تبليغاتX
سخن روز

نامه رفسنجانی به خامنه ای راز اوضاع سیاسی ایران را بیان میکند:

 

حکام اسلامی در جنگ قدرت به جان هم افتاده اند و گوشه هایی از دزدی ها و جنایت یکدیگر را برملا کرده اند، مردم پایشان را لای شکاف ایجاد شده قرار داده و علیه کل حکومت اسلامی وارد میدان میشوند. حضرات به زبان خود و از تلویزیون دولتی دارند اعلام میکنند که جمهوری اسلامی کثیف ترین و دزدترین و جنایتکارترین حکومت های معاصر است. و رندانه انتظار دارند که مردم بین جانی و جنایتکار، بین دزد و طرار، بین قاتل و آدمکش، بین دروغگو و دغل، بین آیت الله و چاقوکش، از میان تیر خلاص زن و صاحب زندان خصوصی و  نخست وزیر دولت اعدام یکی را انتخاب کنند! بالاخره رندی آخوندی و صغیر حساب کردن مردم کار دستشان داد. ولی چاره دیگری هم نداشتند.  چنین است که حتی مضحکه انتخاباتی یا همانا تلاش برای گرفتن مشروعیت ظاهری از مردم و حل و فصل دعواهای درونی، علیرغم اینکه با هزار و یک فیلتر شورای نگهبان و  سایر غل و زنجیرهای استبداد اسلامی محکم کاری شده است،  اینک به بلای جان جمهوری اسلامی تبدیل میشود.

 

رفسنجانی بروشنی از "آتشي كه هم اكنون دودش در فضا قابل مشاهده است"  سخن میگوید و از خامنه ای میخواهد تا دیر نشده "مانع شعله‌ورتر شدن اين آتش در جريان انتخابات و پس از آن" بشود.  با یک بیت شعر نغز نامه اش را پایان میبرد:

سرچشمه شايد گرفتن به بيل/ چوپر شد نشايد گرفتن به پيل!

 

اما بیل رفسنجانی  و پیل آقا  که سهل است، حتی از  لودر  بی بی سی و بولدیزر صدای آمریکا و سی ان ان هم کاری در نجات جمهوری اسلامی ساخته نیست. حساب دو دوتا چهارتاست: اگر احمدی نژاد از صندوق درآید آن مملکت منفجر میشود. اگر موسوی یا هرکس دیگری بیرون آید نیز دیگر تحمیل حجاب و گشت ثارالله و ادامه اختناق "سونامی اسلامی" برای رژیم ممکن نخواهد بود و مردم بر سر حکومت اوباش خواهند ریخت. بعلاوه،  در هر حالت و هرکس که از صندوق درآید، دعواهای درونی و آتشی که رفسنجانی به آن اشاره میکند شعله ورتر خواهد شد. از هم اکنون پیداست که بازنده اصلی این مضحکه انتخاباتی کل رژیم اسلامی است. نه فقط کل رژیم اسلامی بلکه کل راست جامعه. از جناح های مختلف رژیم گرفته تا شارلتانهایی که در بی بی سی و صدای آمریکا و اپوزیسیون راست رژیم سعی کردند این مضحکه جنایات را بعنوان انتخابات به مردم بفروشند.

 

و هنوز البته دو سه روز دیگر به پایان انتخابات باقی مانده است.  مردم روز به روز بیشتر به قدرت خود پی میبرند و متوجه میشوند که تنها تغییرات مثبت در اوضاع ایران محصول و نتیجه حرکت مستقل خود مردم علیه کل جمهوری اسلامی و همه شیادانی است که میکوشند رژیم هالوکاست اسلامی را  از مهلکه به در ببرند. در یکی از عکس های تبلیغاتی که بی بی سی منتشر کرده است دختر جوانی بر کف دست هایش شعار "آزادی و برابری" را نوشته و مقابل دوربین گرفته است. به زودی این شعار چپ جامعه با مکمل آن یعنی "حکومت کارگری" ایران را فرا خواهد گرفت. چرا که مضحکه انتخابات باردیگر و در ابعادی عظیم تر از هر زمان نشان داد که راست جامعه جوابی بهتر از احمدی نژاد و موسوی و رنگ سبز زدن به مشتی قاتل و جنایتکار و دروغگو توجیه آنها با عوامفریبی های نوع بی بی سی ندارد. خواسته های مردم را  فقط  چپ جامعه و در راس آن حزب کمونیست کارگری میتواند نمایندگی و تامین کند، یعنی آن نیرویی که ریشه کن کردن کل جمهوری اسلامی را در صدر برنامه سیاسی خود قرار داده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:10 توسط سعید ولدبیگی |

 

مصاحبه امی گودمن با نوام چامسکی که در این شماره جوانان کمونیست ملاحظه میکنید  را در رابطه با بحثی که هفته قبل شروع کردیم (نقد بحران در غرب، ضرورت دخالت ما – جوانان کمونیست 398) انتخاب کردیم. همینجا از بابک کسرایی که آنرا بسرعت ترجمه  کرد و در اختیار نشریه گذاشت،  تشکر میکنیم. این مصاحبه چامسکی  بنوعی مصداقی است برای خطوط عمومی نقدی که در مقاله هفته قبل مطرح کردیم. اینجا در پرتو آن خطوط عمومی مختصرا به  این مورد مشخص یعنی حرفهای چامسکی میپردازیم.

 

ناگفته نماند که اینجا چامسکی نکات جالب توجه کم ندارد. لااقل از لحاظ اطلاعاتی خواندنی است. حتی گاه نقد تند و تیزی به هیات حاکمه آمریکا و دو حزب مسلط و سیستم سیاسی و اقتصادی حاکم و فاسد آن کشور طرح میکند. مثلا اظهارات او در مورد اوباما و سیاست های اقتصادی اش، مساله انتخابات و رابطه آن با صنعت تبلیغات و وال استریت و غیره. همچنین هشدار او  در مورد خطر "پوپولیسم راست" به نظر من یک نگرانی به جاست. ظرفیت های راست را بویژه در خلآء  وجود یک چپ رادیکال و  روشن بین و سازمان یافته و متحزب در آمریکا  ابدا نباید دست کم گرفت. بعلاوه چامسکی  در مورد "اکتیویسم دهه 60" و تاثیرات آن در تحولات بعدی و امیدهایی که به جنبش اکتیویستی فعلی دارد نیز نکات جالب و بعضا صحیحی را مطرح میکند.  اما اگر خوب دقت کنید چهارچوب عمومی نقد و بویژه  راه حل های چامسکی  بعضا ارتجاعی و اتوپیک و  حداکثر اصلاحاتی در وضع موجود است. چیزی که دقیقا به آن فاجعه ای که از آن میترسد، میتواند منجرشود!  یعنی عروج راست پوپولیست در شرایط فقدان چپی که راه حل رادیکال  و واقعی داشته باشد.  بعبارت دیگر چامسکی متاسفانه حتی متوجه نیز نیست که چگونه خود دارد به آنچه که از آن بیم دارد  خدمت میکند. به نظر میرسد در آنچه که میگوید صادق است، یعنی صادفانه هشدار میدهد.  ولی در سیاست صداقت کافی نیست. حتی گاه موجب وحشت است!  درست همانطور که چامسکی از یک "عوامفریب صادق"، یک راستگرای صادق، میترسد.  کسی میتواند یک سیاست ارتجاعی و ضد بشری را "صادقانه" پیش ببرد و فاجعه عظیمی بیافریند و  یا میتواند در خدمت سیاستی لیبرالی و سازشکارانه و اتوپیک "صادقانه" خدمت کند که به فاجعه منجر میشود! جامعه عرصه جدال اخلاقیات نیست، صحنه جدال  طبقات  و جنبش های اجتماعی است و "صداقت"  مثل همه چیزهای دیگر در این چهارچوب معنی دارد.

 

باری، چرا نقد او دست به ریشه نمیبرد و راه حل های چامسکی حداکثر اصلاحاتی در وضع موجود و بعضا اتوپیک و ارتجاعی است؟  اجازه دهید خیلی خلاصه اشاراتی کنیم.

 

تا آنجا که به اوضاع آمریکا مربوط است، اگر دقت کنید کل اعتراض او به فساد و ناکارایی سیستم است. به این است که مردم کنترل ندارند و هیچ کاره اند. به اینکه وال استریت و مشتی دزد و حقه باز و امپریالیست بر صدر جامعه نشسته اند. دمکراسی واقعی برقرار نیست و غیره. چیزی که تقریبا هرکسی دیگر فهمیده است.  چرا اینطور است و کجا را باید چسبید که وضع عوض شود؟ در صحبت های چامسکی خبری از این نیست.  شاید جای دیگر چامسکی مساله را عمیق تر مطرح کرده باشد. من متاسفانه آثار او را نخوانده ام. اما اینجا او فرصت کافی دارد که دست به ریشه ببرد و نمی برد. نه فقط نمی برد که وقتی به اساس نقد او دقت کنیم،  خیلی فراتر از خود حاکمان جامعه آمریکا چیزی نمی بیند. او خیلی که جلو می آید حرف همانها را میزند. مثلا وقتی امی گودمن از او میپرسد که آیا شما هم اجازه میدادی که موسسات عظیم مالی ورشکست شوند و سقوط کنند، میگوید راههای دیگری هم هست. و راههای دیگر چیزی بیش از خریدن "سرمایه های خوب" این موسسات توسط دولت (ملی کردن یا دولتی کردن) و بعد سپردن "سرمایه های بد" آنها که گویا "موجب بحران فعلی شده اند" به دست بازار، نیست. این جز اصلاح محافظه کارانه وضع موجود در چهارچوب سیاست های فعلی دولت آمریکا نیست. هیچ چیزی که بشود اسم آنرا راه حلی به نفع مردم گذاشت، اینجا نیست. مگر توهم داشته باشیم که سرمایه داری مردمی هم ممکن و مطلوب است!  حتی اگر دمکراسی مورد نظر چامسکی برقرار باشد، این به اصطلاح "راههای دیگر" چیزی جز یک سرمایه داری دولتی دمکراتیک نیست. اساس سرمایه داری و مناسبات مالکیت برقرار است ولی گویا قدری دمکراتیک و پاسخگو است.  ولی کاسه داغ تر از آش نمی توان بود. سرمایه داری همین است و آمریکا هم مهد دمکراسی است.  جالب است که خود چامسکی هم میگوید که اوضاع بطور واقعی هم دارد به همین سمت (یعنی راه حلی که خود او میدهد، البته منهای دمکراسی)  میرود و حتی خود مدافعان دیروز این موسسات هم دارند به این سمت میروند. بعبارت دیگر چامسکی  همان چیزی را طلب میکند که خود بورژوازی هم دارد به آن سمت میرود. تنها تفاوت مقادیری آه و ناله است که در این کشور یعنی آمریکا دمکراسی واقعی وجود ندارد، باند بازی است و پاسخگو نیستند و غیره. یعنی حداکثر یک نق نق دمکراتیک و لیبرالی و راستش اتوپیک. اتوپیک، چرا که طلب چیزی را میکند که در واقعیت و تاریخا ممکن نیست. دمکراتیزه کردن اقتصاد سرمایه داری تا وقتی سرمایه داری است اولا اتوپیک است و ثانیا هنوز بردگی است. رنگ و جلا دادن به بردگی است.  آیا بردگی میتواند دمکراتیک باشد؟ اگر باشد خیلی فراتر از رم باستان نخواهد رفت.

 

نقد و راه حل او در مورد جهان سوم از این هم ارتجاعی تر و اتوپیک تر است. گویی امثال احمدی نژادها هستند که دارند از گلوی چامسکی فریاد سر میدهند. نقد او به سیاست های صندوق جهانی پول و "امپریالیسم" هیچ چیزی بیشتر از نقد یک بورژوا و خرده بورژوای کشور جهانسومی که آی غربی ها آمدند و ثروت ما را به تاراج بردند و ما را بیچاره کردند،  نیست. البته حقیقتی در این فریاد اعتراض هست.  اینکه بالاخره مرکز سرمایه مالی در غرب است و ارزش اضافه تولید شده در جهان و سرمایه جهانی عمدتا در اینجا متراکم و متمرکز است یک مشاهده واقعی است، اینکه سیاست های اقتصادی بانک جهانی برای کشورهای جهانسومی و کشورهای پیشرفته سرمایه داری متفاوت است البته یک واقعیت است، ولی این ها همانا به دلیل حاکمیت سرمایه و سرمایه داری است. یعنی همان چیزی که چامسکی  در آمریکا با نق نق های اتوپیک خواهان ملی کردن بانکها همراه اجرای دمکراسی از آن است. حالا اینجا یعنی در جهانسوم نیز با همان اتوپیای ارتجاعی میخواهد که قدری عادلانه تر عمل کند. میخواهد که همان رفتار در غرب را در جهانسوم تجویز کند.   خود سرمایه داری و مناسباتی که به این بی عدالتی ها و رفتارهای دوگانه  منجر شده اند مورد نقد نیست، فرض است. اما برای کارگر هندی و آمریکای لاتینی و خاورمیانه ای چه فرق میکند که ثمرات استثمار او چقدرش در کشور مربوطه و همان دیکتاتور حاکم  بماند و چقدرش به دلیل سیاست های حمایت گرانه غرب و بانک جهانی در دست وال استریت تلنبار شود؟ خب بورژواهای ملی به او میگویند خیلی فرق میکند و کلی هم برای او روضه در مورد "پیشرفت ملی" میخوانند و حتی از چامسکی هم برایش نقل قول خواهند آورد. ولی  مساله واقعی برای کارگر جهانسومی مثل کارگر جهان اولی نفس بردگی و استثمار است. مساله بی حقوقی و شرایطی است که هرچه او کار کند فقیر تر و ضعیف تر میشود و بر قدرت سرمایه می افزاید.   مساله آقای چامسکی در بهترین حالت تقسیم "عادلانه" ثمرات استثمار و بردگی مزدی  بین سرمایه دارهای مختلف و کمی دمکراسی است. این حرفهای آقای چامسکی در مورد جهانسوم و "عدالتخواهی" او  در واقع نهایتا چیزی بیش از آنچه که پوپولیست های چپ در ایران دوره 57 میزدند و منصور حکمت بروشنی در "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" نقد کرد، نیست. دیدیم که  نتیجه عملی ایده های پوپولیستی و "سرمایه داری ملی و مستقل"  چیزی جز خمینی و جمهوری اسلامی در نیامد.  از راه حل های چامسکی برای جهانسوم هم جز اینکه "اینها را بحال خودشان بگذارید" چیزی بیشتر در نمی آید. در بهترین حالت یک پاسیفیسم که از آن همه چیز میتواند در بیاید. از جمله ارتجاع.  عجیب نیست که در مصاحبه دیگری با همین امی گودمن وقتی چامسکی از حضور نظامی آمریکا در افغانستان انتقاد میکند و گودمن از او میپرسد چه باید کرد میگوید دست خود افغانها بسپرید و وقتی میپرسد مثلا کی؟  میگوید "لویا جرگه" یعنی مشتی رئیس قبیله و اسلامی و ارتجاعی عقب مانده.

 

اما چند کلمه هم در مورد اکتیویست های آمریکا. چامسکی درست میگوید که چه بسی تعداد اکتیویست ها در آمریکا اکنون حتی از دوره دهه 60 بیشتر باشد. این بدرست مایه خوشوقتی و امید است.  ولی نکته اصلی به نظر من این است که جنبش های وسیع اعتراضی که اکنون در آمریکا هست، بویژه  همین اکتیویست ها که فعالین و در واقع کادرهای این جنبش های اعتراض هستند،  تا چه حد بتوانند خود را از سیطره نفوذ سیاسی و معنوی و سنت های عملی آن جنبشی که چامسکی نمایندگی میکند و بالاتر بطور خلاصه دیدیم از چه قرار است، رها کنند. تا وقتی این کار را نکنند، ما با یک جنبش هرچند  وسیع و بالقوه پرقدرت ولی نه چندان پر ثمر روبرو خواهیم بود. این جنبش تا وقتی اسیر ایده های اتوپیک و ارتجاعی و حداکثر اصلاح طلبانه ای است که چامسکی نمونه ای از آن را ارائه میدهد،  متاسفانه حداکثر میتواند به "عوض کردن فرهنگ" دلخوش کند و قربانی تحولات سیاسی آینده باشد. در مقابل چنین جنبش بی چنگ و دندانی،  "نهاد های حاکم"، بقول خود چامسکی، همچنان سرجایشان خواهند بود و حتی تحکیم خواهند یافت و  چیزی چندان عوض نخواهد شد. و این تازه بهترین سناریو است.   خطر این وضع دقیقا در آنجاست که این جنبش با رهبری اصلاح طلبانه – پاسیفستی و اتوپیک، نمی تواند به مشکلات و مسائل واقعی مردم پاسخ بگوید و در این خلاء  و مستاصل شدن مردم یک راست افراطی و خط دار و متحزب و سازمانیافته میتواند قد علم کند. دقیقا وقتی نوام چامسکی این سمبل "روشنفکر ناراضی" و رهبر معنوی بسیاری اکتیویست های آمریکا چیزی بیشتر از نوک دماغ بورژوازی رفرمیست را نبیند، جای تعجب نیست اگر امثال  "سارا پی لن" یعنی نماینده یک راست فاشیست و افراطی دم از "طبقه کارگر" بزنند. وقتی چپ در جامعه ای پخمه و بی سازمان باشد و دنبال نخود سیاه لیبرالی فرستاده شده باشد،  آنوقت پوپولیسم راست میتواند میدان عمل پیدا کند. تا وقتی چپ در آمریکا صریح و روشن پرچم نقد رادیکال و عمیق سرمایه داری را بلند نکند، تا وقتی بجای اصلاحات و نوشتن نسخه های اتوپیک برای بهبود سرمایه داری  دست به ریشه نبرد و الغاء بردگی مزدی و ساختن جامعه ای آزاد و برابر را در دستور نگذارد، بویژه تا وقتی بر سر قدرت سیاسی و برای خلع ید سیاسی از کل طبقه حاکمه از دمکراتها و جمهوری خواهان و همه نوکران و جیره خواران آنها به مبارزه بر نخیزد، خطر عروج راست پوپولیست وجود دارد. 

 

خلاصه کلام، برای اینکه بیم آقای چامسکی زایل شود و امید ایشان فزون گردد، مقدمتا این جنبش اکتیویست ها  باید به یک حزب سیاسی پرقدرت و رادیکال با ایده های مارکس و کمونیسم کارگری ارتقاء یابد و برای خلع ید سیاسی از کل بورژوازی به میدان بیاید. آیا میشود امید داشت که "روشنفکران ناراضی" و دست بر قضا عناصر "صادق" آن و "یکی از مهمترین های زمان ما"، چنانکه امی گودمن میگوید، یعنی خود آقای چامسکی نقشی در این جهت ایفاء کند؟ اگر هم بخواهد چنین اتفاقی بیفتد تنها میتواند ثمره نقد روشن و بی امان کسانی چون چامسکی باشد. 19 آپریل 2009

 

جوانان کمونیست 399

هم امید هست و هم ترس!

پیرامون بحران اقتصادی، سیاستهای اوباما و...

نوام چامسکی

ترجمه‌ی بابک کسرایی

  

آنچه در زیر می آید ترجمه ای از متن مصاحبه "امی گودمن"  با "نوآم چامسکی" است که در سوم ماه آپریل 2009 صورت گرفته است و در تاریخ سیزدهم آپریل از  Democracy Now ( "دمکراسی اکنون")  پخش شده است. برای شنیدن اصل گفتگو و یا خواندن متن انگلیسی  آن به اینجا رجوع کنید:

http://www.democracynow.org/

 

 

امی گودمن: امروز با یکی از مهم‌ترین روشنفکران مخالف زمان‌مان، نوآم چامسکی، در مورد بحران اقتصادی جهانی، خدمات درمانی،‌ رسانه‌ها، سیاست خارجی آمریکا، جنگ‌های رو به گسترش در افغانستان و پاکستان و مقاومت در برابر امپراتوری آمریکا صحبت می‌کنیم. نوآم چامسکی زبان‌شناس، فیلسوف و منتقد اجتماعی با شهرت جهانی و استاد ارشد در دانشگاه فن‌آوریِ ماساچوست است.

او در چند دهه‌ی گذشته کتاب‌های بسیاری نوشته است از جمله "هژمونی یا بقا: آمریکا به دنبال سلطه‌ی جهانی"، "تولید رضایت: اقتصاد سیاسی رسانه‌های توده‌ای"، "سود برتر از مردم: نولیبرالیسم و نظم جهانی" و "حقوق بشر و سیاست خارجی آمریکا". مجموعه‌ای بسیار عالی از کارهای او اخیرا به ویراستاری آنتونی آرنووه تحت عنوان "منتخب چامسکی" منتشر شده است.

در اوایل این ماه (آپریل 2009)  که در بوستون بودیم با نوآم چامسکی صحبت کردیم. این بخش دوم مصاحبه‌ی ما است. در ابتدا از او راجع به زوال اقتصادی حاضر پرسیدم.

 

چامسکی: خوب بیایید از گروه بیست (G20) شروع کنیم. اگر به روزنامه‌ی فایننشال تایمز، روزنامه‌ی اصلی بیزینس‌ها در جهان، نگاه کنیم می‌بینیم که یک روز قبل از جلسه‌ی گروه بیست، در مقاله‌ای به این نکته اشاره کردند، و به نظر من درست می‌گویند،  که هدف اصلی، ارائه‌ی تصویری از نظم و توافق است. مهم نیست چه کار کنیم اما بیایید یک جوری جلوه دهیم که انگار همه با هم متحد هستیم. یعنی با این‌که اختلافات شدید راجع به چگونگی برخورد به این مسئله موجود است باید جوری نشان دهیم که انگار همه در کنار هم هستیم!  و دقیقا هم همین اتفاق افتاد.

در آن بیانیه‌ای که شما الان خواندید مهم‌ترین کلمه "داوطلبانه" بود. یعنی کشورها قرار است داوطلبانه فلان کار را انجام دهند. خوب معنی این کار اینست که حالا که نتوانستیم به توافق برسیم، اسمش را می‌گذاریم توافق داوطلبانه!

 

بر سر یک مسئله با هم توافق داشتند: تجدید شدید سرمایه‌ی صندوق جهانی پول؛ ریختن کلی پول به صندوق. این حرکت مشکوکی است. منظورم سابقه‌ی صندوق جهانی پول است که کم و بیش شاخه‌ای از وزارت خزانه‌داری آمریکا است با این‌که مدیرش اروپایی است. نقشش در گذشته به شدت مخرب بوده است. در واقع مدیر اجرایی بخش آمریکایی خوب به نقشش اشاره کرد وقتی که آن را "اعمال‌کننده‌ی جامعه‌ی اعتبار" خواند. یعنی وقتی دیکتاتوری در جهان سوم، دیکتاتور و نه مردم،  قرض زیادی بالا می‌آورد، مثلا سوهارتو در اندونزی،  و بعد نمی‌تواند قرض را بدهد، وام‌دهندگان، که کلی پول درآورده‌اند چون وام ریسک بالا بوده و در نتیجه بهره‌ی بالایی داشته است، باید مورد حفاظت قرار بگیرند و این کار نه توسط دیکتاتور که توسط مردم اندونزی انجام می‌گیرد که باید تحت برنامه‌های تطبیق ساختاری سخت قرار بگیرند تا بتوانند قرضی را بدهند که مال آن‌ها نبوده است و اینگونه ما به پول می‌رسیم. غربی‌های پولدار پولدارتر می‌شوند. اینگونه است که می‌گویم صندوق جهانی پول، اعمال‌کننده‌ی جامعه‌ی اعتبار، نقش بسیار مخربی در جهان سوم بازی کرده است. حالا می‌خواهند سرمایه‌اش را تجدید کنند.

راجع به این بحث است و این بحث‌ها جالب است، آن‌را می‌توان در صفحات مالی روزنامه‌ها پیدا کرد:  طرفداران این تجدید سرمایه می‌گویند "خوب، صندوق جهانی پول نقاطش را عوض کرده است. از الان تغییر خواهد کرد. ما می‌فهمیم نقشش وحشتناک بوده است اما از این به بعد متفاوت خواهد بود". خوب، هیچ دلیلی هست که این تفاوت را باور کنیم؟‌ در واقع امروز که نگاه کنید شگفت‌آور است که ببینید قدرت‌های غربی از چه مشورتی دنباله‌روی می‌کنند و از چه برنامه‌یی دنباله‌روی می‌کنند و بعد آن را با دستوراتی که به جهان سوم داده می‌شود مقایسه کنید.

مثلا بیایید دوباره به مورد اندونزی نگاه کنیم. اندونزی حدود ده سال پیش بحران مالی عظیمی داشت و دستور‌العمل‌های همیشگی را به این کشور دادند: "باید این کار را انجام دهید. اول قرض‌هایتان را به ما بدهید. دوم خصوصی‌سازی کنید تا ما بتوانیم دارایی‌هایتان را مفت مفت ببریم. سوم نرخ‌های بهره را ببرید بالا تا سرعت اقتصاد پایین بیاید و مردم زجر بکشند تا پول ما را پس بدهند". این‌ها دستور‌العمل‌های معمول است و صندوق جهانی پول هنوز هم دارد آن‌ها را اعلام می‌کند.

ما خودمان (در غرب) چه می‌کنیم؟ دقیقا برعکس این کار را. ما بدهی را فراموش می‌کنیم، بگذار سر به آسمان بگذارد! ما نرخ‌های بهره را به صفر می‌رسانیم تا اقتصاد رونق بگیرد. پول به اقتصاد می‌ریزیم تا بدهی‌مان باز هم بالاتر برود. ما خصوصی‌سازی نمی‌کنیم؛ ملی‌سازی می‌کنیم فقط اسمش را نمی‌گذاریم ملی‌سازی. اسم دیگری رویش می‌گذاریم مثل "نجات" (Bailout) یا چنین چیزی. در واقع چیزی نیست به جز ملی‌سازی بدون کنترل. ما به چنین نهادهایی پول می‌ریزیم. به جهان سوم موعظه می‌خوانیم که باید تجارت آزاد را قبول کنند، با این‌که خودمان حمایت‌گرایی را می‌پذیریم.

