به هم بی اعتماد کنند. دقیقا باید علیه این فضا جنگید و با جنگیدن علیه این فضا در عین حال میتوان برای آزادی دانشجویان زندانی هم بهتر مبارزه کرد. این دو از هم تفکیک ناپذیر اند. هرکس به سهم خود به دستگیری ها و به وثیقه ها و به فضای رعب و بی اعتمادی باید اعتراض کند اما لازمه اش این است که کلا فضای جنب و جوش سیاسی فعال باشد و هرکس به وضع موجود به هر طریق و به هر بهانه اعتراض کند. بنویسد و حرف بزند. وبلاگ راه بیندازد و در جلسات و اجتماعات شرکت کند. حول مسائل صنفی بلافصل دانشجویی حرکت راه بیندازیم. به کمیته های انضباطی و جداسازی جنسی و غیره اعتراض کنیم. دامن زدن به یک فضای فعال سیاسی و اعتراضی امکان مبارزه گسترده تر برای آزادی دانشجویان و یا حمایت از کسانی زیر فشار وثیقه و تهدید دادگاه هستند را بسیار فراهم تر میکند. نباید هرکس به خلوت تنهای خود پناه ببرد و یا بی نقشه دور خودمان بگردیم و منتظر باشیم که اتفاقی بیفتد. باید فضا را عوض کنیم. اینجاست که اهمیت اول مه بعنوان یک فرصت برای تغییر فضا در دانشگاه مطرح میشود.
اینجاست که داشتن یک استراتژی روشن تعرضی در مقابل دستگیری ها و حمله به دانشجویان اهمیت می یابد. استراتژی دفاعی، فرقه گرایانه و تفرقه افکنانه و تنگ نظرانه ای که بالاتر اشاره کردیم یک مانع این کار است. باید آنرا کنار گذاشت. خوشبختانه اول مه که روز اتحاد جهانی طبقه کارگر است فرصت خوبی را فراهم میکند تا هرکسی که ادعای چپ بودن و رادیکال بودن را دارد متحد کند. پس بگذار هرکس که خود را چپ و سوسیالیست میداند در جهتی واحد به حرکت درآید. میتوان و باید فضای همه دانشگاهها و همه محیط های دانشجویی، چه کلاس درس، چه اجتماعات و دورهم جمع شدنها و کلوب ها و مهمانی ها را حول اول مه فعال کرد. باید اول مه را هرچه وسیعتر در بین توده دانشجو مطرح کرد. از این تصور چپ سنتی و کارگر کارگری که اول مه را صرفا مربوط به کارگر به معنی صنفی و محدود آن میفهمد باید فاصله گرفت. اول مه روز جهانی طبقه ای است که برای رهایی خود باید جامعه و انسان معاصر را رها کند. اول مه بعنوان روز کارگران جهان متحد شوید، بعنوان روز سمبل رهایی بشر خیلی بیش از اینها جا دارد که در دانشگاه و بین دانشجویان مطرح شود و مورد استقبال هم قرار میگیرد. بستگی دارد به این که چپ اول مه را چگونه مطرح و معرفی کند. هفته گذشته اشاره کردیم که چرا امسال شرایط اجتماعی برای طرح وسیعتر اول مه مهیا تر از همیشه است. امیدوارم هفته بعد در این مورد و همینطور در مورد شعارها و مطالبات و اشکال سازماندهی برای اول مه بیشتر صحبت کنیم. اما تا به بحث سازماندهی برمیگردد فعلا همینقدر تاکید کنیم روشن است که باید حرکت سراسری و در همه دانشگاهها باشد. باید در همه جا کمیته های برگزاری اول مه را فورا تشکیل داد و فارغ از هر تنگ نظریی و فرقه گرایی حول برگزاری هرچه وسیعتر اول مه همه نیروی موجود را به میدان آورد. باید کوشید آن نیروی چپ و وسیعی که در 16 آذر در دانشگاه های مختلف به میدان آمد، در اول مه وسیع تر و متشکل تر به میدان بیاید. اینها شدنی است. بار دیگر از همه فعالین و تشکل های چپ در دانشگاه های سراسر کشور دعوت میکنم تا با تمام قوا حول برپایی هرچه گسترده اول مه به میدان بیایند.
نمایش عجیبی در جلوی چشمان حیرت زده جهانیان در گرفته است. انتشار اینترنتی یک فیلم از سربریدن ها و سگنسار و اراجیف اسلامی، همراه با کامنت های فاشیستی و ضد پناهندگی و ضد کمونیستی، ظاهرا دنیا را بهم ریخته است. شیخ پشم الدین ها و جانیان مسلم تحت عنوان نمایندگان مسلمین جهان از هر سوراخی بیرون زده اند و میگویند احساساتشان جریحه دار شده است. از آنسو سازمان ملل متحد و کشورهای اتحادیه اروپا از همان بقایای سنت های سکولاریستی غرب دست برداشته اند و این شیخ پشم الدین ها را بعنوان نماینده مردمی که خود اولین قربانیان اسلام سیاسی هستند قبول کرده اند و به عذر خواهی افتاده اند و فیلم کذایی را محکوم کرده اند و یا در احترام به مذهب و علیه آزادی بیان قطعنامه گذرانده اند.
چه اتفاقی دارد می افتد؟ هیچ این همان نظم نوین جهانی است! همان اوج پوسیدگی سرمایه داری که برای بقاء خود دست به انبان ارتجاع تاریخ برده و از جمله مذهب را حلوا حلوا میکند. حرمت انسان و آزادی بیان هیچ، احترام به مذهب و میدان دادن به اسلام سیاسی و ارتجاع همه چیز.
ولی این هنوز ظاهر قضایا است.
از پس این گرد و غبار متعفن یک چیز دیگر هم میشود دید. اینکه چگونه مذهب و اسلام سیاسی و مماشات سرمایه داری حاضر با ارتجاع مذهبی حال همه بشریت متمدن و آزادیخواه را بهم میزند. در پس این گرد و غبار میشود دید که چطور سکولاریسم، آزادیخواهی، تمدن و انسانیت منوط به این است که چپ و کمونیسم کارگری قدرتمندتر سر برآورد. در پس این هیاهو میتوان در عین حال پایان مذهب و خرافه و تعصب و جنایت و ترور و مناسباتی که برای نجات خود به اینها آویزان شده را دید.
باید کل این بساط را برچید. باید قاطعانه علیه مذهب و برای دفاع از آزادی بیان و دفاع از حرمت انسان به میدان آمد. باید علیه اسلام سیاسی و دول غربی که چه در مماشت و چه در جدالشان کره خاکی زیبای ما را به لجن کشیده اند به میدان آمد. باید جمهوری اسلامی در ایران را سرنگون کرد و یک سنگر مهم این جدال ضد بشری را فتح کرد و پرچم آزادی و برابری و هویت انسانی، پرچم جمهوری سوسیالیستی را برافراشت و راهی در برابر جهان قرار داد.
اول ماه مه دارد نزدیک میشود. در بین کارگران جنب و جوش برای برپایی اول مه شروع شده است. با توجه به اوضاع سیاسی و موقعیت شکننده جمهوری اسلامی در برابر اعتراضات جامعه، با توجه به اعتصابات و تحرک گسترده کارگری و با توجه به حمایت بین المللی و وزن سیاسی که جنبش کارگری ایران پیدا کرده است، اول ماه مه امسال بیش از پیش حائز اهمیت خواهد شد و میتواند به یک نقطه تلاقی سیاسی مهم تبدیل شود. اینجا قصد نیست به اول مه بطور کلی بپردازیم، سوالی که اینجا میکوشیم در خطوط کلی به آن پاسخ دهیم این است: نقش دانشگاه و اعتراضات دانشجویی در اول مه امسال چه باید باشد؟
در سالهای اخیر دانشگاه، و بویژه به ابتکار دانشجویان چپ، به دو طریق در اول مه فعالتر بوده است. اول شرکت در اجتماعات و تظاهرات های کارگران در خارج دانشگاه، دوم از طریق برپایی مراسم ها و اجتماعات و تظاهرات ویژه اول مه در محیط دانشگاه. این دو وجه طبعا بهم مرتبط اند و یکی دیگری را تقویت میکند. امسال هم میتوان و باید در هردو این وجوه فعال بود. طبعا امسال هم دانشجویان چپ نقش محوری در تحرک و تدارک و برگزاری برای اول مه خواهند داشت.
اینجاست که ناگزیر صحبت در باره اول مه و نقش دانشگاه، به موقعیت چپ در دانشگاه کشیده میشود. اما وضعیت چپ در دانشگاه چگونه است؟
در نگاه اول فورا متوجه درجه ای از احتیاط و کم تحرکی در بین فعالین شناخته شده چپ میشویم. این به یک معنی طبیعی است. همه از دستگیری های وسیع بعد از 13 آذر خبر داریم. رژیم اسلامی حمله وسیع و وحشیانه ای به فعالین چپ در دانشگاه آورد تا نه فقط دانشگاه که مگر جامعه را مرعوب و کنترل کند. حمله به چپ در دانشگاه - که بطور هماهنگ و از پیش تدارک شده ای توسط وزارت اطلاعات و مکمل هایش (مثل برادران لیبرال) در دانشگاه پیش برده شد- در کنار اعدام ها در خیابان، حمله وسیع به زنان به بهانه بدحجابی، شلاق زدن کارگران، سنگسار و از برج به پایین پرت کردن و غیره، قلم مهمی در نسخه حفظ حکومت اسلامی بر اریکه لرزان قدرت بود. اما این حمله وحشیانه و بعد وثیقه های سنگین، شکنجه ها و شایعه مصاحبه ها و تلاش برای ایجاد فضای بی اعتمادی و روحیه انفعالی در بین فعالین چپ - که اینهم بطور سیستماتیک توسط وزارت اطلاعات و مکمل های سیاسی اش طراحی شد- فقط یک فاکتور است. وضعیت چپ در دانشگاه با این یک فاکتور به تنهایی قابل توضیح نیست. نه فقط این، که این فاکتور گذرا و مقطعی و بسرعت زایل شونده است.
فاکتور مهم تر، و در درازمدت بسیار تاثیر گذارتر، این است که همین تظاهرات های حول و حوش 16 آذر امسال و وقایع بعد از آن چپ را در دانشگاه و سطح جامعه و در سطح بین المللی در ابعادی بمراتب گسترده تر مطرح کرد. و همین نقطه قدرت چپ باید نقطه شروع قرار گیرد. بگذارید شاخص های این موقعیت بمراتب قوی تر چپ در دانشگاه را بطور خلاصه اشاره کنیم:
- تظاهرات و اجتماعات 16 آذر امسال بسیار وسیعتر و سراسری تر از هر سال دیگر بود. تقریبا در تمام دانشگاه های مهم کشور دانشجویان با شعار های چپ و سوسیالیستی به میدان آمدند. تظاهرات و اجتماعات امسال در همه جا پرجمعیت تر و رادیکالتر از گذشته بود. تحرک سیاسی دانشجویان بطور کلی و بخصوص با تمایل و مطالبات چپ امسال قوی تر از همیشه بود. این در حالی بود که راست تحت لوای "لیبرال" و "تحکیم" با پشتیبانی صدای آمریکا تدارک زیادی برای قبضه کردن اوضاع بخرج داده بود و آشکارا ناکام ماند. رژیم هم در سطوح مختلف و با انواع ارگانهای امنیتی و پلیسی اش تدارک زیادی دیده بود و برای مثال با تمام قوا سعی کرد جلوی تظاهرات 13 آذر را بگیرد و نتوانست. آن نیروی وسیعی که در اجتماعات و تظاهرات های متعدد 16 آذر در سراسر کشور به میدان آمد همچنان در دانشگاه هست و آماده اعتراض است. فروکش نکرده و روبه افول نرفته بلکه برعکس به اعتقاد من وسیع تر و رادیکال تر هم شده است. وقایع بعدی، چه تظاهرات های چند روزه کوی دانشگاه تهران، چه وقایع شاهرود و بستن خیابانها و چه اعتراضات وسیع و ادامه دار دانشجویان شیراز همه نشان داد که آنهمه سرکوب و حمله به دانشجویان چپ و فعالین سیاسی چپ در دانشگاه نتوانسته است بدنه توده ای چپ و توده وسیع و معترض دانشجو را مرعوب کند و به عقب براند. این بدنه توده ای و چپ کما فی السابق و چه بسی مصمم تر آماده تحرک سیاسی و اعتراض به کل اوضاع موجود است.
- بعد از 16 آذر، چپ در دانشگاه اتوریته و هژمونی سیاسی اش را بطور بی چون و چرایی تثبیت کرد. علیرغم تلاش های فرقه ای و محدود نگرانه کسانی که کوشیدند شعارهای راست (نظیر "نه جنگ" که شکل دیگری از شعارهای دوم خردادی های خارج حکومت مثل "صلح و دمکراسی" شیرین عبادی بود) را در بین دانشجویان ببرند، علیرغم اینکه سعی کردند دانشجویان چپ و آزادیخواه و برابری طلب در دانشگاه را با مارک نوع توده ای و "علیه سلطه اجنبی بودن" و "ضد جنگ" بودن تعریف کنند، تا آنجا که به جامعه برمیگردد، تا آنجا که به توده دانشجو بر میگردد، چپ با شعار آزادی و برابری، با شعار مرگ بر دیکتاتور، با شعار "آزادی برابری هویت انسانی" و "لغو تبعیض جنسیتی" و نظیر اینها میخ خود را محکم تر از همیشه کوبید. بطریق اولی معلوم شد که معاندین و رقبای راست آن در حیطه دانشگاه (نظیر "بردران لیبرال") چطور فرسنگها عقب ترند و انکار ناپذیر تر از همیشه ثابت شد که دانشگاه در ایران چپ است. آنهم چپی سرنگون طلب، سوسیالیست و متاثر از جنبش کمونیسم کارگری. نه چپی "ضد امپریالیست" و توده ای مسلک و دوم خردادی!
- اعتراضات دانشجویی در ایران امسال بعد از سالها ابعاد وسیع و بین المللی بی سابقه ای یافت. "تظاهرات مارکسیستها در دانشگاه تهران" فیلم اش به تمام رسانه های جهانی رفت. نام دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در همه جا آمد و حمایت وسیع بین المللی و اعتراض به دستگیری دانشجویان چپ از مرز نهادهایی نظیر امنستی عبور کرد و به اتحادیه های کارگری و افکار عمومی مردم غرب رسید. این پیشروی بسیار مهمی بود که بلافاصله بازتابی در اوضاع سیاسی ایران پیدا کرد. تلاش های رسانه هایی چون صدای آمریکا و بی بی سی برای مقابله با "شبح لنین" و مطرح کردن یک "جنبش پرو دمکراسی" و "لیبرال" در دانشگاه نقش بر آب شد. همه در دنیا مجبور شدند اذعان کنند که دانشگاه در ایران بشدت متاثر از "مارکسیست ها" است.
- اتفاق مهم دیگری که بعد از دستگیری های دانشجویان چپ در خارج از کشور رخ داد و حائز اهمیت سیاسی زیادی است، راه افتادن یک جنبش وسیع و نسبتا توده ای در حمایت از دانشجویان زندانی و مطالبه آزادی فوری همه زندانیان سیاسی بود. هفته شب همبستگی با دانشجویان و زندانیان سیاسی با شرکت هنرمندان و خوانندگان سرشناس در واقع شروع یک مرحله تازه در فضای اپوزیسیون خارج کشور بود. همانطور که تظاهرات ها و وقایع حول 16 آذر اتوریته و هژمونی چپ در دانشگاه و در فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش تثبیت کرد، شب های همبستگی و حمایت از دانشجویان فضای جامعه ایرانیان خارج از کشور را بیش از پیش و بطور عملی و غیر قابل انکار به چپ چرخاند. و این طبعا ما به ازای داخلی پیدا کرد: پیشروی بازهم بیشتر چپ.
اگر همه این را کنار هم بگذاریم بخوبی روشن میشود که سرکوب و اختناق، زندانها و وثیقه های سنگین و دامن زدن به فضای رعب و بی اعتمادی، چگونه فاکتور زوال یابنده اوضاع در دانشگاه است. برعکس، آنچه که با قدرت و استحکام آنجا دارد کارش را میکند، پیشروی چپ و شکل گیری زمینه های اعتراضات بازهم قدرتمند تر و رادیکالتر در دانشگاه است.
اما اشتباه است اگر تاثیر بلافصل و اثرات کوتاه مدت فاکتور فضای سرکوب و رعب را دستکم گرفت. این فاکتور همین الان و بطور بلافصل تعیین کننده است، ولو آنکه رو به زوال باشد. نمی توان آنرا برای تغییر فوری اوضاع فعلی به حساب نیاورد و یا دست کم گرفت. اما در عین حال نباید آنرا بیش از حد بزرگ کرد. داشتن ارزیابی صحیح از کل اوضاع و دیدن موقعیت مستحکم چپ و جنبش اعتراضی چپ در دانشگاه طبعا کمک میکند که فاکتور رعب و احتیاط ناشی از دستگیری ها را هرچه زودتر خنثی کرد. در رابطه با خنثی کردن این فاکتور و مقابله با آن باید جداگانه و در فرصتی دیگر مفصل بحث کنیم. اینجا میخواستیم به نقش دانشگاه و جنبش دانشجویی در اول مه امسال بپردازیم. اما معلوم شد که در عین حال میتوانیم بگویم نقش اول مه در دانشگاه و جنبش دانشجویی چیست!؟ در واقع مساله فقط این نیست که دانشگاه و جنبش اعتراضی دانشجویان چه نقشی در اول مه دارد، بلکه همینطور مساله این است که روز جهانی کارگر، روز اعتراض و نمایش قدرت کارگران چگونه میتواند به کمک دانشجویان بیاید در شکستن فضای فعلی بسیار موثر باشد.