 

به اصل "بزرگ ها سقوط نمی‌کنند " (to big to fail) نگاه کنید که کمیته‌ی مجلس آمریکا امروز در موردش صحبت می‌کند. اما معنی این اصل چیست؟ "بزرگ‌ها سقوط نمی‌کنند" نوعی سیاست بیمه است. سیاست بیمه‌ی دولتی. وقتی می‌گوییم دولتی یعنی از جیبِ مردم. دولت می‌گوید: "شما ریسک‌های بسیار بکنید و کلی سود بسازید و اگر هم مشکلی پیش آمد ما نجات‌تان می‌دهیم". این معنی "بزرگ‌ها سقوط نمی‌کنند" است. این چیزی نیست به جز حمایت‌گرایی افراطی. به شرکت‌های آمریکایی همچون سیتیگروپ مزیت بسیاری نسبت به بقیه داده می‌شود. مثل هر نوع حمایت دیگری.

اما اجازه‌ی این کار را به جهان سوم نمی‌دهیم. آن‌ها باید خصوصی‌سازی کنند تا ما بتوانیم دارایی‌هایشان را به چنگ آوریم. این اتفاقات در عین حال می‌افتد. از یک طرف آن دستورالعمل‌ها برای مردم فقیر؛ از یک طرف این سیاست‌ها برای ما مردم پولدار. دقیقا برعکس هم. به چه دلیل باید فکر کنیم صندوق جهانی پول قصد تغییر دارد؟

 

گودمن: فکر می‌کنید در مورد اقتصاد،  رئیس‌جمهور اوباما هیچ فرقی با رئیس‌جمهور بوش دارد؟ و اگر شما در کنگره بودید به بسته‌های نجاتِ شرکت‌ها و بسته‌های انگیزشی رای مثبت می‌دادید؟

 

چامسکی: اوباما متفاوت است. اول از همه تفاوت کلامی است. اما باید دوره‌های اول و دوم بوش را از هم متمایز کنیم. این دو دوره با هم تفاوت داشتند. دوره‌ی اول بوش به قدری خودخواه و گستاخ و نظامی و بی‌توجه به همه بود که حتی متحدین و متحدین نزدیک را هم دشمن خود ساخت و احترام آمریکا در جهان به صفر رسید. دوره‌ی دوم بوش از بعضی لحاظ ، گرچه نه به طورکلی،  بیشتر به مرکز حرکت کرد و بعضی از بدترین گستاخان همچون رامسفلد و ولفوویتز و بقیه بیرون انداخته شدند. نمی‌توانستند دیک چنی را بیرون بیاندازند چون او خودِ دولت بود و نمی‌توانستند از شرش خلاص شوند. او سر جایش ماند اما از بین بقیه خیلی‌ها رفتند. و به سمت نوعی موضع معمولی‌تر حرکت کردند.

و اوباما هم دارد همین راه را ادامه می‌دهد. او دموکرات میانه است. هیچ وقت هم وانمود نکرده چیز دیگری است. دارد به سمت یک نوع موضع میانه حرکت می‌کند. در اروپا خیلی محبوب است نه بخاطر خودش به این خاطر که بوش نیست. نوعی حرف می‌زند که رهبران اروپا و در واقع مردم اروپا تمایل به پذیرش آن دارند. در واقع حتی در خاورمیانه، که آدم فکر می‌کند مردم باید بهتر از این‌ها بدانند،  مردم این توهمات را می‌پذیرند. و به این‌ها می‌گوییم توهمات چون هیچ پشتوانه‌ای ندارند. پس در جواب به شما، بله اوباما متفاوت از بوش است.

 

در مورد اقتصاد... خوب طرح کنونی اوباما-گایتنر خیلی از طرح بوش-پائولسون متفاوت نیست. یعنی خوب کمی متفاوت است اما اوضاع هم تغییر کرده. معلوم است که کمی متفاوت است. اما هنوز بر اساس آن اصل است که مالیات‌دهنده باید نهادها (ی بزرگ مالی) را نجات دهد. این نهادها باید پابرجا بمانند و از جمله کسانی که اقتصاد را نابود کردند! آن‌ها همان کسانی هستند که اوباما برای اصلاح اوضاع انتخاب کرد.

 

گودمن: توضیح دهید.

 

چامسکی: مثلا "لری سامرز" که الان مشاور ارشد اقتصادی اوباما است. در زمان بیل کلینتون، وزیر خزانه‌داری بود. دستاورد بزرگ او این بود که نگذاشت کنگره قراردادهای وابسته،‌ این نهادهای مالی عجیب، را قانونمند کند. خوب همین یکی از عوامل اصلی است که به بحران انجامید.

یکی از اولین مشاورین ارشد او "رابرت روبین" بود، وزیر خزانه‌داری قبل از سامرز. این یکی دستاوردهای بسیاری داشت مثل کاری که با اندونزی و جهان سوم کرد،  اما دستاورد اصلی او باز کردن راه برای لغو قانون گلس-استگل از دوره‌ی "طرح نو"  (نیو دیل) بود که بانک‌های تجاری را در مقابل سرمایه‌گذاری‌های خطرناک حفاظت می‌کرد. مرزها را شکست. او بلافاصله پس از انجام این کار از دولت بیرون آمد و به عنوان مدیر به سیتیگروپ پیوست و آن‌ها، از جمله او، شروع به کسب سودهای بسیار کردند. این کار را به کمک شرکت‌های بیمه و وام‌های بسیار ریسکی با اتکا به دکترین "بزرگ‌ها سقوط نمی‌کنند" انجام دادند یعنی این بحث که اگر به دردسر بیافتیم، با پول مالیات‌دهندگان نجات‌مان می‌دهند و دقیقا همین اتفاق هم دارد می‌افتد و مالیات‌دهندگان ده‌ها میلیارد دلار صرف نجات سیتیگروپ می‌کنند.

می‌بینید؟ این مشاورینی هستند که قرار بوده سیستم را ترمیم کنند. تیم گایتنر (منتخب اوباما)  دقیقا وسط این ماجرا بود. او رئیس ذخایر فدرال نیویورک بود و در نتیجه ناظر بر این اعمال بود. حالا می‌شود صحبت کرد که آیا دارند کار دست می‌کنند یا کار غلط،  اما آیا این‌ها کسانی هستند که باید سیستم را تعمیر کنند؟

 

نشریات بیزینس کلی نظریات جالب در این مورد داشتند. "بلومبرگ نیوز"، که نشریه‌ی اصلی بیزینس است، مقاله‌ای داشت که در آن سابقه‌ی کسانی که اوباما به نشست اقتصادی‌اش دعوت کرد بررسی شده بود. فکر کنم همین ماه نوامبر یا دسامبر سال پیش بود. فقط سابقه‌شان را بررسی کردند. فکر می‌کنم بیست سی‌تایی می‌شدند. به کسانی مثل استیگلیتز، کروگمن و غیره حتی اجازه ندادند نزدیک شوند تا چه برسد به کسی از چپ‌ یا کارگران. در نتیجه نمایندگان محدودی بودند. پس از بررسی سابقه‌ی این افراد، مقاله‌ی بلومبرگ به این نتیجه رسید که این‌ آدم‌ها به درد اصلاح اقتصاد نمی‌خورند. خیلی‌هایشان بخاطر سابقه‌ی جعلیات حسابداری، سو رفتار و رقم زدن بحران فعلی باید محاکمه شوند.

 

امی گودمن: به نظرتان چرا اوباما دور و برش را پر از این آدم‌ها کرد؟

 

چامسکی: چون این‌ها باورهای اوست. حمایت او دقیقا از همین نهادهای مالی می‌آید. نگاهی به کمک‌های مالی به کارزار انتخاباتی‌اش بکنید. البته رقم‌های نهایی هنوز منتشر نشده‌اند،  اما رقم‌های ابتدایی را داریم و به نظر می‌رسد بیشتر از نهادهای مالی هستند. یعنی نهادهای مالی او را به مک‌کین ترجیح دادند. البته آن‌ها تامین‌کنندگان مالی اصلی هر دو حزب (دمکرات و محافظه) هستند اما تا حد بسیاری اوباما را به مک‌کین ترجیح داده‌اند.

 

از کمک‌های مالی به کارزارهای انتخاباتی خیلی می‌شود آموخت. در واقع یکی از بهترین راه‌های پیش‌بینی‌ سیاست‌های افراد، تئوری سرمایه‌گذاری سیاسی توماس فرگوسن،‌ دانشمند سیاسی بسیار برجسته، است. خلاصه‌ی این تئوری در یک جمله این است که او انتخابات را موقعیتی می‌داند که در آن گروه‌های سرمایه‌گذاران جمع می‌شوند و برای کنترل دولت سرمایه‌گذاری می‌کنند. او نگاهی به ترکیب حامیان کارزارهای انتخاباتی می‌کند و جالب آن‌جاست که پیش‌بینی‌اش از سیاست‌ها بر اساس این حامیان، بسیار درست است. تحقیقات او از یک قرن پیش از زمان "طرح نو" و این‌هاست. با این نظریه تا حدود زیادی می‌توان پیش‌بینی کرد که اوباما چه خواهد کرد. هیچ چیز در این مورد غافلگیرکننده نیست. در چیزی که به آن می‌گویند دموکراسی سیاسی این امر طبیعی است.

 

گودمن:‌ شما حاضرید اجازه دهید سیتیبانک، یا سیتیگروپ یا ای.آی.جی سقوط کنند؟

 

چامسکی:‌ خوب امکان‌های دیگری هم هست. دولت می‌تواند فقط بخش‌های اصلی را در اختیار بگیرد. و بعضی بخش‌ها کاربردی است؛ بعضی‌ بخش‌ها غیرکابردی است مثل آن چیزی که بهش می‌گویند بخش‌های دارایی‌های سمی یعنی بازی‌های مالی.

یکی از کارهایی که می‌شود کرد، و این را بعضی اقتصاددانان همچون "دین بیکر"  گفته‌اند، این است که فقط بخش‌های خوب را در اختیار بگیری، عملا ملی‌سازی‌شان کنی و تحت کنترل دولتی درشان بیاری. و "ملی‌سازی" یعنی کنترل عمومی، حداقل اگر دموکراسی موجود باشد. در این کشور که نه، ولی اگر ما دموکراسی کاربردی داشتیم این کار به معنی کنترل عمومی می‌شد و بخش‌هایی که مسئول خسارات عظیم هستند هم به دنبال کارشان می‌رفتند. در واقع به همین شیوه می‌شد به امتیازات ای.آی.جی که همه سرش داد و بیداد راه انداخته‌اند هم پرداخت. در واقع به قول بیکر بخش‌هایی را که درگیر بازی‌های مالی بودند و باعث بحران شدند کنار بگذارید و بگذارید ورشکست شوند و مدیران هم بروند امتیازهایشان را از شرکت ورشکسته بگیرند و اینطوری به قانونی هم نیاز نیست. با سیتیگروپ باید همین کار انجام می‌شد.

و جالب این‌جاست که یک جورهایی همین اتفاق هم دارد می‌افتد. بعد از زوال گلس-استگال شرکت‌های بیمه و سایر سرمایه‌گذاران ریسکی را تحت رهبری روبین و سایرین در اختیار گرفتند. و دارند به سمت بانک تجاری شدن پیش می‌روند.

 

حالا دست بر قضا این اولین دفعه‌ای نیست که این اتفاق می‌افتد. امروز پل ولکر و این حرفش که "سرعت را کم کنیم" در اخبار است. خوب او همان کسی است که در زمان ریگان آخرین باری که سیتیگروپ سقوط کرد، نجاتش داد. در آن موقع آن‌ها سیتیبانک بودند. آن‌ها دستورالعمل‌های بانک جهانی و صندوق جهانی پول را دنبال کرده بودند و پول‌های کلان به آمریکای لاتین قرض داده بودند و بانک جهانی بهشان اطمینان داده بود که مشکلی نیست و بازار خودش مسائل را حل می‌کند و از این حرف‌ها. سقوط که پیش آمد، پل ولکر از راه رسید. او نرخ‌های بهره را شدیدا بالا برد. کشورهای جهان سوم که پرداخت‌هایشان بسته به نرخ‌های بهره آمریکا است نمی‌توانستند قرض‌هایشان را بدهند. صندوق جهانی وارد کار شد و به مسئله رسیدگی کرد و عملا سرمایه‌ی سیتیبانک را تجدید کرد. این نظام اینگونه کار می‌کند: وام‌های ریسکی می‌دهی، کلی پول در می‌آوری و اگر به دردسر افتادی از جیب مالیات‌دهندگان نجاتت می‌دهیم.

 

امی گودمن: و فرق جمهوریخواهان با دموکرات‌ها در این داستان چیست؟ به نظر شما این تفاوتی کوچک است که بعضی جمهوری‌خواهان یا فرماندارانی مثل پی‌لن و جیندال می‌گویند که حاضر به پذیرش پول بسته‌ی انگیزشی نیستند؟

 

چامسکی: تفاوتی موجود است. ببینید ما اساسا نوعی دولت تک‌حزبی هستیم. فکر می‌کنم سی رایت میلز پنجاه سال پیش به این واقعیت اشاره کرد. در اینجا حزبِ بیزینس هست و این حزب شاخه‌های مختلف دارد، دموکرات، جمهوری‌خواه،  و این دو شاخه متفاوتند. پایگاه‌های نسبتا متفاوت و سیاست‌های متفاوتی دارند. و اگر به سال‌های گذشته نگاه کنیم، جمعیت، اکثریت جمعیت،  در زمان دموکرات‌ها وضع بهتری داشته تا در زمان جمهوریخواهان. آن‌ها که بسیار ثروتمندند در زمان جمهوریخواهان نسبت به زمان دموکرات‌ها وضع بهتری داشته‌اند. خلاصه این‌که این‌ها احزاب بیزینس هستند اما تفاوت‌هایی دارند و این تفاوت‌ها می‌تواند تاثیر داشته باشد. اما از لحاظ بنیادین خطوط‌شان یکی است.

 

مثلا به بحران مالی کنونی نگاه کنید. در واقع در زمان کارتر شروع شد. دولت کارتر بود که طرفدار مالی‌سازی اقتصاد بود و باعث رشد عظیم سرمایه‌ی مالی احتکاری، لغو قوانین و غیره شد. ریگان کار را خیلی جلوتر برد و کارتر ادامه‌اش داد و بعد با بوش یک جورهایی از مسیر خارج شد.

یعنی تفاوت‌هایی است اما این تفاوت‌ها در طیفی بسیار کوچک است. و هر کس که کمی بیرون این طیف باشد، مثل برندگان نوبل اقتصاد که دو میلیمتری بیرون این طیف هستند، بیرونی به حساب می‌آیند. می‌توان باهاشان مصاحبه کرد اما در نشست اقتصادی خبری ازشان نمی‌شود.

 

گودمن: اقتصاد جهانی و اقتصاد ما در مسئله‌ی جنگ و سیاست خارجی آمریکا چه ارتباطی باهم دارند؟

 

چامسکی: در این مورد حدود دو ماه پیش خود شما مصاحبه‌ی خوبی با جوزف استیگلیتز داشتید که در آن او در صحبت‌هایش راجع به جنگ عراق راجع به این رابطه صحبت می‌کرد. و یادتان هست که او به درستی گفت که جنگ عراق اول از همه تریلیون‌ها دلار خرج برداشت و در ضمن قیمت نفت را به شدت افزایش داد، همانطور که پیش‌بینی می‌شد. و، چنانکه او اشاره کرد، تا مدتی می‌شد با حباب مسکن این قضیه را پوشاند و در نتیجه حباب مسکن بزرگی بود که همه متوجهش شدند. یک قرن بود که قیمت‌های مسکن به نوعی از اقتصاد و تولید ناخالص داخلی پیروی می‌کردند؛ بعد ناگهان قیمت‌ها از این روند خارج شدند و این به معنی این است که حبابی داریم که خواهد ترکید و دردسر ایجاد خواهد کرد. اما حباب مسکن که تحت نظارت آلن گرینسپن و دموکرات‌ها بود، و در واقع در زمان کلینتون شروع شد، جای خود را به حباب تکنولوژیِ زمان کلینتون داد و توهمی از ثروت ایجاد کرد تا نتایج بسیار شدید افزایش قیمت‌های نفت به نظر نیاید. اما اگر تمام ارتباطات را دنبال کنید،  بله همانطور که استیگلیتز توضیح داد، ارتباط روشنی بین جنگ و بحران اقتصادی هست.

 

و در واقع قضیه از این هم عمیق‌تر است. آمریکا از نظر مخارج نظامی همتایی ندارد. مخارجش اندازه‌ی تمام بقیه‌ی دنیا است و بسیار هم پیشرفته‌تر است. خوب این پول بالاخره از جایی می‌آید. این پول است که صرف توسعه‌ی اقتصاد نمی‌شود. در این‌جا باید زیرنویسی اضافه کرد چون بخشی از میزان بسیار بالای تخطی آمریکا از اصول تجارت آزاد این است که اقتصادش تا حدود زیادی بر پایه‌ی مخارج نظامی است. در نتیجه انقلاب مدرن اطلاعات -کامپیوترها، اینترنت، نرم‌افزارهای آنچنانی و غیره،  بیشترشان مستقیما از دل پنتاگون بیرون می‌آیند. دانشگاه خود من، دانشگاه فن‌آوری ماساچوست (MIT)، یکی از جاهایی بود که تمام این‌ها در دهه‌های 1950 و 1960 با قراردهای پنتاگون ساخته می‌شد.

 

در واقع این بخش حیاتی دیگری از شیوه‌ی کار اقتصاد است. مردم هزینه‌ها را می‌دهند و ریسک توسعه‌ی اقتصادی را می‌پذیرند و اگر چیزی، شاید چند دهه بعد، به نتیجه برسد مستقیم به بخش خصوصی تحویلش می‌دهند تا سود بسازد. و این عنصری مرکزی در اقتصاد است. البته اجازه‌ی این کار را به جهان سوم نمی‌دهیم. آن‌ها که این کار را بکنند می‌گوییم از تجارت آزاد تخطی کرده‌اند. اما اقتصاد ما اینگونه کار می‌کند. و این یک جورهایی مکمل دکترین حمایت‌گرایی و "بزرگ‌ ها سقوط نمی‌کنند" برای نهادهای مالی است. اما اصولا ما اقتصاد سرمایه‌داری نداریم. ما نوعی اقتصاد سرمایه‌داری دولتی داریم که در‌آن مردم نقش خود را به عهده دارند: هزینه‌ها را می‌دهند، ریسک‌ها را می‌پذیرند و اگر آن‌ها به مشکل افتادند از جیب مردم نجاتشان می‌دهند. و بخش خصوصی هم نقش خودش را دارد:‌ سود می‌سازد و وقتی به دردسر افتاد رو به مردم می‌کند.

 

گودمن: این را شامل خدمات درمانی هم می‌دانید؟

 

چامسکی: خوب خدمات درمانی مورد چشمگیری است. چندین دهه مسائل خدمات درمانی در صدر مسائل داخلی بوده است و این دلایل بسیار مهمی دارد. آمریکا غیرکاربردی‌ترین نظام خدمات درمانی در جهان صنعتی را دارد، خرج سرانه‌اش دوبرابر بیشتر است و نتایجش از بدترین‌های دنیا است. در ضمن تنها نظام خدمات درمانی است که خصوصی‌سازی شده. و اگر دقیق نگاه کنید این دو موضوع به هم مرتبطند. نظام خصوصی‌سازی‌شده به شدت ناکارآمد است:‌ پول عظیمی خرج اداره، بوروکراسی، نظارت و این‌جور چیزها می‌شود. مطالعات دقیقی روی این مسئله انجام شده است.

مردم چندین دهه است که در این مورد نظر خودشان را دارند. اکثریت قابل توجهی نظام خدمات درمانی ملی می‌خواهند، مثل سایر کشورهای صنعتی. معمولا می‌گویند نظام مدل کانادایی می‌خواهند نه چون کانادا بهترین است بلکه به این خاطر که حداقل می‌دانند کانادا وجود دارد. هیچ کس نمی‌گوید نظام مدل استرالیایی که بسیار بهتر است، چون کیست که راجع به آن چیزی بداند؟

 

جالب اینجاست که تا سال 2004 این طرح، مثلا توسط نیویورک تایمز،‌ از نظر سیاسی غیرممکن و بدون حمایت سیاسی شمرده می‌شد. خوب شاید مردم آن را می‌خواهند اما این حمایت سیاسی به حساب نمی‌آید. نهادهای مالی مخالفند، نهادهای داروسازی مخالفند، در نتیجه خبری از حمایت سیاسی نیست. در سال 2008 نامزدهای دموکرات ، اول "ادواردز" و سپس بقیه،  برای اولین بار به سمتی حرکت کردند که مردم می‌خواستند. نه که دقیقا همانجایی بروند که مردم می‌خواهند، اما به همان سمت حرکت کردند.

سوال اینجاست که از 2004 تا 2008 چه اتفاقی افتاد؟‌ نظر مردم عوض نشد. چون نظر مردم چندین دهه همین بوده است. اتفاقی که افتاد این است که صنعت تولیدی، بخش بزرگی از اقتصاد، به این نتیجه رسید که نظام خدمات درمانی خصوصی‌سازی‌شده‌ی بسیار ناکارآمد به شدت به این صنعت لطمه می‌زند."جنرال موتورز" اعلام کرد که ساختن ماشین در دیترویت بیش از هزار دلار بیشتر از ساختن همان ماشین در آن سوی مرز، در ویندزرِ کانادا، خرج بر می‌دارد. و می‌دانید که وقتی صنعت تولید به نگرانی می‌افتد، این جور چیزها تازه از نظر سیاسی ممکن می‌شود و ناگهان حمایت سیاسی پیدا می‌کند! خلاصه در سال 2008 صحبتی از این قضیه شروع شد.

 

این نمونه چشم‌انداز بسیار واضحی از این است که دموکراسی آمریکایی چطور کار می‌کند و منظور از واژه‌های "حمایت سیاسی" و "ممکن از نظر سیاسی"‌ چیست. این‌ها را باید تیتر کرد. آیا پیشنهادی ارائه می‌شد که آن‌چه مردم می‌خواهند باشد؟ خوب ما همین الان شاهد واکنشی قوی هستیم و نظام‌های خدمات درمانی خصوصی ادعا می‌کنند که این ناعادلانه است. دولت به قدری کارآمدتر است که اگر وارد بازی شود جایی برای آن‌ها نمی‌ماند. درست هم می‌گویند.

 

گودمن: منظورتان این است که هم نظام دولتی باشد و هم خصوصی.

 

چامسکی:‌ بله.

 

امی گودمن: یعنی اگر مردم این انتخاب را داشتند که بتوانند بین دولتی و خصوصی انتخاب کنند؟

 

چامسکی: بله. اما بخش خصوصی می‌گوید: "ما نمی‌توانیم رقابت کنیم" و راست هم می‌گویند. ببینید در تمام کشورهای صنعتی به جز ایالات متحده، دولت از قدرت وسیع خرید خود برای کنترل قیمت‌های دارو استفاده می‌کند. این یکی از دلایلی است که قیمت‌های دارو در آمریکا بسیار بیش‌تر از بقیه‌ی کشورها است. در اینجا پنتاگون می‌تواند از قدرت خرید خود برای کنترل قیمت بعضی اجناس استفاده کند اما طبق قانون دولت اجازه‌ی چنین کاری را در مورد خدمات درمانی ندارد. خوب اگر طرح "مدیکر پلاس" اجرا شود این اجازه به دولت داده می‌شود قیمت‌های دارو پایین می‌آید و صنایع خصوصی نمی‌توانند رقابت کنند.

 

گودمن: گروه فیر (عدالت و دقت در گزارش) یک هفته پیش از نشست شبکه‌های خدمات درمانی در کاخ سفید مطالعه‌ای انجام داد راجع به چگونگی پرداخت آن‌ها به نظام تک‌پرداختی، مثل مدیکر پلاس و به نظرم تقریبا هیچ خبری از رسانه‌های طرفدار نظام تک‌پرداختی نبود و تنها حرفی که از آن شد حمله به این نظام بود.

 

چامسکی: بله بله. این به این خاطر است که حمایت سیاسی موجود نیست؛ فقط اکثریت مردم هستند که این را می‌خواهند. مثل موردِ روایت رسانه‌ها در سال 2004. اگر به اواخر آخرین کارزار انتخاباتی، کارزار کری-بوش در اکتبر 2004، نگاه کنید، درست قبل از انتخابات بحثی بر سر مسائل داخلی بود. فکر می‌کنم 28 اکتبر بود. بروید گزارش نیویورک تایمز فردای آن روز را بخوانید. خیلی جالب است. در گزارش گفته شد که کری طرح دخالت دولت در خدمات درمانی، نه فقط مدیکر پلاس بلکه کلا هرگونه دخالت دولت،  را مطرح نکرد چون از نظر سیاسی ممکن نیست و فاقد حمایت سیاسی است. فقط خواست مردم است و بس.

 

گودمن: کدام مطالعات نشان می‌دهد که این خواست مردم است؟

 

چامسکی: نظرخواهی بعد از نظرخواهی بعد از نظرخواهی.

 

گودمن:‌ فکر می‌کنید این خواست کی به نتیجه می‌رسد؟

 

چامسکی: این مشکل سوء کارکرد عمومی دموکراسی رسمی است. یعنی در مسائل مهم شکاف بسیار بزرگی بین نظر مردم و سیاست عمومی وجود دارد. و در بسیاری از این مسائل، هر دو حزب تا حدود زیادی راست‌گراتر از مردم در جهان و در آمریکا هستند.

 

دست بر قضا این یکی از دلایل شیوه‌ی اداره‌ی انتخابات است. انتخابات‌ها به صورت نمایش های بزرگ بازاریابی اجرا می‌شوند و این از کسی هم پنهان نیست. صنعت تبلیغات هر سال به بهترین کارزار بازاریابی سال جایزه می‌دهد. در سال 2008 این جایزه به اوباما تعلق گرفت. او از کامپیوتر اپل هم جلو زد. و اگر به نظرات آدم‌های صنعت مالی، مدیران تبلیغاتی، مدیران روابط عمومی نگاه کنید، بسیار خوش و خندان هستند. در فایننشال تایمز، ارگانِ بیزینس، می‌توانید بخوانید که "ما از زمان ریگان به این طرف نامزدها را مثل کالا بازاریابی کرده‌ایم اما این بهترین حاصل کارمان بود. این کار جو اتاق‌های مدیریت شرکت‌ها را عوض می‌کند. شیوه‌ی جدیدی برای فروش داریم". شیوه‌ی اوباما. سخنرانی‌های خوب، امید و تغییر و غیره.

و اگر به خود کارزارها نگاه کنید آن‌ها را اساسا صنعت تبلیغات برای فروش کالا طراحی کرده است. کالایی که دست بر قضا نامزد انتخابات است. و حواسشان هم هست که این طراحی به دقت انجام شود تا بتوان مسائل روز را حاشیه‌ای کرد و روی چیزهایی که "کیفیت‌های نامزدها" خوانده می‌شود تمرکز کرد. در مورد اوباما، سخنرانی‌های خوب و این‌جور چیزها بود. در مورد بوش این بود که آدم خوبی است که آدم دوست دارد با او آبجو بخورد و از این حرف‌ها. روی این جور چیزها تمرکز می‌شود. نظر نامزدها راجع به مسائل روز چیست؟ بیشتر مردم خبر ندارند. من نظرسنجی‌های کنونی در مورد سال 2008 را ندیدم اما در انتخابات 2004، که بلافاصله بعد از انتخابات نظرسنجی داشتیم، دیدیم که مردم اصلا خبر نداشتند موضع بوش چیست. مثلا اکثریت رای‌دهندگان بوش فکر می‌کردند او حامی پروتکل کیوتو است چون آن‌ها هم طرفدارش بودند و می‌گفتند بوش هم آدم خوبی است و لابد طرفدارش هست.

 

انتخابات‌ها را اینگونه طراحی می‌کنند و با عقل هم جور در می‌آید. کسانی که این انتخابات‌ها را اداره می‌کنند، می‌روند و نظرسنجی‌ها را بسیار به دقت می‌خوانند. در واقع انتخابات‌ را برای منافع خودشان طراحی می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که احزاب راست‌گراتر از مردم هستند پس بهتر است بسیاری از مسائل حیاتی از جمله ایران و غیره را کنار بگذاری و همین کار را هم می‌کنند. خدمات درمانی یک مورد مهم است، اما تنها یک مثال است.

 

گودمن: کل این مسئله‌ی خشم عمومی. به نظرتان بر سر افزایش ارقام بیکاری خشم مردم بالا می‌گیرد؟

 

چامسکی: پیش‌بینی این جور چیزها بسیار سخت است. یک طرفش می‌تواند بالقوه مفید باشد مثل اکتیویسمِ دهه‌ی 1930 یا 1960 که در پایان جامعه را از لحاظ بسیاری متمدن‌تر ساخت. اما در ضمن می‌تواند مثل مورد پیشینِ ناخوشایندی باشد که به فکر آدم می‌رسد. من در این مورد نوشته‌ام.

به آلمان نگاه کنید. آلمان در دهه‌ی 1920 اوج قله‌ی تمدن غرب بود،‌ در هنر و در علم. آن را الگوی دموکراسی می‌دانستند. ده سال بعد،‌ در عمق بربریت بود. این انتقالی سریع بود. در ادبیات علمی گاهی به آن "سقوط به بربریت" می‌گویند.

حالا وقتی به اولین تبلیغات نازی‌ها گوش می‌دهید، در پایان جمهوری ویمار، و به رادیوهای آمریکا هم گوش می‌دهید جالب است که به تشابهاتی می‌رسید. در هر دو مورد عوام‌فریبانی را می‌بینید که به مردمی فراخوان می‌دهند که مصائب واقعی دارند.

مصائب مردم اختراعی نیستند. سی سال گذشته برای مردم آمریکا از نظر اقتصادی بدترین سال‌ها بوده است. این‌جا کشوری ثروتمند است اما دستمزدهای واقعی ثابت مانده یا سقوط کرده، ساعات کار بالا رفته، مزایا پایین آمده و مردم حالا پس از ترکیدن حباب در دردسرهای جدی افتاده‌اند. و عصبانی‌اند. می‌خواهند بدانند: "چه بر سر من آمد؟ من که آمریکایی خداترسِ سفیدِ سخت‌کوش بودم. چرا این بلا دارد بر سر من می‌آید؟"

این دقیقا فراخوان نازی‌ها بود. مصائب واقعی بودند. و یکی از امکان‌ها حرفی است که راش لیمبا می‌زند:‌ "این بلا بخاطر اون آدم بدا سر شما اومده". در مورد نازی‌ها، منظور یهودی‌ها و بلشویک‌ها بود. در این‌جا دموکرات‌های پولداری است که وال استریت و رسانه‌ها را اداره می‌کنند و همه چیز را می‌دهند به مهاجرین غیرقانونی و از این حرف‌ها. این حرف‌ها در دوره‌ی "سارا پی‌لن" حسابی بالا گرفت. و این جالب است. به این اشاره شد که از بین تمام نامزدها تنها کسی که از واژه‌ی "طبقه‌ی کارگر" استفاده کرد، سارا پی‌لن بود. خطاب او به کارگران بود. و آن‌ها هستند که دارند رنج می‌بینند. خلاصه این‌که الگوهایی هست که خیلی جذاب نیست.

 

گودمن: و از او خیلی‌ها به عنوان رهبر حزب جمهوری‌خواه صحبت می‌کنند.

 

چامسکی: خوب او یک جورهایی الگو بود. دار و دسته‌ی برنامه‌های رادیویی سر او دیوانه شدند. نباید این را دست کم گرفت. واقعا باید به این برنامه‌ها گوش داد: "آن دموکرات‌های پولدار در ساحل شرقی و ساحل غربی فقط به فکر حقوق هم‌جنس‌گرایان و دادن چیزهای مجانی به مهاجرین غیرقانونی هستند و به فکر من و شما نیستند. آن‌ها به فکر مردم سخت‌کوش و خداترس نیستند و ما باید بلند شویم و سارا پی‌لن یا راش لیمبا یا چنین کسی را انتخاب کنیم".

و من می‌گویم نمونه‌های قبلی جالب نیستند. اگر تا پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی یا انتخابات بعدی کنگره، اقتصاد شروع به احیا نکرده باشد، این نوع خشم پوپولیستی می‌تواند بجوشد و عواقب بسیار خطرناکی داشته باشد. این کشور تاریخی بسیار طولانی از رانده شدن توسط ترس دارد. کشوری است بسیار ترسان. این قضیه به زمان مستعمراتی برمی‌گردد.

ما خیلی خوش‌شانسیم که تابحال عوام‌فریبِ صادق نداشته‌ایم. عوام‌فریب‌هایمان به قدری فاسد بوده‌اند که به جایی نرسیده‌اند. نیکسون، مک‌کارتی، جیمی سواگارت و غیره. آن‌ها در واقع توسط فساد خودشان نابود شدند.

اما فرض کنید عوام‌فریبی صادق داشتیم. یکی مثل هیتلر که فاسد نبود. اوضاع می‌توانست خراب شود. ما پیشینه‌ای داریم از نگرانی و ترس، ترسِ عظیم، و گشتن دنبال جواب به سوالاتی که از سوی حکومت نمی‌آید. "چه کسی مسئول بدبختی من است؟" و از این وضع می‌توان سواستفاده کرد. و اگر سازمان‌دهی و آموزش فعال و موثر نداشته باشیم، خطرناک است.

 

گودمن: ارزیابی تاکنونی‌تان از رئیس‌جمهور اوباما؟

 

چامسکی: راستش را بخواهید من هیچ وقت انتظاراتی از او نداشتم. حدود یک سال پیش راجع به این نوشتم. آن موقع فکر می‌کردم، و فکر می‌کنم الان ثابت شده است، که او اساسا دموکراتی سانتریست است. دولت بوش، بخصوص دوره‌ی اول، یک جورهایی خارج از طیف سیاسی بود. او دارد اوضاع را با نوعی چهره‌ی عمومی به مرکز بر می‌گرداند و صنعت تبلیغات هم همین را فهمید. و برای همین جایزه‌ی بهترین کارزار بازاریابی را به او دادند. اما تا جایی که سیاست‌ها بر می‌گردد اگر او تحت فشار شدید بخش‌های اکتیویست قرار نگیرد جایی فرای آن‌چه خودش را در بیان واقعی سیاست‌ها یا انتخاب‌های کابینه مطرح کرده، نمی‌رود: دموکراتی سانتریست که سیاست‌های بوش را ادامه خواهد داد، شاید به شیوه‌ای کنترل‌شده‌تر.

 

گودمن: به نظرتان افغانستان در دهه‌ی بعدی به جنگی که مدام گسترش می‌یابد بدل می‌شود؟ صحبت از دوبرابر کردن نیروهای آمریکا است.

 

چامسکی: نه این نظر اوباما و پنتاگون است. در واقع آن‌ها همین حرف را می‌زنند: این جنگی طولانی است، طول می‌کشد، آمریکا باید کار نظامی انجام دهد و جنگ را گسترش دهد و به پاکستان هم بکشاند. صحبت از توسعه هم می‌زنیم اما تمرکز نظامی خواهد بود. اوباما الان دنبال همکاری با ناتو است اما می‌داند که آن‌ها نیروهای نظامی نمی‌فرستند. چون مردم آن کشورها مخالفند.

 

گودمن: کانادا دارد بیرون می‌آید.

 

چامسکی: بله کانادا بیرون می‌آید و بقیه هم همین‌طور. مثلا هلند هم تاریخ خروج دارد اما حداقل ازشان می‌خواهیم که بیایند و در بخش غیرنظامی کمک کنند. این کار آن‌هاست. فکر می‌کنم جمله‌ی معروفی از رابرت کاگان است که: "آن‌ها زحل هستند و ما مریخ". یعنی ما مثل مریخ می‌رویم و بخش نظامی را می‌گیریم. ما کارمان در کشتن آدم‌ها خوب است. بقیه هم می‌آیند زخمی‌ها را باندپیچی می‌کنند و تصویری می‌دهند که انگار اتفاق خوبی دارد می‌افتد. این مسیر درستی نیست.

 

گودمن: بمب‌افکن‌هایی که روی پاکستان بمب می‌ریزند؟

 

چامسکی: بله همان‌ها. و این تاثیرات خودش را دارد. بدترین درگیری‌ها اخیرا در استان باجائور بوده، درست روی مرز. در طرف پاکستان است. و جنگجویان آن منطقه به مطبوعات گفته‌اند که بخشی از مسئله این است که بمب‌های آمریکایی به مدرسه‌ی مذهبی خورده و هشتاد نفر را کشته. خوب آن‌ها "بربرهای غیرمتمدن" هستند و از این کارها خوش‌شان نمی‌آید. در نتیجه واکنش نشان داده‌اند و یکی از جنگجویان گفته: "باشد ما هم کاخ سفید را منفجر می‌کنیم" که بسیار هولناک است اما اگر ما هرطور که می‌خواهیم به کشتن ادامه دهیم، باید منتظر واکنش باشیم.

 

گودمن:‌ امپراتوری آمریکا را در ده، بیست و سی سال آینده در کجا می‌بینید؟

 

چامسکی: پیش‌بینی در مسائل انسانی شانس خیلی کمی دارد. پیچیدگی‌های بسیاری هست. آمریکا به نظرم از دل این بحران اقتصادی به عنوان ابرقدرت مسلط بیرون خواهد آمد. کلی حرف راجع به چین و هند است و واقعی هم هست و آن‌ها دارند عوض می‌شوند اما آن‌ها در این سطح و اندازه نیستند. هم چین و هم هند مشکلات داخلی عظیمی دارند که غرب ندارد.

با نگاه کردن به شاخص توسعه‌ی انسانی سازمان ملل به تصویری می‌رسید. آخرین باری که من نگاه کردم هند 125ام بود. و فکر می‌کنم چین هشتادم بود. و تازه اگر چین جامعه‌ی به این بسته‌ای نبود آمارش بدتر هم می‌شد. در هند اطلاعات بیشتری است و می‌توانید ببینید چه اتفاقی دارد می‌افتد. چین یک جورهایی بسته است. اخبار مناطق دهقانی، که پر از ناآرامی است، درز نمی‌کند. آن‌ها مشکلات زیست‌محیطی دارند. صدها میلیون نفر در مرز مرگ از گرسنگی هستند.

ما چنین مشکلاتی نداریم. مثلا در هند صنایع تکنولوژی‌های پیشرفته بسیار رشدیافته است و بسیار چشمگیر است. من بعضی از آزمایشگاه‌هایشان در حیدرآباد را دیده‌ام. از دانشگاه ماساچوست جلوتر هستند. اما درست در همان نزدیکی نرخ خودکشی‌های دهقان‌ها به شدت رو به افزایش است. و منبع هر دوتا این واقعیت‌ها یکی است: سیاست‌های نولیبرالی که به نفع بخش مشخصی از جمعیت است و بقیه هم باید بروند به غم خود بسازند.

 

گودمن: نظرتان راجع به رشد پیشروها در آمریکای لاتین چیست؟

 

چامسکی: موضوع بسیار مهمی است. آمریکای لاتین، برای اولین بار در 500 سال، به سمت درجه ای از استقلال و نوعی ادغام حرکت می‌کند که پیش‌نیاز استقلال است و در ضمن حداقل شروع به پرداختن به مشکلات وسیع داخلی خود کرده است. در آمریکای لاتین شاهد احتمالا بدترین نابرابری جهان هستیم. بخش ثروتمند کوچکی هست که به شدت ثروتمند است اما سنت آن‌ها این است که کشورشان برایشان مهم نیست و سرمایه‌شان را می‌فرستند زوریخ. خانه ی دومشان در ریوریا است و بچه‌هایشان در آکسفورد درس می‌خوانند. این مسئله دارد به شیوه‌های مختلف پاسخ می‌گیرد و در تمام قاره هم دارد اتفاق می‌افتد. و دارند ادغام می‌شوند. معلوم است که آمریکا دل خوشی از این قضیه ندارد. در بیشتر مواقع اصلا گزارش نمی‌شود.

 

یک مورد بسیار جالب در ماه سپتامبر گذشته و رئیس‌جمهور مورالس در بولیوی بود. به نظر من بولیوی احتمالا دموکرات‌ترین کشور دنیا است. هیچ کس چنین حرفی نمی‌زند اما وقتی به وقایع دو سال گذشته نگاه می‌کنید می‌بینید سازمان‌های بزرگ و توده‌ای و محبوب متشکل از سرکوب‌شده‌ترین‌ها در این نیم‌کره یعنی مردم بومی بوده‌اند که برای اولین بار به طرزی چشمگیر وارد حیطه‌ی سیاسی شدند و توانستند از صفوف خود رئیس ‌جمهوری انتخاب کنند که به ارتشش دستور نمی‌دهد و از سیاست‌هایی پیروی می‌کند که وسیعا مردم ایجاد کرده‌اند. او نماینده‌ی آن‌ها است، به همان معنایی که دموکراسی قرار است کار کند.

و آن‌ها از مسائل روز خبر دارند. مثل انتخابات ما نیست. مردم از مسائل جدی باخبرند: کنترل منابع، عدالت اقتصادی، حقوق فرهنگی و غیره. می‌توانید بگویید درست است یا غلط اما حداقل کاربردی است.

نخبگانی که سنتا بر این کشور حکومت کرده‌اند البته دل خوشی از این وضع ندارند. عملا تهدید جدایی می‌کنند. و آمریکا و رسانه‌ها هم حمایت‌شان می‌کند. و تابستان گذشته به جایی رسید که کار به خشونت واقعی کشید.

سازمان اوناسور، اتحاد جمهوری‌های آمریکای جنوبی،متشکل از تمام آمریکای جنوبی، جلسه‌ای در سانتیاگوی شیلی داشت. و بیانیه‌ای مهمی از این جلسه بیرون آمد و از رئیس‌جمهور مورالس حمایت کرد و در آن خشونت نیروهای شبه‌جدایی‌طلب محکوم شد. مورالس پاسخ داد و از حمایت تشکر کرد اما در ضمن به درستی گفت که در 500 سال گذشته این اولین بار است که آمریکای جنوبی دارد مسائل را بدون دخالت قدرت‌های خارجی، اساسا‌ آمریکا، به دست خود می‌گیرد.

 

این قضیه‌ی به این مهمی در این‌جا اصلا گزارش نشد. البته جلسه معروف بود و اشاراتی مبهم به آن شد. این شاخصی از تحولاتی است که به شیوه‌های مختلف اتفاق می‌افتد.

 

گودمن: نوام چامسکی، شما تازه هشتاد ساله شده‌اید. چند دقیقه‌ای بیشتر وقت نداریم. احساس‌تان را بگویید.

 

چامسکی: چند سالی بیشتر از عمرم باقی نمانده. خیلی به فکرش نیستم.

 

گودمن: اما وقتی راجع به این جنبش‌های عظیم اجتماعی و این دوران پرشور در جهان صحبت می‌کنید، امیدتان از کجا می‌آید؟

 

چامسکی: هم امید است و هم ترس. من اینقدر سن دارم که در زمان رکود اقتصادی بزرگ شدم. و بخشی از خاطراتم، خاطرت کودکی‌ام، گوش دادن به سخنرانی‌های هیتلر است. آن موقع نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما واکنش والدینم را می‌فهمیدم و احساس ترس شدید را حس می‌کردم. در واقع اولین مقاله‌ای که نوشتم در سال 1939 بود که در کلاس چهارم بود و راجع به گسترش فاشیسم در سراسر اروپا بود: ابر سیاهی که می‌رفت همه چیز را بپوشاند. و چنانکه قبلا گفتم، الان هم بعضی از همان نگرانی‌ها را دارم.

 

از طرف دیگر شاهد پیشرفت عظیم بوده‌ایم. این کشور، به لطف اکتیویسمِ دهه‌ی 60 و پیامدهای آن، بسیار متمدن‌تر از چهل سال پیش است. و بعضی از مهم‌ترین تحولات پس از دهه‌ی 60 اتفاق افتاد مثل جنبش فمینیستی که احتمالا بیشترین تاثیر را بر جامعه گذاشته است. بیشتر این اتفاقات پس از دهه‌ی 60 افتاد. جنبش‌های همبستگی، که در تاریخ امپریالیسم یگانه هستند، در دهه‌ی 80 اتفاق افتادند. جنبش‌های عدالت جهانی، آن‌چیزی که به ضدجهانی‌سازی معروف است، و باید اسمش را عوض کرد،  در دهه‌ی 90 و این قرن اتفاق افتادند. این‌ها همه تحولات بسیار مثبتی بودند.

 

این‌ها موفق به تغییر نهادها نشده‌اند. در واقع تعجبی نیست که نهادها در واکنش به این تحولات محکم‌تر شده‌اند. اما موفق به تغییر فرهنگ شدند. مثلا به انتخابات 2008 نگاه کنید. من خیلی روشن گفتم که از نامزدها خوشم نمی‌آید. اما از طرف دیگر چهل سال پیش یا حتی ده سال پیش نمی‌شد تصور کرد که حزب دموکرات دو نامزد دارد که یکی آفریقایی آمریکایی است و دیگری زن. این نشانه‌ای از تاثیر تمدن‌سازِ اکتیویسم دهه‌ی 60 و تمام پیامدهایش دارد.

 

این نیرو را می‌شود بسیج کرد. این بسیج فی‌الحال شروع شده. اگر تعداد فعالان و اکتیویست‌های این کشور را بشمرید فکر می‌کنم بسیار بیشتر از دهه‌ی 60 باشد، مگر نسبت به دوره‌ای بسیار کوتاه در اوج جنبش ضد جنگ (وییتنام). این می‌تواند پایه‌ای برای پیشرفت باشد. دلیلی برای امید هست.

 

گودمن: و در پایان درگذشت کارول را تسلیت می‌گویم.

 

چامسکی: ممنون.

 

گودمن: شریک زندگی‌تان بود و فکر می‌کنم هفتاد و هفت سال می‌شناختیدش؟

 

چامسکی: بله. مواجهه با مرگش آسان نیست.

 

گودمن: پس از کارول چه چیزی بهتان قدرتِ ادامه‌ی کار می‌دهد؟

 

چامسکی: خوب مثلا همین کارهایی که شما می‌کنید. این تفاوت ایجاد می‌کند.

 

گودمن: و خانواده‌ی فوق‌العاده‌ای دارید.

 

چامسکی:‌ بله.

 

گودمن: به شما و فرزندانتان تسلیت می‌گوییم نوآم چامسکی، خیلی ممنون.

 

چامسکی: ممنون از شم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:8 توسط سعید ولدبیگی |

"از جیب ما درمی آورند به بانکها میدهند تا بعد آنها همین پول را با بهره های بالا به ما قرض بدهند"!

از هرکسی در خیابان های لندن یا نیویورک یا پاریس بپرسید،  جوابی مشابه عبارت فوق یا حتی تیز و رادیکالتر از آن در اعتراض به عملکرد دولتهای حاکم در قبال بحران اقتصادی، خواهید شنید.   این عملکرد، یعنی صرف منابع عظیم از کیسه مردم برای کمک به بانکها و موسسات عظیم مالی ورشکسته، به یک افتضاح همه جانبه برای دولتهای سرمایه داری بویژه در کشورهای غربی بدل شده است. اعتماد  به سیاستمداران احزاب حاکم، به کل دولت  و سیستم موجود نزد اکثریت مردم بسرعت فرومیریزد. تقریبا هرکسی به زبان خود میگوید که  مشتی بانکدار و بورس باز و بورژوا دارند شیره تن همه را میمکند و دولت و پارلمان و میدیا و کل این دم و دستگاه حاکم در خدمت آنهاست.

 

جریانی وسیع و بازدارنده

 

اما آنچه که دل آدم را میگیرد  روضه خوانی های "متفکرین"، دانشگاهیان، فیلسوفان، برندگان نوبل اقتصاد، "منقدین سرشناس" و نظیر اینهاست. کسانی که در این موج بی اعتمادی توده ای به سیستم موجود،  میکروفون جلویشان میگیرند که مثلا "راه حل" و "آلترناتیو" بدهند. این حضرات چون غالبا بطور مستقیم در افتضاح حاکم  دست ندارند و گاه حتی اینجا و آنجا انتقادهای بجایی را هم مطرح کرده اند (برای مثال فرض کنید کسانی چون "نوام چامسکی") حرفشان در فضای روشنفکری جامعه غرب و بعضا حتی در بین توده های ناراضی مردم برد دارد. این "متفکرین" در موعظه هایشان در مورد بحران اقتصادی معمولا  ابتدا از فساد و ابتذالی که بر سیستم فعلی حاکم است فاکت هایی می آورند که سر شما سوت میکشد، از خود می پرسید این همه کثافت را بخوبی می بینند، پس در قبال آن  چه میکنند؟  بعد از لزوم "تغییرات بنیادی" حرف میزنند، حتی بعضا از اینکه "سرمایه داری دیگر جواب نمی دهد" سخن میگویند. خلاصه تا دلتان بخواهد ظاهری چپ و رادیکال به خود میگیرند. اما وقتی بالاخره پای برخورد به بحران اقتصادی جاری میرسد، جز اصلاحات محدود و بعضا ارتجاعی و موهوم چیز دیگری در چنته ندارند. در پایان صحبت شان شما دلتان میخواهد فریاد بزنید که آقایان فرق شما با آن دست اندرکارها و سیاستمداران مورد نقدتان در چیست؟

 

این حضرات "متفکرین" و دانشگاهیان ، یا شاید بهتر باشد بگوییم جناح چپ و لیبرال و دور از قدرت آکادمی در غرب، علیرغم هر سایه روشن و اختلافی که باهم داشته باشند مجموعا یک جریان و جنبش واحد را تشکیل میدهند و  به نظر میرسد اکنون قوی ترین جریان فکری و سیاسی اپوزیسونی را در جوامع غرب نمایندگی میکنند. حزب معینی ندارند اما نفوذ معنوی وسیعی دارند. یک جریان بورژوایی قوی و البته به نظر من بسیار مخرب.   برای اینکه تصویر روشنتری از این جریان داشته باشید بیاد آورید  موقع اعلام جنگ آمریکا علیه عراق و اینکه چگونه موج وسیع و جهانی تظاهرات های میلیونی علیه جنگ عراق در غرب راه افتاد. و البته این یادتان هست که این تظاهرات های عظیم و پرشور چندان به جایی نرسید و یک عامل اصلی رهبری سترون این حرکات بود.  جریان فکری و سیاسی اصلی حاکم بر آن تظاهرات ها، یعنی همان جریان پاسیفستی با شعار "صلح" که در ادبیات ما نقد شده است (به "دنیا پس از یازده سپتامبر" از حکمت رجوع کنید.)،  به نظر من نهایتا توسط همین آقایان روشنفکران کبیر اپوزیسونی نمایندگی میشد. جریانات کوچک و بزرگ چپ در غرب، از بدنه سوسیال دمکراتها و سبزها و طرفداران صلح  گرفته تا فرقه های تروتسکیستی و غیره همگی نهایتا زیر چتر گسترده نفوذ فکری و معنوی همین جریان قرار دارند. اکنون نیز که بحران اقتصادی و بیکاری و فلاکت و افتضاحات دولتمداران و ژورنالیسیم نوکر در کشورهای غربی مردم را خشمگین و ناراضی کرده و به خیابان آورده است، باز سر و کله همین حضرات متفکرین و فیلسوفان و دانشگاهیان دور از قدرت پیدا شده است. اینها در واقع رهبران فکری کوالیشن (اتحاد عمل) های اعتراضی  هستند که طیف وسیع و ظاهرا عجیبی را در بر میگیرد.  تازه ترین نمونه برجسته از این نوع کوالیشن ها به "مردم را مقدم قرار دهید"  در لندن شکل گرفت که بیش از صد گروه  از اتحادیه های کارگری تا کلیسا و گروههای مدافع حقوق همجنسگرایان تا مدافعان محیط زیست تا جریانات رادیکال ضد سرمایه داری و ضد گلوبالیزاسیون و ضد جنگ و غیره  را متحد کرد. کوالیشن "مردم را مقدم قرار دهید" سازماندهی و هدایت  تظاهرات بزرگ 28 مارس علیه نشست "گروه بیست" در لندن که دستکم 40 هزار نفر به خیابان آمدند را بدست داشت. نگاهی به "توصیه های یازده ماده ای" این کوالیشن بکنید تا ببیند جز مشاوره دادن به گوردن براون و  سران گروه بیست بورژوازی کار دیگری نکرده است. متاسفانه توده وسیع ناراضی و چپ جامعه با وجود اینکه بسیار رادیکالترند اما عملا پشت سر اینگونه کوالیشن ها و رهبران فکری آن می افتند. لااقل فعلا که وضع از این قرار است.