باید این فرصت را دید و با قدرت و شور زیاد به استقبال اول مه رفت. باید به این دقت کرد که اول مه، روز جهانی کارگر، صرفا به چپ های دانشگاه مربوط نیست. باید توده دانشجو را متوجه اول مه و اهمیت این حرکت جهانی طبقه کارگر و نقش رهایی بخش طبقه کارگر و انقلاب کارگری کرد. به نظر من جا دارد که امسال چپ در دانشگاه حول مطرح کردن وسیع تر اول مه تکانی جدی به خودش بدهد و این فضای امنیتی که اکنون بدرجه ای بر دانشگاه حاکم شده است را بشکند. این ممکن است و بیش از همه حزب ما و سازمان جوانان کمونیست موظف است در این زمینه فعالانه دخالت کند. اما همینجا به سهم خودم همه دانشجویان چپ، همه فعالین و تشکل های رادیکال و آزادیخواه دانشگاه را فرامیخوانم که حول ایده برپایی هرچه وسیعتر و گسترده تر اول مه به تحرک وسیع و گسترده ای دست بزنند. میدانم که در بین چپ ها اختلافات هست، اما اجازه ندهیم این اختلافات شکل فرقه ای و کوته نظرانه ای به خود بگیرد. این اختلافات هرچه باشد در عین حال فکر کنم همه در این توافق داشته باشیم که اول مه روز جهانی کارگر و محور اصلی چپ و آزادیخواهی و برابری طلبی و جنبش سوسیالیستی است. باید حول همین با تمام قوا برای اول مه متحد شد و به حرکت درآمد. در عین حال همانطور که ابتدا اشاره شد با توجه به اعتراضات و اعتصابات تعطیل ناپذیر کارگران، با توجه به حمایت بین المللی از کارگران ایران، با توجه به اینکه وزن سیاسی جنبش کارگری در معادلات سیاسی بالا رفته و توجه افکار عمومی بیش از بیش به مبارزات و نقش کارگران و به رهبران آنها جلب شده است، فرصتی است تا حمایت وسیع و توده ای به اول مه جلب کرد. از آنسو چپ در دانشگاه با تلاش برای توده ای کردن مراسم های اول مه در عین حال خود میتواند گامی به جلو بردارد. از پیش میتوان مطمئن بود که چنین گامی از سوی دانشجویان در دانشگاه با استقبال گرم کارگران و کل جامعه روبرو خواهد شد. بنا بر این به نظر من شعار روز در دانشگاه این است: پیش بسوی برگزاری هرچه گسترده تر اول مه! پیش بسوی شرکت و دخالت هرچه وسیع تر دانشجویان در اول مه 87!
طبعا و باید این بحث را در سطوح مشخصتر عملی ادامه داد و در مورد شعارها و مطالبات اول مه امسال صحبت کرد. اما فعلا قصد این بود که لااقل چهارچوب اصلی بحث و جهت گیری کلی را مطرح کنیم و از همه شما دعوت کنیم که در تکمیل و تدقیق این بحث دخالت کنید.
اولین تصویری که از هوشنگ کیانی در ذهن دارم از خانه کارگر اصفهان در اوائل سال 58 است. قد بلند و گردن کشیده ، هیکلی تکیده اما چهارشانه، چانه قوی و خستگی ناپذیر که میتوانست ساعتها با حوصله و شمرده حرف بزند تا مخاطب خود را قانع کند، توجه مرا جلب کرده بود. هوشنگ قبل از هرچیز بسیار سمج و پیگیر بود و فکر میکردی هرگز خسته نمی شود. این تصویر از هوشنگ هنوز هم زنده ترین خاطره از اوست.
خانه کارگر آنوقت در دست کارگران بود. مثل تهران، در اصفهان هم به تصرف کارگران بیکار درآمده و به ستاد آنها تبدیل شده بود. آنوقت انقلاب 57 هنوز زنده بود و سودای پیشروی داشت. مردم علیه شاه انقلاب کرده و سرنگونش کرده بودند حالا با توهم به پیروزی، مطالبات خود را می خواستند و کارگران بیکار در صف اول بودند. اواخر دوره شاه با بحران اقتصادی و بیکارسازی های وسیع همراه بود. صدها هزار کارگر پروژه ای بیکار شده بودند. این جمعیت وسیع ماه ها درآمدی نداشتند و جانشان به لب رسیده بود. حالا این بیکاران در همه شهرها بسرعت متشکل میشدند و تظاهرات و اجتماعات مکرر و پرشوری در برابر اداره کار و مراکز دولتی برپا میکردند و خواستار کار، بیمه بیکاری و تامین زندگی خود بودند. ضد انقلاب 57 نیز که به نام انقلاب به قدرت رسیده بود حتی یک لحظه هم در سرکوب کارگران بیکار تردید نکرد. بعضی جاها کمی دست به عصاتر عمل کرد و خیلی جاها رسما کارگران را به گلوله بست. در همان فروردین سال 58 تظاهرات حدود ده هزار کارگر بیکار در اصفهان با حمله اوباش حزب الله روبرو شد و یکی از تظاهر کنندگان به نام ناصر توفیقیان که دانشجویی کمونیست بود به ضرب گلوله کلت یکی از اوباش حزب الله که او را شناسایی کرده و از پشت هدف قرار داد به قتل رسید. ناصر توفیقان اگر اشتباه نکنم از طیف "دانشجویان مبارز" (دانشجویانی که طرفدار "خط سیاسی تشکیلاتی" یا "خط 3" بودند) بود و می گفتند به سازمان پیکار نزدیک بود. او جزو اولین قربانیان یک قتل عام وسیع کمونیست ها و یک نسل از انقلابیون 57 بود که جمهوری اسلامی برای متوقف کردن انقلاب و تثبیت حکومت خود برپا کرد.
هوشنگ هم یکی از همین نسل بود...
اما اجازه بدهید قبل از ادامه صحبت در باره هوشنگ یک موضوع را برای خودم و شما روشن کنم. آنوقت بهتر میتوانیم به داستان هوشنگ بپردازیم.
باید بگویم که بخشی از این مطلب را هفته قبل نوشته بودم و نیمه کاره رها کردم. چون قصد نداشتم راجع به انقلاب 57 بنویسم، اما می بینید که دست آخر از نوشتن در مورد انقلاب 57 سردرآوردم! موضوعی ذهنم را مشغول کرده بود که در نگاه اول حتی تردید داشتم به درد نشریه جوانان کمونیست بخورد. و آن نوشتن در باره عزیزی بود که اکنون در بین ما نیست، یعنی همان هوشنگ کیانی. سالها بود که فکر نوشتن در باره او بودم و این برایم یکجور ادای دین شخصی است. داستان را که بخوانید خواهید دید چرا یک جنبه شخصی قوی این وسط هست. شاید به همین دلیل، آنرا به تعویق می انداختم. این هفته هم علیرغم همه سماجتی که موضوع به سراغم آمده بود، باز این سوال قدیمی را جلوی خودم گذاشتم که چرا موضوعی که یک ادای دین شخصی است باید در نشریه جوانان کمونیست منعکس شود؟ اما فکر نوشتن در مورد هوشنگ رهایم نکرد و وقتی جدی تر به صرافت نوشتن افتادم، دیدم این مساله ای شخصی نیست. یک مساله سیاسی مهم و اتفاقا مربوط به بحث های چند هفته اخیر ما در مورد انقلاب 57 است.
داستان هوشنگ گوشه ای از داستان یک نسل از انقلابیون است که سرنوشتی عجیب و خونین و در عین حال شورانگیز و پر از قهرمانی داشت. نسلی که داستانش هنوز به تمامی بازگو نشده است و یا مثل خود انقلاب 57 تحریف شده ، وارونه جلوه داده شده، و یا صاف و ساده در باره آن سکوت شده است. نسلی که بدلائل مختلف ما هنوز که هنوز است داستان بسیاری افراد آنرا بدقت نمی دانیم. چرا که فقط دژخیمان و شکنجه گران و جانیانی میدانند که در یک روز صدها نفر از این نسل را دار میزدند و گاه هنوز نیم جان سوار کامیون میکردند و در گورهای دسته جمعی خاک میکردند. بعلاوه بسیاری از کشته نشدگان و یا شکست نخوردگان این نسل آنقدر درگیر کار و فعالیت سیاسی بوده اند که فرصتی برای بازگویی ماجرای خود نداشته اند. بسیاری شان پیش از آنکه فرصت بازگویی سرنوشت خود را داشته باشند در نبردهای کردستان یا مناطق دیگر و یا در دستگیریهای مجدد کشته شدند. وقتی داستان این نسل بازگو شود، روزی که نمایشگاهی از عکس و بیوگرافی هزاران و هزاران کشته شدگان و شکنجه شدگان و نابود شدگان و ترور شدگان جنایات جمهوری اسلامی - که قصابی هایی مثل 30 خرداد و تابستان 67 تنها شاخصترین شان است- برپا کنیم، دنیا از مشاهده هلاکاست اسلامی که علیه این نسل و علیه انقلاب 57 برپا شد بر خود خواهد لرزید.
انقلاب و شکاف نسل ها
اما ممکن است بگویند: خب اینها درست، ولی چرا داستان این نسل و کسی مانند هوشنگ کیانی باید در نشریه "جوانان کمونیست" بیاید. ربط آن به جوانان و نسل امروز چیست؟ آیا این به عقب کشیدن جوانان امروز و مشغول کردن آنها با داستانهای غم انگیز و وحشتناک نیست؟ جواب این برای خودم نیز جالب است. چون اتفاقا متقاضیان نوشتن در باره هوشنگ جوانانی هستند که هرگز او را ندیده اند. کسانی که الان بین 20 تا 30 سال دارند و از آشنایان اسم هوشنگ و کسانی نظیر او را شنیده اند و حالا بسیار کنجکاوند که بدانند چگونه آدمهایی بودند. فکر کنم این یک پدیده وسیع در بین نسل امروز باشد. لااقل شخصا بارها به جوانانی برخورد کرده ام که کسی از اقوام و آشنایان و هم شهری و هم محله ای شان در فلان جریان سیاسی دوره 57 فعال بوده و توسط رژیم اعدام شده و یا در نبردی از بین رفته است، و اکنون میخواهند در باره آن فرد بیشتر بدانند. کلا میشود گفت که نسل جوان نسبت به وقایع انقلاب 57، دلایل شکست آن، نقش جریانات مختلف، و انقلابیون واقعی آن دوره حساس و کنجکاو است. این موضوع جالب و قابل تعمقی است.
برای مثال برای من خیلی جالب بود که همین چند هفته پیش جوانان آریاشهر شعار میدادند "علاف کردی ما را، از 57 تا حالا"!! پیش خود فکر کردم شاید هیچکدام از شعاردهندگان آریاشهر حتی در 57 بدنیا هم نیامده بودند. اما در شعارهای اعتراضی شان دارند ادعای انقلاب 57 را میکنند و تلویحا میگویند ما چیز دیگری میخواستیم و به جای دیگری میخواستیم برویم و شما از 57 تا حالا ما را "علاف" کرده اید!
دوره ما اینطور نبود. منظورم این است که رابطه ما با نسل ماقبل مان کاملا طور دیگری بود. ما در سال 57 از تحولات سیاسی ماقبل (سالهای 20 – 32) و تجربه نسل آن دوره تصوری نداشتیم. اما در عین حال هیچ کنجکاوی هم نسبت به آن دوران نداشتیم. از کسی در این مورد نمی پرسیدیم. در محافلمان بحث چندانی در باره آن نمی شد. چیز زیادی هم درمورد تحولات آن دوره در دسترس نبود و اگر هم بود رغبتی به خواندن و بررسی نشان نمی دادیم. دوره ما کسی نمی خواست بداند حزب توده و مصدق چه کرده اند. راستش تره برایشان خرد نمی کردیم. صاف و ساده فکر نمی کردیم هیچ جوابی برای مسائلی که ما درگیرش بودیم داشته باشند. یک تلقی عمومی غالب وجود داشت که حزب توده "خیانت" کرده است و خلاصه همه شان خراب کرده اند و با یک کودتای شاه میدان را خالی کرده اند. گویی آنها مال قرنها پیش بوده اند!
مشی چریکی و مبارزه مسلحانه با شاه نقطه شروع تعقل سیاسی نسل انقلابیون مقطع انقلاب 57 بود که این مبارزه مسلحانه چریکی هم بطور جدی از سال 49 شروع شده بود. گرچه مشی چریکی (چه فدایی و چه مجاهد) در اساس در همان سنت اجتماعی و سیاسی قرار داشت که حزب توده و جبهه ملی قرار دارند، یعنی تداوم همان جنبش ملی اسلامی بود، اما ظاهرا طرفداران مشی چریکی گسست رادیکال و انتقادی با اولی ها کرده بودند و آنها را "خیانتکار" و "سازشکار" قلمداد میکردند. تازه قبل از انقلاب یعنی از همان سال 55 و 54 نقد مشی چریکی بطور جدی در محافل پیشرو چپ و در دانشگاهها شروع شده بود. تعداد روزافزونی از دانشجویان کمونیست با نقد مشی چریکی درس و دانشگاه را ول میکردند و برای کار در بین کارگران روانه کارخانه ها میشدند. و جالب است که وقتی انقلاب شروع شد و بازار ادبیات ممنوعه و انقلابی (کتابهای جلد سفید) رونق بسیاری گرفت، این کتابها مستقیما رجوع به لنین و انقلاب اکتبر و مارکس و کمون بود. در یک کلمه نسل ما، نسل قبل از خودمان را اصلا قبول نداشت. این مساله آنقدر حاد بود که شکوه و شکایت کسانی مثل طالقانی را بلند کرده بود. او نسل ما را با خشم و طعنه "جوجه کمونیست های زیر 30 ساله" خطاب میکرد. تصویری که او ارائه میداد یک عده جوان کله شق و رادیکال بود که نسل قبل را قبول نداشتتند! حتی وقتی اکثریت سازمان چریکهای فدایی به راست چرخید و عملا خط حزب توده را در پیش گرفت، باز نمی توانست خود را توده ای قلمداد کند. سعی میکرد نوعی فاصله گذاری کند.
گسست نسلی در انقلاب 57 بسیار عمیق بود. دلیل آنهم این بود که جامعه ایران در مقطع 57 دیگر یک جامعه سرمایه داری بود و با تمام گذشته ماقبل سرمایه داری قطع رابطه اساسی کرده بود. در انقلاب 57 بطور آبژکتیو نوعی جدید از انقلابیگری عروج میکرد که نمی توانست الگوی خود را در گذشته بلافصل جامعه ایران و آرمانهای جنبش ملی – اسلامی (جنبش نسل قبل) جستجو کند. اگر میخواست گذشته خود را ببیند، همانطور که در نوشته های پیشین اشاره کردیم، مجبور بود این گذشته را در مبارزه سوسیالیسم کارگری در غرب، در کمون و اکتبر جستجو کند و تازه می بایست از آن فراتر برود. آنها که میخواستند در جستجوی الگوی های گذشته و وطنی باشند (نظیر فدائیان اکثریت) به ارتجاع کشیده میشدند. جمهوری اسلامی همان الگوی وطنی بود. جمهوری اسلامی همان چیزی بود که از آرزوها و اوهام "ملی" و "ضد امپریالیستی" نسل قبل میتوانست حاصل بشود. و دور و برش را هم همان نسل قدیمی ها از توده ای ها نظیر کیانوری و طبری و غیره تا جبهه ملی چی ها و نهضت آزادی و بازرگان و طالقانی و غیره گرفته بودند. نسل انقلابیون واقعی 57 مجبور بود که بنوعی همه چیز را از صفر شروع کند. عجیب نبود در فضای سیاسی باز در ماههای قبل و بعد از قیام بهمن دهها گروه مختلف چپ سر برآورد. عجیب نبود که فضای بحث و مبارزه ایدئولوژیک بین این گروهها بسیار داغ بود و جریانات سنتی چپ آن دوره، یعنی سوسیالیسم تاکنون موجود از نوع روسی و چینی تا ناسیونالیسم خلقی و جهانسومی، بسرعت مضمحل میشدند و رنگ می باختند و در عوض مارکسیسم انقلابی منصور حکمت، که چیزی جز بیان مارکس و لنین در اوضاع ایران نبود، بسرعت رشد میکرد. همچنانکه در مباحث قبلی هفته های گذشته اشاره کردیم انقلاب 57 و بطبع آن انقلابیون واقعی 57 یک گسست همه جانبه با گذشته را جستجو میکردند، آنچه که میخواست گذشته را حفظ کند ضد انقلاب 57 بود.
دقیقا همین خاصیت انقلابیون واقعی 57 است که برای نسل جوان امروز جذاب است. خاصیت به زیر سوال کشیدن همه چیز!
اما مسائل دیگری هم دخیل است. اول اینکه شعائر و خاطرات 57 خیلی زنده است. چرا که انقلاب 57 یک انقلاب عظیم توده ای بود که از لحاظ ابعاد اجتماعی با تحولات 20 – 32 قابل مقایسه نیست و در تاریخ معاصر بشر کمتر نظیر داشته است.اغلب پدران و مادران و عمه ها و خاله ها و دائی و عموی های تقریبا همه جوانان امروز بنوعی در آن انقلاب درگیر بودند و خاطرات خود را برای نسل جوان بازگو کرده اند. تقریبا در هر خانواده ای را که بزنید می بینید که یک یا چند اعدامی و زندانی و فراری داده است. دوم اینکه حکومت اسلامی هنوز دارد خود را به اعتبار انقلاب 57 و بعنوان رژیم مشروع آن انقلاب تعریف میکند. یعنی نه فقط هرسال در مقطع 22 بهمن بلکه تقریبا هر روز نسل جوان که جنایات وحشتناک رژیم اسلامی را می بیند مقابل این سوال قرار میگیرد که آیا واقعا این بساط از انقلاب 57 برخاست و ناگزیر است راجع به آن انقلاب و حقایق آن بداند و موضع بگیرد. سوم اینکه درست است که انقلاب 57 چنان وحشیانه سرکوب شد، اما از دل انقلاب 57 یک اپوزیسیون فعال و پرسر و صدا و بخصوص یک چپ کارگری کمونیستی قدرتمند بوجود آمد که در تمام این 30 سال علیرغم همه فشارها و سرکوبهای جمهوری اسلامی رابطه اش را با جامعه ایران و نسل جوانتر حفظ کرد. بخصوص جریان ما به یمن منصور حکمت در گذشته فرو نرفت، بلکه برعکس پا به پای زمان خود و حتی جلوتر از زمان خود جلو آمد و پرچم تحولات عمیق و انقلابی آینده را در پیشاپیش جامعه برافراشت. این رابطه بخصوص بعد از دوم خرداد و شکست آن و پا گرفتن چپ و کمونیسم کارگری در صحنه سیاست ایران به معنای وسیع، بسیار محکم شده است. چندانکه شعارهای این نسل جوان از دانشگاه تا میادین شهر، از "آزادی برابری هویت انسانی" تا "حکومت اسلامی نمی خواهیم" با بخش چپ این اپوزیسیون و مشخصا حزب کمونیست کارگری و منصور حکمت تداعی میشود. چهارم و شاید مهمتر از همه، اینکه انقلاب 57 چیزی را شروع کرد که هنوز و با قدرت بیشتر در برابر جامعه ایران قرار دارد. انقلاب 57 همچنانکه پیش از این اشاره کردیم دنبال رهایی اجتماعی بود و اکنون این رهایی اجتماعی با ضرورتی هزار بار بیشتر و با آمادگی ذهنی غیر قابل قیاس با هرجای دیگر دنیا در دستور جامعه ایران قرار گرفته است. با توجه به تمام این فاکتورها میتوان دریافت که چرا نسل جوان امروز نسبت به انقلاب واقعی و انقلابیون واقعی 57 کنجکاو است. چنین است که رابطه این نسل با انقلابیون 57 در قیاس با رابطه ما با نسل ماقبل خودمان بسیار متفاوت است.