 

نقد این جریان فکری و سیاسی شرط ضروری هرگونه بسیج مستقل و انقلابی توده های وسیع و  پیشرفت واقعی به سمت تغییر و تحولات بنیادی به نفع کارگران و مردم در جوامع غرب بطور کلی  است. این جریان طبعا یکدست نیست و برای خودش چپ و راست و مرکز دارد. از گرایشات رادیکال و شبه آنارشیستی گرفته تا لیبرال چپ ها و آته ایست ها و مدافعان دمکراسی تا مدافعان نظریه ارتجاعی نسبیت فرهنگی و گرایشات ناسیونالیستی و چپ ضد امپریالیستی همه در زیر چتر عمومی این جریان قرار دارند. یک ملقمه تماشایی و البته شکننده و گذرا.   اما علیرغم این، هسته محوری مسلط بر این جریان تلقیات لیبرالی و رفرمیستی و حداکثر تعدیل وضع موجود است. یک نوع سرمایه داری خوب و مهربان و "دمکراتیزه" شده که خیلی هوای "پابلیک" را دارد و "پاسخگو" است،  نهایت افق این جریان است.  این هسته را باید خرد کرد و چپ و راست این جریان را باید جدا کرد. عروج یک جنبش رهایی بخش واقعی در غرب که چیزی جز جنبش رهایی از شر سرمایه داری یا همان  جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی سوسیالیستی نمی تواند باشد، بدون مواجهه همه جانبه با این جریان و نقد و افشای آن ممکن نیست. اکنون که بحران اقتصادی و لزوم یک مقابله واقعی و انقلابی با آن در دستور هر انسان شریف و آزاده قرار گرفته است مواجهه با "راه حل" ها و "آلترناتیو" ها و موعظه های ملالت آور  این جریان دیگر به امری عاجل و روزمره تبدیل شده است.

 

نقد بورژوایی بحران اقتصادی

 

اجازه بدهید اینجا سرخط مواضع این جریان در قبال بحران اقتصادی موجود و جایگاه آنرا خیلی خلاصه برشمریم با این امید که در فرصتی دیگر در جزئیات و مفصل و با ذکر نمونه های مشخص به آن بپردازیم.

 

1) تبیین و تحلیل  بحران. در سخنان و موعظه های این حکیم باشی های قرن بیست و یکم، بحران موجود نه یک بحران ذاتی سرمایه داری که بحرانی ناشی از بی قاعده گی و بی نظمی سرمایه مالی، اسپکولیشن و بورس بازی و حرص و آز برای کسب سودهای سرشار و فوری و  امثال اینهاست. یعنی نهایتا همان چیزی که خود سیاستمداران و "اقتصاد دانان" دست اندر کار بورژوازی نیز حالا که کشتی سرمایه داری به گل نشسته است از آن سخن میگویند. این حضرات علمای عصر سرمایه جهانی،  خیلی که رادیکال باشند تئوری های نئولیبرالیستی و فعال مایشائی بازار آزاد را نقد میکنند. (البته چپ تر هایشان ماتریال خوبی برای یک نقد رادیکال و کمونیستی فراهم میکنند.)  یا اینکه بر این واقعیت دست میگذارند که مثلا کابینه اوباما عینا دارد پا جای پای کابینه بوش میگذارد. که مثلا رئیس خزانه داری اوباما همان است و عوض نشده و غیره.   گویی بحران اقتصادی موجود ناشی از سیاست های غلط دولت ها، حاکمیت دکترین نئولیبرالیستی و حاکمیت یک "الیت مالی غیر پاسخگو" بر اقتصاد است. گویی مشکل اساسا این است که بانکها و موسسات عظیم مالی حاکم اند و کسی هم بالای سر آنها نیست و نظارتی در بین نیست. خلاصه آنکه در تبیین اینها در بهترین حالت بحران اقتصادی در سطح بازار و گردش سرمایه و تناقضات و کمبود های آن در این سطح توضیح داده میشود و نه در ذات تولید سرمایه داری و پروسه انباشت سرمایه.

 

2) راه مقابله با بحران: از نقد فوق طبعا این راه حل درمی آید که اگر کنترل و نظارت بر کار سرمایه ها و موسسات عظیم و بی در و پیکر مالی تشدید شود، اگر دست دار و دسته های بانکی و مالی که با هزار رشته به دولت وصل است بریده شود آنوقت اوضاع روبراه میشود. قدری نظارت بیشتر و شفافیت در اطلاع رسانی و پاسخگو بودن دولت و باند بازی نکردن و حاکمیت قانون، این جان کلام راه حل حضرات در قبال بحران اقتصادی است. خیلی که بخواهند رادیکال بشوند از "ملی کردن" بانکها و یا در واقع دولتی کردن آنها سخن میگویند. البته آنهم با ترس و لرز زیاد. مثلا میگویند حالا که دولت از کیسه مالیات دهندگان هزاران بیلیون دلار به بانکها و موسسات مالی میپردازد و سرمایه های بد را میخرد، خوب در عوض کنترل و اداره این بانکها و نهادها را بدست بگیرد، مدیریت آنها را عوض کند و غیره. (و البته بعضی شان برای اینکه باور عمیق خود را به بازار آزاد نشان دهند میگویند وقتی که نظارت و کنترل دولت بر بانکها  جا افتاد آنها را دوباره به بخش خصوصی برگرداند!)

 

3) وجهی از راه حل بورژوایی بحران. این حضرات روشنفکران و متفکران در واقع جزئی از راه حل بورژوایی بحران هستند. اگر بحران علیرغم همه پیچیدگی هایش در تحلیل نهایی ناشی از تناقضات انباشت و تولید سرمایه داری و مشخصا عبارت از عملی شدن گرایش نزولی نرخ سود است، اگر راه حل بورژوایی بحران  اساسا عبارت از حمله وسیع به سطح معیشت طبقه کارگر و پایین آوردن سهم کار از تولید اجتماعی و همینطور خارج کردن سرمایه هایی که سودآوری لازم را ندارند و در یک کلام  بالا بردن امکان سودآوری و تشویق سرمایه به حرکت و انباشت است، اینها دقیقا موعظه کنندگان همین راه حل اند. با همه ظاهر چپ و انتقادی سرانجام از همینجا سردرمی آورند. حتی از خواسته های ساده و شناخته شده ای نظیر بیمه بیکاری، کاهش ساعت کار، تامین اجتماعی، بهداشت و تحصیل رایگان، حمل و نقل رایگان و خلاصه مطالبات اقتصادی  و رفاهی  که کارگران و مردم را در مقابل بحران و خانه خرابی ناشی از آن بدرجه ای حفاظت کند،  نزد این حکیم باشی ها چندان خبری نیست. اما مهمتر این است که اینها میکوشند مبادا بحران اقتصادی مبارزه را به سطح سیاسی و به زیر سوال بردن حاکمیت سیاسی سرمایه بکشاند.

واقعیت این است که هرگونه راه حل کارگری و مطالبه جدی به نفع مردم در قبال بحران کار را به مبارزه سیاسی بر علیه اوضاع موجود میکشاند. اگر قدرت در دست بورژوازی باقی بماند حتی تحمیل جدی ترین رفرم ها و مطالبات نیز نهایتا ثمری نخواهد داشت. چرا که بورژوازی همینکه دوره بحران و رکود فعلی را به سلامت طی کند دوباره سوار اسب رونق و انباشت خواهد شد و تا ستون بعدی فرج است!   و این فیلسوفان و پرفسورهای محترم همه مشاوران و همکاران دولتهای بورژوایی هستند که چگونه کار به مواجهه سیاسی حاد و انقلابی قربانیان بحران یعنی طبقه کارگر و توده وسیع مردم با حکومت بورژوازی کشیده نشود. اینها به دقت مراقب اند که چطور برای "دمکراتیزه" کردن و اصلاح همین سیستم موجود سیاسی، همین دولت و پارلمان و ساختار موجود، حال گیرم با کمی افزایش شفافیت و نظارت عمومی، تلاش کنند تا سرانجام در همین چهارچوب  راه حلی برای خروج بورژوازی از این دوره برزخ و خطیر پیدا شود. حتی چپ ترین و رادیکالترین و "سوسیالیست" ترین این پیغمبران آکادمی خیلی حواسشان هست که از چهارچوب سیاسی قابل تحمل برای بورژوازی فراتر نروند. (برای مثال یکی شان که خواست رادیکالی مطرح میکرد و  میگفت بجای خریدن بانکها دولت آمریکا بیاید همه مسکن هایی که مردم در بازپرداخت وام مربوطه مانده اند را بخرد و تحت عنوان مالکیت دولتی در اختیار ساکنین فعلی آنها بگذارد، این را از همین دولت فعلی اوباما انتظار داشت. انگار نه انگار که حتی تحمیل همین خواست نیروی سیاسی عظیمی میخواهد، چه رسد به اینکه حتی تحمیل این خواست با وجود بقای قدرت سیاسی در دست بورژوازی یک دوای مسکن خواهد بود و بس.)

 

ضرورت دخالت ما

 

اما دوره بحران اقتصادی بناگزیر مبارزه طبقاتی و کشاکش سیاسی را تشدید و جامعه را قطبی میکند. بزودی سترون بودن و ریاکارانه بودن موعظه هایی که اشاره شد بیش از پیش و در تجربه عملی  بر همگان آشکار خواهد شد. دوره ای که در آن هستیم فقط دوره پایان نئولیبرالیسم و رجزخوانی های بازار آزاد نیست، بلکه دوره پایان جریاناتی که خود را به اعتبار نقد سطحی آن رجزخوانی ها تعریف کرده اند نیز هست.  این البته به معنی عروج اتوماتیک مارکسیسم و نقد رادیکال و کمونیستی از اوضاع نخواهد بود. ظرفیت بورژوازی چه چپ و چه  راست آن را ابدا نباید دستکم گرفت. در فضایی که مردم در غرب از این حکیم باشی ها مایوس بشوند و رو برگردانند فضا برای جریانات انتقادی غیر کارگری و حتی  راست افراطی نیز فراهم میشود.  با اینهمه  با اقبال و روی آوری که به خواندن مارکس در غرب مشاهده میشود و با وجود رادیکالیسمی که در توده های تظاهر کننده و معترض می بینیم، با توجه به پلاریزاسیون طبقاتی که در سطح جهان صورت گرفته است، با امکاناتی که انقلاب اطلاعات در اختیار کارگران و مردم عادی جهان قرار داده است،   میتوان امیدوار بود که نقد عمیق و مارکسی از بحران اقتصادی و اوضاع موجود و همینطور نقد تلقیات بورژوایی نظیر جریانی که اشاره کردیم در صفوف اعتراضات دست بالا بگیرد. ولی این نقد باید چه از لحاظ نظری و چه سیاسی در دسترس قرار گیرد.  و  این تماما به دخالت و تلاش کمونیست ها گره خورده است.

 

ما کمونیست های کارگری که به لطف تجربه انقلاب 57 و سی سال مبارزه کمونیستی در همه ابعاد نظری و حزبی و عملی آن و بویژه  آثار غنی منصور حکمت پرچم نقد مارکس را در این گوشه دنیا بلند کرده و از آن جانانه دفاع کرده ایم،  میتوانیم و وظیفه داریم که نقش جدی در این رابطه ایفاء کنیم.  واضح است که مهمترین وظیفه ما همانا سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری یک جمهوری سوسیالیستی در ایران است که بار دیگر کمونیسم کارگری مارکس را در صحنه سیاست جهان قرار خواهد داد.  اما این وظیفه منافاتی با دخالت فعال در جریان اعتراضات و  مباحثات نظری حول بحران اقتصادی موجود و نقد کمونیستی سیاست های دول سرمایه داری ندارد. برعکس انجام این وظیفه در عین حال میتواند در جلب حمایت جریانات رادیکال و توده معترض  در غرب از مبارزات کارگران و مردم ایران و حزب ما کاملا موثر باشد. ما میتوانیم به اشکال مختلف، از معرفی آثار حکمت و ادبیات حزب کمونیست کارگری گرفته تا نقد مشخص صاحب نظران اپوزیسیونی بورژوایی در قبال بحران و سیاست های دول بورژوایی و یا  شرکت فعال در تظاهرات ها و کوالیشن ها در کشورهای مختلف نقش موثری ایفاء کنیم. بعضا هم مشغول همین کارها بوده ایم، اما اوضاع جهانی تلاش و کوششی صد بار بیشتر از ما می طلبد.  

 12 آپریل 2009

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:5 توسط سعید ولدبیگی |

به گفته اسکاتلند یارد، پلیس لندن چماق های الکترونیکی (موسوم به "تی زر") آماده کرده است تا از امنیت نشست عالی سران بیست کشور جهان در لندن حفاظت کند. پلیس و چماق برای یک چنین روزهایی است، نه؟

 

روز شنبه گذشته، 28 مارس 2009،  دستکم 40 هزار نفر در تظاهرات "مردم را اول قرار دهید" در لندن شرکت کردند و انتظار میرود روز چهارشنبه اول آپریل (روز قبل از نشست گروه 20 )  تظاهرات هایی صورت بگیرد و "لندن متوقف شود". ظاهرا این چماق یا تفنگ های الکترونیکی که آخرین کلام جنگی بورژوازی برای حفظ امنیت خود در خیابانهای شهر است،  فقط بخشی از تجهیزات بیش از ده هزار پلیس است. گاز آشک آور و واحد های ویژه و البته مسلح و تمهیدات دیگر طبعا جزو مخلفات معمول است. ظاهرا اینها همه برای مقابله با چند صد نفر "آنارشیست" است که میخواهند اعتراضات را به "خشونت" بکشند. ولی آن دهها هزار نفری که روز شنبه با شعارهایی نظیر "ما خرج بحران آنها را نمی پردازیم"  به میدان آمدند منشاء اصلی ترس پلیس و دولت انگلیس است.  خب انتظار داشتید صریح تر از این بگویند؟  دارند به روشنی اعلام میکنند که  بحران و فلاکت و البته چماق  اجزاء جدائی ناپذیر آن بربریتی است که جلوی مردم ایستاده است. مردمی که امروز مارکس نخوانده  غالبا سوسیالیست اند. سوسیالیست بمعنی مارکسی آن.

 

آیا تظاهرات های 28 مارس که بجز لندن در چند شهر بزرگ اروپا نیز برپا شد، شروع دور جدیدی از مبارزه توده ای و وسیع بر علیه دنیای برده وار فعلی  است؟  آیا ما شاهد جدال وسیع و جهانی سوسیالیسم علیه بربریت، سوسیالیسم علیه فلاکت، سوسیالیسم علیه چماق و بی حقوقی خواهیم بود؟

 

بحران اقتصادی جهانی و تبعات سیاسی و اجتماعی آن بی تردید مردم را وسیعا وارد عرصه سیاست و دخالت برای تغییر اوضاع خواهد کرد. و بیش از این،  این مردم  چپ اند.  وقتی برای مثال حرفهای شرکت کنندگان تظاهرات 28 مارس را در مصاحبه ها با خبرنگار میشنوید هیچ تردیدی نمی ماند که مردم سوسیالیسم میخواهند. هیچ علاقه ای به ادامه وضع موجود و وصله پینه کردن اوضاع فعلی ندارند.  اما اینکه تظاهرات و مبارزات همین مردم تحت رهبری سوسیالیستی و کارگری قرار بگیرد نمی توان خوشخیالی کرد.  باید بشدت برای تامین چنین رهبری کوشید.

 

این قبل از همه بار وظایف حزب کمونیست کارگری را سنگین تر میکند. ما میتوانیم و باید چه از طریق شرکت و دخالت در تظاهرات ها در کشورهای مختلف و بالا بردن خواست ها و مطالبات رادیکال و کمونیستی و بردن ایده های کمونیسم مارکس و منصور حکمت و نقد افق ها و جریانات چپ سنتی و غیر کارگری و پاسیفیستی، و چه مهمتر از همه با متحد و متشکل کردن کارگران و مردم ایران بر علیه جمهوری اسلامی، این ضعیف ترین حلقه زنجیر بردگی حاکم بر جهان، در شکل دادن به آینده بهتر برای بشریت نقش مهمی ایفاء کنیم.

 

دوره دارد به سرعت عوض میشود و موقع تعرض ماست. ما باید بتوانیم خود را برای فعالیتی صد بار مثمر ثمرتر چه در ایران و چه در کشورهای مختلف جهان آماده کنیم. اول ماه مه، روزجهانی کارگر (برابر با 11 اردیبهشت) که از راه میرسد یکی از این فرصت هاست. اول ماه مه امسال روز برافراشتن پرچم مارکس و رهایی بشر است.

30 مارس 2009

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:2 توسط سعید ولدبیگی |

اول مه (روز جهانی کارگر، برابر با 11 اردیبهشت)  امسال میتواند اهمیت سیاسی فوق العاده ای بیابد. چه در ایران و چه در جهان. اساسا به دلیل شرایط ناشی از بحران اقتصادی جهانی، تغییر سریع معادلات سیاسی و تحرکات و اعتراضات کارگری و توده ای. اینجا بحث ما اساسا مربوط به ایران است و به وجه جهانی آن نیز تا آنجا که به این جنبه برمیگردد اشاره میکنیم.

 

 اگر قبول کنیم که بحران جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده، خطر فقر و بیکاری و  فلاکت بطور بی سابقه ای مردم را تهدید میکند، فلج اداری و دعواهای درونی حکومت اسلامی حول انتخابات شدت می یابد، مبارزات کارگری و جنبش های اعتراضی در بین زنان و جوانان گسترده تر و رادیکالتر میشود،  آنگاه واضح است که چپ، طبقه کارگر و کمونیسم باید جواب فوری به اوضاع فعلی بدهد و  جامعه به معنی وسیع را پشت سر پاسخ انسانی خود بسیج کند. باید به یک قدرت سیاسی در برابر قدرت حاکم بورژوازی تبدیل شود. در این چهارچوب آنوقت می بینیم که اول مه 88 مهمتر از هر سال است. فرصت بسیار مغتنمی برای برداشتن یک گام مهم به جلو توسط  طبقه کارگر و مردم به جان آمده، توسط چپ، آزادیخواهی و برابری طلبی و حزب کمونیست کارگری در مقیاس اجتماعی است.

 

تصورش را بکنید اگر در همه جا در کوچه و خیابان و تاکسی و اتوبوس و هر محفلی که مردم جمع شده اند صحبت از اول مه روزجهانی طبقه کارگر یعنی روز اتحاد و مبارزه برای رهایی انسان باشد. تصورش را بکنید اگر از روزها قبل از اول مه جنبش و جوشی چشمگیر در بین کارگران، معلمان، دانشجویان و همه اقشار جامعه از زن و مرد راه افتاده باشد و به استقبال این روز بروند. تصورش را بکنید اگر در و دیوار شهر پر از شعار و شور و شادی و زندگی در رابطه با اول مه باشد، اگر هر کس در هر کجا هست حضور اول مه را حس کند، با آن همراه شود، از آن نیرو بگیرد به آن نیرو بدهد،   اگر در این روز جهانی کارگران و همه محرومان جامعه یکصدا و متحد با شعار آزادی، برابری، رفاه و شادی و سوسیالیسم ابراز وجود کند، اگر به زبان خود اعلام کند  که راه حل بحران اقتصادی و بست سیاسی بورژوازی، بدیل جمهوری نحس اسلامی و حکومت آیت آلله های میلیاردر ما هستیم، ما صف اول مه، ما صف سوسیالیسم ...   آنوقت چه اتفاقی در ایران و در جهان می افتد؟  

 

اما آیا چنین اول مه یی خیالات نیست؟ آرزویی خوش نیست؟ آیا چنین چیزی واقعا در همین اوضاع و شرایط ایران ممکن است؟

 

بله، چنین چیزی ممکن است. البته اگر برای متحقق کردن آن تلاش کنیم.  از ابعاد و اندازه موفقیت این تلاش فعلا نمی توان بدقت  سخن گفت. در سیاست "هندوانه به شرط چاقو" نداریم. به شرط آنکه زمینه اش مهیا باشد خیلی کارها میتوان کرد. نکته مهم این است که شرایط و ماتریال اجتماعی و سیاسی و حزبی برای یک اول مه  مهم و تاثیر گذار و چه بسی تاریخساز وجود دارد.  آنچه که لازم است درک این موقعیت و یک کار فشرده و وسیع و همه جانبه و دخیل شدن تک تک کسانی است که اول مه را بعنوان روزجهانی طبقه ای که برای رهایی خود باید بشریت را رها کند،  گرامی میدارند. در این میان نقش حزب ما  و کانال جدید فوق العاده تعیین کننده است.

 

این جوانب را در ادامه بحث بیشتر باید صحبت میکنیم. فقط یک نکته مهم را اینجا اشاره کنیم. ساختن چنین اول مه یی سوای اینکه باید از همین امروز و در این 40 روزی که فرصت داریم بشدت برایش کار کنیم، لازمه اش نگاه دیگری به اول مه است. نگاهی بدرجه ای متفاوت از نگاه سنتی چپ و تلقیات معمول. دیدن اول مه بعنوان روز رهایی بشریت. روز متحد کننده همه انسانهای شریفی که حول پرچم رهایی طبقه کارگر جمع میشوند و برای دخالت در اوضاع قدم جلو میگذارند. در این نگاه به اول مه نقش نسل جوان و بویژه دانشجویان کلیدی است. دانشگاه باید برای اول مه آماده شود، محله و کوچه و خیابان و مدرسه باید برای اول مه آماده شود. و این کاری است که از عهده نسل جوان برمی آید. امیدواریم بتوانیم در شماره بعد بیشتر در این زمینه ها صحبت کنیم، اما شما هم ملاحظات، نظرات و ایده هایتان را بنویسید.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:54 توسط سعید ولدبیگی |

دیگر میخواهید اوباما به جمهوری اسلامی چه ارزانی کند؟ در پیام نوروزی شان می فرمایند:

"من بویژه میخواهم بطور مستقیم با مردم و رهبران جمهوری اسلامی ایران صحبت کنم."

(به نقل از زیرنویس فارسی ویدئو پیام اوباما که ظاهرا رسما از سوی دولت آمریکا در اینترنت پخش شده است.)

 

بله اشتباه نمی کنید. اوباما به "مردم و رهبران جمهوری اسلامی ایران" پیام داد. حالا "ملت باستانی" و "تمدن بزرگ ایرانی" و سایر هندوانه های ناسیونالیستی معمول که زیر بغل "ایرانیان" قرار میداده اند  نه فقط به "مردم" که به "رهبران جمهوری اسلامی ایران" هم وصل شده است. (طفلی سلطنت طلبان و ملیون که همیشه موکل "ملت باستانی" بوده اند، حالا حاج آقا سیدعلی خامنه ای رقیب شان شده است!)  و حتی بیش از این:  رئیس جمهوری آمریکا  "مردم" را در کنار "رهبران جمهوری اسلامی" قرار میدهد و پیام او به این کلیت و  بویژه "رهبران" آن است. مبارک است! یه وقت آقای اوباما از تاج زاده و کردان و کیهان شریعتمداری جلو نزنند؟  "مردم ایران" که معمولا طرف خطاب اینگونه پیام ها بود حالا شد "مردم جمهوری اسلامی ایران" و در کنار "رهبران جمهوی اسلامی ایران". اوباما سنگ تمام میگذارد و با آن فارسی بامزه لهجه آمریکایی اش "ئی دی شوما" را به این مجموعه  "مووبارک" میگوید!

 

ولی آیا عجیب نیست که خامنه ای روز بعد در مقابل این حاتم بخشی اوباما، یعنی هدیه "مردم" به "رهبران جمهوری اسلامی"،  باز عشوه شتری بیاید و  بله را نگوید؟

 نه عجیب نیست. خلاف این میبود، عجیب بود.

فکر کرده اید برای چه آنهمه توی سر احمدی نژاد زدند (محکمتر از همه کیهان شریعتمداری زد) که سرجایت بنشین و به اوباما پیام تبریک نده؟

برای اینکه نزدیکی رسمی به آمریکا برای جمهوری اسلامی متضمن تغییرات گسترده سیاسی، ایدئولوژیک و حکومتی است. این برای رژیمی که روی پل سراط راه میرود بسیار خطرناک است.  لذا خود آقا باید در راس هرگونه مناسبات با آمریکا،  ولو پیام بازی و ویدئو بازی با اوباما باشد. تا مبادا لشکر از هم پاشیده و به جان هم افتاده اش در مسابقه برای نزدیکی با آمریکا  گلوی همدیگر را بجوند و همین تعادل ناپایدار را هم بهم بزنند.

 

اما چه آقا بخواهد و چه نخواهد، پیام اوباما او را در موقعیت بازهم دشوارتری قرار خواهد داد. اگر با آمریکا راه بیاید آنوقت این حکومتی که سی سال با "مرگ بر آمریکا" شکل گرفته را در مقابل مردمی که بهترین های دنیا را میخواهند چگونه حفظ کند؟ و اگر کنار نیاید چگونه معضلات متعدد اقتصادی و سیاسی و حکومتی جمهوری اسلامی را بازهم در مقابل مردمی که در کمین او نشتسته اند، حل و فصل کند؟ این درد کهنه و 30 ساله جمهوری اسلامی از زمان اشغال سفارت تا به امروز است.  زخمی که همیشه دهان آن باز بوده و بشدت چرکین است. پیام اوباما مرهمی بر این زخم نیست، فقط نمک بر آن می پاشد. (به قطعنامه پلنوم 30 حزب که در همین شماره چاپ میکنیم رجوع کنید.)

 

و این مستقل از این است که چیزی این وسط به اوباما برسد.  اوباما هم مثل آقا دردش گران است. دو سه سال است که سیاست های نئوکنسرواتیستی آمریکا کاملا به گل نشسته است و حالا اوباما فکر میکند با برسمیت شناختن جمهوری اسلامی بعنوان یک همکار سیاسی غرب در منطقه میتواند معضلات و بن بست های سیاسی و نظامی آمریکا در عراق و افغانستان و منطقه را تخفیف دهد. این سیاست کلی معضلات و پیچیدگی ها دارد، مثلا فقط به فاکتور روسیه و یا مساله فلسطین دقت کنید،  که اینجای جای پرداختن به آن نیست. ولی در مرکز آن یک توهم قرار دارد:  ایجاد و باز تولید یک اسلام سیاسی رام شده و پروغرب در ایران. این  آشکارا خواب و خیال است. اگر چنین چیزی شدنی بود، خاتمی و اصلاحاتش، یا  پروژه جمهوری اسلامی دوم حجاریان  و اسلام حقوق بشری شیرین عبادی ها و یا پروژه "رفراندم" سلطنت طلبان (که همه مبتنی بر تغییر تدریجی جمهوری اسلامی بود)   در مقابل 18 تیر و کنفرانس برلین و حزب کمونیست کارگری و کارگران و زنان و جوانانی که آزادی و برابری و شادی و رفاه میخواهند، شکست نمی خورد. جمهوری اسلامی نه راه حل گورباچفی دارد، نه انقلاب مخملی و نه راه حل چینی. جمهوری اسلامی یک درد بی درمان دارد که بورژوازی در شوروی سابق و اقمارش و یا در چین با آن روبرو نبود. در ایران یک جنبش عظیم و گسترده چپ، متوقع، رادیکال و یک حزب سیاسی روشن و مجرب و پرنفوذ وجود دارد که انسانیت و بهترین های تمدن بشری را در سیاست نمایندگی میکند. مردم ایران حکم به رفتن جمهوری اسلامی داده اند و هرچه که بیشتر برای اجرای حکم خود پا به سیاست میگذارند پیش از پیش به چپ و حزب کمونیست کارگری میگرایند.  آینده ایران را اوباما و خامنه ای یکطرفه تعیین نمی کنند، بلکه این "قطب سوم" است که حرف آخر را خواهد زد!

 

عیدی اوباما به جمهوری اسلامی و غمزه های خامنه ای هردو به مردم ایران حتی بیش از پیش  نشان میدهد که حق با حزب کمونیست کارگری است.  حالا همه روشنتر از هر وقت می بینند که چطور مردم مرغ عزا و عروسی بالایی ها هستند.  چه وقتی که مثل دوره بوش علیه هم رجز خوانی جنگی میکنند و چه وقتی که بهم پیام میدهند، در همه حال تلاش شان اینست که چگونه حکومت اوباش اسلامی را آن بالا نگه دارند و یا از بالای سر مردم دست بدستش کنند.  پیام اوباما اگر معنی واقعی برای مردم ایران داشته باشد این است که باید با اتکاء به قدرت انقلابی خود به میدان بیایند و کار جمهوری اسلامی را یکسره کنند. و این همان چیزی است که حزب کمونیست کارگری همواره برای آن تلاش کرده و بشدت مشغول سازماندهی و بسیج مردم در این جهت است.

 

این عیدی سخاوتمندانه اوباما همچنین  دست اپوزیسیون راست را هم تا اطلاع ثانوی بیش از پیش می بندد. در جایی که اوباما قرار است با خود آقا وارد مذاکره شود دیگر چه جایی برای سلطنت طلب و جمهوری خواه و اصلاح طلب بیرون حکومت است؟ فوقش اینها میتوانند به آقا نق بزنند که بله را بگو یا در مقابل خوشخیالی های اوباما مودبانه سکوت کنند تا وقتی ارباب به ایشان نیاز پیدا کند. اما علی الحساب میدان مانور حتی محدودتری خواهند داشت.  لذا میدان برای تعرض سیاسی چپ حتی مهیا تر از قبل میشود.

 

اما گفتیم تا اطلاع ثانوی، چونکه این "سیاست مذاکره با آقا" که ظاهرا فکر بکر اوباما است به جایی نمیرسد و فقط  بن بست و سردرگمی های موجود هر دو طرف یعنی  جمهوری اسلامی و آمریکا را تشدید میکند. دیر یا زود و  به ناگزیر بورژوازی و در راس آن دولت آمریکا به تغییر سیاست مجبور خواهد شد. این تغییر میتواند خواب های شوم و خطرناک و دست بردن به اقدام نظامی و دامن زدن به تغییر تحولات کودتایی و رژیم چنج از بالا  باشد، ولی همینطور میتواند غافلگیر شدن در برابر  اوج گیری یک جنبش توده ای و  انقلابی برای سرنگونی جمهوری اسلامی و در نتیجه  تلاش برای مهار چنین جنبشی باشد. اینجا دیگر دست زدن به ماجراجویی های نظامی و حل و فصل قدرت از بالای سر مردم برای بورژوازی بسیار دشوار میشود.  این حالت دوم محتملتر است. در هر حال ما باید تضمین کنیم که جامعه ایران به راه دوم یعنی برپایی یک انقلاب عظیم علیه جمهوری اسلامی میرود. این تنها راه انسانی و مسالمت آمیز و کم مخاطره اوضاع ایران است. برای اینکه خطر اول را هم کاهش دهیم و یا از بین ببریم باید راه دوم را تقویت کنیم و به سیر اوضاع بدل کنیم. اینجا زمین بازی ماست و ما میتوانیم بقدرت انقلابی کارگران و مردم، با جلب حمایت مردم آزاداه جهان نه فقط بن بست جمهوری اسلامی را به نفع مردم ایران حل کنیم، بلکه دوره نوینی را در رهایی بشریت آغاز کنیم. به این اعتبار پیام اوباما را باید جدی گرفت و معنی واقعی و تبعات احتمالی  آنرا وسیعا برای مردم توضیح داد و آنها را برای روزهای حساس و تعیین کننده ای در پیش است آماده کرد و حول حزب متحد و  متشکل ساخت.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:53 توسط سعید ولدبیگی |

انترناسیونال: سالی که گذشت شاهد تحولات زیادی در اوضاع سیاسی ایران بود. اگر بخواهید یک تصویر کلی و موجز  از این تحولات بدهید روی چه نکاتی انگشت میگذارید؟

مصطفی صابر: سال ٨٧ سال تشدید بحران جمهوری اسلامی در همه ابعاد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن بود. بحران مزمن و همیشگی اقتصادی رژیم در اثر بحران جهانی سرمایه داری به اوج خود رسید. فلج اداری جمهوری اسلامی بیش از همیشه خود را نشان داد. دعوای جناح ها با صراحت بیشتری به آخرین حلقه سیستم حکومتی جمهوری اسلامی یعنی ولی فقیه و بود و نبودش منتقل شد. جامعه ایران بیش از همیشه حس کرد که رژیم اسلامی جسد متحرکی است که باید از شر آن خلاص شد. این اوضاع متاسفانه و قبل از هرچیز به معنی فقر و فلاکت و مشقت بیشتر برای مردم بود. تعداد بیشتری دستمزدهای ناچیزشان به تعویق افتاد. قدرت خرید بازهم کمتر شد. نان و مسکن و بهداشت و اولین نیازهای زندگی گرانتر و دور از دسترس تر شد.  خودکشی بالا رفت. اعتیاد و فحشاء گسترده تر شد. کلیه های بیشتری فروخته شد. وقایعی مثل فاجعه آتش سوزی در شازند اتفاق افتاد. صدها نفر توسط حکومت الله اعدام شدند، از جمله کسانی همچون فاطمه حقیقت پژوه.  زندان ها پر تر از هر زمان شدند. کودکان  بیشتری به جرم مهر شناسنامه والدین شان از تحصیل محروم شدند یا دربدرتر شدند. خلاصه به هر گوشه که نگاه کنید زندگی برای مردم سخت تر و غیر قابل تحمل تر شد. از سوی دیگر اعتراض و مبارزه علیه وضع موجود و علیه جمهوری اسلامی ابعاد و شدت بیشتری گرفت. گسترش اعتصابات و مبارزات کارگری یک شاهد آن است. آمار دقیقی ندارم اما فکر کنم در چند سال اخیر این همه اعتصابات و حرکات کارگری بی سابقه بوده است. همینطور گسترش ابعاد مبارزه زنان علیه حکومت و تبعیض جنسی را از خود آمار تذکرات رژیم و تعداد مراحل "طرح امنیت اجتماعی" میتوان حدس زد. اعتراضات دانشجویی همینطور، علیرغم تشدید بگیر و ببندها از لحاظ وسعت و دامنه و به میدان آمدن توده دانشجو بی سابقه بود.  سال گذشته سال "حکومت اسلامی نمی خوایم، نمی خوایم" بود. سال "سیدعلی پینوشه، ایران شیلی نمیشه". سال توده ای شدن اعتراض رادیکال و چپ علیه جمهوری اسلامی بود. کافیست حرفهای مردم در کانال جدید را با یک سال پیش مقایسه کنیم تا میزان گسترش نفرت و اعتراض علیه جمهوری اسلامی و وضع موجود و چپ تر شدن جامعه را حس کنیم. سال گذشته  سال مطرح شدن بیش از پیش حزب و تلویزیونش بود. در یک کلام  سال ٨٧ از یکسو سال اوج گیری تناقضات جمهوری اسلامی و از سوی دیگر سال متراکم شدن آن نیروی اجتماعی بود که این وضع را عوض خواهد کرد.

 

انترناسیونال: شما به جنبه های مختلف اشاره  کردید. اجازه بدهید روی هر کدام از این جنبه ها کمی مکث کنیم. جمهوری اسلامی در سال گذشته چه  تحولاتی را بخودش دیده است؟ موقعیت سیاسی اش امروز چگونه است؟

مصطفی صابر: برای توضیح موقعیت جمهوری اسلامی در سال گذشته باید  به وقایعی مانند "مانور امنیت و آرامش" ناجا، "افشاگری" های پالیزدار، "استیضاح" کردان، بی صاحب شدن "طرح امنیت اجتماعی"، سرگردان شدن "طرح تحول اقتصادی"، آمدن نیامدن های خنده دار خاتمی،  تهدید علنی وی توسط  کیهان به "سرنوشت بینظیر بوتو" و زمزمه های "آقا ولایت کند نه حکومت" در بین "خودی" ها توجه کنیم. همه این وقایع را که کنار هم بگذارید حکومتی را می بینید که از ترس انقلاب مردم در خیابانهای شهر مانور ضد انقلابی میدهد، ابعاد دزدی و فساد آنقدر وسیع است و دست حضرات همگی چنان در کار است که از "افشاگری" یکدیگر خواب آرام ندارند، "آقا" که قرار بود حکومت را متحد کند الان خود به وبال گردن آن تبدیل شده است، کسی اتوریته کسی را قبول ندارد و کار دارد به تسویه حسابهای خونین میرسد. این البته چیزی نیست که یکباره در سال گذشته اتفاق افتاده باشد. با شکست دوم خرداد و فروش نرفتن کالای اصلاح جمهوری اسلامی و بعد  درآوردن احمدی نژاد تیر خلاص زن از صندوق معلوم بود که جمهوری اسلامی راه پس و پیش ندارد.  سال گذشته این بن بست چنان حاد شد که نگرانی همه حضرات از "اصولگرا" تا "اصلاح طلب" را فرا گرفته است. الان خامنه ای به زور و زحمت زیاد دارد جلوی بهم ریختن صفوف اوباش را میگیرد. اما با این کار در واقع دارد تیر خلاص را به سر خود شلیک میکند. خلاصه کسی در جمهوری اسلامی کارت برنده ای در دست ندارد. این رژیم فعلا وسط زمین و آسمان آویزان است و امیدوار است جنبش اعتراضی به اندازه کافی قدرتمندی علیه اش شکل نگیرد و با غرب هم کجدار و مریز ادامه دهد تا شاید فرجی حاصل شود. به نظر من غرب هم فعلا مجبور است با این بسازد. همچنانکه همیشه علیرغم همه فشارها و نق و نوق هایش ساخته است. مشکل جمهوری اسلامی در واقع بن بست حکومتی بورژوازی در ایران است. اگر بورژوازی حتی نیمچه آلترناتیو مقبولی در جامعه داشت تا حالا صدباره جمهوری اسلامی را با یک رژیم ماندگارتر جایگزین کرده بود. اما لااقل فعلا می یافت نشود. این است که جمهوری اسلامی در بهترین حالت میتواند تا وقتی ما یعنی صف چپ و کارگر و انقلاب و آزادی و برابری سرنگون اش نکرده ایم،  به "انتظار" معجزات چاه چمکران آن بالا آویزان باشد.  این البته بهترین حالت برای مردم نیست و راستش بسیار مخاطره آمیز هم هست. این است که ما باید هرچه زودتر جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم.

 

انترناسیونال: در سال گذشته، اعتراض مردم چه وضعیتی داشت؟ جنبش سرنگونی چه پیشرویهای داشته است؟ 

مصطفی صابر: برای طولانی نشدن فقط سه وجه مهم را اشاره میکنم:

١- ویژگی مهم سال گذشته این بود که توده های وسیعتری وارد عرصه مستقیم مبارزه علیه جمهوری اسلامی شدند. همانطور که اشاره کردم اینرا هم در جنبش کارگری می بینیم که ستون فقرات اعتراض علیه جمهوری اسلامی است، هم در جنبش آزادی زن و هم در دانشگاه و جنبش خلاصی فرهنگی جوانان. روی آوری توده های وسیع به سیاست و انتقاد علنی از حکومت دیگر به نرم عادی جامعه تبدیل شده است. ترس از حکومت بسرعت و بیش از پیش زایل میشود و تقلاها و جنایات رژیم نیز نمی تواند این روند را متوقف کند. چنانکه مانور ناجای رژیم با تمسخر و بی اعتنایی مردم روبرو میشود. یا موج وسیع اعدام ها با گسترش جنبش لغو مجازات اعدام پاسخ میگیرد. طرح امنیت اجتماعی با بالا رفتن روسری ها و افزایش تعداد حجاب برگیری ها و "حکومت اسلامی نمی خوایم" جوانان آریاشهر روبرو میشود. البته  رژیم با بگیر و ببندی که از ١٦ آذر ٨٦ شروع شد و در تمام طول سال ٨٧ جریان داشت، گرچه به درجه ای فعالین چپ را از صحنه علنی خارج کرد و فضایی برای میدانداری جریانات راست (مثلا تحکیم وحدت در دانشگاه) فراهم کرد، اما همه می بینند که چگونه مبارزه علیه جمهوری اسلامی توده ای تر شد و شعارها نیز بشدت چپ و رادیکال است. اجتماع بزرگ دانشجویان تهران در ١٦ آذر نمونه ای از این روند عمومی در جامعه است.

٢-  جنبش و جوش و فعالیت برای متشکل شدن در جنبش کارگری به نسبت سالهای قبلتر بی سابقه بود. برای مثال اعتصاب طولانی کارگران هفت تپه و تحمیل تشکل خود به حکومت یک نمونه برجسته بود. وقتی در یک جایی مثل ایران با این حکومت پلیسی و فاشیستی اسلامی کارگران  در ابعاد وسیع و حتی سراسری متشکل میشوند، اطمینان داشته باشید تحولات عظیمی در حال رخ دادن است.

٣- پدیده جالب دیگر در سال گذشته و البته به یمن فعالیت های حزب و کانال جدید این بود که چپ و سوسیالیسم به مراتب توده ای شد. گاه برایم شگفت انگیز بود که در برنامه های زنده کانال جدید چطور افراد بسیاری می آمدند و صراحتا از سوسیالیسم و کمونیسم دفاع میکردند. این روزهای آخر سال یکی از بینندگان به "ملت کمونیست خواه ایران" پیام تبریک عید میفرستاد. او داشت به زبان خودش میگفت که "ملت" کمونیست خواه شده اند! نمی دانم کجای دنیا مردم در کنار صفاتی نظیر آزادیخواه عبارت جالب "کمونیست خواه" هم در توصیف خود استفاده میکنند.  یک اتفاق دیگر در همین ردیف این است که بینندگان کانال جدید دارند اسم آنرا به "کانال انقلاب" تغییر میدهند. سالهاست که از راست و چپ به انقلاب فحش میدهند و خود جمهوری اسلامی جنایاتش را لقب "انقلاب اسلامی" داده است. ولی مردم و لااقل بینندگان کانال جدید انقلاب میخواهند!  یا نمونه دیگر توده ای شدن بیش از پیش هشت مارس به یمن فعالیت های همین کانال جدید بود. این ها به نظر من نشانه های جدی از توده ای شدن کمونیسم و سوسیالیسم در ایران  است.

از این فاکتور ها میخواهم نتیجه بگیرم که جنبش برای سرنگونی جمهوری اسلامی توده ای تر، رادیکالتر شده و بیش از هر وقت رنگ و بوی  حزب کمونیست کارگری و انقلاب علیه کل وضع موجود را به خود گرفته است.

 

انترناسیونال: در سئوال بعدی به حزب کمونیست کارگری خواهیم پرداخت. اینجا کمی در باره وضعیت اپوزیسیون جمهوری اسلامی علی العموم صحبت کنید.

مصطفی صابر: اجازه دهید به اپوزیسیون راست جمهوری اسلامی محدود بمانیم. هرچند موقعیت اپوزیسیون راست را  هم بدون اشاره به حزب کمونیست کارگری نمی توان توضیح داد.

اپوزیسون راست اساسا به همان دردی گرفتار است که جمهوری اسلامی دچار آنست. افق ندارد، راه حل و چشم انداز جدی ندارد. چرا که اپوزیسیون راست اهل بازی و بند و بست از بالای سر مردم است. جنگ و رژیم چنج و کودتا و ضد کودتا و حداکثر انقلاب مخملی و دست به دست کردن قدرت از بالای سر مردم.  و درست همین حل و فصل مساله قدرت از بالای سر مردم امکانش کمتر شده است و هرچه مردم بیشتر به صحنه بیایند که دارند می آیند - و البته با فرض وجود حزب کمونیست کارگری- این امکان بازهم کمتر میشود. این هسته اصلی درد بی درمان اپوزیسیون راست است. از سلطنت طلب تا جمهوری خواه، از ناسیونالیست های ملی و عظمت طلب تا ناسیونالیستهای قومی همه با همین معضل فزاینده روبرویند.

اتفاقی مهمی که سال گذشته افتاد این بود که افق "رژیم چنچ" نوع بوش تا اطلاع ثانوی کنار رفت. غرب و اوباما رسما دستش را بطرف جمهوری اسلامی دراز کرد. خوب حالا اپوزیسیون راست چه ناسیونالیسم پروغرب و چه ملی مذهبی و چه ناسیونالیسم قومی چه میخواهد بکند؟ یا باید استحاله چی بشود و منتظر نتیجه بازی آمریکا و جمهوری اسلامی بماند، یا خودش راسا شروع کند به مذاکره با رژیم اسلامی و یا باید همچنان در خم ترشی روزگار بگذراند تا در روز مبادا غرب به سراغش برود، یا اینکه برود خود مبتکر راه دیگری برای حل بن بست جمهوری اسلامی بشود. مثلا "جنبشی" راه بیندازد و سعی کند ادای سرنگونی طلبی در بیاورد و مردم را دور خود جمع کند. یک جور الگوی انقلاب مخملی. اما همه این راه حل ها برای اپوزیسیون راست در ایران سراب اند. تنها بیان بن بست اینها در اشکال گوناگون است. جامعه ایران ضد مذهبی تر، آزادیخواه تر، برابری طلب تر،  رادیکالتر، چپ تر، آگاه تر و متحزب تر از آنست که بتوانند با دوز و کلک هایی که بورژوازی در ٣٠ سال گذشته رو کرده است، از الگوی خمینی تا رژیم چنج و انقلاب مخملی، مساله قدرت را به نفع خودشان حل کنند. البته ممکن است بتوانند الگوی جدید و بدیعی ارائه دهند، ولی فعلا که از چنین چیزی خبری نیست. تازه اینجا یک حزب کمونیست کارگری هست که دقیقا نماینده و تجلی و عنصر فعاله همه آن خواص فوق الذکر در جامعه ایران است و هرگونه تلاش برای کلاه گذاشتن سر مردم را افشاء و به ضد خودش تبدیل میکند.

میتوان در جزئیات بیشتر راجع به جریانات متفاوت اپوزیسیون راست صحبت کرد و بن بست عمومی همه شان را (علیرغم تفاوت هایی که اینجا و آنجا هست) نشان داد. اما در یک ارزیابی کلی میتوان گفت سال گذشته بطور روشنتری نشان داد که اپوزیسیون بورژوایی در ایران مثل پوزیسیونش  حال خوشی ندارد.   

 

انترناسیونال: کمی از موقعیت حزب کمونیست کارگری در سال گذشته صحبت کنید. جایگاه حزب در میان مردم، در میان کارگران و زنان و جوانان. وقتی به حزب مثلا ٤ سال پیش نگاه میکنید و با حزب امروز مقایسه میکنید، چه تغییراتی به طور برجسته قابل مشاهده هستند؟

مصطفی صابر: به جوانبی از موقعیت حزب به ناگزیر در سوالات دیگر پرداختم. اینجا فقط یک نکته را مایلم برجسته کنم.  موقعیت حزب نه فقط با ٤ سال پیش که حتی ٤ ماه پیش قابل مقایسه نیست. شاید برخی اینرا اغراق و از حزب خود تعریف کردن قلمداد کنند. ولی حزب کمونیست کارگری دیگر قطعا فقط متعلق به اعضاء و کادرهایش نیست. این حزب اکنون یک پدیده عظیم سیاسی و توده ای است. چه بسا خود ما حزبی ها هنوز چندان که شایسته است جایگاه و اهمیت حزب را بیان نمی کنیم. به حرفهای مردم در کانال جدید گوش کنید و ببینید آنها حزب را چگونه تعریف و توصیف میکنند و ارج میگذارند. کافیست برنامه های زنده امروز را با با چهار ماه پیش مقایسه کنید تا ببینید هم حزب و هم مخاطبین اش تا چه اندازه تغییر کرده اند. در طی سال گذشته و بویژه شش ماه گذشته یک رابطه شورانگیز و متقابل بین حزب و جامعه در ایران بوجود آمده است که روز به روز، بدون اغراق روز به روز، در حال تغییر است. حزب به جامعه و یا لااقل مخاطبان چند میلیونی اش می آموزد و خود آموزش میگیرد و برای کارهای عظیم و اجتماعی پوست می اندازد. این مهم اساسا به یمن کانال جدید بدست آمده است، اما کانال جدید تنها ابزاری بود و هست که حزب و آرمانها و سیاستها و فعالیتها و رهبرانش را در ابعاد بی سابقه ای به جامعه وصل کرد. امیدواریم تنگاهای ترسناک مالی این امکان را از جامعه و از حزب نگیرد. روند پیشروی حزب در جامعه ایران اگر بتواند بهمین ترتیب برای مدت معقولی ادامه پیدا کند، ما بسرعت به یک حزب وسیع و توده ای کمونیستی کارگری با همه اهرم ها و ابزارهای سازمانی، با یک صف وسیع از کادرهای کمونیست کارگری که وسیع ترین رابطه را با توده های کارگر و مردم دارند تبدیل خواهیم شد. یک سلاح عظیم سیاسی و توده ای که نه فقط جمهوری اسلامی را به زیر میکشد بلکه میتواند جلوی هر ماجراجویی و اوباش بازی بورژواها بایستد و نیروی عظیم مردم را به صحنه بیاورد و در صحنه نگاه دارد و "دنیای بهتر" را بسازد.  اگر حزب یک وقتی میتوانست خود را بعنوان بستر اصلی چپ تعریف کند، اگر وقتی میتوانست خود را بعنوان شاداب ترین و روبه رشد ترین نیروی اپوزیسیون تعریف کند، اکنون حزب بطور قطع به نقطه امید بخش وسیعی از مردم ایران تبدیل شده است.  سال ٨٧ یک نقطه عطف در این تحول بود.

 

انترناسیونال: آخرین سئوال. سال گذشته را پشت سر گذاشتیم. سالی که جمهوری اسلامی با  گستره ای از اعتراضات اقشار مختلف مردم مواجه بود. با توجه به اوضاع در سال گذشته، سال آینده به چه سمتی پیش میرود؟ یا بهتر است بپرسیم سال آینده را به چه سمتی باید پیش ببریم؟

مصطفی صابر: بله کاملا درست است، به چه سمتی پیش ببریم. و اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم ما باید بحث "حزب و قدرت دوگانه" که حمید تقوایی در پلنوم قبلی مطرح کرد را اجرایی و عملی کنیم. آن بحث یکجوری جمعبندی سیاسی حزب از سال ٨٧ است. نکته محوری این است که جامعه دارد علیه جمهوری اسلامی میجوشد و میخروشد و به یک حزبی نیاز دارد که مردم را بصورت یک قدرت سیاسی بدیل متحد و متشکل کند. این قدرت دوم، این قدرت حزب، کارگران و مردم باید قدرت نحس جمهوری اسلامی را قدم به قدم عقب براند تا سرانجام جایگزین آن بشود. در نتیجه سال ٨٨ برای حزب کمونیست کارگری سال ظاهر شدن بصورت حزب تصرف قدرت سیاسی است. حزب متحد کننده توده های عظیم انسانها و حزب پایان دهنده به دوره سیاه جمهوری اسلامی و آغاز دوره انسانیت  و شادی و آزادی و برابری. حزبی که نماینده سیاسی این مردم و این آرمانها در صحنه سیاست به معنی وسیع، چه در صحنه داخلی و چه بین المللی باشد.  این کار عظیمی است و تلاش بسیار عظیم تری از حزب می طلبد. ما باید کاری کنیم تا مردم ایران و همینطور مردم جهان ببینند که یک آلترناتیو انسانی، رادیکال و در عین حال پا رو زمین وجود دارد و آماده است تا به بحران و بن بست جمهوری اسلامی پایان دهد و ایران و دنیا را از شر این هیولا رها کند. اگر ما خوب کار کنیم، اگر ما موقعیت خودمان را بدرستی درک کنیم و از تمام امکاناتمان بنحو احسن استفاده کنیم، سال ٨٨ میتواند سال عروج صف "بازگرداندن اختیار به انسان" باشد. این "ما" که میگویم فقط منظور صف حزبی ها به معنی اخص نیست، حتی فقط دوستداران حزب نیست بلکه همه آن کسانی است که به پیروزی آرزوهای شریف باور دارند. به سهم خود از همه چنین کسانی که هنوز در بیرون صفوف حزب هستند دعوت میکنم که به حزب خود بپیوندند.*

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:52 توسط سعید ولدبیگی |

چند روز دیگر سال 88  شمسی شروع میشود. بعد از تبریک سال نو و آرزوی بهروزی، خوبست مختصرا به  سوالی بپردازیم که معمولا هر سال جلوی خودمان میگذاریم: سال 88 چگونه خواهد بود؟

ببخشید، سوال تکراری است، اما جواب سعی میکنیم خیلی تکراری نباشد.