با اینهمه باید در مورد یک سوء تفاهم احتمالی هشدار دهیم و تاکید کنیم که نسل جوان امروز بهیچ وجه پا در جای پای نسل 57 و حتی انقلابیون واقعی آن نخواهد گذاشت. نباید هم بگذارد. دنیا و ایران عوض شده است. انقلاب 57 تکرار نخواهد شد. نباید از گذشته الگو برداری کرد. خصوصا برخی خصوصیات نسل 57 بدرست مورد نفی و نقد نسل جوان است. و خوبست که چنین است. اینرا باید در فرصت دیگری بیشتر صحبت کنیم. نسل جوان بدلائلی که گفته شد نسبت به انقلاب 57 و شعائر و آرمانها و متفکران و انقلابیون آن کنجکاو است صرفا به این خاطر که میخواهد آینده ای چنانکه خود دوست دارد بسازد. نسل جوان به انقلاب 57 و نسل قدیم خود را وامدار نمی داند. دنیای امروز را می بیند و مطالبات خود را بر اساس بهترین های همین دنیا تنظیم میکند. تا آنجا به نسل قبل علاقمند است که اشتباهات آن نسل را مرتکب نشود و کار نا تمام انقلاب 57 را تمام کند. بعبارت دیگر در انقلاب آتی ایران حرف نسل جوان پیش خواهد رفت، انقلابیون واقعی 57 تا آنجا مورد رجوع قرار خواهند گرفت که با زمان خود جلو آمده باشند و در مورد مطالبات امروز نسل جوان حرفی برای گفتن داشته باشند. برخلاف انقلاب 57 که انقلابیون واقعی و جوان آن شکست خوردند و مرتجع ترین و عقب مانده ترین عناصر و جریانات نسل قبل قدرت را بدست گرفتند، در انقلاب آتی نسل جوان میتواند و باید پیروز شود و در این حال فقط پیشروترین و رادیکالترین و مدرنترین و انقلابی ترین عناصر نسل قبل شانسی برای ایفای نقش دارند. انقلاب 57 دو جنبه انقلابی و محافظه کار در خود داشت و این جنبه محافظه کار (به لطف کنفرانس گوادولپ، همین بی بی سی و صدای آمریکا که سنگ دمکراسی به سینه میزنند و با بردن حاج آقا خمینی از حجره نجف به زیر درخت سیب پاریس و وساطت ژنرال هویزر که ارتش با خمینی و دار و دسته اش کنار بیاید) بر جنبه انقلابی غلبه کرد و این افتضاح پیش آمد که جمهوری اسلامی نام دارد. برای نسل جوان امروز فقط آن دسته از انقلابیون 57 جالب توجه اند که بلافاصله شروع به نقد جنبه ارتجاعی و محافظه کاری کرد که خود را در انقلاب جا کرده بود. برای نسل جوان امروز، همانطور که مثلا در دانشگاه بروشنی می بینیم، امثال منصور حکمت و دیگر نمایندگان این نسل انقلابیون جالب اند.
هوشنگ کیانی هم به صف این انقلابیون واقعی 57 تعلق داشت.
از خانه کارگر تا ذوب آهن
به موضوع اصلی برگردیم. در بین کارگران بیکار اصفهان چند جریان فعال بودند. بیش از همه جریانی که به "رزمندگان م.ل" مشهور بودند. این رفقا عملا رهبری را به دست گرفته بودند و اعتماد کارگران بیکار را جلب کرده بودند. بعد از سرکوب تظاهرات فروردین ماه کارگران بیکار در خانه کارگر اصفهان جمع میشدند و شروع به تشکیل "سندیکای بیکاران" کردند. گروه دیگری که در بین بیکاران فعال بود فدائیان خلق بود که هنوز آنوقت اکثریت و اقلیت نشده بود. علاوه براین دو گروه کسانی از پیکار و اتحادیه کمونیست ها و کمونیست های منفرد در این اعتراضات نقش ایفاء میکردند. در مقطع تشکیل سندیکای بیکاران من هم که تازه به اصفهان نقل مکان کرده بودم وارد عرصه مبارزات بیکاران شدم. (آنوقت با گروه "آزادی کار" بودم که به سرعت به "سهند" پیوست و بعد "اتحاد مبارزان کمونیست" تشکیل شد.) از اولین کسانی که توجه ام را جلب کرد و سعی کردم با او نزدیک شوم هوشنگ بود که فکر کنم کارگر بیکار شده کارخانه فلور بود. البته بعدها فهمیدم که هوشنگ سابقه سیاسی قدیمی تری داشت و از زمان شاه با گروهی در نهاوند در ارتباط بوده است. یک روز هوشنگ را به خانه ام، یعنی اتاقی که در نزدیکی سه راه نظر اصفهان کرایه کرده بودم، برای نهار دعوت کردم. بعد از مدتی صحبت فهمیدم که او فدایی است و او هم فهمید که من هم به گروه کوچک آزادی کار که عمدتا در ذوب آهن اصفهان فعال بود تعلق دارم. هردو فورا فهمیدیم که "جذب" گروه همدیگر نمی شویم. اما تصمیم گرفتیم که در هر حال با هم کار کنیم. یادم هست که به او گفتم که ما در آینده در یک سنگر خواهیم بود. و این تعارف نبود. به نظرم او فرد بسیار انقلابی و رادیکالی بود و فکر میکردم هردو دنیال یک چیز بودیم.
تلاش کارگران بیکار اصفهان برای تشکیل سندیکا با هجوم وحشیانه و مسلحانه اوباش حزب الله درست در روز تشکیل مجمع عمومی سندیکا به شکست انجامید. آن روز یکی از تلخ ترین روزهایی است که بیاد دارم. آمدند به زور کلت و بگیر و ببند با فحش و تحقیر و کتک مجمع عمومی را بهم زدند و رهبران کارگران را دستگیر کردند و بردند. ما هم نتوانستیم کار چندانی بکنیم. البته بعدا بدنبال اجتماع هرروزه در مقابل دادگستری رهبران دستگیر شده را آزاد کردند اما خانه کارگر را از دست کارگران درآوردند و مبارزه بیکاران را درهم شکستند. بعد از خانه کارگر دیگر هوشنگ را ندیدم. فقط یکبار در یک تظاهرات کارگران فولادشهر ذوب آهن او را اتفاقی دیدم و قدری باهم صحبت کردیم. یادم هست که به او گفتم که سیاست ما این نیست که خودمان را با شعار نویسی در شهر سرگرم کنیم. (چیزی که آنوقت در بین جریانات چپ خیلی مد بود.) گفتم که ما تمام انرژی خود را در بین کارگران و بویژه کارگران ذوب آهن گذاشته ایم. و البته ما به قدرتی در ذوب آهن تبدیل شدیم که در فرصت دیگری باید در مورد آن صحبت کرد. اعلامیه های "کمیته ذوب آهن – اتحاد مبارزان کمونیست" چنان تاثیری داشت که در مواردی در تلویزیون محلی اصفهان مجبور بودند علیه آنها آژیتاسیون کنند.
یک روز که با یکی از رفقای جدیدترمان در ذوب آهن (کارگری که به "علی کمونیست" مشهور بود و الان فامیل او متاسفانه خاطرم نیست) جلسه داشتیم، او یادداشتی را به من داد و گفت اینرا هوشنگ فرستاده است. با تعجب گفتم مگر هوشنگ را میشناسی؟ گفت نه. ولی دوست همکارم در کارخانه که او هم کمونیست است و به او اعتماد کامل دارم این یادداشت را به من داد و گفت به دست مصطفی برسد و هوشنگ فرستاده است. یادداشت را باز کردم. چیزی شبیه این نوشته بود: "صبح شنبه ساعت 7 صبح از یکسر کوچه خاقانی راه بیفت و من از سر دیگر. وسط راه بهم میرسیم." کوچه خاقانی یکی از کوچه های قدیمی اصفهان بود. خیلی طولانی و باریک. تردید نکردم و سر قرار رفتم. وقتی همدیگر را دیدیم برایم توضیح داد که او در جریان انشعاب فداییان به اقلیت و اکثریت، جانب اقلیت را گرفته است. ولی پس از مدتی متوجه شده است که اقلیت هم بدرد بخور نیست. و بعد شروع کرد به یک نقد عمومی تری نسبت به کل کمونیست های آنوقت و نحوه فعالیت در بین کارگران. گفت که من دیگه هیچ کس را قبول ندارم. ما باید خیلی پایه ای و عمیق و کمونیستی کار کنیم. الان تعدادی از کمونیست ها و عمدتا کارگر و شاغل در ذوب آهن هستیم که باهم کار میکنیم. اما کار شما را در ذوب آهن دیده ایم و فکر کردیم که شاید شما (اتحاد مبارزان کمونیست) جریان بدرد بخوری باشید. برای همین برایت پیام فرستادم که همدیگر را ببینیم...
حرفهای هوشنگ برایم عجیب بود. عجیب از این جهت که او گویی از آخرین بحث های درونی ما مطلع بود. نقدی که او به فعالیت کمونیست ها داشت بسیار شبیه بحث های "سبک کار" بود که تازه در اتحاد مبارزان شروع شده بود. همین بحث سبک کار است که در کنگره اول اتحاد مبارزان بطور همه جانبه تری مطرح شد و در واقع اولین جوانه های بحث کمونیسم کارگری از نقد سبک کار پوپولیستی درآمد. به او گفتم که ما هم بحث هایی شبیه همین داریم و قرار شد که با هم همکاری کنیم. و در عین همکاری و فعالیت عملی در مورد مواضع و دیدگاه های اتحاد مبارزان کمونیست بحث و "مبارزه ایدئولوژیک" داشته باشیم.
هر هفته در خانه هوشنگ که با همسرش زندگی میکرد ملاقات میکردیم و خواندن "اسطوره بورژوازی ملی مترقی" را شروع کردیم. موازی با اسطوره ، کاپیتال مارکس را هرجا که بحث ایجاب میکرد، میخواندیم. جر و بحث های زیادی داشتیم و او سوالات هوشیارانه ای را مطرح میکرد. هوشنگ بسیار جدی و بسیار دقیق و در عین حال بسیار صریح و قاطع بود. به اصطلاح مو را از ماست بیرون میکشید. یک روز سرانجام گفت شما درست میگوید. شما بحث مارکس را گرفته اید. و قرار شد که باهم کار کنیم. اما در عین حال اصرار داشت که بخاطر مسائل امنیتی فعلا رفقای آنها در تشکیلات ما ادغام نشوند. بلکه بصورت مجزا به کار خود ادامه دهند و از طریق هوشنگ با ما هماهنگ شوند. ما از این طرح استقبال کردیم. آمدن هوشنگ و رفقایش با تشکیلات اتحاد مبارزان در ذوب آهن ما را بر تمام بخش های ذوب آهن (که بسیار وسیع بود) مسلط میکرد. اما این درست در مقطع تابستان 61 و تشکیل کنگره اتحاد مبارزان کمونیست بود. از اصفهان دو نماینده به کنگره میرفت که یکی از آنها من بودم. وقتی به هوشنگ گفتم که برای مدت یک یا دوماه نخواهم بود او فورا گفت خوب وقتی برگشتی ادامه میدهیم. من مخالفت کردم و گفتم ممکن است برای من مشکلی پیش بیاید و به این زودی برنگردم. تلویحا متوجه شد که به کردستان میروم. ولی او باز اصرار داشت که ایراد ندارد اگر هم به این زودی برنگردی ما دوباره همدیگر را پیدا خواهیم کرد. قویا اصرار داشت که با فرد دیگری در تشکیلات اتحاد مبارزان مرتبط نشود و من بالاخره او را قانع کردم که در غیاب من با تشکیلات مرتبط شود.
احساس گناه پنجاه هفتی!
هوشنگ راست میگفت. احتیاط او کاملا بجا بود. او مجموعا اوضاع را صحیح تر تشخیص داده بود. چون به مجرد حرکت ما به سمت کردستان پلیس که تشکیلات اتحاد مبارزان را زیر نطر داشت حمله را شروع کرد. عزیزان بسیاری و از جمله هوشنگ دستگیر شدند. این آن تکه ای از ماجرای هوشنگ است که من هیچ وقت نمی توانم خودم را ببخشم. هرکاری هم بکنم و هر توجیه و توضیحی که برای خودم بیاورم باز احساس بسیار تلخ و سنگینی است. اگر حرف هوشنگ را پذیرفته بودم، اگر او در غیبت من با تشکیلات مرتبط نمی شد، شاید هرگز گیر نمی افتاد، شاید اکنون زنده بود. شاید تعداد زیادی گیر نمی افتادند شاید تعداد زیادی زنده می ماندند! این از آن احساس های تلخ است که فکر کنم اغلب نسل پنجاه و هفتی ها که جان بدر بردند تجربه کرده اند. اینکه چطور در دستگیری و مرگ یک عزیز خود را مقصر میدانی گرچه میدانی مقصر نبودی! حتی اینرا هم میدانی که اگر تو کشته میشدی و عزیزی که اکنون نیست باقی می ماند، او هم چه بسی با این احساس تلخ زنده می ماند! اما اینها مانع از این نمی شود که هنوز بعد از اینهمه سال هر وقت یاد کسانی مثل هوشنگ می افتی فکر کنی: اگر تحلیل دقیقتری از اوضاع و احوال سیاسی داشتیم، اگر تجربه سیاسی غنی تری داشتیم، اگر میدانستیم به شیوه موثرتری کار کنیم، این به معنی نجات جان آدمیزاد بود!
و این تلخ تر میشود وقتی به این فکر کنی که اگر هوشنگ و هوشنگ ها، یعنی آدم های مشخصی که از نزدیک میشناختی و میدیدی چه ظرفیت و توانایی هایی دارند، زنده می ماندند. اگر هوشنگ زنده می ماند بدون تردید یکی از برجسته ترین رهبران کمونیست زمان ما میشد. طبعا هیچ آدمی قابل پیش بینی نیست. شاید من دارم به دلیل تعلق عاطفی موضوع را بزرگ تر از آنچه هست میکنم. ولی هوشنگ بسیار برجسته بود. فکر کنم هرکسی که هوشنگ را میشناخت، آنها که در بین کارگران بیکار اصفهان فعال بودند، یا بروبچه های سابق فدایی اقلیت اصفهان که از نزدیک با هوشنگ کار کردند (و بعضی هایشان هم همراه او در آبان 62 اعدام شدند)، و چه کسانی که در زندان با او بودند و استواری قهرمانانه و در عین حال هشیاری و سریع الانتقالی و پارو زمین بودن او را مشاهده کردند با من هم عقیده باشند.
حالا باید کمی روشن شده باشد که چرا برای نوشتن این سطور آنقدر با خودم کلنجار میرفتم...
مارس 2008
سال 86 به پایان میرسد و مناسب بود که ما هم نگاهی به سال گذشته داشته باشیم. ولی وقایعی در همین یکی دو هفته پایانی سال رخ داد که به نوعی جوهر تحولات سال گذشته را منعکس میکند. اجازه بدهید بعنوان آخرین یادداشت سال نگاهی به این وقایع داشته باشیم.
"شاهزاده سرخ ایران"!
اشتباه نکنید. این لقب تازه برای رضا پهلوی نیست. گو که ایشان هم سعی میکند با پیام به کارگران و غیره ته رنگ قرمزی به سیاست های خود بدهد، اما این تیتر یک نوشته سایت بی بی سی بود در رابطه با درگذشت مریم فیروز از رهبران حزب توده و همسر کیانوری، که هفته قبل درگذشت. مریم فیروز گویا شاهزاده خانم قاجار بوده و وقتی در اوایل سالهای 1320 شمسی به حزب توده می پیوندد لقب "شاهزاده خانم سرخ" را دریافت میکند. نکته جالب این بود که بی بی سی چنان با آب و تاب در مورد ایشان و همسرش (که به "آیت الله کیانوری" مشهور است) و در مورد حزب توده نوشته بود که اگر نمی دانستی راجع به چه حرف میزند، شیفته حزب پرافتخار میشدی. بی بی سی خوانندگانش را مشتی بی خبر از همه جا فرض گرفته است. مرگ یک انسان را که البته موضوعی تراژیک است را بهانه قرار داده و فکر میکند مردم فراموش کرده اند که چطور همین حزب توده با رهبران نازنین اش دست در دست جمهوری اسلامی گذاشت و در جنایات آن شریک بود و آخر سر هم معضوب دستگاه شد و خود در کوزه افتاد. اما چرا بی بی سی چنین حزب توده را حلوا حلوا میکند؟
به جواب میرسیم، اما جالب است که بدانید فقط بی بی سی نیست که توده ای شده است. یا صحیح تر توده ای بودنش را آسان رو میکند. رادیو فردا (آمریکا) هم در مطلبی مطول و به نقل از آقای عمویی از رهبران حزب توده که در ایران است برای ما تعریف میکند که چطور وزارت اطلاعات حتی زودتر از خود توده ای ها از مرگ مریم فیروز مطلع شده و خود راسا مراسم کفن و دفن را برعهده گرفته که نکند یک وقت شلوغ بشود! رادیو آمریکا دست بی بی سی را از پشت بسته است، کم مانده بگوید مردم بشتابید به حزب توده بپیوندید!
خب پس حالا مساله پیچیده تر شد. صدای آمریکا که باید شاهزاده عزیز دردانه خودش همان رضا پهلوی را لانسه کند، چرا رفته سراغ شاهزاده سرخ از نوع توده ای!؟
همین خیلی چیزها را در باره اوضاع سیاسی و جامعه ایران در پایان سال 86 بازگو میکند. شاهزاده سفید چشم اندازی ندارد به شاهزاده سرخ توده ای باید دخیل بست! چرا؟ چون جامعه چپ شده است و اینرا کاریش نمی شود کرد. اما شاید بتوان مرده را زنده کرد و حزب توده را بعنوان چپ مطرح کرد. البته به یک معنی این مساله ای جدید نیست. ادامه یک تلاش قدیمی است.
اگر برنامه ها و سایت های "بی بی سی" و "وی. او. ای" (صدای آمریکا) و کلا مدیای فارسی زبان که از جانب دول بورژوازی جهانی اداره میشود را دنبال کرده باشید متوجه خواهید شد که مدتی است که تماما در اختیار دوم خرادی ها و نویسندگان و ژورنالیست و چهره های جنبش ملی اسلامی و عناصر توده ای و نیمه توده ای است. یعنی بنظر میرسد که غرب و آمریکا به این نتیجه رسیده اند که فعلا آبی از شاهزاده پهلوی و جنبش ناسیونالیسم پروغرب گرم نمی شود و باید به جناح های مختلف جنبش ملی اسلامی که قدری از حکومت دور اند، امید بست. از خاتمی گرفته تا امثال گنجی و شیرین عبادی و اسانلو و غیره شامل این طیف میشود. خب وقتی جامعه به چپ بچرخد البته باید با برگ جناح چپ جنبش ملی اسلامی بازی کرد. و چپ این جنبش هم چیزی جز همان حزب توده کذایی نیست. مرگ مریم فیروز، یعنی شاهزاده خانم قاجار سرخ شده، فرصتی برای مطرح کردن حزب توده بود. بیچاره شاهزاده سفید حتما از این ماجرا چه بسی سفید تر هم شده باشد. اما ما سرخ ها یکبار دیگر فهمیدیم که همه حضرات، از بی بی سی و صدای آمریکا تا توده ای ها و شاهزاده های رنگارنگ، چه فشاری از جانب چپ و کمونیسم در ایران روی خود احساس میکنند.