 

تا آنجا که به ایران بر میگردد میتوان به جرئت گفت که همه از راست تا چپ در یک نکته متفق القولند: تغییرات بنیادی در پیش است.

خیلی متشکر. حتی آقای سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه هم اینرا گفته بود! در جایی که سال آینده در کل جهان سال بحران اقتصادی بی سابقه و  تغییر و تحولات جدی قلمداد میشود، جامعه  ایران که 30 سال است با یک بحران اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مزمن، یعنی "بحران جمهوری اسلامی"  روبرو بوده است، دیگر جای خود دارد.

(راستی، نمی شود لااقل در پرانتز گفت که از جمله  بهمین اعتبار اوضاع در ایران 30 سال از زمان خودش جلوتر بوده است؟ صبر کنید. به این هم میرسیم.)

 

اما تغییرات در ایران چگونه خواهد بود؟ در پاسخ به این سوال است که تفاوت ها و اختلافات شروع میشود. تفاوت هایی که ناشی از دیدگاه های سیاسی و منافع متفاوت است. مثلا آقای سارکوزی مثل آقای اوباما امیدوار است که آیت الله های دیوانه تهران از خر شیطان پیاده شوند و رام شوند. آخوندها البته از قدیم و ندیم خر سواری را دوست داشته اند. خصوصا خر شیطان. و بالاخص که همین فرانسه زیر درخت سیبش و همین آمریکا و ژنرال هویزرش چارپایه گذاشتند تا آیت الله بالای خر کذایی بپرد. در هر حال طفلی ها  گویی دیگر به خر مربوطه چسبیده اند. همان چیزی که  یک روز مجبورشان کرد روی خر شیطان بپرند، آنها را مجبور کرده است سفت و محکم رویش بنشینند و پایین نیایند. بله منظورمان کارگران و  مردم، خواسته ها و توقعات و مبارزه و انقلاب آنهاست.   کلید معمای ایران این است که مردم با شیطان و خرش و آیت الله ها چه میکنند و این وسط  تبعات آن برای سرمایه داری بحران زده جهانی و سرنوشت همان آمریکا و فرانسه چیست؟!

 

 می بینید دنیا چه شده؟ مثل بافتنی هایی شده که یک نخ آنرا که بکشید تمامش از هم میشکافد. حالا چطور میشود در این دنیا تحولات سال آینده ایران را پیش بینی کرد؟

اما از شوخی گذشته، آیا میتوان فاکتورهای آبژکتیوی را برشمرد که بطور عینی پایه های شکل گیری اوضاع در ایران را توضیح دهد؟

لااقل میشود تلاش کرد. به نظرم چند فاکتور تعیین کننده وجود دارد:

 

1) تشدید فلاکت اقتصادی. فلاکت اقتصادی در ایران فی الحال بیداد میکند. گرانی، سطح بسیار نازل دستمزدها، نپرداختن همین دستمزدهای ناچیز، بیکاری، فقدان بهداشت و امکانات زندگی شهری، فقر و اعتیاد و فحشاء و...  هم اکنون بر زندگی اکثریت عظیم جامعه سایه افکنده است. اما همه شواهد نشان میدهد آنچه که در سال 88 اتفاق خواهد افتاد با هیچکدام از سالهایی که چهار پنج دهه اخیر به یاد داریم، قابل مقایسه نخواهد بود. حتی نگاهی به مباحث خود مفسران و سران رژیم اسلامی به روشنی به شما میگوید که سال آینده سال گرانی های سرسام آورو کاهش وحشتناک قدرت خرید، سال بیکاری های وسیعتر، سال نپرداختن گسترده تر دستمزدها ، سال بی آبی و بی برقی، و در یک کلام سال  دشوار شدن تامین حتی نازلترین زندگی برای اکثریت عظیم جامعه خواهد بود. در سال آینده علاوه بر بحران و فلج اقتصادی همیشگی جمهوری اسلامی ما با ورشکستگی کامل دولت نیز که در واقع از همین امسال شروع شده است روبرو خواهیم بود. حالا خودتان حساب کنید چه اوضاعی میشود.

 

2) گسترش مبارزه علیه رژیم. حی اگر فاکتور تشدید فلاکت اقتصادی هم نبود، باز جمهوری اسلامی با گسترش مبارزه مردم علیه خود روبرو میبود. بیش از یک دهه است که جنبش فعال و گسترده ای برای رهایی از شر رژیم اسلامی در ایران شروع شده است که با همه افت و خیزهایش با قدرت ادامه دارد. حتی اگر سال 88 ادامه کمی سال 87 باشد، به روشنی میتوان دید که  برای مثال اعتصابات و اعتراضات گسترده و روبه رشد کارگری در سال آینده ادامه خواهد یافت و  وسیع تر خواهد شد.  معلمان خواستهایشان بیجواب مانده و با توجه به نشانه های تحرک در صفوف آنها میتوان انتظار داشت که بمراتب وسیع تر و پرقدرت تر از چند سال اخیر به میدان بیایند. مبارزه علیه حجاب و آپارتاید جنسی و بی حقوقی زن دلیلی ندارد که کمتر از قبل بشود، برعکس طرح های امنیتی پشت سرهم و شکست بعد از شکست حکومت حکایت از این دارد که سال آینده جبهه نبرد علیه تبعیض جنسی بمراتب وسیع تر میتواند باشد. نشانه هایی که امسال در اعتراضات دانشجویی دیدیم نیز فقط میتواند بر رشد و وسعت حرکات رادیکال دانشجویی و جوانان بر علیه جمهوری اسلامی تاکید بگذارد.

اما سال 88 ادامه کمی سال 87 نخواهد بود. قبل از هر چیز بدلیل اوضاع هولناک اقتصادی.  تحت شرایط معینی تغییرات کیفی رخ خواهد داد. که پایین تر اشاره میکنیم.

 

3) حدت نزاع ها حکومتی. سال 88 سال اختلافات شدید اوباش اسلامی حاکم بر ایران خواهد بود. طوری که ماجرای پالیزدار و  کردان و یا کتک زدن خاتمی در راهپیمایی حکومتی 22 بهمن در مقابلش پیک نیک بنظر برسد. اینهم نشانه هایش از هم اکنون پیداست. خود حضرات هم مانده اند که چه جور دعواهایشان را توضیح بدهند. دیگر اصولگرا و اصلاح طلب و این کلمات شیک و خر رنگ کن باب طبع بی بی سی حتی برای خود حضرات هم بی معنی شده است. نگاه کنید مثلا دولت و مجلس هردو "اصولگرا" و گوش به فرمان آقا هستند. هر روز دارند گردن همدیگر را گاز میگرند. و هرکدام یک لگد محکم به آقا و اتوریته اش میزنند.  این وسط معلوم نیست کی با کی است و کی علیه کی نیست.   صاف و ساده یک مشت دزد و جانی به جان هم افتاده اند و این حکایت از بالا تا پایین و همه اندام و جوارح این هیولای اسلامی است.

 

خوب با این سه فاکتور چه میخواهید بگوید؟ اوضاع ایران در سال 88 چگونه خواهد شد؟ آیا میخواهید بگویید مردم از گرسنگی و فقر شورش خواهند کرد و سر این اوباش به جان هم افتاده خواهند ریخت و کارشان را تمام خواهند کرد؟

عجله نکنید. هنوز همه فاکتورها تمام نشده است.

 

4) اوضاع بین المللی . اگر همه فاکتورهای فوق مستقیما علیه جمهوری اسلامی است، اوضاع بین المللی شاید به نفع رژیم اسلامی به نظر برسد. ولی اگر هم چنین به نظر برسد، دلیلش این نیست که اوضاع رژیم اسلامی ارتقاء پیدا کرده است. دلیلش اینست که اوضاع جهانی جمهوری اسلامیزه شده است!  اوضاع بین المللی میتوانست به نفع جمهوری اسلامی باشد چون پشم و پیله بازار آزاد و نئوکنسرواتیسم و میلیتاریسم دولتی غرب تماما ریخته است. مدتهاست که این روند شروع شده است و غرب آماده است تا با دادن امتیازات بیشتر به اسلام سیاسی جنگ قدرت بین تروریسم اسلامی و میلیتاریسم دولتی  را به پایان ببرد. اما سقوط نئوکنسرواتیسم و بازار آزاد با یک بحران همه جانبه اقتصادی جهانی همراه شده است که بسرعت همه چیز را دارد تغییر میدهد.  حالا مشکل این است که جهان چنان بلبشویی شده است که نمی دانند با آن چه کنند. حالا نعره های "نظم نوین جهانی" و "هرکس با ما نیست علیه ماست" جایش را به "تغییر" و "گوش دادن به دیگران" و  "گروه بیست" و شکل گیری جهان چند قدرتی میدهد. آمریکا به نفع اروپا و ژاپن و همه اینها به نفع چین و روسیه و هند و دیگر قدرت های "در حال ظهور" دارند نفوذ و اتوریته خود را از دست میدهند. (درست مثل "آقا" در ایران!)  این اوضاع شاید فضای مانوری برای جمهوری اسلامی باز کند. اما درست همین شرایط است که همه تناقضات جمهوری اسلامی را تشدید خواهد کرد. تا وقتی بتوان بر طبل "شیطان بزرگ" و دشمنی بر آمریکا کوبید، خوب میتوان عمارت اسلام سیاسی را سرپا نگه داشت. ولی اگر "شیطان بزرگ" دست دوستی دراز کند، آنوقت چه خاکی بر سرشان بکنند؟

این به نظر من اتفاقی است که دارد می افتد و در سال آینده اثرات و نتایج آن بیشتر مشاهده خواهد شد و همه فاکتورهای سه گانه ای را که اشاره کردیم تشدید خواهد کرد. به نظر من سال آینده سال سردرگمی و زیگزاگ ها، سال به در و دیوار زدن جمهوری اسلامی خواهد بود.

 

آمریکا و فرانسه و غرب و غیره چه خواهند کرد؟ به نظر من آنها هم راه و چاره ای روشن تر از جمهوری اسلامی ندارند.  حال این بماند که هیچ معلوم نیست سال آینده در خود کشورهای صنعتی و مشخصا فرانسه و آمریکا ما با تحولات عظیم اجتماعی روبرو باشیم.

در یک کلمه اوضاع جهانی به سمتی میرود که مواجهه کارگران و مردم ایران با جمهوری اسلامی را قطبی تر، حادتر و بیش از همیشه به فاکتور ضروری و  بلافصل تغییر اوضاع  تبدیل خواهد کرد. زوائد و حاشیه ها کنار خواهد رفت و مردم ایران بیش از پیش مقابل این ضرورت قرار خواهند گرفت که باید تکلیف این هیولا را یکسره کنند.

 

خوب حالا حزب کمونیست کارگری و "یک دنیای بهتر" منصور حکمت را به این اوضاع اضافه کنید. نتیجه چه خواهد شد؟ آیا سرنگونی جمهوری اسلامی به قدرت انقلاب مردم و تحت رهبری حزب ما در عین حال مبشر دوره جدید در جهان نخواهد بود؟ دوره "یک دنیای بهتر"؟  آیا اوضاع ایران آینده جهان را نشان نمی دهد؟

 

راستش اگر ما چنین آینده ای را جلوی دنیا نگذاریم، دنیا خود به خود به جواب هایی بهتر از آنچه اکنون هست نخواهد رسید. حتی ممکن است فجایعی علم بکنند که به همین روزهای سخت و ملالت آور فعلی نیز قبطه بخوریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط سعید ولدبیگی |

 

از پریروز تا حالا صحنه هایش در سرم رژه میروند. انگار چندین بار آنرا دیده ام. بخاطر رها شدن از شر تکرار صحنه ها هم که شده چند کلمه در موردش باید نوشت.  شاید برای شما هم جالب باشد. خصوصا اگر فیلم را دیده باشید.  

 

در هر حال، ماجرای موفقیت چشمگیر فیلم (Slumdog Millionaire) با عنوان فارسی"میلیونر زاغه نشین"، موضوعی است فراتر از سینما و هالیوود و اسکار. یا درست تر اسکار و هالیوود خود چیزی به مراتب فراتر از سینما و هنر است. آنچه که مرا به دیدن این فیلم برد دقیقا همین بود. شنیدم هشت اسکار و از جمله اسکار بهترین فیلم امسال را برده است. خوب میشد گفت لابد بقیه کاندیدها چندان چنگی بدل نمی زدند. اما برای من که آن بقیه را ندیده ام چنین قضاوتی دشوار بود. همینقدر میدانستم که فیلم های معدودی در طول تاریخ اینهمه اسکار را یکجا برده اند. لابد یک چیز ویژه ای اینجا وجود دارد. خلاصه کنجکاو بودم که ببینم قضیه چیست.

 

وقتی به سالن رسیدیم تقریبا پر بود. این در حالی است که این فیلم مدتهاست بر اکران است.  فکر کردم لابد خیلی ها سوال مرا داشته اند.

فیلم که شروع شد بسرعت سوالم یادم رفت و ماجرای پر هیجان فیلم و صحنه های بدیع و ریتم تند آن و فیلمبرداری خوب آن و موسیقی گیرایش مرا با خود برد. سوالات تازه بعد از فیلم هجوم آوردند. چه چیز این فیلم جالب بود؟ چرا اینقدر جذاب و گیرا بود؟

 

تم اصلی داستان فیلم ساده و پیش پا افتاده و تکراری است: بچه فقیر و بیغوله نشینی که میلیونر میشود. عشق آتشین و رویایی که علیرغم همه ناکامی ها و سختی ها، عشاق به خیر و خوشی بهم میرسند. عینا مثل مشقات "ملک جمشید" برای رسیدن به معشوق در متل "نارنج و ترنج"  که عمه پیرم برایم تعریف میکرد.

"قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید". اینرا عمه پیرم میگفت و مرا با دنیای عجیب قصه در تاریکی شب تنها میگذاشت و بعد صدای خرخرش بلند میشد. من نه جرئت داشتم تکان بخورم و نه میتوانستم از زور هیجان و تاثیرات قصه فورا بخوابم. داستان در ذهن من ادامه پیدا میکرد و  مثل ملاک جمشید "هفت کفش آهنی" پاره میکردم...  تا صبح که از خواب بیدار میشدم.

 

"میلیونر زاغه نشین" قبل از هرچیز بر یک رویای دست نیافتنی آدم های زمانه ما دست میگذارد. یک عالمه فقر و جنایت و بدبختی (فلاکت و کثافت باور نکردنی زندگی کپر نشینان بمبئی، جنایات مذهبی، شقاوت پلیس، سود جویی و پول پرستی، فساد و خود پرستی حاکم بر جامعه و..) را در یکطرف نشان میدهد که همه واقعی اند، و از طرف دیگر شانس و اقبال و عشق و محبت و قهرمانی آدم های عادی و قربانیان این وضع  را در طرف دیگر نشان میدهد،  که البته در میان ناباوری و هیجان سرانجام برنده میشوند. ما گرچه میدانیم که آن اولی واقعی و  این دومی خیال و قصه است، ولی این دومی را باور میکنیم. نه فقط باورش میکنیم بلکه در آغوشش میگیریم و تکریم اش میکنیم.

نکنیم چه کنیم؟ امید به اینکه بالاخره خوبی و انسانیت و عشق برنده میشود، اینکه بدبختی بشر روزی پایان می یابد تنها چیزی است که انسانها دارند. آنهم انسانهای این دنیای وحشی  و بیرحم روزگار ما. این هم منشاء بقاء مذهب و خرافه و دروغ و کلک و هالیوود و دست مایه سیاستمداران کلاش است، هم مایه انسانیت و تلاش پرشور و زیر و رو کننده برای تغییر دنیا. این همان چیزی است که وقتی "زیپ پوست هر انسان شریفی را باز کنید میخواهد بیرون بزند"...

 

آنهایی که سعی میکنند فیلم "میلیونر زاغه نشین" را از جنبه های فنی – هنری صرف مورد ارزیابی قرار دهند و یا بدتر، آن دائی جان ناپلئون هایی که میخواهند گرفتن جوائز متعدد اسکار را به سیاست آمریکا و نزدیک شدن به مردم هند و جهانسوم گره بزنند، فراموش میکنند که راز موفقیت این فیلم یک نکته بسیار پایه ای تر است.  در این است که  روی یک نکته جهانشمول دست گذاشته که البته از نظر فنی - هنری به اندازه کافی جذاب و گیرا آنرا پرورانده است. اینکه  دارد آگاهانه قصه شاه پریان قرن بیست و یک را تعریف میکند. و چنین قصه هایی بیلیون ها شنونده و مشتاق در سراسر جهان دارد.  درست است که داستان در بمبئی و حلبی آبادهایش میگذرد، اما هرکسی در دنیا میتواند با آن ارتباط برقرار کند. یک جور فرهنگ جهانی است.   ممکن است خیلی چیزها شما را حیرت زده کند و تصاویر و کنتراست فقر و بدبختی و فساد از یکسو و تلاش آدم ها برای بیرون کشیدن گلیم خود از سوی دیگر عجیب و باور نکردنی باشد. اما همه این عجایب و غرائب تنها در خدمت تحریک کنجکاوی شما برای اطلاع از نتیجه جدال بین انسان های معمولی با سرنوشت بیرحمی که برایشان رقم زده اند، قرار میگیرد. 

 

اگر این فیلم را ندیده اید، ببینید، به دیدنش می ارزد. همانطور که  قهرمان اول فیلم بخاطر اتفاقات زندگی عجیب و سختش قادر میشود پاسخ خیلی از سوالات برنامه "کی میخواد میلیونر بشه؟" را بدهد و جایزه را ببرد، این فیلم  میتواند صحنه هایی از زندگی انسانهای زمان ما و مشخصا بیغوله نشینان بمبئی و مخصوصا بچه های کوچک را در ذهن شما حک کند. شاید یک روزی برای پاسخ به برخی سوالات بدردتان بخورد!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:50 توسط سعید ولدبیگی |

انقلاب؟ آنهم در آمریکا؟  حتی بر زبان آوردنش هنوز هم  کمی دل و جرئت میخواهد. اگر ایران بود ، با این اوضاع بهم ریخته جمهوری اسلامی و مبارزات مردم و قدرت چپ، باز یک حرفی. اما آمریکا؟  البته آنها که با اوضاع سیاسی ایران و آمریکا آشنایند همواره از برخی شباهت ها بین این دو سخن گفته اند.  اما حتی چنین مفسرانی هم به عقلشان خطور نمیکرد که بگویند آمریکا هم مثل ایران به دل یک اوضاع بی ثباتی و انقلابی میرود.

نگرانی از خطر انقلاب  را خود راست های آمریکا شروع کرده اند. همین جالبتر و پیچیده ترش میکند. کم و بیش همان جماعتی که موقع سقوط شوروی "پایان تاریخ" و "پیروزی دمکراسی" و "مرگ کمونیسم" را فریاد میزدند. همانها که بعد از 11 سپتامبر "جنگ علیه ترور" و "هرکس با ما نیست علیه ماست" را نعره میزدند و "کروز"  در هوا میچرخاندند.   بله افراطی ترین های همان قماش حالا دارند در رسانه هایشان از خطر "انقلاب" و "آشوب" و "مارش گرسنگان" و "سرپیچی از پرداخت مالیات" و "اوضاع خطیر تر از سالهای 1930" در آمریکا سخن میگویند. انگار یک قرن از آن مارش کر کننده "پیروزی بازار آزاد" گذشته است. دیگر کسی یاد آن کرکری خواندن ها نیست. ولی چیز عجیب اینجاست:  آنوقت "مرگ کمونیسم" را اعلام میکردند حالا یک عده شان دارند نه فقط از زنده بودنش که از خطر سربلند کردن آن بر خود میلرزند! حتی در اسطوره مسیح هم نمی توان چنین هنری در مرده کردن زنده و بعد زنده کردن "مرده" سراغ یافت.  فقط  چهره های جنجالی رسانه ای راست و دائی جان ناپلئون های نوع آمریکایی که هر چیزی را زیر سر "کمونیستها" و "رادیکالها" میدانند، نیست که جار و جنجال راه انداخته اند. حتی روزنامه های معقول و معتبر هم  برنامه های اوباما را - که چیزی متفاوت از برنامه های بوش در یکی دو سال آخر صدراتش نیست، با انگ "سوسیالیسم" مورد انتقاد و تردید قرار میدهند.

 در عرض مدت کوتاهی پس از آغاز بحران اقتصادی، آیا "خطر سوسیالیسم" بر جامعه آمریکا سایه افکنده است؟

ما در این مورد بی تقصیریم. خودشان دارند میگویند. البته راست عمدا دارد این کار را میکند که بعد به آن می پردازیم. اما حتی اگر این یک برنامه تبلیغاتی حساب شده بویژه از سوی راست افراطی آمریکا باشد، باز دارد خبر از واقعیات بسیار جدی میدهد. بگذارید چندتا از آخرین فاکتها را یادآور شویم.

- بانک جهانی روز یکشنبه (8 مارس 2009)  اعلام کرد که دنیا وارد اولین رکود اقتصادی جهانی  بعد از جنگ دوم جهانی میشود. پیش بینی کرد: برای اولین بار از سالهای 1940 اقتصاد جهانی امسال نزول خواهد کرد و 46 میلیون نفر را به صف فقرا خواهد راند.

-  دوشنبه (9 مارس 2009) اعلام شد که نرخ بیکاری در آمریکا در ماه فوریه امسال به بالای هشت درصد رسید. تنها در همین ماه فوریه بیش از 600 هزار نفر بیکار شده اند.  در 14 ماه گذشته 4.4 میلیون نفر شغل خود را از دست داده اند.

- تعداد کسانی که در آمریکا "کوپن غذا" دریافت میکنند به رقم 38.1 میلیون رسیده است. تنها از ژانویه 2009 تا کنون 700 هزار نفر در 47 ایالت آمریکا به صف بی غذایان پیوسته اند.

و هیچ کس هم ادعا نمی کند که وضع اقتصاد چه در جهان و چه در آمریکا در یکی دو سال آینده قرار است بهتر شود. برعکس، همه میگویند این تازه اول بدبختی است.

 یادمان نرود که سه هفته پیش، دقیقا 12 فوریه 2009،  "دنیس بلر"، رئیس امنیت ملی آمریکا که تازگی از جانب اوباما معرفی شده است،  در گزارش رسمی سالانه در باره "وضعیت امنیتی"  به مجلس سنا، یعنی در رسمی ترین ارزیابی "اوضاع امنیتی" کشور،  گفت : "بحران جاری اقتصاد جهانی در قیاس با تروریسم به تهدید امنیتی بزرگتری علیه ایالات متحده تبدیل شده است".

 او البته به خطر شورش گرسنگان و انقلاب  در آمریکا اشاره ای نکرد و حتی در مورد خطر بحران اقتصادی هم از "عواقب ژئوپلتیک" آن و "افزایش ریسک بی ثباتی علیه رژیم ها در بسیاری کشورهای در حال توسعه" و  "انعکاس خطرناک آن در جامعه بین المللی" سخن گفت. اما سوال اینست که بحران اقتصادی و یا بی ثباتی در کشورهای در حال توسعه قرار نیست جنایت 11 سپتامبر راه بیندازد و یا سلاح  اتمی و شیمایی در آمریکا در کند. حتی این توجیهات برای دوره "جنگ علیه ترور" هم کسی را رنگ نمی کرد. وانگهی روشن است که با خطر "ترور" میشد در عراق و افغانستان جنگید و در عین حال تهدیدش را بالای سر مردم آمریکا گرفت. اما جنگ علیه "تهدید امینتی بحران اقتصادی" در قلب مراکز اقتصادی و تولیدی آمریکا و در خود  خیابانها نیویورک و شیکاگو خواهد بود.  خیلی روشن است که نگرانی تیمسار بلر "از تهدید امنیتی اول کشور" بدون اینکه صراحتا بگوید همانا رکود و توقف تولید و صفوف میلیونی بیکاران و مارش گرسنگان است.

خوب آیا حالا واقعا آمریکا به دل یک انقلاب میرود؟ آنچه که مسلم است اوضاع در آمریکا به صورتی که هست نخواهد ماند. تحولاتی عظیم و طوفانی در راه است که خیلی چیزها را از جا خواهد کند.  اما اینکه راست فریاد "وا انقلابا" و "وا سوسیالیسما" سر میدهد، تنها نشان میدهد که راست دارد بسرعت خود را برای مقابله با این وضعیت آماده  میکند. سوال این است که در مقابل چپ چه در چنته دارد؟ چقدر خود را آماده میکند؟ و تازه این تنها سوال ترسناک نیست. سوال ترسناک دیگر همانا این است که راست چه کار میخواهد بکند؟ از قبل از سقوط شوروی، از دوره ریگان و تاچر راست هر هنری داشته  بخرج داده و با همه جنایات و حقه بازی هایش هر بار علیرغم موفقیت های کوتاه مدت باز به خنس خورده است. اینبار هم خیلی بسرعت گند اوباما بالا خواهد آمد. راست اینرا میداند، پس چه بلایی را تدارک دیده است؟  یک بک لش فاشیستی و یا شبه فاشیستی ؟ راه انداختن نوعی جنگ نژادی؟  تدارک جنگ های عجیب خارجی؟  یا..؟

راستش پیش بینی اوضاع سیاسی در آمریکا حتی از ایران هم دشوارتر است. تنها امیدی که میتوان داشت این است که چپ و رادیکالیسم و سوسیالیسم در آمریکا بسرعت خود را متشکل کند و در صحنه سیاست و اجتماع بصورت پرقدرت و سازمانیافته ظاهر شود و راست را چه در هیات بوش و چه در هیات اوباما و چه در هیات راست های افراطی و فاشیست کنار بزند. در این مورد زمینه هایی هست و باید وقت دیگری جداگانه و مشخص صحبت کنیم. اما اگر جدال فقط به جناح های بورژوایی محدود بماند و یا حتی چپ و کارگر بطور ضعیف و غیر مستقل ظاهر شود، معلوم نیست چه چیزی از دل اوضاع شکل بگیرد. اینجاست که ایران میتواند به کمک آمریکا برود. البته نه ایران جمهوری اسلامی بلکه ایران کارگران و زنان و جوانان. ایران آزادی و برابری. ایران سوسیالیستی.