انتخابات و پیام خامنه ای
این اوضاع اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی بود. خود رژیم در پایان سال اوضاع نابسامان تری داشت. در این مورد انتخابات مجلس اسلامی که هفته قبل رخ داد جالب توجه است. مساله این نیست که رژیم رسما به سیم آخر زد و علیرغم بهت و حیرت همگان اعلام کرد که 65 درصد در انتخابات شرکت کردند و البته به طرفداران جناح احمدی نژاد – خامنه ای رای دادند! این دروغگویی ها و رای سازیها همیشه بوده است. مساله مهم جبهه بندی بود که حول انتخابات بطور قطبی تری شکل گرفت. مساله لاغر تر شدن طیف "مشارکت در حاکمیت" (اگر بخواهیم اصطلاح دوم خردادی ها را بکار ببریم) بود. از یک طرف احمدی نژاد و خامنه ای بود، از طرف دیگر انواع "اصلاح طلبان" و "میانه روها" و دول آمریکا و اتحادیه اروپا که هریک بنوعی انتخابات را زیر سوال بردند. اگر پیام خامنه ای به مناسبت این انتخابات را بخوانید می بینید که خطاب خامنه ای به "ملت آزاده و سربلند" نیست بلکه همه کسانی است که بنوعی آنطرف خط ایستاده بودند و در مورد این انتخابات چون و چرا میکردند. خامنه ای به همانها میگوید: همین است که می بینید! بخواهید یا نخواهید همین است! بعبارت دیگر اتفاقی که افتاد این بود که جنگ درونی جمهوری اسلامی در این انتخابات سرجایش باقی ماند و حاد تر شد. دعوایی که یک سرش بیت آقا است، سر دیگرش بیت رفسنجانی و کروبی و خاتمی، اما به همینجا محدود نیست. این دعوا حالا جنبه جهانی هم پیدا کرده است یعنی یک سر دیگرش در وزارت امورخارجه آمریکا است و سر دیگرش در اتحادیه اروپا و مذاکرات هسته ای و قطعنامه های شورای امنیت وغیره. جدال و تقلایی که هدف آن این است که مگر بن بست جمهوری اسلامی را از بالای سر مردم حل کنند و همه به سلامت از آن بیرون بیایند. فعلا سیاست غرب بر این است که حتی الامکان با استحاله رژیم اسلامی و سرکار آوردن جریانات پروغربی در آن فکری برای این بن بست بکند. (ضمن اینکه گزینه جنگ و رژیم چنچ را همچنان در آستین دارد.) غرب امیدوار بود که این انتخابات عرصه ای باشد برای آنکه اصلاح طلبان و آخوند های خوش خیم قدری وضع شان بهتر شود و خامنه ای و احمدی نژاد را عقب برانند. اما ظاهرا این اتفاق نیفتاد. با هر تقلب و دروغ و رای سازی که بود آقا با "گردن کلفتی" نه فقط به رقبای داخلی بلکه به منتقدین خارجی نیز اعلام کرد که سرجایش محکم ایستاده و اگر قرار است راهی برای نجات از بن بست جمهوری اسلامی باشد، گره آن به دست مبارک ایشان گشوده میشود. نق نق های غرب و اصلاح طلبان در باره "غیر دمکراتیک" بودن انتخابات اخیر ریشه در این داشت که این انتخابات کمکی به حل بن بست جمهوری اسلامی از طریق استحاله نکرد. در بهترین حالت اوضاع را بصورت سابق نگه داشت. پیامش بیشتر این بود: روز از نو و روزی از نو، بجنگ تا بجنگیم!
اما نکته ای در پیام خامنه ای هست که راز اوضاع سیاسی ایران را بر ملا میکند. آنجا که حاج آقا میفرماید "میلیونها جوان زیر 30 سال به سوی صندوقهای رأی شتافتند..". مامورین صندوق و اوباش آقا که سهل است، حتی در و دیوار تهران هم میداند از این خبرها نیست. همین دو هفته قبل تر و در آستانه هشت مارس جوانان آریاشهر در کنترل شده ترین بخش تهران نیروی انتظامی را فراری دادند و در دفاع از دختری که به حجاب تن نمی داد تظاهرات کردند و برای آقا و کل نظامش پیام فرستاده بودند که: "حکومت اسلامی نمی خوایم، نمی خوایم"، "علاف کردی ما را از 57 تا حالا". این همان جوانهای زیر 30 سال هستند که در اجتماعات متعدد 16 آذر دانشگاهای سراسر کشور با شعارهای چپ و سوسیالیستی فریاد زدند "مرگ بر دیکتاتور" و "تظاهرات مارکسیست ها در دانشگاه تهران" را به میدیای جهانی بردند. همان نسلی که روز هشت مارس در اصفهان "نه به تبعیض جنسیتی" و "آزادی برابری هویت انسانی" را بالا بردند و قبلا و از جمله در همین سال گذشته، بارها (مثلا در شورش بنزین) اعلام کرده که جمهوری اسلامی باید برود. تکلیف آینده ایران را نه آمریکا و اتحادیه اروپا و چانه زنی با خامنه ای یا رفسنجانی و خاتمی، بلکه قبل از هرچیز اعتراض همین نسل تعیین میکند. نه فقط آینده ایران را رقم میزند، بلکه این نسل میتواند نقشی تاریخی در جهان ایفاء کند. درست به دلیل فشار اعتراض این نسل و چپ گرایی آنست که آقا به این شیوه آخوندی مجیزشان را میگوید و بی بی سی و رادیو فردا دنبال شاهزاده های سرخ میگردند!
اگر این نسل جوان را در کنار یک جنبش زنان بسیار رادیکال و انقلابی و مهمتر از همه در کنار یک جنبش اعتراضی کارگری تعطیل ناپذیر و رادیکال سوسیالیستی که همزمان با نطق آقا در چهار گوشه مملکت در اعتصاب است و یا به چندرغاز افزایش حداقل دستمزد اعتراض میکند، قرار دهید آنوقت خواهید دید که نگرانی بی بی سی و رادیو فردا و آقا همه از یک جنس است. ترس از کمونیسم.
کدام مارکس بازمیگردد؟
این به چپ چرخیدن جامعه و تکاپوی بورژواها فقط یک پدیده ایرانی نیست. در سطح جهان هم خبرهایی هست. حتما شنیدید که در 14 مارس امسال در سالگرد مرگ مارکس رادیو دویچه ویله از اینکه مارکس و نظریاتش زنده است صحبت کرد. راستش این بازگست مارکس هم چیز تازه ای نیست. با اولین بحران مالی بزرگ جهانی بعد از سقوط شوروی، یعنی بحران مالی که از جنوب شرقی آسیا در سال 1998 شروع شد و دنیا را فرا گرفت (که اتفاقا مصادف با صد و پنچاهمین سالگرد انتشار مانیفست بود)، و با چاپ جدید و پر سر و صدایی از مانیفست کمونیست، مارکس دوباره به صحنه برگشت. مدت غیبت او بسیار کوتاهتر از آنچه بود که نعره زنان "کمونیسم مرد" تصور کرده بودند. در رای گیری بی بی سی در آستانه هزاره دوم میلادی مارکس بعنوان شخصیت هزاره انتخاب شد و ترانه "ایمجین" جان لنون بعنوان ترانه محبوب قرن برگزیده شد.
البته یازده سپتامبر و ارتجاعی که به دنبال "جنگ تروریستها" سراسر جهان را فرا گرفت برای مدتی بازگشت مارکس و چپ گرایی را به حاشیه برد. اما در ابتدای امسال نشانه هایی از به چپ چرخیدن دنیا دیده میشد، چندانکه حزب ما در کنگره ششم اش تاکید کرد که مارکس و سوسیالیسم قوی تر از گذشته ظاهر خواهد شد. چیزی که شاید در طول سال گذشته برجسته بود پاگیری یک جنبش رادیکال و چپ سکولار در دنیا است که اکس مسلم و مینا احدی و یارانش در آلمان در خطوط مقدم آن قرار دارند. همینطور اینکه برای اولین بار بعد از دهه ها "تظاهرات دانشجویان مارکسیست" در میدیای جهانی مخابره میشود، و یا اینکه اتحادیه های کارگری به اقدامات سیاسی و مشترک جهانی علیه جمهوری اسلامی و در همبستگی با کارگران ایران دست میزنند، اینکه هشت مارس رادیکالتر از گذشته علیه آپارتاید جنسی موضع میگیرد، میتواند نشانه هایی از این به چپ چرخیدن باشد.
واقعیت پایه ای این است که دو طرف جنگ تروریستها به بن بست رسیده اند و جهان از این وضعی که اینها با ترور و ضد ترورشان حاکم کرده اند، خسته شده است. بن بست در عراق و افول نئوکنسرواتیوها در آمریکا همه نشانه این است که دوره فوق ارتجاعی جنگ تروریست ها دارد ته میکشد و فرصتی فراهم میشود تا چپ و آزادیخواه از زیر آوار 11 سپتامبر سر بر آورد. و اینبار که چپ سر بر آورد دیگر الزاما دنبال الگوهایی قدیمی نخواهد رفت. زمینه های خوبی فراهم است تا چپ ضد امپریالیستی، کوته نظر و بعضا ارتجاعی و یا چپ لیبرالی و پاسیفیستی موجود در مقابل روایت های رادیکال و انقلابی و مارکسی میدان را خالی کنند.
در مقابله با همین خطر است که خود بورژوازی پیشقدم میشود و 125 مین سالگرد مرگ مارکس را ارج میگذارد و اذعان میکند که مارکس همچنان شاد و سرحال و زنده است. مساله برای او این است که چطور میشود یک مارکس بی خطر، یک مارکس فیلسوف، یک مارکس عالم که خیلی خوب جهانی شدن سرمایه داری و اوضاع امروز دنیا را پیش بینی کرد را تحویل نسل جوان دنیا داد. چطور میشود آن مارکسی که نه فقط سرمایه داری جهانی روزگار ما را خیلی خوب پیش بینی کرده بود، بلکه بارها و بارها گفته بود "سرمایه داری قبل از هر چیز گورکنان خود را بوجود می آورد میکند" را یکجایی قایم کنند.
ما در ایران این تلاش را به کرات دیده ایم. همین جمهوری اسلامی و دوم خردادی هایش خیلی تلاش کردند تا مارکس دانشمند و عالم را به جای مارکس رهبر انقلاب کارگری به خورد نسل جوان و دانشجویان چپ بدهند و نتوانستند. مارکسی که در ایران پا گرفته است مارکس کمون پاریس و مارکسی است که لنین و انقلاب اکتبر و منصور حکمت به جهان معرفی کرده اند. جالب است که همه آن فروپاشی شوروی و نعره کمونیسم مرد بورژوازی جهانی، علیرغم همه پامنبری های ایرانی اش، سبب نشد که مارکس در صحنه سیاست ایران غائب بشود. برعکس همیشه بردوام بود و درست در اوج این نعره های نابودی کمونیسم و پیروزی دمکراسی بود که حزب کمونیست کارگری تاسیس شد و مارکس و کمونیسم در ایران یک گام بلند دیگر به جلو برداشت. در ایران به قطعیت میتوان گفت که چپی که دارد فی الحال نقش ایفاء میکند و بیش از اینها نیز نقش ایفاء خواهد کرد چپ از نوع "شاهزاده سرخ" که بالاتر اشاره شد، یعنی چپ پس مانده دوره جنگ سرد و دوره برو برو سوسیالیسم بورژوایی نیست. چپ منصور حکمتی و حزب کمونیست کارگری است.
اما سوالی که اینجا مطرح است این است: آیا ما میتوانیم مارکسی که دوباره برمیگردد را در ابعاد جهانی نیز تعریف کنیم و اجازه ندهیم تعبیر لیبرالی و بورژوایی از مارکس دست بالا بگیرد؟ به نظر من این عرصه ای است که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در آن درگیر هستیم. یعنی خود این سوال از واقعیت ما عقب است. همان مواردی که بالاتر ذکر شد و یا مثلا حمایت وسیعی که دانشجویان چپ و آزادیخواه و برابری طلب ایران در سطح بین المللی بدست آوردند، همه حاکی از این است که ما بطور اجتناب ناپذیری فی الحال در مرکز این روند قرار داریم. در واقع سرنوشت انقلاب آتی در ایران به سرنوشت مارکس در جهان گره خورده است! قبلا ما همیشه گفته ایم که پیروزی کمونیسم در تهران باردیگر مارکس را در وسط صحنه سیاست جهان قرار خواهد داد. اکنون داریم با این واقعیت روبرو میشویم که برای پیروزی کمونیسم در ایران ناگزیریم که به حمایت جهانی مردم آزادیخواه و برابری طلب اتکاء کنیم و برای تحقق همین هم که شده بطور عینی مقابل این وظیفه قرار گرفته ایم که برای جا انداختن تعبیر کمونیستی کارگری، تعبیر انقلابی و کارگری از مارکس در سطح جهان بجنگیم.
هفته قبل گفتیم که رابطه زنان و انقلاب 57 داستان شکست آن انقلاب است. همچنین گفتیم که انقلاب 57 آغاز جنبش نوینی در رهایی زن است که در ابعاد ایرانی آن کاملا بی سابقه است. اما گفتیم که این موضوع ایرانی نیست. انعکاس یک وضعیت جهانی است. انقلاب 57 در این زمینه نیز- یعنی تبعیض علیه زنان و مبارزه با آن- داشت از آینده دنیا خبر میداد.
هفته قبل همینقدر فرصت بود که چهارچوبه بحث را طرح کنیم: خیلی خلاصه نگاهی به جنبش رهایی زن در تاریخ معاصر داشتیم و رابطه آن با جنبش طبقه کارگر برای رهایی اجتماعی را مورد اشاره قرار دادیم. گفتیم که جنبش رهایی زن در مراحل پیشروی و گسترش خود همسرنوشت جنبش رهایی اجتماعی، جنبش سوسیالیسم کارگری، بوده است. انقلاب 57 اینرا بطور برجسته ای نشان داد. حمله به انقلاب کارگری 57 و شکست آن در عین حال حمله وحشیانه به زنان و تلاش سبعانه برای عقب راندن آنان در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و خانواده بوده است. از سوی دیگر مقاومت و ادامه انقلاب 57 (تا سال 60 که تماما درهم شکسته شد) و جوشش جامعه برای انقلابی دیگر که کار انقلاب شکست خورده را تمام کند بطور عینی به تلاش و مبارزه برای رهایی زن گره خورده است. چندانکه جنبش بسیار گسترده، رادیکال و انقلابی آزادی زن در ایران که اینک دارد کمر رژیم اسلامی را میشکند، فاکتور اصلی هر تحول اجتماعی و انقلاب آتی در ایران است.
در ادامه بحث ایتدا باید تکلیفمان را با تحریفی دیگر در رابطه با انقلاب 57 روشن کنیم.
حجاب، اسلام و سرمایه داری
خیلی ها میکوشند عقبگرد وحشتناک علیه زنان که ضد انقلاب اسلامی 57 پرچم آنرا در آخر قرن بیست بلند کرد و انقلاب 57 را اساسا با اتکاء به آن سرکوب کرد، با اسلام و خمینی و گذشته جامعه ایران توضیح دهند. اگر از آکادمی پلاستیکی بگذریم، که میکوشد این عقبگرد را در قوانین فقه و شریعه و 1400 سال پیش ریشه یابی کنند، کسانی هستند که حداکثر میکوشند این ماجرا را با تاریخ معاصر ایران توضیح دهند. گرچه تاریخ معاصر ایران و جدال جنبش های اجتماعی در ایران (جدال دو جنبش بورژوایی برآمده از انقلاب مشروطه، یعنی جنبش ناسیونالیسم پروغرب بعنوان پرچمدار برقراری سرمایه داری و مدرنیسم و غربگرایی در ایران و جنبش ملی- اسلامی بعنوان اپوزیسیون سنتی و استقلال طلب و شرقی و ضد استبدادی و ضد سلطنتی) میتواند موضوع را تا حدی توضیح دهد، اما هنوز اصل موضوع را روشن نمی کند. عروج حجاب و از قبر درآوردن قوانین اسلام و رفتار وحشیانه علیه زنان و علیه انقلاب 57 بیشتر از هرچیز در تحولات دهه 60 و 70 میلادی (40 و 50 شمسی) در ایران و جهان ریشه دارد. همانطور که عروج اسلام سیاسی در ایران و بعد تبدیل شدن آن به یک قطب بین المللی بورژوایی و مدعی قدرت در دوره "نظم نوین" یک موضوع کاملا مدرن است، زن ستیزی این جنبش و اعلام بردگی زن بعنوان پرچم سیاسی و هویتی اش نیز کاملا در مناسبات اجتماعی زمان ما ریشه دارد. این ارتجاع اسلامی نه مستقیما به دوره مشروطیت مربوط است (که اتفاقا جنبش اسلامی و مشروعه چی ها دست پایین داشتتند و شیخ فضل الله ها بر دار میشدند) نه به طریق اولی به عهده بوق "هجرت" و آغاز "تمدن اسلامی" و نظیر این ربط جدی ای دارد.
پایان دهه 70 میلادی که انقلاب 57 رخ میدهد مقطع عبور دنیا از دوره کلاسیک امپریالیسم (که با جنگ جهانی اول اعلام شد) به سرمایه داری جهانی است (که بعد از دهه 80 قرن بیست میلادی بطور کامل شکل گرفت). مقطع پایان عصر رقابت یا "جنگ سرد" دو قطب بزرگ جهانی بورژوایی و اقمارشان برای یافتن نیروی کار ارزان کشورهای جهانسوم و تحت سلطه است. مقطع ته کشیدن بازارهای جدید نیروی کار و ضرورت دور جدیدی از انقلابات عظیم تکنولوژیک در جستجوی ارزش اضافه نسبی است. که سرانجام نه فقط به شکست و سقوط کامل یک قطب بورژوایی (سرمایه داری دولتی و "بلوک شرق") بلکه به افول قطب دیگر (سرمایه داری دولت رفاه و "جهان آزاد") و عروج راست جدید، دست بالا گرفتن مذهب و قومیت و جنایت و تروریسم و دنیای نامتعین "نظم نوین جهانی" منجر میشود. تا آنجا که به بحث ما مربوط است، در این سالها اتفاقی که افتاد این بود که تقریبا همه دنیا به مناسبات سرمایه داری کشیده شد و سرمایه در جستجوی کار ارزان وسیعا زنان را وارد بازار کار کرده بود. اگر در دوره ای که پایان میافت ورود زنان به بازار کار با منافع عمومی و تاریخی سرمایه بطور کلی منطبق بود، در دوره ای که آغاز میشد، برعکس، حفظ موقعیت فرودست زنان تا هر اندازه که ممکن است در ترجیح عملی سرمایه قرار میگرفت. اگر در دوره قبل برای عقب راندن مناسبات ماقبل سرمایه داری باید همه قید و بندهای دنیای کهن و زندگی روستایی و مناسبات پدر سالار و بردگی سنتی زن در خانواده و جامعه درهم شکسته میشد، در دوره بعد حفظ بقایای باستانی بردگی جنسی زن برای ارزان نگاه داشتن نیروی کار زنان که اینک بهر حال به بازار کار و به صف ارتش کار وارد شده بود، همینطور برای چرخش به راست و اعمال ارتجاع سیاسی بی سابقه، به مذاق سرمایه خوش نیز می آمد. اگر در دوره قبل بورژوازی جهانی خود مشوق و مبتکر رفرم ها شاه (و از جمله برسمیت شناختن حق رای زنان) بود، در دوره جدیدی که آغاز میشد و در مواجهه با یک انقلاب کارگری پشت سر خمینی مرتجع و ضد زن میرفت!