  اگر نمی توان در مورد آمریکا هنوز گفت که ما با چشم انداز یک انقلاب روبرو هستیم یا یک جدال و هرج و مرج بزرگ و چه بسی قهقرای اجتماعی، در مورد ایران میتوان گفت که ملزومات یک انقلاب پرقدرت اجتماعی و کارگری هر روز بیش از قبل فراهم میشود. آخرین شاهد این ادعا هشت مارس امسال بود. درست که بخاطر حکومت جانی اسلامی از اجتماعات بزرگ و سازمانیافته در خیابان و در دانشگاه خبر چندانی نبود. اما 8 مارس و مبارزه علیه حجاب و آپارتاید جنسی و برای آزادی و برابری وسیع تر از هر سال دیگر به درون جامعه رفت.  نه فقط 8 مارس و دفاع جانانه از حقوق زن و مبارزه علیه بختک اسلامی که همراه آن عنصر فعاله این تلاش یعنی حزب کمونیست کارگری نیز بیش از همیشه با 8 مارس و رهایی و برابری در بین مردم تداعی شد. (در این رابطه برنامه های تلویزیون کانال جدید را ببینید و به اخبار حزب پیرامون هشت مارس امسال نگاهی بیندازید.)  این یک گام دیگر جامعه را به چپ چرخاند و  ما را به انقلابی عظیم و اجتماعی نزدیک کرد.

سرنگونی جمهوری اسلامی و کوبیدن پرچم آزادی و برابری در تهران فقط مردم ایران را آزاد نمی کند، بلکه به مردم جهان و بویژه آمریکا هم نمونه و سرمشق و هم امکان میدهد برای گرفتن اختیار به دست خود به میدان بیایند. فقط تصورش را بکنید بجای معرکه خون و ارتجاع و دروغی که در 30 سال گذشته بین دول بورژوایی آمریکا و ایران یعنی بین "شیطان بزرگ" و "حکومت الله" در جریان بوده است، همبستگی و اتحاد انسانی و شریف کارگران و زنان و مردم آزاده دو کشور بنشیند.

9مارس 2009

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 3:25 توسط سعید ولدبیگی |

مقاله روزنامه ایندیپندنت بقلم "کاترین باتلر" در آستانه هشت مارس (پنجشنبه گذشته 26 فوریه 2009) جای توجه و تعمق دارد. این مقاله نسبتا مفصل در وب سایت ایندیپندنت تحت عنوانی شبیه این آمده است: "انقلاب ماتیکی: زنان ایران به نبرد با ملاها برمیخزند". جالب است بی بی سی که این مطلب را با آب و تاب در سایت فارسی اش گزارش داده، تیتر آنرا تغییر داده است. اگر چه تیتر به مذاق بی بی سی سازگار نیامده، اما در عوض پیام خانم "باتلر" بسیار باب طبع حاج آقا بوده است. خانم "باتلر" به جمهوری اسلامی هشدار میدهد که چرا با "زنان میانه رو" و مشخصا رهبران "کمپین یک میلیون امضاء" کنار نمی آید، مگر خطر حرکات تند و انقلابی در جامعه ایران و بویژه از جانب زنان را نمی بیند.
خانم باتلر چندین بار از قول رهبران "کمپین" و مشخصا خانم اردلان (که بی بی سی به ابتکار خود عکس بزرگی از ایشان را بجای عکس های جالب ایندیپندنت زینت مطلب خود کرده) نقل میکند که قصد ایشان و کمپین شان بهیچ وجه تغییر حکومت و نظام اسلامی نیست. تنها خواهان برخی رفرم ها در چهارچوب حکومت اسلامی هستند. چندانکه خاتم باتلر از دست "ملاهای متعصب" حرص اش درآمده است که:
"تعجب بر انگیز است که چرا باید برخی روحانیون و سیاستمداران متعصب ایران تا این اندازه تمایل داشته باشند زنانی را که حتی نظام اسلامی حکومت را به چالش نمی کشند و تنها تقاضای توازن در قوانین زن و مرد را مطرح می کنند، ساکت نگه دارند."
و بعد یاد آور میشود که بحران اقتصادی است، خطر بیخ گوش ملاهاست، آنها را از "انقلاب جنسی" و "انقلاب مخملی" میترساند و تاکید میکند که فقط ملاها نیستند که از حرکات تند و انقلابی در ایران میترسند بلکه امثال خانم اردلان نیز در این نگرانی ها شریک اند: "تجربه انقلاب نشان داد که زنان لزوما برنده تغییر خشونت آمیز نیستند." و بعد هم از قول ایشان میفرماید که "ما باید گام به گام جلو برویم".
واقعا که این ملاها چقدر نادان و کله پوک هستند، نه؟ چرا حالیشان نیست که مصلحت شان کدام است؟
اما راستش این وسط دشوار است تعیین کنیم نادان واقعی کیست. ملاها؟ بی بی سی؟ ایندیپندنت؟ خانم باتلر؟ یا امثال خانم اردلان؟ آنچه که روشن است درد همه این خانم ها و آقایان البته نهایتا یکی است و به شدت گران می باشد. همه شان از تحولات طوفانی و غیر قابل کنترلی که در راه است نگران اند. اما راه حل خانم باتلر و بی بی سی در پوچ و بی سرانجام بودن دست کمی از دست و پا زدن های ملاها ندارد. بگذارید خیلی خلاصه به راه حل های خانم باتلر که زیرکانه و با لطایف الحیل روزنامه نگاری طرح شده، بپردازیم:

آنچه که در ایران در راه است "انقلاب ماتیکی" نیست. پوشش و آرایش و ظاهر و شالهای زیبا و رنگارنگی که جای حجاب سیاه و مخوف اسلامی را گرفته و کل حکومت اسلامی را به سخره کشیده است تنها و تنها پیش فوران های یک انفجار عظیم اجتماعی و پردامنه در ایران است. خانم باتلر دل خود را خوش کرده که میخواهد این تحول را "انقلاب ماتیکی" تعبیر کند و لذا مهار بزند. البته خود او هم میداند که در پس این "انقلاب ماتیکی" تحولات و انقلابات دیگری قرار دارد و برای همین قلم بدست گرفته تا "ملاهای متعصب" را متوجه خطر کند.
اما این آتشفشان خشم و اعتراض زنان و مردم علیه "آپارتاید جنسی" وقتی با تمام قدرت فوران کند شباهت چندانی به "انقلاب مخملی" نیز نخواهد داشت. راستش اگر یک انقلاب مخملی در ایران ممکن بود همین "ملاهای متعصب" با کمال میل آنرا می پذیرفتند. چرا که راهی بود برای راندن ملاها به پس صحنه با حفظ اموال مسروقه. "انقلاب مخملی" آنطور که در اروپای شرقی دیدیم، یعنی انتقال قدرت از بالای سر و بر دوش مردم از یک بخش هیات حاکمه ( مدافعان سرمایه داری دولتی) به بخش دیگر (مدافعان سرمایه داری بازار آزاد)، چنانکه بارها در ادبیات ما توضیح داده شده، در ایران هیچگاه یک احتمال واقعی نبود. حالا که خود بازار آزاد بهمراه "انقلابات مخملی" اش همه باهم به گل نشسته و بحران اقتصادی هراسناک کل جهان سرمایه داری را تهدید میکند، دیگر ابدا شانسی ندارد. انقلاب آتی در ایران مخملی نخواهد بود. حتی اگر در شکل شباهتی به "انقلابات مخملی" پیدا کند اما در محتوا تماما متفاوت خواهد بود. اینجا موضوع انتقال قدرت از بخش "زمخت" طبقه حاکم به بخش "مخملی" آن نخواهد بود. بلکه سرنگون کردن انقلابی و درهم شکستن قدرت حاکم و خلع ید سیاسی از کل آن طبقه (یعنی بورژوازی) روی میز جامعه قرار دارد.
آنچه که در ایران در راه است حتی به "انقلاب جنسی"، به صورتی که در دهه 60 و 70 قرن بیستم در غرب شاهد آن بودیم نیز شباهت زیادی نخواهد داشت. قطعا بسیاری از خواسته های دوره "انقلاب جنسی"، و بمراتب رادیکالتر و تکمیل تر از آن، مطرح خواهد شد. پرچم برابری حقوقی بی قید و شرط زن و مرد و به گورسپاردن تمام قوانین سنت ها و اخلاقیات اسلامی و مردسالار و ناسیونالیستی و شرقی و عقب مانده توسط زنان و مردم در ایران چنان بالا خواهد رفت که همین یک قلم دنیا را تکان خواهد داد. (اگر کسی باور ندارد میتواند به قطعنامه های اجتماعات هشت مارس و اول مه ها در سالهای گذشته و یا در شکل تکمیلتر آن در برنامه "یک دنیای بهتر" رجوع کند و آنرا با هر پلاتفرم مطالبات حقوق زنان در جهان مقایسه کند و نتیجه خود را بگیرد. بخش مطالبات مربوط به زنان در برنامه را در همین شماره آورده ایم.)

"انقلاب جنسی" نه فقط توضیح دهنده آنچه که دارد در ایران اتفاق می افتد نیست، بلکه مفهومی گمراه کننده و تقلیل دهنده نیز میتواند باشد. یکجوری مثل "انقلاب ماتیکی" و "انقلاب مخملی" میخواهد واقعیت زنده جنبش آزادی زن در ایران را محدود و مهار کند. باید توجه کرد که انقلاب جنسی در اوج شکوفایی سرمایه داری قرن بیست رخ داد. این تحول که با انقلابات تکنولوژیک دهه 60 و 70 و "دوره طلایی" سرمایه درای مصادف بود، یک پیشروی واقعی در موقعیت زن بود و زمینه های حقوقی و فرهنگی ورود وسیع زنان به بازار کار و فعالیت اقتصادی و اجتماعی را فراهم کرد. (به معنای وجه اقتصادی حتی در ایران جمهوری اسلامی نیز "انقلاب جنسی" ولو ناقص و نا متوازن، به یک معنی صورت پذیرفته است! چرا که علیرغم همه فشارها و موانع ارتجاعی حکومت اسلامی و آپارتاید جنسی می بینیم که زنان و دختران فعالانه در غالب عرصه های اجتماعی حضور دارند و رژیم اسلامی حریف نمیشود.) گرچه بسیاری از خواستها و مطالبات حقوقی انقلاب جنسی دهه های 60 و 70 میلادی همچنان در دستور است، اما تاریخا "انقلاب جنسی" به معنایی که گفتیم را مدتهاست که پشت سر گذاشته ایم. دوره ما دوره ای است که نه فقط برابری حقوقی زن و مرد بطور کامل و همه جانبه باید در همه جا برقرار شود، بلکه برابری واقعی انسانها در دستور بشریت قرار گرفته است. این دوره "سوسیالیسم یا بربریت" است. دوره جهانی شدن سرمایه و مقابله با جهنمی است که امروز مقابل همه قرار داده است. دوره ای که "آزادی زن و آزادی جامعه" کاملا بهم گره خورده است.
بنابراین، آنچه که در ایران میرود تا اتفاق بیفتد، یک انقلاب عظیم اجتماعی است که البته رنگی به شدت زنانه خواهد داشت. انقلابی که زیر همه این دنیای وارونه و غیر قابل تحمل خواهد زد. انقلاب اجتماعی، رهایی انسان و آزادی زن در دوره ما چنان بهم تنیده شده است که نمی توان آنها را از هم تفکیک کرد. چنانکه ماهیت ضد انقلاب اسلامی ، یعنی دولت "بورژوا امپریالیستی" که برای سرکوب انقلاب 57 سر کار آوردند را نمی توان از ماهیت زن ستیز آن تفکیک کرد. به دلیل همین وحشیگری اسلامی که خانم اردلان و تایلر چنین آشکار در پی رفع و رجوع آن هستند و غصه اصلاح آنرا میخورند، چنان وضعی در ایران پیش آمده که از هر جهت که فکرش را بکنید مساله آزادی زن در صدر مطالبات جامعه ایران قرار دارد. بطور عینی آزادی زن در ایران به همه گوشه و زوایای زندگی چه در عرصه اقتصاد، چه سیاست و حقوق و چه مناسبات اجتماعی گره خورده است. نمی شود زنان آزاد باشند و جامعه آزاد نباشد و نمی شود جامعه آزاد بشود و زنان آزاد نباشند. این شعار قدیمی سوسیالیست ها که در تظاهرات 17 تا 21 اسفند زنان در سال 57 دوباره بالا برده شد، یعنی "آزادی زن معیار آزادی جامعه است"، در ایران فقط یک شعار نیست. شعور است، تجربه هر روزه است. همه کس در ایران اینرا می بیند که آزادی زن آزادی جامعه است. زنان نیروی عظیم و انقلابی هستند که تغییرات وسیع و رادیکالی میخواهند و می بینید چطور از ملاها تا بی بی سی و ایندیپندنت تا اپوزیسیون دوم خردادی و اصلاح طلب جمهوری اسلامی و کل بورژوازی را به وحشت انداخته است. این نیرو و جنبش انقلابی بر خلاف آنچه که نوشته خانم باتلر و سخنان بادامجان دور قابچین هایش میخواهند القاء کند جز با زیر و رو کردن کل اوضاع نمی تواند به خواسته هایش برسد. نوشته خانم باتلر و تقلا و التماس آنها از ملاها که وضع را دریابید و به زنان "اصلاح طلب" و "مادریت" میدان دهند حقیقتا راه نجاتی برای جمهوری اسلامی نیست. اینرا خود "ملاها" بهتر از خانم تایلر و سایرین فهمیده اند. اما نوشته خانم تایلر اینرا بخوبی نشان میدهد که چگونه راست جامعه بهمراه جمهوری اسلامی از وحشت انقلاب زنانه در ایران ناخن هایش را می جود. (1)

------------
(1) بگذارید یک نکته هم در حاشیه بگوییم. خاتم باتلر و همکارانش (از "زنان اصلاح طلب" تا بی بی سی) چیزی که در چنته دارند، تحریف و وارونه جلوه دادن تاریخ برای نسل جوان است. این نکته باید مورد توجه ما قرار گیرد. به یک مورد دقت کنید:
کاترین باتلر، اظهارات ریشارد کاپوشینسکی، نویسنده کتاب "شاه شاهان" که گفته بود "ایرانی ها استعداد عجیبی در صبر کردن دارند" را تایید می کند و می نویسد: " از زمان انقلاب ایران، 27 سال طول کشید تا زنان ایرانی اولین تجمع عمومی خود را برگزار کنند."
اشاره خاتم باتلر به تظاهراتی است که سه سال پیش صورت گرفت و گویا اولین "تجمع عمومی" زنان ایران بود! اما در تاریخ واقعی زنان ایران نه 27 سال که حتی 27 روز هم صبر نکردند تا در صفوف چند ده هزار نفری علیه حجاب و حکومت اسلامی به میدان بیایند. البته یادآوری آن تظاهرات و مطالبات رادیکالش لرزه به تن نه فقط آخوند ها و حکومت اسلامی بلکه خاتم باتلر و "زنان میانه رو" دوم خردادی و آیت الله بی بی سی می اندازند. در واقع تمام برنامه و تلاش حضرات برای فروختن جمهوری اسلامی دوم به زنان را بر باد میدهد. در نتیجه اولین تجمع عمومی زنان میشود تظاهرات سه سال پیش که گویا نطفه های کمپین امثال خانم اردلان از آنوقت شکل گرفته است! اگر کسی ریگی در کفش نداشته باشد می داند که شروع جنبش آزادی زن در ایران معاصر همانا تظاهرات عظیم و پنج روزه زنان علیه حجاب در اسفند 57 و در اولین هشت مارس بعد از قیام بهمن است. هرکسی حتی یکبار فیلم آن تظاهرات را دیده باشد می بیند که چگونه زنان رادیکالترین خواست های جامعه ایران و حتی بشریت عصر خود را بالا بردند. (در این مورد به شماره قبل این نشریه رجوع کنید.) و تازه این فقط یک شروع بود. 30 سال است که هر روز زنان با جمهوری اسلامی جنگیده اند. نه فقط در خیابان و در مدرسه و دانشگاه و در محیط کار، بلکه در تظاهرات ها و اجتماعات در پلاتفرم ها و طرح بیانیه ها و خواسته ها. حتی در سالهای جنگ در اجتماعات چند هزار نفره کارگران در اول مه در سنندج سرخ، یکی از اولین خواست ها برابری زن و مرد بود. این ماجرا تا همین 16 آذر امسال که بزرگترین پرچم تظاهرات چهار هزار نفره دانشجویان علیه "تبعیض جنسیتی" بود ادامه داشته است. جنبش رهایی زن تا همینجا نقش فوق العاده رادیکالی در شکل دهی فضای سیاسی ایران ایفاء کرده است، کافی است به برنامه اتحاد مبارزان کمونیست سال 59 و امروز برنامه حزب کمونیست کارگری، یعنی رادیکالترین و پیشروترین جریانات سیاسی زمان خود بیاندازید تا ببینید چگونه همان تظاهرات اسفند 57 دارد حکم خود را به اجرا درمی آورد. باید اعتراف کرد که ما در انتقال این تاریخ به نسل جوان خوب کار نکرده ایم که امثال خانم باتلرو اردلان و بی بی سی راست راست در چشم جامعه نگاه میکنند و چنین وقیحانه دروغ میگویند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 3:21 توسط سعید ولدبیگی |

ناسیونالیسم چه جایگاهی در ایدئولوژی جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی دارد؟

یک وجه نقد ما از جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی از ابتدا توجه به ناسیونالیسم ضد غربی و ارتجاعی ویژه این جریان بوده است. در مراحل مختلف حیات رژیم اسلامی (برای مثال مقطع تسخیر سفارت، جنگ ایران و عراق و غیره) ما به جایگاه و نقش جنبش های ناسیونالیستی دیگر در حفظ حکومت اوباش اسلامی پرداخته ایم.   اما به نظر من باید یکبار دیگر سوال فوق را طرح کنیم و در چهارچوبه صحیح پیشین جواب  به روزتر و دقیقتری به آن بدهیم.

 

دلیلش  قبل از هر چیز در تغییر شرایط و در  نیاز سیاسی بلافصل مبارزه ما نهفته است. جمهوری اسلامی در تقلا برای نجات خویش بیش از پیش به ناسیونالیسم چنگ می اندازد. یا بعبارت صحیح تر در تقلایش برای بقاء درجه اتکای ایدئولوژیکش به ناسیونالیسم بیشتر عیان میشود.  اما کدام ناسیونالیسم؟ ناسیونالیسم چیزی نیست که یکی در یکجا برای همیشه اختراع کرده و بقیه از ذخائر آن میخورند. ناسیونالیسم را منافع متفاوت و  جنبش های ناسیونالیستی گوناگون در مقاطع مختلف میسازند. درست مثل مذهب،  ناسیونالیسم هم خود را با نیازهای روز بورژوازی تغییر میدهد.  جنبش ها ناسیونالیستی با تحولات تغییر میکنند. ناسیونالیسم نقش عوض میکند، یک نوع آن کنار میرود و نوع دیگر آن برجسته میشود. انواع قدیم حک و اصلاح میشوند و خاصیت های جدید پیدا میکنند.  بنا بر این باید دقیقا معلوم کرد آیا این مشاهده درستی است که جمهوری اسلامی بیش از پیش به ناسیونالیسم چنگ می اندازد. و بعد هم باید مختصات این ناسیونالیسم را بدقت تعریف کرد.

 

بعلاوه، این آویزان شدن به ناسیونالیسم  تنها حکایت جمهوری اسلامی نیست. کل بورژوازی اکنون در مواجهه با بحران حکومتی اش در ایران و "خطر سوسیالیسم" ، پناهگاه ایدئولوژیک خویش را عمدتا در ناسیونالیسم و میهن پرستی، (در قیاس با دیگر ارکان شناخته شده ایدئولوژی بورژوایی مثلا  لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی و دمکراسی غربی و غیره)  یافته است. بعدا ممکن است بورژوازی در مقابل اوضاع نسخه دیگری بپچید و  و مثلا دوز دمکراسی و لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی  را بالا ببرد. اما فعلا ناسیونالیسم رکن اصلی است و ارکان دیگر حول آن تعریف میشوند.  لذا توضیح رابطه ناسیونالیسم و جمهوری اسلامی و کل بورژوازی گرچه همواره مهم بوده است، امروز از دو جهت مرتبط بهم اهمیتی عاجل و بلافصل سیاسی برای ما دارد:  اول،  در مبارزه علیه جمهوری اسلامی و خلع سلاح ایدئولوژیک تام و تمام آن؛  دوم،  در مبارزه علیه ناسیونالیسم بعنوان یک رکن اصلی ایدئولوژی بورژوازی بطور کلی.

 

بعبارت دیگر،  پاسخ دقیقتر به سوال فوق به ما امکان میدهد که همزمان هم مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی را بهتر پیش ببریم،  و هم  رابطه مبارزه برای سرنگونی رژیم حاکم و مبارزه علیه خرافه ناسیونالیسم را به مردم توضیح دهیم. امکان میدهد تا "نه مردم" به رژیم اسلامی و وضع موجود  را  به نقد عمیقتری از سموم ناسیونالیستی و به این اعتبار نیز به "نه سوسیالیستی" تبدیل کنیم. خلاصه کلام در واقع این است:  اگر جمهوری اسلامی و کل جبهه بورژوازی و بربریت به سنگر ناسیونالیسم خزیده است، پیروزی کمونیسم و انسانیت در ایران بدون درهم کوبیدن همه جانبه این سنگر نمی تواند بدست آید و یا اینکه حفظ شود و پایدار بماند.

 

بگذارید برای طرح دقیقتر سوال فوق مقتدما اشاره ای به دو رکن ایدئولوژیک شناخته شده جمهوری اسلامی بکنیم  تا به تصویر روشنتری از جایگاه ناسیونالیسم برای جمهوری اسلامی برسیم.

 

اولین چیزی که در مورد اسلام سیاسی بطور کلی و از جمله جمهوری اسلامی به چشم میخورد اتکاء ایدئولوژیک آن بر زن ستیزی و مرد سالاری است. بردگی جنسی زن در جامعه متکی بر مالکیت خصوصی و سرمایه داری در همه جا کم و بیش دیده میشود. اما  جمهوری اسلامی رسما یک نظام نرینه است.  حمله به حقوق زنان، تبدیل کردن زن یعنی نیمی از جامعه به مادون شهروند،  محبوس کردن زن  پشت میله های حجاب بعنوان مایملک نرهای خانواده و جامعه و دولت، یا آن چیزی که به آن آپارتاید جنسی میگوییم ،   یک رکن ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بوده است. زن ستیزی و آپارتاید جنسی همچنان یک ستون اصلی ایدئولوژیک، حکومتی و امنیتی جمهوری اسلامی در مقابل کل جامعه و برای حفظ خویش است. اما  این سنگری است که روز به روز و اساسا به خاطر اعتراض و مبارزه شبانه روزی زنان و کل جامعه، بدلیل شکست فرهنگ حکومتی در برابر فرهنگ مدرن و انسانی مردم،  ماندن و مقاومت در آن غیر ممکن شده است. نگاهی به آنچه که خود رژیم از آن بعنوان "پدیده بدحجابی" نام میبرد و  که اکنون به نرم جامعه تبدیل شده،  به روشنی به شما میگوید که این منبع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی اکنون کمتر از هرزمان قابل اتکاء است  و حتی به نقطه ضعف و "شیشه عمر" رژیم اسلامی تبدیل شده است. رژیم در این عرصه جنگ را قطعا باخته است. اکنون این رژیم است که روز به روز دارد از معیارهای "اصیل" اسلامی کوتاه می آید و همینقدر که آن یک چارک پارچه رنگی را بالای سر زنان و دختران با صدها هزار تذکر  و و توبیخ در ماه و  27 مرحله طرح امنیت اجتماعی حفظ کند باز  شکر خدا میکند.  و البته نمی تواند حفظ کند.

 

مذهب و اسلام و خرافات شیعه نیز یک رکن ایدئولوژیک  دیگر جمهوری اسلامی است. اما در این زمینه هم نیازی به توضیح زیاد نیست تا توافق کنیم که وضع رژیم اسلامی بهتر از مورد اول نیست.  بی دینی یا بیزاری از مذهب، و بخصوص ضدیت وسیع و علنی با حکومت مذهبی و دخالت مذهب در زندگی اجتماعی  در جامعه ایران بسیار وسیع شده است. گرچه کوبیدن بر طبل دین و قرآن و خدا همچنان تکیه گاه رژیم اسلامی برای ارعاب جامعه است، اما خیلی روشن است که اینجا هم جای ایستادگی ایدئولوژیک جدی نیست. برعکس، اینهم یک جور نقطه ضعف رژیم حاضر است.  جامعه ایران یکی از ضد مذهبی ترین جوامع جهان است. کافیست دستگاه سرکوب و ارعاب عظیم جمهوری اسلامی فقط 24 ساعت تعطیل شود تا ببینیم چه بر سر مذهب رسمی و ارگان ها و نهادها و نمایندگان آن از مساجد و حوزه تا تک تک آخوندها خواهد آمد. 