انقلاب 57 درست در تلاقی این دو دوره رخ داد و هردو این تمایلات بورژوایی را در مقابل خود داشت. یکی در قالب پوزیسیون (حکومت شاه) که دست به رفرم هایی در موقعیت زن زده بود و دیگری در قالب جنبش ملی اسلامی در اپوزیسیون که از زاویه شرقی و عقب مانده به این رفرم ها اعتراض داشت و در بهترین حالت آنها را "غربی" و "مبتذل" و "امپریالیستی" و نظیر این میدانست.
انقلاب 57 علیه هردو ضد انقلاب بود، اما بصورت گنگ و مبهم. با غریزه سوسیالیستی و رهایی بخش خود میخواست فراتر از وضع موجود برود. اما همین ناروشنی در اهداف و فقدان یک جنبش سیاسی آگاه و متحزب که آرمان های انقلاب را نمایندگی کند به ضد انقلاب در اپوزیسیون اجازه داد تا تحت نام انقلاب قد علم کند و انقلاب را بنام انقلاب سرکوب کند. همین ضد انقلاب اسلامی بسرعت دریافت که حربه کارآ برای سرکوب انقلاب همانا برافراشتن ارتجاعی ترین پرچم و وحشیانه ترین سرکوب علیه زنان است. حجاب و آپارتاید جنسی و خونین ترین حملات به زنان که شاید بتوان گفت در این ابعاد در کل تاریخ سابقه نداشته است، انقلاب نام گرفت و زنانی که حاضر نبودند به این تن دهند و از انقلاب چیز دیگری می فهمیدند، ضد انقلاب و "عروسک فرنگی"، "جلف"، "سبک"، "فریب خورده"، "آمریکایی"، "بورژوا"، "زنان بالا شهری" و حتی "فاحشه" و نظیر این نام گرفتند!
به زمینه های مشخص ایرانی این پدیده پایین تر می پردازیم. اما چنین عقبگرد جنایتکارانه و خیره کننده ای بدون وجود زمینه های مادی در سرمایه داری عصر ما نمی توانست بوقوع بپیوندد و اگر هم بوقوع می پیوست میدیا و آکادمی سرمایه داری در طول 29 سال گذشته به توجیه آن نمی پرداخت. همچنانکه هفته قبل اشاره کردیم حجاب و آپارتاید جنسی و سنگسار و ارتجاع باور نکردنی علیه زنان در ایران از همان پایه های مادی برخوردار است که عروج راست و پست مدرنیسم و نسبیت فرهنگی و ارتجاع سیاسی در دو دهه گذشته بر آن استوار است. یعنی همانا سرمایه داری زمان ما که برای بقاء خود دارد ته انبان ارتجاع تاریخ را درمی آورد. حجاب بعنوان سمبل بردگی جنسی زن، و توجیه این بردگی با "فرهنگ خودشان است"، از آخرین چیزهایی است که در این انبان هنوز میتوان یافت.
جامعه ایران ماتریال لازم برای چنین عقبگردی را داشت، اما این عقبگرد ابدا سرنوشت محتومی نبود. این بورژوازی بود که با تلاش زیاد، با خرج پول و بردن خمینی به پاریس و در ماه کردنش، آنرا از اعماق جامعه ایران بیرون کشید و برای سرکوب انقلابی که چپ و کارگری بود بر تخت قدرت نشاند.
زن و ناسیونالیسم جهانسومی
رفرم های شاه در دهه 40 شمسی (دهه 60 میلادی) مناسبات سرمایه داری را در ایران تماما مستقر میکند. جوهر این رفرم ها عبارت از خلع ید از دهقنان، روانه کردن آنها به بازار کار، و همچنین کنار زدن موانع شرکت زنان در بازار کار و شرکت در زندگی اجتماعی و از جمله برسمیت شناختن حق رای زنان است. در اثر این رفرم ها در اوائل دهه 50 یک طبقه کارگر صنعتی وسیع و زندگی مدرن و شهرهای بسیاری شکل گرفته است. همراه این تحولات زنان در ابعادی که پیش از این سابقه نداشت وارد بازار کار مزدی و مدرسه و دانشگاه میشوند. عرصه اشتغال زنان عمدتا آموزش و پرورش، ادارات دولتی، بانکها، بیمارستانها، کارگاه های کوچک و همچنین کارخانجات نساجی و داروسازی و نظیر این است. زنان در انقلاب 57 و در مبارزه برای سرنگونی شاه وسیعا شرکت کردند. چه در جریان شورش خارج از محدوده، چه راهپیمایی ها و اعتصابات و تحصن ها و شب های شعر دانشگاه، و چه در گروههای سیاسی این دوره نقش زنان برجسته بود. کافی نیست بگوییم زنان شرکت داشتند و نقش برجسته ای داشتند، این هنوز حق مطلب را ادا نمی کند. انقلاب 57 اولین تجربه سیاسی عظیم زنان در تاریخ ایران هست، همانطور که اولین تجربه عظیم سیاسی طبقه کارگر نوین صنعتی و عروج سوسیالیسم کارگری است. تا قبل از انقلاب 57 نقش زنان در سیاست و تحولات اجتماعی (چه انقلاب مشروطه و چه تحولات 20 – 32) فرعی و محدود است. انقلاب 57 از لحاظ شرکت و حضور زنان فی الحال زنانه بود! در واقع طبقه کارگر و زنان ارکان اصلی اجتماعی انقلاب 57 بودند.
نکته جالب توجه این است که در سالهای قبل از انقلاب ما با سازمانها و تشکل های ویژه زنان در اپوزیسیون روبرو نیستیم. انقلاب نیز در ابتدا خواست ویژه ای برای زنان یا تشکل ویژه ای از زنان ندارد. انقلاب عمومی است. کلا علیه شاه و ساواک و استبداد است و برای آزادی و زندگی بهتر. تک و توک اینجا و آنجا در ادبیات چپ از مزد برابر زن و مرد در ازاء کار برابر صحبت میشود، اما اینهم برجسته نیست. انقلاب یک جنبش همگانی است که زن و مرد فعالانه در آن شریک هستند. همانطور که سوسیالیسم کارگری در متن یک جنبش "همه باهم" ستون فقرات انقلاب است، جنبش رهایی زن حتی بدرجات نا آماده تر و نامتعین تر در این فضای همه باهمی عنصر فعال انقلاب علیه وضع موجود است. نکته جالب دیگر اینست که حتی در فرهنگ اعتراضی جامعه که بشدت تحت تاثیر جنبش ملی اسلامی است، چه در گروههای سیاسی اعم از به اصطلاح مارکسیست و چه اسلامی، و یا در فضای روشنفکری شعرا و ادبای اپوزیسیون زن و مرد فعالانه شرکت دارند. در مقطع شروع انقلاب در سال 56 هیچکس حتی نمی تواند تصورش را بکند که چگونه سه سال بعد یک ارتجاع وحشیانه و قرون وسطایی بالاخص علیه زنان در ایران برقرار میشود.
ولی در همانوقت همین جنبش ملی – اسلامی در عین حال نوعی نقد فرهنگی و اخلاقی نسبت به رفرم های شاه و موقعیت زنان در سرمایه داری آن مقطع ایران داشت که سرنخ زمینه های مادی ارتجاعی که بعدا علیه زنان و علیه انقلاب 57 بیرون زد را بدست میدهد.
خواست "استقلال از امپریالیسم" و برپایی یک "بورژوازی ملی و مستقل" محور جنبش ملی اسلامی از چپ آن (امثال فدائیان) تا راست آن (جبهه ملی، بازرگان و طالقانی و خمینی) بود. در فرهنگ این جنبش ضد امپریالیستی و جهانسومی همچنین از راست تا چپ آن یک چیز مشترک بود و کماکان هست: یک تلقی سنتی و اخلاقی و پدرسالارانه و شرقگرایانه نسبت به زنان و نقش آنها در جامعه. ضد امپریالیسم و ناسیونالیسم جهانسومی این جنبش طبق تعریف علیه "به فساد کشیدن" و "کالا شدن زنان میهن" یا "زنان خلق" و "ناموس امت اسلام" و غیره بود. در این سنت گویی امپریالیسم نه فقط منابع طبیعی و ثروت های ملی را "غارت" میکند بلکه زنان خودی و "عفت" آنها را هم به یغما میبرد! زن فقط "ناموس" شوهر و برادر و پدر و خانواده نبود، بلکه ناموس ملت و خلق و امت هم بود. تقبیح فرهنگ غربی، اعلام نفرت از "غربزدگی" و تقدیس فرهنگ خودی و شرقی که پرچم همه بخش های این جنبش بود، در قبال زنان رنگ و بوی بسیار غلیظ اخلاقی و متعصبانه و ناموس پرستانه ای بخود میگرفت. برای مثال آرایش و لباس زنان به سبک غربی و مد روز آنزمان بارزترین مثال غربزدگی، سمبل اخلاقیات بورژوایی و ضد خلقی و مظهر فساد و فحشاء بود. در مقطع 57 فقط زنان و دختران جریانات اسلامی نبودند که حجاب سر میکردند، بلکه زنان و دختران جریانات چپ هم پوشش خاص خود را داشتند که دست کمی از اولی نداشت. نزد همه اینها آرایش و لباس های شیک و مدرن و تن ندادن زنان به سنت ها و کدهای اخلاقی جامعه پدرسالار سمبل غربزدگی و فساد و ابتذال بود. رابطه جنسی خارج از ازدواج بین دختران و پسران فقط نزد اسلامی ها زنا و گناه و کفر و فساد محسوب نمی شد، جریانات چپ و به اصطلاح مارکسیست آن دوره نیز در این رابطه کاملا مذهبی و متعصب و پدر سالار بودند.
باید تاکید کرد که این فرهنگ سنتی جنبش ملی اسلامی بود. نه فرهنگ مردمی که انقلاب کردند. فرهنگ بازاری های مخالف شاه و آخوند و طلبه و جماعت دور و برشان بود، نه فرهنگ کارگر صنعت نقت و ساکنان زیتون کارگری و کارمندی اهواز. فرهنگ دانشجویان سیاسی کار دانشگاه (اعم از اسلامی و چپ) بود، نه فرهنگ توده دانشجو (که از جانب همین فعالین سیاسی "قرتی" و "سوسول" و غیره نام میگرفتند). فرهنگ امثال شریعتی و بازرگان و مجاهد و چپ سنتی و الیت روشنفکری آنوقت و فرهنگ نویسندگان آل احمدی بود، نه فرهنگ توده های معلم و کارمند و کارگر و محصل و مردم شهری آنوقت. نمی خواهم منکر این شوم که فرهنگ و تعصبات اخلاقی و پدر سالارانه در جامعه ایران در مقطع سال 56 وسیع بود و حتی در قوانین حکومتی دوره شاه هم منعکس و حمایت میشد. ولی توده های وسیع شهرنشین به شدت به فرهنگ مدرن و غربی روی می آوردند. فرهنگ مردم با فرهنگ حکومت و اپوزیسیون سنتی اش متفاوت بود. این بویژه جنبش ملی اسلامی بود که این فرهنگ عقب مانده و شرقی را بعنوان "فرهنگ توده ها" و "فرهنگ خلق" و غیره توجیه میکرد و مدافع آن بود. تا آنجا که به مردم بر میگشت بسرعت این فرهنگ را پشت سر میگذاشتند. چندانکه حتی بعد از انقلاب 57 با وجود آنکه فرهنگ شرقی و ضد زن تماما به فرهنگ حکومتی تبدیل شد، فرهنگ غربگرایانه و مدرنیستی همان مردم متوقف نشد، بلکه توسعه یافت و پیش رفت. جالب است که برای مثال رابطه قبل از ازدواج بین جوانان که در دوره شاه نیز کفر محسوب میشد ، در دوره جمهوری اسلامی علیرغم همه بگیر و ببندها توسعه یافت و میرود که به امری عادی تبدیل شود. شکست جمهوری اسلامی در ساختن فرهنگ اسلامی برای جامعه ناشی از این است که جامعه ایران در مقطع 57 از لحاظ فرهنگی بشدت غرب گرا بود. تنها عقب مانده ترین بخش های جامعه در مقابل فرهنگ مدرن و غربی مقاومت میکردند.
ولی نکته فاجعه آمیز این بود که در آستانه انقلاب 57 همین فرهنگ عقب مانده به یمن جنبش ملی اسلامی و ناسیونالیسم جهانسومی اش فرهنگ اعتراضی مسلط بر جامعه بود. جنبش ملی اسلامی از مشروطه به بعد و در تحولات 20 – 32 به اپوزیسیون سنتی شاه تبدیل شده بود و جریانات سیاسی نسل بعد از 32 (مشخصا فدایی و مجاهد) به همین سنت تعلق داشتند و اکنون در شرایطی که جامعه علیه شاه انقلاب میکرد در فضای فقدان حزب و افق روشن سوسیالیسم کارگری همین جنبش ملی اسلامی و فرهنگ اعتراضی آن دست بالا میگرفت. بخصوص از مقطعی که بورژوازی از شاه قطع امید کرد و از ترس برآمد کارگر و چپ در انقلاب 57 به حمایت خمینی و بازرگان برخاست، این فرهنگ بیشتر دست بالا گرفت.
با این همه، اشتباه است اگر این فرهنگ زن ستیزی جنبش ملی اسلامی را با رجوع به منشاء آن در انقلاب مشروطیت توضیح دهیم. بلکه بیشتر باید این فرهنگ زن ستیزی را وجهی از ناسیونالیسم جهانسومی و ضد امپریالیستی تلقی کرد که بویژه بعد از دهه 40 شمسی و در مخالفت با رفرم های شاه (و از جمله برسمیت شناسی برخی حقوق زنان) به فرهنگ مسلط اپوزیسیون شاه از راست و تا چپ تبدیل شد. همین جنبش ملی اسلامی در دوره 20 -32 که هنوز جنبه های رفرمیستی در جهت استقرار مناسبات سرمایه داری داشت، تا این درجه مرتجع نبود و خود جنبه های مدرنیستی داشت و خواهان رفرم هایی در وضعیت زنان نیز بود.
اما حتی این ناسیونالیسم جهانسومی و اتوپی بورژوازی ملی – مستقل و ضدیت با فرهنگ غربی و تلقی از پوشش و عفت زن بعنوان وجهی از مبارزه ضد امپریالیستی و فرهنگ "مقاومت" (که در راست تا چپ اپوزیسیون ملی اسلامی مشترک بود) نیز تنها زمینه های عروج زن ستیزی وحشتناک در جریان انقلاب 57 را توضیح میدهد، نه خود آنرا. این زن ستیزی اساسا در مواجهه ضد انقلاب 57 بر علیه انقلاب 57 رشد کرد و مسلط شد. این زن ستیزی اساسا محصول ارتجاع بورژوازی آخر قرن بیستم بود. حربه ای برای سرکوب یک انقلاب کارگری بود. زور و فشار انقلاب چنان بود که ضد انقلاب اسلامی (دار و دسته خمینی و بازرگان و شرکاء) برای تثبیت قدرت خود و عقب راندن و شکست انقلاب قدم به قدم به یک بردگی تمام عیار علیه زنان و به حجاب و آپارتاید جنسی توسل جست.
زنان در پیشاپیش انقلاب
شعارهای اولیه خمینی و شرکاء حجاب و آپارتاید جنسی و زن ستیزی وحشتناکی که بعدا برقرار کردند نبود. بلکه ادعا میکردند که حجاب اجباری نخواهد بود. حجاب و عفت زنان بعنوان سمبل "رهایی" از یوغ اجنبی و امپریالیسم و "شیطان بزرگ" و ضدیت با "تمدن غربی" عنوان میشد. بعبارت دیگر ابتدا یک جهت گیری ایدئولوژیک بود تا حربه سرکوب و حکومت. ارزش سیاسی و عملی این جهت گیری ایدئولوژیک بعد از رفتن شاه و وقوع قیام بهمن که نقشه بورژوازی برای انتقال قدرت از شاه به دار و دسته خمینی را بهم زد و ارتش و پلیس و دستگاه دولتی بورژوازی را در هم شکست، معلوم شد. وقتی که انقلاب بعد از قیام بهمن فکر میکرد پیروز شده و حالا میخواست پیروزی را آنچنان که خود مایل بود تعریف کند. اینجا ضد انقلاب اسلامی ناچار در شرایط نامتعارف یعنی در شرایط فقدان دستگاه دولتی حاضر و آماده، می بایست انقلاب را سرکوب کند. در این مقطع بود که حجاب و تعرض وحشیانه به زنان به اهرم اصلی حمله به مردم و آزادی های ناشی از قیام بهمن و سرکوب انقلاب 57 تبدیل شد. اما همین هم با سخت ترین مقاومت انقلاب 57 که علیرغم فرمان خمینی مبنی بر پایان انقلاب و برگشتن به سرکار ها ادامه داشت، روبرو گردید.
اولین تلاش برای تحمیل حجاب با صحبت های خمینی در مورد لزوم رعایت حجاب در ادارات درست سه هفته بعد از قیام بهمن و یک روز قبل از هشت مارس 79 شروع شد. (در این سخنرانی خمینی علیه 8 مارس و اینکه یک سنت غربی است و فساد است و غیره حرف میزند.) این اظهارات بلافاصله با موج وسیعی از تظاهرات های "خود جوش" و برق آسای زنان در تهران و برخی شهرهای دیگر پاسخ گرفت که چند روز ادامه داشت. تظاهرات 8 مارس (17 اسفند) 57 در تهران که بنا به آمارهای مختلف بین پانزده تا سی هزار زن در آن شرکت داشتند (و در ضمن از جانب مردم و مردانی که برای مقابله با اوباش حزب الله زنجیر انسانی گرد تظاهرات درست میکردند حمایت میشد)، اولین ابراز وجود سیاسی و مستقل انقلاب واقعی 57 است. اینجا اول بار بود که انقلاب 57 تلاش میکند مستقل از ضد انقلاب اسلامی حرف خود را بزند. نگاهی به شعارها و پلاکادرهای تظاهرات زنان در این چند روز به اندازه کافی گویا و در عین حال رادیکالیسم و پیشتازی آن خیره کننده است. اغلب شعارهایی که زنان در آن تظاهرات بی سابقه در ابعاد ایرانی و حتی جهانی طرح کردند تا به امروز به قوت خود باقی است و نه فقط در چهارچوب جامعه ایران که در سطح جهان همچنان در دستور بشریت آزادیخواه قرار دارند:
"آزادی باید نباید ندارد"، "در طلوع آزادی، جای آزادی خالی"، "آزادی، مساوات، حق مسلم است"، "حقوق زن نه شرقی، نه غربی، جهانی است"، "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم"، "حق ما، حق شماست، مردم به ما کمک کنید"، " بدون رهایی زن، آزادی بیمعنی است"، و "استقلال، آزادی، جمهوری واقعی!".
از همین شعار ها میشود دید که هشت مارس 79 و جنبش آزادی زن دارد میکوشد پلاتفرم یک انقلاب دوم، یک انقلاب علیه ضد انقلاب اسلامی را در دستور جامعه بگذارد. اگر قیام بهمن که علیرغم تلاش و التماس خمینی صورت گرفت بطور عینی حساب انقلاب واقعی 57 را از ضد انقلاب اسلامی سوا کرد، راه پیشروی انقلاب 57 را عملا گشود، دستگاه دولتی بورژوازی را درهم شکست و برای مدتی کوتاهی جامعه ایران را به آزاد ترین نقطه کره زمین تبدیل کرد، این جنبش آزادی زن بود که داشت بطور عینی پلاتفرم سیاسی قیام بهمن و جهت پیشروی انقلاب 57 را اعلام میکرد. اینکه انقلاب 57 سرانجام شکست خورد هیچ چیز از اهمیت هشت مارس 79 و نقش جنبش آزادی زن کم نمی کند. بلکه برعکس نشان میدهد که چگونه انقلاب در زمان ما با "انقلاب زنانه" گره خورده است. اگر ضد انقلاب اسلامی برای سرکوب انقلاب کارگری 57 بسرعت به ارتجاع ضد زن، به حجاب و آپارتاید جنسی و تروریسم علیه زنان روی می آورد، بعوض انقلاب 57 هم نیز روشن ترین مانیفست سیاسی اش را از زبان زنان تظاهر کننده 8 مارس بیان میکرد. اجازه بدهید قدری در شعارهای هشت مارس 57 دقیق شویم تا ببینیم که انقلاب کارگری 57 چگونه خود آگاه میشد و این جنبش آزادی زن بود که بروشنی جهت بعدی را نشان میداد.
پلاتفرم 8 مارس 57
- "آزادی باید نباید ندارد"
این شکل اولیه شعار "آزادی بدون قید شرط سیاسی" است که بعدا توسط اتحاد مبارزان کمونیست و منصور حکمت مطرح میشود و جایگاه مهمی در تعریف انقلاب 57 از آزادی و در دفاع از آزادی های ناشی از قیام بهمن دارد. اینجا بروشنی جنبش زنان دارد به نام انقلاب واقعی از آزادی سخن میگوید. بروشنی دارد میگوید به جنبش دیگری تعلق دارد و با کل جنبش ملی اسلامی چه راست و چه چپ آن مرزبندی میکند. همچنانکه میدانیم در آنوقت درک کل جنبش ملی اسلامی از آزادی، که بر انقلاب 57 سایه انداخته بود، گذاشتن قید و شرط بر آزادی بود. "آزادی برای خلق و دیکتاتوری برای ضد خلق" رادیکالترین تعبیر این جنبش از آزادی بود که قرابت آن با درک امثال خمینی از آزادی را میشود دید. آزادی آری اما مطابق تعریف اسلام. جنبش زنان حتی پیش از آنکه پیشروترین متفکران سوسیالیسم کارگری به طرح شعار "آزادی بی قید و شرط بیان" بپردازند آنرا سه هفته بعد از قیام بهمن در خیابانهای تهران فریاد زدند. آزادی بدون قید و شرط سیاسی و "آزادی باید نباید ندارد" هنوز که هنوز است یک شعار تعیین کننده در بیان خواسته های واقعی مردم و تمایز آزادیخواهی کارگری با تمامی گرایشات دیگر بورژوایی و غیر کارگری است. آنها که میخواهند توقع و تعریف مردم از آزادی را به دمکراسی تقلیل دهند (و جالب است که بخصوص میخواهند اینرا بعنوان "فعالین جنبش زنان" انجام دهند!) آب در هاون میکوبند. نه فقط به خاطر نقد نظری منصور حکمت از دمکراسی و تعابیر بورژوایی از آزادی، بلکه همچنین بخاطر سابقه و تجربه اجتماعی که در مبارزه برای آزادی در جریان انقلاب 57 شکل گرفت و 8 مارس 57 و جنبش زنان یکی از شاخص ترین نمونه های آن است.
- "آزادی و مساوت حق مسلم ماست"
این هم شعاری است که ابتدا به این روشنی و صراحت در 8 مارس 57 طرح شد و بعدا بصورت آزادی و برابری به پرچم کل جامعه و سوسیالیسم کارگری در دوره بعد تبدیل شد. اکنون شعار آزادی و مساوات 8 مارس 57 ، یا آزادی و برابری، به شعار اصلی و همه گیر جامعه ایران در مبارزه علیه جمهوری اسلامی تبدیل شده است. عجیب نیست که تمام تلاش های دوم خردادی های (یعنی همان حزب الله سالهای 60) و میدیای غربی برای اینکه آزادی را در چهارچوب دمکراسی و حقوق بشر و "جامعه مدنی" محدود کنند در مقابل جنبش انقلابی مردم که در واقع پرچم اش را هشت مارس 57 بلند کرده بود و دمبدم آگاه تر و متحزب شده بود ، شکست خورد. (جالب است که در کنفرانس برلین یعنی جایی که پته دوم خرداد بر آب ریخته شده بود زنان نقش بسیار برجسته ای داشتند.)
- "حقوق زن جهانی است"
این شعار نیز بروشنی بر جنبش نوینی که از دل انقلاب 57 سر برمی آورد و زنان پرچم آنرا برمی افراشتند تاکید میکند. حقوق زن جهانی است را ما تا همین امروز، یعنی همین هشت مارس 2008 باید در خیابانهای برلین و استکهلم و ونکوور فریاد بزنیم و به بقایای ارتجاع پست مدرنیستی و طرفدار نسبیت فرهنگی، از جمله به بسیاری فمنیست های این دوره، ضرورت آنرا یاد آور شویم. و آنها همانند همپالکی های ایرانی شان - که خود را "فمینیست" می نامند اما دارند آش نذری دوم خردادی می پزند، توجیه و بهانه می آورند که گویا حجاب و آپارتاید جنسی فرهنگ ایرانی ها و مردم کشورهای اسلام زده است. و گویا باید بعنوان فرهنگ خودشان مورد احترام باشد و دستکم مورد تعرض قرار نگیرد! اینها قرنها عقب تر از زنان هشت مارس 79 هنوز تصور میکنند که گویا حقوق زنان محلی و فرهنگی و منطقه ای است!
- "بدون رهایی زن آزادی بی معنی است"
در مورد رهایی زن رهایی جامعه است چندان نیازی به سخن نیست. این شعار اصلی و قدیمی کمونیسم و سوسیالیسم کارگری است که دوباره در دوره ما سربلند میکند. آیا نباید گفت که هشت مارس 79 اولین تظاهرات بزرگ توده ای زمان ما است که در آن این شعار سوسیالیست ها "بطور خودجوش" سربلند میکند؟ آیا اگر شوراهای کارگری انقلاب 57 آنرا به سنت کمون و انقلاب اکتبر وصل میکند، شعار رهایی زن آزادی جامعه است 8 مارس 79 را در ادامه تلاش های کلارا زتکین و همه تلاشهای پیشین برای رهایی زن قرار نمی دهد؟
باقی شعارهایی که در بالا ذکر شد همه جالب توجه اند، از جمله اینکه "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم". این شعار بروشنی میگوید انقلاب برای پیشروی و جلوتر رفتن از جامعه ماقبل 57 بود. این شعار هنوز که هنوز است باید در مقابل جمهوری اسلامی و کل جنبش ملی اسلامی، از جمله بخش اپوزیسیونی و خارج از حکومت آن، از جمله کسانی که کوشش میکنند اسلام را با حقوق بشر و حقوق زن آشتی دهند، مطرح کرد. (همانطور که جوانهای آریاشهر دو سه هفته پیش با زبان ویژه خود مطرح کردند: "علاف کردی ما را از 57 تا حالا") انقلاب 57 بر سر این نبود که ابتدا به قعر تاریخ برگردیم و بعدا برخی حقوق زن را از جمهوری اسلامی گدایی کنیم و اسلام فمنیستی و حقوق بشری به دنیا ارائه کنیم. انقلاب 57 هرچند بطور غریزی بر سر برابری واقعی و همه جانبه و رهایی انسان بود. برای رهایی و آزادی انسان بود. و در تظاهرات 8 مارس خود آگاه شدنش را بنمایش میگذاشت که "بدون رهایی زن، آزادی بی معنی است". بدون رهایی زن، آزادی- از جمله از همان جنسی که تتمه دوم خرداد و صدای آمریکا و غیره دارند تحت عنوان دمکراسی مطرح میکنند- بی معنی است.
در همین رابطه شعار "آزادی، استقلال، جمهوری واقعی" نیز جالب توجه است. این شعار که ظاهرا در مقابل و بعنوان بدیل شعار اصلی خمینی "آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی" مطرح میشود، علیرغم توهمی که به "استقلال" دارد، (مگر منظور استقلال فردی باشد!) درست سه هفته بعد از قیام دارد در مقابل شعار "جمهوری اسلامی" شعار "جمهوری واقعی" را قرار میدهد. این در واقع شکل اولیه شعار سرنگونی جمهوری اسلامی است. کسانی که آن دوره را دیده اند می دانند که در آن مقطع امکان نداشت شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را طرح کرد. چرا که هنوز بخش عظیم جامعه دچار این توهم بود که گویا خمینی رهبر انقلاب و جمهوری اسلامی ثمره آن انقلاب است. بعبارت دیگر جنبش رهایی زن اولین جنبش اجتماعی است که بروشنی شعار عبور از جمهوری اسلامی و برقراری یک "جمهوری واقعی" را در صحن سیاست ایران مطرح میکند. این هم نکته ای است که اکنون آشکارا در دستور جامعه قرار دارد. اولین قدم در راه آزادی جامعه و از جمله آزادی زن، سرنگونی جمهوری اسلامی است. هیچ نوع اصلاح شده و نوع حقوق بشری و "دمکرات" و "فمنیست" شده جمهوری اسلامی، یعنی انواع دیگر حکومت های بورژوایی، جواب مساله نیست. امروز "جمهوری واقعی" هشت مارس 57 چیزی جز جمهوری سوسیالیستی نیست. جایی که مردم، همه انسانها، همه شهروندان، زن و مرد "جمهوری واقعی" خود را برقرار میکنند.
شکست زنان، شکست انقلاب
فشار تظاهرات های 8 مارس 57 چنان زیاد بود که دولت اسلامی موقتا در تحمیل حجاب اجباری عقب نشینی میکند و خمینی و باقی دایناسورهای اسلامی تا مدتی خفه خوان میگیرند. اما این تازه شروع جدال انقلاب 57 با ضد انقلاب اسلامی است که با به گلوله بستن صف کارگران بیکار، حمله به کردستان، بستن روزنامه ها، حمله به دانشگاه و "انقلاب فرهنگی"، اشغال سفارت و حزب الله چرخانی با شعار مرگ بر آمریکا، حمله به شوراهای واقعی کارگری اوج میگرد و بعد به "برکت جنگ" که در شهریور 59 آغاز میشود، دمبدم شدت می یابد و سرانجام با حمام خون 30 خرداد 60 و کشتار وسیع کمونیستها و انقلابیون به تثبیت ضد انقلاب اسلامی منجر میشود. در تمام این مراحل حمله به زنان و تحمیل حجاب و آپارتاید جنسی شاخصی از موفقیت ضد انقلاب اسلامی در عقب راندن انقلاب 57 است. در این مقطع است که حجاب و آپارتاید جنسی و بردگی زن بعنوان رکن اصلی حکومت اسلامی و بعد کل جریان اسلام سیاسی در سطح جهان تعریف میشود. در واقع حجاب و آپارتاید جنسی همراه گورهای دسته جمعی خاوران سمبل شکست و به خون کشیدن انقلاب 57 است.
جنبش آزادی زن که در هشت مارس 57 با آن قدرت سر بلند کرد، نه فقط اولین ابراز وجود سیاسی مستقل انقلاب 57 است بلکه شکست آن در عین حال راز شکست انقلاب 57 را برملا میکند. برخلاف تصورات رایج عروج جنبش آزادی زن "خودجوش" و "خودبخودی" نیست. این حرکت و سنتی جهانی است که در انقلاب 57 نیز باردیگر خود را نشان میدهد. توصیف این حرکت بعنوان "خودجوش" و یا "خودبخودی" انعکاس وارونه این حقیقت است که نیروی محرکه و ستون فقرات انقلاب 57 یعنی سوسیالیسم کارگری (و همسرنوشت آن جنبش آزادی زن) فاقد تعیین سیاسی و حزب رهبری کننده خود است. تظاهرات 8 مارس 57 "خودبخوی" و "خودجوش" قلمداد میشود چون در سطح احزاب و جنبش های سیاسی موجود در ایران نماینده تعریف شده ای ندارد. تظاهرات 8 مارس 57 همانقدر "خودجوش" است که برپایی شوراهای کارگری و رجوع به کمون و لنین که در جریان انقلاب 57 و مستقل از همه احزاب چپ صورت میگرفت، میتواند خودجوش تعریف شود. 8 مارس و جنبش آزادی زن با آن شعارها و تمایلات و در آن ابعاد، مثل جنبش شورایی کارگران، تنها انعکاس این بود که جنبش سیاسی و اجتماعی نوینی قد علم میکند که در تاریخ قبل از انقلاب 57 ایران زمینه و نماینده جدی نداشت. جناح راست جنبش ملی – اسلامی (یعنی خمینی و شرکاء) که به قدرت رسیده بود وظیفه سرکوب مستقیم جنبش آزادی زن را به عهده دارد. اما جناح چپ جنبش ملی – اسلامی که احزاب چپ و به اصطلاح مارکسیست آن دوره را تشکیل میدهد نیز این جنبش را "بورژوایی" و "بالا شهری" قلمداد میکند و در قبال سرکوب آن سکوت میکند، یا آنرا بی موقع و نالازم میداند که دارد در راه "انقلاب ضد امپریالیستی" سنگ می اندازد و حتی به زنان تشر میزند که شلوغش نکنند. در بهترین حالت، اگر با این جنبش همسوئیی حس میکند میکوشد رهبری جنبش آزادی زن را بدست بگیرد و آنرا به سازش با وضع موجود راضی کند.
بعبارت دیگر شکست جنبش آزادی زن فقط با وحشی گری و حزب الله چرخانی و سرکوب مستقیم و خونین جناح راست جنبش ملی – اسلامی قابل توضیح نیست. بلکه نیروی بالقوه عظیم جنبش آزادی زن از رهبری سیاسی لازم برخوردار نبود. آنها که بعد از تظاهرات های 8 مارس 57 بر علیه حجاب رهبری این حرکت را بدست گرفتند (چه فعالین گروههای چپ و چه کسانی که خود را "فمنیست" و "مستقل" و فعال جنبش زنان می نامیدند) فاقد افق به پیروزی رساندن این جنبش بودند. بسیاری از اینها هنوز خود به افق محدود و ضد امپریالیستی همان جنبش ملی اسلامی آغشته بودند و دستکم به آن توهم داشتند. (اینرا میشود در قطعنامه ها و مطالبات اجتماعات زنان در سال 58 دید.) در هر حال خط رادیکال و متحد کننده ای وجود نداشت. عجیب نبود که از دل جنبش عظیم 8 مارس 57 سازمانهای وسیع و توده ای و رادیکال زنان شکل نگرفت و تلاش های اولیه در این زمینه به تفرقه و تشتت فعالین آن منجر شد. در واقع همان بلایی که سر جنبش شورایی و اعمال اراده مستقیم کارگری آمد بر جنبش آزادی زن هم نازل شد. تازه از دل شکست ها و ریختن توهمات به جناح چپ جنبش ملی اسلامی، نقد مستقل، سوسیالیستی و عمیقی شکل گرفت و جریانی جدیدی سر برآورد که پرچم رهایی زن را تمام و کمال برافراشت. این جریان چیزی جز خودآگاه شدن سوسیالیسم و کمونیسم کارگری در ایران نبود. و این جریان نیز همچون سوسیالیسم کارگری دوره مارکس و زتکین و لوکزامبورک و لنین، از همان ابتدا رهایی زن امر هویتی اش بود. بیجهت نیست که مطالبات مربوط به زنان در تاریخ معاصر ایران بطور همه جانبه ابتدا در برنامه اتحاد مبارزان کمونیست، بعد برنامه حزب کمونیست ایران و بعد بصورت تکمیل تری در برنامه یک دنیای بهتر ارائه شد. قرار دادن شعار برابری زن و مرد در راس مطالبات چپ جامعه که امروز بدیهی می نماید، ثمره جدال نظری و سیاسی گسترد این جریان علیه چپ غیر کارگری و پوپولیستی بود که داستان آن را باید جداگانه گفت. این جدال یعنی مبارزه برای عقب راندن تلقیات عقب مانده و محدود جنبش ملی اسلامی در رابطه با رهایی زن هنوز به دلیل اینکه رژیم اسلامی بر سر کار است البته در سطوح مختلف هنوز هم در جریان است.
جنبش عظیم آزادی زن که امروز یک مشخصه اصلی اوضاع سیاسی ایران است، جنبشی که هر روز دارد دهها و صد ها هزار تذکر و توبیخ و بازداشت و باتوم و لگد و زندان و سنگسار و اعدام از جمهوری اسلامی دریافت میدارد و روز به روز حلقه محاصره را بر جمهوری اسلامی تنگ تر میکند، با قدرتی ده چندان در صحنه است. این جنبش هنوز متشکل نیست و هنوز همان جنبش ملی اسلامی چه در شکل نیروهای به اصطلاح چپ و چه به شکل فمینیست های دوم خردادی میکوشد تا مگر این جنبش را مهار بزند. اما جنبش رهایی زن در ایران همچنان که از 57 تا حالا دیدیم هم سرنوشت سوسیالیسم کارگری و در واقع رکن اصلی رادیکالیسم و انقلابیگری در جامعه است. انقلاب دومی که 8 مارس 57 در دستور جامعه قرار دارد اکنون در اعتراض گسترده نسل جدیدی که آزادی و برابری میخواهد، هردم قویتر به جلوی صحنه می آید. کسی که یکساعت در خیابانهای تهران قدم بزند می فهمد که انقلاب بعدی در ایران رنگی زنانه خواهد داشت. حکومت و قانون و اقتصاد و سیاست و فرهنگ در ایران بعد از جمهوری اسلامی بشدت بر برابری زن و مرد و علیه بردگی جنسی متکی خواهد بود. در انقلاب بعدی رهایی زن و آزادی جامعه یک امر واحد اند. آنچه که 8 مارس 57 در صفوف چند ده هزاری زنان مطرح کرده بود، حالا به یمن پیشروی خود جنبش و به یمن فعالیت های منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری به خواست و شعور سیاسی میلیونها در سراسر ایران تبدیل شده است. این یک نیروی عظیم انقلابی است که وقتی حکم خود را به اجرا درآورد نه فقط جمهوری اسلامی و حجاب و آپارتاید جنسی اش را از روی کره زمین پاک خواهد کرد، که فصل جدیدی از مبارزه برای رهایی زن و رهایی اجتماعی در دنیا خواهد گشود.
10 مارس 2008
رها: تعریف شما بطور کلی از زبان چیست؟
مصطفی صابر: ضمن تشکر و سلام به خوانندگان رها. بنظرم سوال خیلی کلی است. هرچند تا آنجا که برای یک فعال سیاسی مساله مطرح است میتوانم وارد بحث شوم. اما در همین چهارچوب هم مساله زبان جوانب بسیار متنوعی دارد.
برای شروع شاید این نکات بد نباشد:
زبان ابزار تفکر ، وسیله ارتباط و یک محصول اجتماعی و تاریخی است. شاید پایه ای ترین "اختراع" ، دستاورد و در عین حال ویژگی جامعه بشری است. چرا که زبان مهمترین محمل بکارگیری قدرت تجرید و تفکر و شناخت دنیای خارج و همینطور ابزار انتقال تجارب از یک فرد به فرد و از یک نسل به نسل دیگر است. و این قدرت تجرید و ارتباط، زمینه تمام علوم و پیشرفت های مادی و معنوی بشر و البته همینطور محمل همه خرافات و لاطائلات است. (از جمله حول خود همین زبان خیلی ها فلسفه بهم بافته اند!) جامعه بدون زبان و زبان بدون جامعه قابل تصور نیست. لذا اگر بخواهیم تعریف دقیقی از زبان بدهیم، آنوقت باید خود بشر و اجتماع بشری را درست تعریف کنیم.
از همین رو است که حتی در همین قدم اول و در تعریف خود زبان جدال های سیاسی و ایدئولوژیک شروع میشود. کاری به این ندارم که دیدگاه های مذهبی زبان را به معجزه پیغمبران و الهام خدا نسبت میدهند، کاری هم به این ندارم که فیلسوفان و شعرا زبان را به یک امر پر رمز و راز و حیطه مقدس خودشان تبدیل میکنند، اینها به کنار، هر روز داریم می بینیم که چطور زبان گویی به ملک طلق ناسیونالیسم (یعنی بورژوازی) تبدیل شده است. زبان جزئی از "هویت" و "ملیت" و "فرهنگ و افتخارات ملی" و خلاصه جزئی از تعریف جامعه و بشر میشود، آنطور که منافع بورژوازی حکم میکند!
این تعریف آخری از زبان (یعنی بعنوان جزء اصلی تعریف "هویت ملی") در واقع چیزی جز انعکاس ضرورت بازار داخلی برای بورژوازی برای خرید نیروی کار و فروش کالاهای تولیدی اش نیست. زبان از آنجا که وسیله ارتباط است، مهمترین فاکتور برقراری رابطه در بازار است. همانقدر که دولت واحد و ملت واحد برای بورژوازی این یا آن کشور مقولاتی ناموسی و حماسی و بی چون و چرایند، زبان واحد هم یک چیز مقدس است. از اینجاست که "زبان رسمی اجباری" (مثل مذهب رسمی) در می آید و همه اینها جزئی از "هویت ملی رسمی" است. و از همینجا هست که جنگ و لشکر کشی در کنار "فرهنگستان ملی" و ابزارهایی مثل روزنامه و رادیو و تلویزیون برای عقب راندن "هویت" و از جمله زبان و گویش های محلی و برای تحمیل همین "هویت ملی و رسمی" وارد کارزار میشود. دقیقا از همین جاست که ناسیونالیسم (یعنی بورژوازی) تحت ستم نیز بر زبان مردم تحت ستم دست میگذارد و آنرا جزء مقدس تعریف "ملت خود" و "مقاومت خود" قرار میدهد.
البته الان شاهد هستیم که با گسترش فوق العاده سرمایه داری جهانی و وابسته شدن حیات بورژوازی و جوامع امروز به بازار جهانی، بسرعت زبان جهانی واحد(انگلیسی) شکل میگیرد.
رها: بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی و بر قراری جمهوری سوسیایستی زبان رسمی ایران چه زبانی خواهد بود ؟ آیا برای انتخاب زبان رسمی کشور احتیاجی به انتخابات هم هست؟
مصطفی صابر: میدانید که جمهوری سوسیالیستی آنطور که ما در برنامه مان گفته ایم، زبان رسمی اجباری ندارد. هرچند برای امور اداری و آموزشی، مشروط بر این که بر متکلمین به زبانهای دیگر محدودیتی اعمال نشود، از میان زبان های رایج یکی انتخاب میشود. بند برنامه یک دنیای بهتر را با خط تاکیدهایی نقل میکنم:
"ممنوعيت زبان رسمى اجبارى. دولت ميتواند يک زبان از زبان هاى رايج در کشور را به عنوان زبان ادارى و آموزشى اصلى تعيين نمايد، مشروط بر اينکه امکانات وتسهيلات لازم براى متکلمين به ساير زبانها، در زمينه هاى زندگى سياسى و اجتماعى وآموزشى، وجود داشته باشد و حق هر کس به اينکه بتواند به زبان مادرى خويش در کليه فعاليت هاى اجتماعى شرکت کند و از کليه امکانات اجتماعى مورد استفاده همگان بهرهمند شود محفوظ باشد. "
اما شاید منظور سوال هم همین "زبان اداری و آموزشی اصلی" است. آیا برای تعیین زبان اداری واحد انتخابات میشود؟ حتما باید باشد. "انتخابات" کم است. مفهوم "انتخابات" برای اینگونه تصمیمات در جمهوری سوسیالیستی کافی نیست.
جمهوری سوسیالیستی یعنی شهروندان و مردم جامعه که از طریق شوراهایشان قدرت را به دست دارند. کسی نایب آنها برای حکومت کردن نیست. خودشان قانون وضع میکنند و به اجرا در می آورند. این نوع حکومت از دمکراسی بورژوایی و "انتخابات" اش فراتر میرود. در این نوع حکومت هر مساله مهم مربوط به مردم، بسته به سطحی که آن مساله دارد، در یک محله، در شهر، در منطقه و در کل کشور، بدون نظر خواهی از مردم و نمایندگان مستقیم شان غیر قابل حل و فصل است. تصور کنید من و شما بعنوان شهروندان آن جامعه از یک تصمیم دولت بدون اینکه متکی بر رای و ارداه مردم باشد، بدون اینکه به اندازه کافی در مورد آن بحث و تبادل نظر شده باشد، نخواهیم گذشت.
البته در مراحل اولیه که این دولت و بعنوان ابزار تثبیت پیروزی انقلاب اجتماعی در حال شکل گیری است، چه بسی مجبور به تصمیم گیری های قاطع و انقلابی در دفاع از خود باشد. (به دولت در دوره های انقلابی از منصور حکمت رجوع کنید.) ولی حتی در این مرحله با همه مشروعیت انقلابی که این حکومت دارد باید از همان روز اول تلاش شود هرچه سریعتر به سمت شکل متعارف جمهوری شورایی گام بردارد که وسیع ترین توده های مردم مستقیما و آگاهانه در تصمیم گیری ها دخیل اند. در واقع همه قدرت این نوع حکومت در همین خاصیت اعمال اراده مستقیم مردم است. اینرا نمی شود با "انتخابات" توضیح داد. اگر بخواهیم با این لفظ انتخابات اوضاع آنوقت را توضیح دهیم، باید بگوییم جمهوری شورایی و سوسیالیستی، بویژه در شکل متعارف و تثبیت شده خود، دریک وضعیت "نظرخواهی دائم" و "انتخابات دائم" قرار دارد. بنا بر این بنظر من واضح است که در مورد مساله مهمی همچون تعیین زبان اداری واحد باید انتخابات یا نظر خواهی عمومی صورت گیرد. باید همه ظرائف و دقایق آن مورد بررسی قرار گیرد. ظرائف و دقایقی که امروز نمی توان بدقت در مورد آن صحبت کرد و باید به وقت خودش روی آن کار کرد.
رها: در ایران لهجه های متفاوت و زبانها متفاوتی وجود دارد برنامه حزب کمونیست کارگری چه خواهد بود؟
مصطفی صابر: فکر کنم منظور از سوال شما این است: برنامه حزب برای زبانها و لهجه های متفاوت در جمهوری سوسیالیستی چیست؟
تا آنجا که به برنامه و نظر رسمی حزب بر میگردد بالاتر نقل کردم. اما بیشتر از آن فقط میتوانم استنباط خودم را بگویم.
آینده جهان اینطور است که یک زبان جهانی در همه جا مسلط خواهد شد. (و اکنون بنظر میرسد که این زبان انگلیسی است. در همین رابطه ما در برنامه مان بر آموزش وسیع انگلیسی با هدف تبدیل کردن آن به یک زبان رایج آموزشی و اداری در کشور تاکید داریم.) اینرا همین سرمایه داری دارد انجام میدهد. مانیفست 160 سال پیش بروشنی اعلام کرد، ادبیات جهانی و طبعا زبان جهانی شکل میگیرد و گسترش خواهد یافت. حالا همینطور شده و روز به روز هم بیشتر اینطور میشود. خصوصا با این انقلاب بی وقفه در ارتباطات (اینترنت و ماهواره و...) و دقیقا بعنوان جزو ضروری بازار جهانی بسرعت تساعدی در حال پیشروی است. و اگر سرمایه داری با انقلابات کارگری وربیفتد و دنیا دست طبقه کارگر و مردم و انسانیت قرار بگیرد، که باید چنین شود، روشن است که کمونیسم صد پله بیش از سرمایه داری امروز جهانی خواهد بود. جهان واحد زبان واحد خواهد داشت.
اما تکلیف زبانهای دیگر چه میشود؟
فکر میکنم که زبانهای دیگر به حیات خود ادامه میدهند. ولی نه بشکل امروز. یک مناسبات جهانی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی واحد، نقش و کارکرد زبانهای گوناگون را متفاوت خواهد کرد. زبانهای متفاوت بعنوان پدیده های فرهنگی و نه لزوما بعنوان ضرورت های اقتصادی و سیاسی (چنان که امروز هستند) به حیات خود ادامه میدهند. ضرورت های اقتصادی و مادی آنها تا آن زمان که بازارهای ملی و محلی و یا سیستمی برای ارتباط بین افراد در یک جغرافیای محدود لازم است، پا برجا خواهد بود. اما انسان یا جامعه انسانی یک پدیده صرفا اقتصادی نیست. بویژه با برقراری کمونیسم و محو طبقات و در نتیجه تناقضات و منافع طبقاتی، با پایان دادن به دوره سیاه مالکیت خصوصی بر زندگی بشری، تازه فرهنگ بشری امکان شکوفا شدن به منتهی درجه و در متنوع ترین و بدیع ترین اشکال و زمینه ها را دارد. برای مثال حدس من این است که انسانهای جوامع آینده، بیش از امروز، به زبانهای گوناگون آشنا و مسلط خواهند بود. گرچه ادبیات و فرهنگ مناطق مختلف کره زمین بیش از پیش امتزاج خواهد یافت (همچنانکه مرزهای کشوری نیز از بین خواهند رفت) و خود را در فرهنگ و زبانی بسیار غنی و جهانی منعکس خواهد کرد. اما در عین حال صحبت به زبانهای مختلف و خواندن ادبیات فرهنگ های مختلف ادامه خواهد یافت و به یک حیطه فرهنگی منتقل خواهد شد.
اینها را گفتم تا بگویم سرنوشت زبانها و لهجه های مختلف در ایران مجزا از این روند عمومی و جهانی نخواهد بود. روندی که در واقع با ظهور بورژوازی، که بقول مانیفست جهانی همرنگ خود ایجاد میکند، از چند صد سال قبل شروع شده و با سرمایه داری جهانی هر روز سرعتی بیشتری پیدا میکند و با استقرار کمونیسم سرعتی هزار بار بیشتر خواهد داشت.
اما در آینده کوتاه مدت باید همانطور که برنامه ما میگوید اینرا تضمین کرد که کسی به خاطر تکلم به زبان معینی از دسترسی به دانش و هنر و شرکت در زندگی اجتماعی و سیاسی یک ذره هم محروم نشود. در واقع مقوله "زبان مادری" چه بسی خیلی زودتر از آنکه فکر کنیم عوض شود. و جایش را به مقوله "زبان اجدادی" بدهد. یعنی آحاد مردم همه به یک زبان واحد آموزشی و اداری (و جهانی) مسلط باشند و حتی آنرا از مادر خود آموخته باشند! و در عین حال به زبان اجدادی و نسل های قبل از خود، یا زبان اجدادی دیگران، آشنا باشند و تکلم کنند. ولی تا وقتی که چنین نشده است جمهوری سوسیالیستی باید تضمین کند که حق هیچ کس بخاطر گویش به زبان خاصی ضایع نشود.
بعبارت دیگر برای ناسیونالیست "زبان مادری" یک ابزار هویت سازی و حفظ ملیت خودی (یعنی حق استثمار از کارگر خودی!) است. برای کمونیست مقوله زبان مادری آنجا اهمیت پیدا میکند که مبادا به دلیل ستم ملی در جوامع موجود و از جمله تحمیل "زبان رسمی اجباری"، و یا هر محدودیت دیگری، تکلم به این زبان مانع رشد و اعتلای انسانها و برخوداری برابر از مواهب اجتماعی بشود. یعنی دقیقا بخاطر هویت انسانی ما موظفیم که تضمین کنیم هرکس با هر زبان مادری امکان تحصیل و شرکت در فعالیت های اجتماعی را به بهترین نحو داشته باشد.
اما در عین حال باید یک چیز دیگر هم تضمین کنیم. و آن این است که با تعصبات قومی و ملی بجنگیم و اجازه ندهیم انسانها قربانی تمایلات عقب مانده و خرافه های ملی و امیال ناسیونالیستی شوند. تا آنجا که به مقوله زبان بر میگردد خیلی روشن است که برای مثال زبان انگلیسی به نسبت زبان فارسی از توانایی علمی و وسعت و امکانات بسیار بیشتری بر خوردار است. کسی که به زبان انگلیسی مسلط است و یا حتی با آن آشنایی دارد دنیا را طور دیگری می بیند. بنا بر این لازم است که از همان سنین کودکی آموزش زبان انگلیسی را بطور جدی در دستور گذاشت و اجازه نداد که تمایلات ناسیونالیستی – شرقی نظیر "فرهنگ خودمان" و "زبان خودمان" و "هویت ملی" خود را پشت "زبان مادری" پنهان کند و مانع رشد و اعتلای فرد و جامعه انسانی بشود.
زنان در انقلاب 57 داستان سرکوب و تحریف آن انقلاب است. شاید هیچ چیز مانند حمله به زنان و همینطور مبارزه برای آزادی زن در انقلاب 57 نتواند جدال انقلاب و ضد انقلاب ، ضعف ها و نقطه قوت های انقلاب، چگونگی درهم شکستن و بخون کشیدن آن انقلاب و در عین حال زمینه ها و خصلت های انقلاب بعدی در ایران را برای شما بازگو کند. کسانی که بنا به هر منفعت (و یا از سر هر نوع جهلی) ضد انقلاب اسلامی را جای انقلاب 57 میگذارند، یک مساله مهم و تعیین کننده را پنهان میکنند و یا نادیده میگرند. و آن اینکه انقلاب 57 شروع یک جنبش عظیم و پرقدرت و نوین برای آزادی زن در ایران است. جنبشی که هرگز از پای ننشست، سرسختانه به مقاومت ادامه داد و هر روز بیش از روز قبل قدرت گرفت. جنبشی که اکنون شاید وسیع ترین جنبش اجتماعی ایران باشد و بی تردید نقشی بسیار فعال در مبارزه جامعه علیه جمهوری اسلامی ایفاء میکند. جنبشی که میتوان گفت هم اکنون رژیم اسلامی را اگر شکست نداده واقعا بیچاره کرده است، جنبشی که به شدت رادیکال و انقلابی و چپ است و به انقلاب آتی ایران رنگی زنانه میزند.
بزرگترین وجه تحریف انقلاب 57 همانا این است که آنرا معادل بازگشت و برقراری حجاب در ایران جلوه بدهیم. این همان کاری است که ضد انقلاب 57، اعم از سلطنی و اسلامی، به حمایت بورژوازی جهانی و آکادمی و میدیایش انجام دادند و هنوز دارند میدهند. انقلاب واقعی 57 درست خلاف این تصویراست. برای مثال، انقلاب خود را در یکی از پرشورترین و رادیکالترین 8 مارس های تاریخ - درست چند هفته بعد از قیام بهمن و سقوط ضد انقلاب حاکم و بر علیه ضد انقلاب اسلامی نوپا - تعریف کرد. جنبش آزادی زن اولین جنبش اجتماعی بود که علنا و با قدرت علیه ضد انقلاب اسلامی که به نام انقلاب قدرت را گرفته بود ایستاد. این که انقلاب از چه ضعف ها و محدودیت هایی رنج میبرد و در نتیجه علیرغم جدالی سخت و نسبتا طولانی شکست خورد مساله ای است که باید به آن پرداخت. اما اولین قدم در توضیح این مساله همانا این است که بساط دروغ ها و تحریف های نفرت انگیزی که حول انقلاب 57 وجود دارد را بهم ریخت. هفته قبل کوشش کردیم تصویری از جایگاه انقلاب 57 در تاریخ مبارزه طبقاتی در جامعه معاصر بدهیم، این هفته باید خلاصه هم که شده به این بپردازیم که چگونه انقلاب 57 نه فقط نقطه عطفی در جنبش رهایی زن در ایران است، که خبر از یک وضعیت جدید در مبارزه برای رهایی زن در جهان میداد.
آن وحشیگری فوق العاده ای که ضد انقلاب اسلامی در رابطه با زنان نشان داد، با اسلام و خمینی و عقب ماندگی های سنتی جامعه ایران قابل توضیح نیست. اتفاقا برعکس آن صحیح است. روی کار آمدن جمهوری اسلامی زن ستیز و میدان پیدا کردن آنهمه وحشیگری علیه زنان در ایران بعد از 1979 تنها با سرمایه داری عصر ما بدرستی قابل توضیح است. قبلا گفتیم ضد انقلاب اسلامی 57 تمایل و گرایشات ارتجاعی بورژوازی عصر ما در دوره بعد (سقوط شوروی و پایان جنگ سرد) را از پیش به نمایش میگذاشت. حال باید بگوییم این تمایل ارتجاعی بالاخص خود را در رابطه با زنان نشان میدهد. اتفاقی نیست همزمان با قدرت گرفتن ضد انقلاب اسلامی که رکن وحشیگری اش را حمله به زنان قرار میدهد، در غرب شاهد رشد گرایشات راست و نئوکنسرواتیو و ظهور تاچر و ریگان و حمله به دستاوردهای رفاهی کارگران و در قدم اول زنان هستیم. اتفاقی نیست که همزمان با رژیم حجاب و سنگسار و آپارتاید جنسی و سرکوب وحشیانه زنان در ایران، شاهد دست بالا گرفتن پست مدرنیسم و نسبیت فرهنگی و "حجاب فرهنگ خودشان است" و توجیهاتی از این دست در غرب هستیم. عجیب نیست که نه فقط دول بورژوازی که حتی جریانات به اصطلاح چپ و فمینیست در غرب از یک رژیم آپارتاید جنسی در ایران چندان کک شان نگزید و هنوز هم چنان نمی گزد! (و بعضا همین امروز آپارتاید جنسی را به "ضد امپریالیست" و "ضد آمریکایی" بودن جمهوری اسلامی می بخشند و یا حتی حجاب را بعنوان "سمبل مقاومت" و حفظ هویت خودی در مقابل امپریالیسم توجیه میکنند.)
از سوی دیگر، انقلاب 57 همینطور رابطه جنبش رهایی زن با انقلابات دوره ما را نشان داد. نشان داد دوره ای شروع شده است که مبارزه برای آزادی زن در عمل با رهایی کل جامعه از قید و بند سیاسی و اقتصادی سرمایه داری، یعنی با انقلاب اجتماعی گره خورده است. نشان داد که گرایشات سنتی مسلط در جنبش زنان در چند دهه گذشته، اعم از چپ و "سوسیالیست" (انواع سوسیالیسم های بورژوایی) و یا راست و لیبرال (انواع فمینیسم) پاسخگوی امر آزادی زن در زمان ما نیستند. اگر ضد انقلاب 57 زن ستیز بود، معنی بلافصل و زمینی اش برای جامعه این بود که انقلاب دوره ما نیز باید زنانه باشد تا بتواند انقلاب باشد و تا بتواند پیروز شود. بعبارت دیگر همسرنوشتی تاریخی بین جنبش رهایی زن با سوسیالیسم کارگری و امر رهایی اجتماعی، روشنتر از هرجای دیگر در جدال انقلاب و ضد انقلاب 57 و شکست تلخ آن انقلاب خود را به نمایش گذاشت.
جامعه معاصر و رهایی زن
ایده های آزادی زن و رهایی از قید بندهای شرم آور و برده وار جوامع طبقاتی و پدرسالار، با عروج سرمایه داری مطرح میشود. اما سرمایه داری در عمل گرایشی دوگانه در قبال برابری زن و مرد دارد. سرمایه داری از یکسو با درهم کوبیدن جوامع بسته و پدرسالار قبلی و در جستجوی نیروی کار ارزان دائما زنان را به عرصه مستقیم تولید اجتماعی میکشد و در نتیجه خود زمینه ایده ها و جنبش های آزادیخواهانه و برابری طلبانه را دامن میزند. اما از سوی دیگر بهر درجه که سرمایه داری مستقر میشود، بخاطر ارزان نگه داشتن نیروی کار زنان و اعمال بی حقوقی سیاسی بر کل جامعه و طبقه کارگر، ستم کشی زن و تبعیض علیه نیمی از جامعه را تداوم میدهد. برابری حقوقی زن و مرد از نظر تئوریک علی القاعده در جامعه سرمایه داری باید قابل تحقق باشد. اما همانطور که حتی تحقق برابری حقوقی شهروندان یعنی آرمان خود بورژوازی در عمل به مبارزه طبقه کارگر برای رهایی اجتماعی گره خورده است، آزادی زن نیز محصول و در عین حال جزئی از قدرت اعتراض کارگری و پیشروی جنبش رهایی بشر در جامعه موجود است.
در هر دو برآمد بزرگ جهانی در جنبش رهایی زن (مشهور به "دو موج فمینستی": موج اول اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست، موج دوم دهه های 60 و 70 قرن بیست ) میتوان این همسرنوشتی آزادی زن و سوسیالیسم کارگری و رهایی اجتماعی را بروشنی دید.
در اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست، بر متن پیشروی سرمایه داری در اروپا که سوسیالیسم کارگری به یک جنبش پرقدرت تبدیل میشود و با انقلاب اکتبر به اوج خود میرسد، امر رهایی زن بطور عینی با این جنبش گره میخورد. رهبران و سازماندهنگان و نیروی اصلی جنبش رهایی زن، سوسیالیست های این دوره و جنبش طبقه کارگر است. در این دوره 8 مارس بنیاد گذارده میشود و جنبش حق رای زنان به یک امر جهانی تبدیل میشود و بویژه اقدامات دولت کارگری انقلاب اکتبر در زمینه برابری زن و مرد زمینه پیشروی های بزرگی در موقعیت حقوقی زن ایجاد میکند.
"موج دوم فمینیسم" در دوره "عصر طلایی" سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی ، و در فضای بعد از شکست انقلاب اکتبر و عقب راندن سوسیالیسم کارگری و دست بالا گرفتن سوسیالیسم بورژوایی، رخ میدهد. بویژه در دهه 60 و 70 میلادی جنبش های گسترده ای برای کسب حقوق زنان در غرب برپا میشود که به سهم خود نقش تاریخی در پیشروی علیه موقعیت تحت ستم زنان دارد. بسیاری کارها که در موج اول شروع شده بود در این وحله به سرانجام میرسد. در این دوره جنبش سوسیالیسم کارگری فاقد حزب و جنبش سیاسی مستقل خود است. رهبری جنبش رهایی زن در دست فمینیستهای این مقطع است و لذا "موج اول" را هم که از سوسیالیسم کارگری غیر قابل تفکیک است لقب "فمنیستی" میدهند! ولی در واقعیت امر حتی در این موج دوم نیز سهم تعیین کننده سوسیالیسم کارگری غیر قابل انکار است. این سوسیالیسم کارگری است که چه با سنت های خاص خودش (مشخصا 8 مارس) ، چه با آرمان های خود و چه با وزن اجتماعی اش - که بدنه توده ای جنبش رهایی زن را تشکیل میدهد- نیروی اصلی به جلو سوق دادن جنبش است. دست بالا گرفتن فمینسیتهای دهه 60 و 70 در جنبش رهایی زن نشانی از این بود که جریانات چپ و سوسیالیسم بورژوایی تا چه حد از آرمان و عمل سوسیالیسم کارگری دوره قبل (که رهایی زن امر هویتی اش بود) فاصله دارند. اما در عین حال نقطه پایانی بر خود این فمینیسم و افق محدودش بود. چنانکه در دوره بعدی دیگر نشان جدی از آن دیده نشد.
موج دوم در جنبش رهایی زن در دهه 60 و 70 نهایتا انعکاس این واقعیت بود که چگونه رشد سرمایه داری در "دوره طلایی" زنان را وسیعا وارد بازار کار کرده و دیگر نمی توان قوانین و سنت های مردسالار و پدرسالار باقیمانده از عهد بوق را تحمیل کرد. اما در عین حال ضرورت سودآوری سرمایه داری و بیرون آمدن از بحرانهای اقتصادی که در اواخر دهه هفتاد با آن روبرو شد، موج جدیدی از به راست چرخیدن، حمله به دستاوردهای رفاهی طبقه کارگر را در دهه هشتاد ضروری کرد. زنان اولین قربانیان این حملات بودند. این گردش به راست در واقع پایان دوره طلایی و سرمایه داری داری دولت رفاه را خبر میداد و با سقوط سرمایه داری دولتی شرق و پایان جنگ سرد تکمیل شد. زلزله سقوط دنیای دوقطبی سابق تمام جهان را به لرزه درآورد و دوره تلاطم و ارتجاع "نظم نوین جهانی" شروع شد. این دوره تا همینجا این واقعیت را روشنتر از پیش در برابر همه گرفته است که بی حقوق ترین و ارزانترین بخش طبقه کارگر در جهان، حتی در پیشرفته ترین کشورها، زنان هستند. بیش از این، در این دوره با بالا گرفتن مذهب و قومیت جریانی جهانی شکل گرفته که نه فقط در کشورهای اسلام زده بلکه حتی در قلب اروپا از حجاب و تحقیر و قتل زنان رسما حمایت میکند و چندان اعتراضی هم بر نمی انگیزد. برعکس تحمل و توجیه میشود! این وضعیت شرم آور و این عقبگرد غیر قابل باور بروشنی نشان میدهد که بشریت امروز برای رهایی خود باید یکبار دیگر و قاطعانه به دفاع از حقوق زن بپاخیزد و مجبور است از چهارچوبه های حقوقی فراتر برود، مجبور است با کل سیستم سیاسی و اقتصادی که بر جهان حاکم است در بیفتد.
انقلاب 57 و رهایی زن
انقلاب 57 دقیقا در آستانه دوره ای که اکنون در آن هستیم رخ داد و تصویر آینده را جلوی همه گذاشت. اکنون در سایه انقلابات عظیم بی وقفه تکنولوژیک زنان بازهم وسیع تر به عرصه کار و تولید اجتماعی وارد میشوند و بنا به گرایش دوگانه سرمایه داری که اشاره شد، ستم بر زن و مبارزه برای رهایی زن به صدر جدال جنبش های سیاسی و اجتماعی رانده میشود. حمله به زنان یک منبع ذخیره ارتجاع زمان ما است که سرمایه داری در عصر جهانی شدن میتواند به آن دست ببرد و می بینیم به هر اندازه که بتواند دست میبرد. اگر در چند سال گذشته و بعد از 11 سپتامبر جهان عرصه جدال وحشیانه بر سر قدرت بین قطب های تروریستی (تروریسم اسلامی و تروریسم دولتی غرب) بوده است، زنان بزرگترین قربانیان آن بوده اند. خوب است که دقت کنیم که تروریسم اسلامی در عین حال تروریسم علیه زنان است. چه به معنی دقیق کلمه ترور و کشتار زنان است و چه به معنی ارعاب زنان بمنظور ارعاب جامعه و حفظ وضع موجود است. خوب است که دقت کنیم یک قطب مدعی قدرت بورژوازی در زمان ما رسما و علنا پرچم اش را بردگی مطلق زن قرار داده است. خوب است که دقت کنیم قطب دیگر یعنی دول غرب با مماشات با اسلام سیاسی ، با ساختن مساجد و حتی قبول اجرای قوانین شریعه در قلب اروپا (حال روی کار آوردن و یا مماشات با دولت های مرتجع ضد زن در افغانستان و عراق و عربستان و غیره به جای خود) عملا در این تروریسم علیه زنان شریک قطب اسلام سیاسی است. این واقعیت که بشر بالاخره توانسته از شر آپارتاید نژادی رها شود و آخرین سنگر آن در آفریقای جنوبی فروریخته، ولی آپارتاید جنسی و حجاب و تبعیض شرم آور علیه زن بر بخش مهمی از جهان حکومت میکند و یا جریانات قوی ای را در اپوزیسیون تشکیل میدهند، باید چشمان همه را باز کند. اینکه اکنون باید به جهان توضیح داد که حجاب فرهنگ نیست بلکه زندان متحرک زنان است، پوشش نیست بلکه شلاق حکومت است و نظیر این ها، باید حقایق تاسف باری را در باره دوره ما بگوید.
انقلاب 57 از این همه خبر داده بود، نه فقط خبر داده بود که راه حل را نیز در درون خود داشت و قدم به قدم روشنتر مطرح کرد.
ادامه دارد...
3 مارس 2008
انقلاب 57 را در تاریخ جامعه مدرن بشری کجا جای میدهید؟ جواب به این سوال بستگی دارد که چطور به آن انقلاب نگاه کنید. اگر به تعابیر رایج و دروغین که بر سر این انقلاب خراب کردند و میکنند ( و در مقدمه این بحث به آن اشاره کردیم. به ج.ک 336 رجوع کنید.) ذره ای باور داشته باشید، در تعیین جایگاه انقلاب 57 باید به رمل و اسطرلاب پناه ببرید. تقریبا غیر قابل توضیح است. یک انقلاب عظیم و اساسا کارگری را چه طور میشود در کیسه اسلام و خمینی و اوباش قاتل آن انقلاب ریخت و نسبت به واقعیت صداقت داشت؟
اما حتی "بهترین" مورخین معاصر هم انگار از این جادوگری اواخر قرن بیست و اوائل قرن بیست و یک، این دوره ای که حتی اذهان معقولتر آکادمی نیز ته رنگی از پست مدرنیسم دارد، ایمن نبوده اند. اجازه بدهید یک مثال بزنیم.
انقلاب اجتماعی تحت نام خدا
اریک هابسبام تاریخ نگار مشهور به "مارکسیست" که از معتبرترین مورخین معاصر دنیا است، کتابی در مورد تاریخ قرن بیستم دارد ("عصر اکستریم ها، تاریخ جهان 91- 1914" چاپ 1996 ) و چند صفحه ای هم به انقلاب 57 پرداخته است. امیدوارم فرصتی باشد تا دستکم این چند صفحه را چاپ کنیم و به آن بپردازیم. برخی اظهارات او، از جمله در مورد اینکه دادن حقوق برابر به زنان در یک کشور اسلامی مشکل آفرین شد و یا اینکه مکررا از خمینی به عنوان "رهبر انقلاب ایران" و یا "رهبر ایران انقلابی" نام میبرد و غیره، عینا تکرار همان اباطیلی است که جاهای دیگر هم به کرات شنیده ایم. با اینهمه او شاید جزو منصف ترین و تیزبین ترین های هم رشته ای خود باشد و اینجا نمی خواهیم در مورد او قضاوت یکجانبه ای ارائه دهم. ولی در حد این یادداشت ها اشاره به زیر نویس یک عکس از انقلاب 57 که در کتابش چاپ کرده میتواند بهانه خوبی برای ادامه بحث ما باشد. زیر آن عکس نوشته:
"انقلاب اجتماعی تحت نام خدا: ایران 1979، اولین برآمد مهم اجتماعی در قرن بیستم که سنت های 1789 و 1917 را واپس زد."
یکی دو نکته مهم اینجا هست:
انقلاب اجتماعی تحت نام خدا؟ یعنی چی؟ هابسبام مشاهده جالبی دارد، انقلاب 57 را "انقلاب اجتماعی" مینامد. که در این حد صحیح است. اما "انقلاب اجتماعی تحت نام خدا" دیگر چه صیعه ای است؟ اینجاست که در توضیح پدیده اجتماعی و قرن بیستمی چون انقلاب 57 (و بقول خود هابسبام "یکی از مهمترین انقلابات قرن بیست") باید به جادو پناه برد. اگر شما هم این دروغ بزرگ که قصاب انقلاب 57 بعنوان رهبر آن جلوه داده شد را پذیرفته باشید چاره ای ندارید که آنرا انقلاب اجتماعی تحت نام الله بنامید. اما حقیقت امر همانطور که هفته قبل مختصرا اشاره کردیم این است که آنچه "تحت نام خدا" بود در واقع ضد انقلاب بورژوایی بود که در شرایط سقوط محتوم ضد انقلاب حاکم از یکسو و فقدان رهبری سیاسی توسط طبقه انقلابی در 57 از سوی دیگر، توانست به نام انقلاب قد علم کند و انقلاب را قدم به قدم مهار و سرکوب کند. همانطور که هفته قبل گفتیم انقلاب 57 در برابر خود دو ضد انقلاب شکل داد. انقلاب توانست بر یکی یعنی ضد انقلاب متعارف و رسمی (حکومت شاه) پیروز شود، اما در مقابل ضد انقلاب نا متعارف و اپوزیسیونی مقهور شد و سرانجام در خون خفه شد. بنا بر این اگر بخواهیم از هاله راز و رمز بیرون بیاییم و به توصیف هابسبام از انقلاب 57 تعبیر واقعی و قابل قهم بدهیم باید بگوییم: "انقلاب اجتماعی تحت نام ضد انقلاب اسلامی"! و تازه این یعنی اینکه لقمه را دور سرمان بچرخانیم. صحیح ترش این است که بگوییم: انقلاب اجتماعی ای که تحت نام خدا متوقف و درهم شکسته شد!
این تعبیر بسیار واقعی تر است. اولا خود انقلاب 57 و شکست آن را صحیحا توضیح میدهد و ثانیا با وقایع بعدی هم کاملا انطباق دارد. منظور از وقایع بعدی این است که چطور ضد انقلاب اسلامی برآمده از سرکوب انقلاب 57 بعنوان جنبش وسیع اسلام سیاسی نقش فعالی در جهان نامتعیین بعدی یا دوره نظم نوین (بقول خود هابسبام "دهه های بحرانی") برعهده گرفت. (البته از حق نباید گذشت که هابسبام این کتاب را 1996 نوشته، یعنی فقط 5 سال بعد از سقوط شوروی. شاید در پرتو وقایع بعدی و عروج اسلام سیاسی توانسته درک صحیح تری از وقایع و نظرات دیگری پیدا کرده باشد که من اطلاع ندارم.)
نکته دوم، و قابل توجه تر در تعبیر هابسبام این است که انقلاب 57 را با دو انقلاب کبیر تاریخ، انقلاب فرانسه و اکتبر، مقایسه میکند. و می گوید که انقلاب 57 سنت های هردو این انقلابات را واپس زد. باز اینجا هم بخش اول مشاهده او یعنی مقایسه با آن دو انقلاب به نظر من موضوعیت دارد. ولی تعبیر "واپس زدن سنت 1789 و 1917" درست نیست. اینجا باز آنچه او را سردرگم میکند همانا پذیرفتن ضد انقلاب به جای انقلاب است. باز اگر بخواهیم عبارت هابسبام را "تصحیح" کنیم باید گفت انقلاب 57 (و نه ضد انقلاب 57 یا همان "انقلاب اسلامی") در واقع ادامه آن دو انقلاب کبیر و بویژه انقلاب اکتبر است. ادامه تاریخی ، نه تکرار ساده آن سنت ها بلکه به معنی فراتر رفتن از