 

در مورد ناسیونالیسم نمی شود عینا همین را گفت. ناسیونالیسم،  در انواع متنوع خود،  بطور مستقیم یا غیر مستقیم، برای کل حکومت اسلامی و برای جناح های مختلف آن همواره مهمترین نقطه اتکاء ایدئولوژیک بوده و کماکان هست. بدون اینکه بخواهیم سر سوزنی اهمیت مبارزه با زن ستیزی و آپارتاید جنسی و تاکید برای برابری بی قید و شرط زن و مرد و یا اهمیت مبارزه علیه حکومت مذهبی و برای مذهب زدایی نادیده گرفته شود،  ولی وقتی فکرش را بکنید ناسیونالیسم منبع بسیار "پر برکتی" برای حکومت الله در قرن بیست و یک است و باید جدی تر مورد تعرض سیاسی و روزمره ما قرار گیرد.  بد نیست لیست فشرده ای از خدمات ناسیونالیستی به جمهوری اسلامی را یادآور شویم:

 

از ضدیت با غرب و "اسکتبار جهانی" و ضد آمریکایی گری رسمی حکومت ، تا شعار "استقلال" و "خودکفایی" (که کماکان مورد قبول همه جناح های رژیم اسلامی و بخش وسیعی از اپوزیسیون از چپ و راست است)، تا "تعامل با غرب" دوم خردادی ها و ملی مذهبی ها (که در واقع نوعی از ناسیونالیسم پروغربی منهای سلطنت و شاه است)، تا ناسیونالیسم ایرانی به اصطلاح "لبیرال و حقوق بشری" و "پان ایرانیست" و "ملی"  (که خاص  گرایشات بیرون حکومت ولی خواهان حفظ وضع موجود است)، همه و همه آشکار و نهان در خدمت رژیم اسلامی بوده و هستند. هریک در مقطعی خدمات شایان به رژیم اسلامی کرده است. به این لیست خدماتی حتی میشود ناسیونالیسم قومی را هم اضافه کرد، برای مثال ما دیده ایم که انواعی از ناسیونالیسم قومی کرد با جمهوری اسلامی و بخصوص دوم خردادش در حال "تعامل" بوده و همین الان هم هست.

اما لیست خدمات ناسیونالیستی به جمهوری اسلامی وسیع تر از جریاناتی است که یا در حکومت اند و یا در جوار حکومت و بطور دوفاکتو در موقعیت اپوزیسیون مشروع قرار دارند. ما بارها دیده ایم که چگونه از ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی و  ناسیونالیسم پروغرب (یعنی جریانات سلطنت طلب و یا مشروطه خواه، و کلا رژیم سابقی ها)، تا  ناسیونالیسم ضد امپریالیستی جریان چپ سنتی و رادیکال (که این جریانات غالبا خواهان سرنگونی و تغییر رژیم اسلامی نیز بوده اند!)  در حساسترین شرایط به خدمت رژیم اسلامی درآمده است. آخرین نمونه اش همین سال گذشته و در جریان بالا گرفتن تهدید جنگ یا اقدام نظامی آمریکا بود. چنانکه دیدیم در جریان تهدید نظامی آمریکا تقریبا کل اپوزیسیون، از داریوش همایون سلطنت طلب گرفته تا جریانات چپ سنتی و کسانی نظیر ناصر زرافشان  و حتی برخی رفقای سابق خودمان،  یا در واقع همه اپوزیسیون راست و چپ به  جز ما و یکی دو جریان دیگر کنار جمهوری اسلامی و احمدی نژاد ایستادند! چونکه ظاهرا طبق چپ ترین توجیهات میخواستند با جنگ مخالفت کنند و از "مدنیت" دفاع کنند، از رفتن زیر عبای حکومت اسلامی ابایی نداشتند. حال آنکه تنها با شعار سرنگونی رژیم و قدرت به مردم میشد بطو واقعی  با جنگ مخالفت کرد و از مدنیت دفاع کرد.

نمونه متاخر و ملموس و بازهم حیرت آور خدمات ناسیونالیستی به رژیم جانی و اسلامی بورژوازی، در زمینه عکس العمل به تحریکات ارتجاعی  پان عربیسم حول مساله خلیج بود.  دیدیم که چگونه  از جمهوری اسلامی و بسیجی ها و دوم خردادی ها و تحکیم وحدتی هایش تا سلطنت طلبان و انواع جمهوری خواهان تا پان ایرانیست ها همه با شعار "خلیج همیشه فارس"  در یک جبهه  کنار هم  و بر علیه مردم و جبهه انسانیت ایستادند!

 

یادآور شوم که در هر دو مورد اخیر حزب ما به وقت خودش اطلاعیه داد و این تشبثات ناسیونالیستی و ارتجاعی را محکوم و افشاء کرد. جریان ما از بدو تولدش همواره در نبرد با انواع ناسیونالیسم بوده است و بویژه با مباحث کمونیسم کارگری و برنامه "یک دنیای بهتر"  پرچم مارکسی مبارزه با خرافه ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم کارگری را بالاتر از همیشه به احتزاز درآورده و مباحث عمیق و با ارزشی داشته ایم. (1)  اما با اینهمه بنظر میرسد که ما باید در ابعادی وسیع و توده ای با ناسیونالیسم و خرافه هایش در بیفتیم و ادبیات تا کنونی ما و اوضاع و احوال امکان آنرا میدهد و از ما می طلبد که تعرضی سیاسی وسیع علیه ناسیونالیسم را سازمان دهیم.

 

 باید توجه کرد که خدمات ناسیونالیستی به رژیم اسلامی محدود به جریانات و احزاب سیاسی شناخته شده نیست. ناسیونالیسم یک جریان اجتماعی وسیع و پرقدرت ایدئولوژیک و سیاسی بورژوازی است که 200  سال سابقه، انواع گوناگون، ادبیات و توجیهات و خرافات متنوعی دارد. جریانی است که ثمره خود بورژوازی و جامعه مدرن امروز است، درجه انطباق آن با منافع بورژوازی فوق العاده بالاست و از سنین کودکی در ذهن هر عضو جامعه بورژوایی حک میشود.  برای خیلی ها بطور طبیعی ملت و خرافات ملی و وطن و وطن پرستی به جای جامعه و انسان و هویت انسانی نشسته است و لذا این خرافات مدرن  قدرت توجیه و بسیج فوق العاده ای دارد. در ته ذهن خیلی از افراد عادی جامعه هنوز "ایرانی" معنی "انسان" را میدهد و "وطن فروشی" به معنی به تاراج دادن زندگی مردم و نشاندن آنها به خاک سیاه است. این جریان آنقدر قوی است که  حتی حکومتی فوق العاده جنایتکار و از لحاظ سیاسی و  ایدئولوژیک نچسب و  ورشکسته مانند رژیم اسلامی نیز میتواند بموقع  از آبشخور ناسیونالیسم لب تر کند. مثلا خیلی ها ممکن است بالاخره با این استدلال که "وطن ماست" و "ایران ماست" در مقابل "حمله خارجی" و یا حتی به دلیل "حفظ  آبروی ایران در برابر بیگانه" در کنار جمهوری اسلامی بایستند. خیلی جالب است که برای مثال فاشیسم ضد عربی که ریشه های قدیمی دارد و  یک وجه مشترک انواع ناسیونالیسم ایرانی است،  بویژه توسط ناسیونال فاشیست های ایرانی و  پان ایرانیست ها "تکامل" یافته  و سلطنت طلبان هم کم و بیش در باد آن میرانند، در مواقع ضروری مورد اتکاء رژیم اسلامی نیز قرار میگرد. باید این هم جنسی و هم سنخی ناسیونالیست ها را وسیعا افشاء کرد و بویژه باید خدماتشان به جمهوری اسلامی را جلوی جامعه گرفت و رسوایشان کرد.

 

 ما همواره تاکید کرده ایم  نه اسلام جمهوری اسلامی شباهتی به اسلام 1400  سال پیش و عبور از جوامع قبیله ای دارد  و نه زن ستیزی آن ربطی به دوره درهم کوبیدن سنن باقیمانده از جوامع مادرسالار و اشتراکی اولیه. جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی اش ایدئولوژی یک جنبش بورژوازی اواخر قرن بیست و اوائل قرن 21 در منطقه وسیعی از دنیای معاصرست و در همین شرایط ریشه دارد. سوالی که باید جلوی خود بگذرایم این است که عناصر اصلی ایدئولوژی ارتجاعی این جنبش سیاسی معاصر از چه تشکیل شده است؟ اگر درست باشد که اینگونه از ایدئولوژی صحبت کنیم، آنوقت اگر بخواهیم ماتریال اصلی اسلام سیاسی را تعریف کنیم اتفاقا بیش از هر چیز آنرا از جنس ناسیونالیسم خواهیم یافت. در واقعی نوعی ناسیونالیسم واپسگرا و ارتجاعی و اسلامیزه شده است که در خمیره  خود با دیگر جنبش های ناسیونالیستی شریک است.

 

اگر خوب دقت کنیم خواهیم دید که ناسیونالیسم در تحلیل نهایی حتی عناصر ایدئولوژیک دیگر را توجیه میکند. ستونی است که این عمارت مخوف جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی حول آن ساخته شده است. برای مثال  در پس آن زن ستیزی و حکومت الله نیز نهایتا انواعی از ناسیونالیزم و توجیه "عزت و اقتدار ملت خودی" و "منافع ملی"  در برابر "بیگانه" و "شیطان بزرگ" و "استکبار جهانی" خوابیده است. هم اکنون شعار اصلی حکومت برای توجیه خود و بسیج توده ای "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" است. می بینیم  در "دهه فجر" موشک هوا میکند و به "ماهواره امید" و "پیشرفت های تکنولوژیک" و "اولین ماهواره ساخت وطن" افتخار میکند.  اسلام و زن ستیزی و دیگر عناصر ایدئولوژیک همه بعد از این "حس استقلال ملی"  و بعنوان مکمل و متمم آن وارد میشوند. اگر کسی قبول کند  که لازم است "مستقل" و "خودکفا" و "صاحب تکنولوژی ملی" باشیم، آنوقت میشود یک موشک دست چندم ساخت تکنولوژی چین و کره شمالی را به هوا شلیک کرد (ناسیونالیسم پروغربی میتواند تکنولوژی غربی هوا کند!)  و بعد  به طرف قالب  کرد که پس  برای اینکه سری در مقابل سرها درآوریم باید "زنان مان" را از "دست درازی فرهنگی" اجنبی حفظ کنیم. (یا باید 30 سال ریاضت کشی کنیم تا مملکت مان آباد شود!)  باید "هویت اسلامی و ایرانی" خود را حفظ کنیم. و این دقیقا کاری است که دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی شب و روز مشغول آنست. این درست که مردم بخاطر نفرتشان از جمهوری اسلامی به این تبلیغات میخندند و برایش جوک درست میکنند. اما چقدر متوجه هسته و خمیره ناسیونالیستی آن هستند؟ چقدر ناسیونالیسم نهفته در این تبلیغات را نقد میکنند و به نقد کل ناسیونالیسم میرسند؟  چقدر میتوانند در مقابل توجیهات سیاسی و ایدئولوژیک رژیم جواب سیاسی روشن بدون لکنتی بدهند؟

 

حتی اگر مردم از سر مبارزه سرنگونی طلبانه خود، از سر ضدیت با وضع موجود کم نیاورند و جواب رژیم را بدهند،  این فرصت مغتنمی است تا این "نه" را تعمیق و استوار و موثرتر کنیم. فرصتی است تا پوشش های اسلامی و ارتجاعی و ضد زن  جمهوری اسلامی را یکی یکی کنار بزنیم و ضمن نشان دادن قبح و ضد بشری بودن هریک از آنها در عین حال  به مردم نشان دهیم که تن عریان این هیولای آدمخواری که به خرج و نقشه غرب و بی بی سی و جنبش ملی اسلامی به جان مردم انداختند، از همان گوشت و پوست و استخوانی است که مثلا جنبش آقای رضا پهلوی و یا جمهوری خواهان ملی و یا چپ های سنتی از آن ساخته شده است. ناسیونالیسم.  دست و پا زدن جمهوری اسلامی برای بقاء و چنگ زدن بیش از پیش به ناسیونالیسم این فرصت را به ما و مردم میدهد که ضمن مبارزه سلبی با حکومت موجود بورژوازی، جنبش خودمان یعنی جنبش انترناسیونالیستی نفی سرمایه داری را عمیقتر کنیم و ناسیونالیسم را بیش از پیش در جامعه  رسوا کنیم. همان کاری که در مورد مذهب و زن ستیزی و خرافات دیگر مشغول آن بوده ایم و البته هنوز هم باید باشیم. دقیقا به دلیل اوضاع سیاسی و توسل بیش از پیش جمهوری اسلامی به ناسیونالیسم، شرایط برای هرچه توده ای تر شدن نقد ما از خرافه ناسیونالیسم مهیاتر شده است و باید به استقبال آن برویم.

 

به سهم خود میکوشیم که بحث را ادامه دهیم  اما امیدواریم تا همینجا رفقا، خوانندگان و صاحب نظران راغب شده باشند که وارد بحث و اظهار نظر شوند.

در پایان این مقدمات باید یک نکته که به متد و نحوه بررسی مربوط است را در نظر گرفت. قصد از طرح سوالات فوق این نیست که واقعیت زنده، یعنی جمهوری اسلامی و ارکان ایدئولوژیک اش را، از سر یک مقوله، یعنی ناسیونالیسم، توضیح دهیم. برعکس،  باید از خود واقعیت زنده شروع کرد. از این جمهوری اسلامی و نیازهایش برای بودن و کشتن و نابودن کردن یک انقلاب اساسا کارگری و مهار جامعه ای که نیاز واقعی اش سوسیالیسم است. جامعه ای که جنبش این سوسیالیسم در آن زنده و پویا و رشد یافته و متحزب شده است.  در واقع قصد این نیست که جمهوری اسلامی را با ناسیونالیسم توضیح دهیم، بلکه  برعکس با توضیح جمهوری اسلامی و دست بردنش در توبره ناسیونالیسم باید به تعریف دقیقتر جایگاه و موقعیت ناسیونالیسم بعنوان رکن ایدئولوژی بورژوازی رسید. نباید فراموش کرد که جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی در عصر گندیدگی ناسیونالیسم عروج کرد. در واقع فقط این ناسیونالیسم نیست که به جمهوری اسلامی خدمت کرده است، بلکه جمهوری اسلامی از یکسو ماهیت ارتجاعی و واپسگرای ناسیونالیسم این دوره را به نمایش گذاشته است و از سوی دیگر عملا  بنیادی ترین منافع ناسیونالیسم ایرانی بطور کلی را نمایندگی کرده است.

امیدواریم  بحث را از همین سر و با همین نحوه طرح و بررسی مساله دنبال کنیم. (2)

15 فوریه 2009

 

----------------

1) جریان ما با  نقد "اسطوره بورژوازی ملی" در نزد چپ سربلند کرد. تمام ادبیات مارکسیسم انقلابی به نوعی مبارزه با یک نوع ناسیونالیسم است. ناسیونالیسم چپ و منشویکی، ناسیونالیسم خلقی. ادبیات ما در آغاز جنگ ایران و عراق در  نقد مواضع "شووینیستی" و "میهن پرستانه" چپ و همینطور در نقد ناسیونالیسم کرد بعد از حمله اول آمریکا به عراق نیز آموزنده است. انترناسیونالیسم پرولتری همواره یک خاصیت ما بود،  اما بعد از مباحث کمونیسم کارگری که با سقوط شوروی و پایان سوسیالیسم بورژوایی و همزمان عروج ناسیونالیسم منحط قومی و مذهبی همراه است، نقد ما به ناسیونالیسم وارد صفحه جدید میشود. اثر درخشان منصور حکمت "ملت، ناسیونالیسم و برنامه کمونیستی" نقد مارکسی از ناسیونالیسم و مبانی انترناسیونالیسم پرولتری را به مراتب روشنتر از هر زمان توضیح میدهد. امیدواریم که بحث حاضر فرصتی نیز برای معرفی این ادبیات غنی باشد.

2) این نحوه نگرش در اثر اشاره شده در زیرنویس یک و همینطور در بحثی که منصور حکمت در "میز گرد عروج و افول اسلام سیاسی" در باره زمینه های پیدایش اسلام سیاسی دارد، بخوبی ارائه  میشود. مطلب اخیر را در همین شماره جوانان کمونیست مجددا چاپ میکنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:41 توسط سعید ولدبیگی |

خاتمی بالاخره آمد. ولو اینکه "رهبر" و "ولی" ایشان  بصراحت و با تحقیر به او تشر زده بود که "شاه سلطان حسین نمی خواهیم".

 

راستی  اینهمه "شجاعت" را خاتمی یکدفعه از کجا بدست آورد؟ همان خاتمی که وقتی اختیار مجلس و دولت اسلام را یکجا داشت در مقابل یک "حکم حکومتی آقا" در مورد قانون مطبوعات زبانش بند آمد، چطور شد علیرغم عتاب  تند آقا باز آمد؟

خیلی ساده، برای که "آقا" حتی دیگر به اندازه  یک شاه سلطان حسین نیز نزد رعایای خودش اعتبار ندارد. گیرم فکر میکند آغا محمد خان قاجار است. اما حتی خاتمی "ترسو" هم دل و جرئت پیدا کرده که ببیند تا چه اندازه پشم و پیله "آقا" ریخته و درست عین "آغا" شده است.  و این است کمدی خونین جمهوری اسلامی.

 

خونین! نه فقط اینکه هر روز خون مردم را میریزند. (همین حاج آقا "شاه سلطان حسین" در زمان "اصلاحات" اش لااقل دستش به خون کارگران خاتون آباد و قتل های زنجیره ای آغشته است، چه رسد به "آقا" که علنا میگوید باید "آغا" بود و در راه اسلام از کله مناره ساخت.) خیر،  منظور ریختن خون همدیگر است. همانطور که همه پادشاهان و موبدان و ملاها و خان ها و آقا ها و آغا ها هر وقت لازم شد به آن نیز  دست زدند. چشم پسران خود را در می آوردند و نزدیکان خود را گردن میزدند. پرونده جمهوری اسلامی پر است از ترور و اعدام و دواخور کردن همدیگر. از قطب زاده تا سعید اسلامی از مطهری تا حجاریان ماجرا ادامه داشته است.   موضوع اصلا شوخی نیست.  حاج آقا شکلاتی روز بعد از کاندیداتوری نزدیک بود کتک مفصلی با شعار "ما شاه سلطان حسین نمی خواهیم" و "مرگ بر ضد ولایت فقیه" نوش جان کند. شانس آورد که در مقابل "چماقداران" آقا، "محافظان" اصلاحات جناب حاج آقا شکلات را از دست مگس ها نجات دادند. مع الوصف  روز بعدترش کیهان وی را به سرنوشت "بی نظیر بوتو" تهدید کرد. یعنی بمب! و به "ماهواره امید" پیوستن.  بله خونین از نوع نزاع دستجات وحشی و خونخوار اسلامی.

باور کنید، این جمهوری اسلامی است. اگر اجازه دهیم ادامه حیات دهد، بدترش را هم خواهیم دید!

 

اما اگر خامنه ای فکر میکند "آغا ممحد خان" است،  خاتمی هم حق دارد  فکر کند کوروش کبیر است. چه چیز او مگر کمتر است؟ کم دروغ گفتن بلد است؟ از شارلتان بازی چیزی کم می آورد؟  میتواند با "اصلاحات" و از طریق فاضلاب و مارمولک بازی و لبخند زنان وارد شهر و  بارگاه موبد اعظم بشود و بشرط اینکه باج و خراج مرتب پرداخته شود، به بابلی های گشنه و تشنه که ماهها در محاصره کریمانه ناجی حقوق بشری خود بوده اند اجازه دهد که خدای خودشان را بپرستند. یعنی همان بدبختی سابق، همان اوضاع سابق، همان حکام و موبدان و  جنایات سابق بعلاوه باج و خراج کوروش کبیر! و تازه ایشان  میتواند به کمک میدیای نوکر و آکادمی فاسد متن "اولین بیانیه حقوق بشر" را  نیز در کنار "گفتگوی تمدنها" قاب بگیرد و بدیوار بکوبد!

بله منشاء "شجاعت" خاتمی اینجاست. در شرایطی که مرکب آقا و نظام بدجوری در گل گیر کرده او باید علیرغم ناملایمات آقا به میدان بیاید تا شاید "با مختصر آبروی باقیمانده"  آقا و نظام را نجات دهد. واقعا چه آدم فداکاری است این خاتمی!

 تنها مشکل خاتمی این است که ابتدا باید با رضا پهلوی و "وی او ای" صحبت کند و سرقفلی کوروش کبیر را بخرد یا دستکم برای مدتی قرض بگیرد. همینطور باید برود این بابلی های بخت برگشته که  حاضرند کلاه به این گشادی را مجددا سر خود بگذارند از یکجایی پیدا کند. اگر حاج آقا شکلاتی یادش باشد مردم با 18 تیر و "آزادی اندیشه با ریش و پشم نمی شه" و یا با تظاهرات کارگران کفش ملی و از جا درآوردن در مجلس و یا هو کردن شخص شخیص شان در دانشگاه  عذر ایشان و نظام اش را خواسته بودند. حالا فکر میکنید دوباره فیلم را ریوایند میکنند؟

 

اما احمدی نژاد چه؟ او کجای این تاریخ پر افتخار است؟  

او میتواند هرکه میخواهد باشد. هوخشتره، داریوش کبیر، خشایارشاه، شاپور ذوالکتاف،  هلاکو خان، شاه اسماعیل صفوفی، و حتی خود امام زمان. او تیر خلاص زن بوده و از هیچ پادشاه و خان و سلطان و امام و جلادی چیزی کم ندارد.  در این شاه سلطان بازی البته  فکر میکند نادرشاه افشار است،  که بقول یک دوست هندی، هنوز که هنوز است مادران هندی به بچه های بازیگوش میگویند: "بخواب، اگر نه میگم نادر بیاد بخوردت ها"! تنها مشکل احمدی نژاد این است که بنزین آتش کوهان شترهایش را کردان و محصولی (لابد بدون اطلاع ایشان!)  بالا کشیده اند و بجایش دانشجویان عکس جناب "سونامی اسلامی" را در دانشگاه آتش می زنند و میگویند "فاشیست برو گمشو". با این همه فساد و دروغ و درهم ریختگی ایشان  فی الواقع بیشتر مثل احمد شاه است، ولی از چاه چمکران به او الهام کرده اند  که نادر شاه است. طفلی باور کرده است.

 

این است بساط مضحکه جمهوری اسلامی که به آن "انتخابات" میگویند. پیداست که "انتخابات" ایندفعه خیلی هم داغ و پر هیجان است. همه ارواح قدیمه و امامان و پادشاهان و جلادان و سرداران و همه وسائل از تقلب تا ارعاب و  ترور و از جمله شورای نگهبان و  رادیو بی بی سی و ویس او آمریکا  به خدمت گرفته میشود تا مگر به اسم رای مردم و انتخابات یک شیاد و جانی و یا امام زمان دیگری از صندوق دربیاید. حتی شاهنشاه باراک حسین اوباما هم کارهایش را متوقف کرده و  منتظر است  تا نتیجه این شیره مالی اسلامی معلوم شود.

ولی پادشاهان و سلاطین گوناگون سورپرایز خواهند شد. این فرصتی است برای مردم تا بر سر کل اوباش اسلامی و صفوف آشفته شان بریزند و نه فقط جمهوری اسلامی که  کل جامعه طبقاتی با شاه و شیخ و مالک و سردار و امام و  سرمایه دار و "انتخابات" و ترور و میدیا و آکادمی و سایر مصائبش  را برای همیشه  به گذشته بسپارند.  دیگر افتضاح و دروغ و جنایت و بعد  گرفتن مشروعیت از مردم بنام "انتخابات"،  دوره اش تمام شده است.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:40 توسط سعید ولدبیگی |

در سی امین سالگرد قیام بهمن، کابوسی آزار دهنده باردیگر در برابر چشمان نگران بورژوازی رژه رفت: بحران حکومتی در ایران؛ سرنوشت و آینده  جمهوری اسلامی.

در سخنرانی های "کنفرانس امنیتی مونیخ"  (که با  سی امین سالگرد قیام بهمن مصادف بود)  سران آلمان و فرانسه و انگلیس و آمریکا و دیگران از این کابوس، و البته تحت اسم رمز "مساله هسته ایران"،  بعنوان "یکی از مهمترین مسائل امنیتی جهان" یاد کردند.

در تبلیغات خیره کننده بورژواها در سالگرد قیام بهمن 57 همین نگرانی بیش از هرچیز دیگر قابل مشاهده بود. از  بی بی سی و صدای آمریکا گرفته تا اکونومیست و فاینشال تایمز، از رضا پهلوی و سلطنت طلبان گرفته تا جمهوری خواهان و ملیون و همینطور خود رژیم حاکم،  هریک به زبانی اعتراف کردند که سوال روز اول همچنان دور سر حکومت اسلامی چرخ میزند: "آیا دوام میاورد؟"

 

علاوه بر این سوال مشترک، نکته قابل توجه در همین رابطه، مسابقه تماشایی در لجن پاشی به  انقلاب 57 به بهانه سی امین سالگرد قیام بهمن بود. (برای مثال سری به سایت فارسی بی بی سی بزنید و ببینید چه تقلایی کرده اند تا تعابیر جلادان و شیادان و تحریف گران انقلاب 57 را به جای خود انقلاب جا بزند.)  نمی شود خیلی ملامت شان کرد. چرا  که شروع کابوس کذایی درست از همانجا بود.  بحران حکومتی که با انقلاب 57  و مشخصا از مقطع قیام و درهم شکستن دستگاه دولتی شاه آغاز شد، هیچگاه گریبان بورژوازی را رها نکرد. علیرغم همه ساخت و پاخت ها و خمینی در ماه کردن ها و خاوران برپا کردن ها و  به خون کشیدن انقلاب 57، بورژوازی در ایران هیچگاه چشم انداز حکومتی با ثبات نیافت.  اکنون کابوس سی ساله  در شکل بحران همه جانبه جمهوری اسلامی و وجود میلیونها مردم ناراضی که در کمین آن نشسته اند،  در ابعادی بمراتب وسیع تر و تهدید آمیز تر از سال 57  در برابر کل بورژوازی، چه ایران و چه جهان، قرار دارد.  

 

اعتراف خود  رژیم اسلامی شاید از همه جالبتر بود. در سی امین سالگرد قیام بهمن موشک وصله پینه شده "سفیر" را به فضا شلیک کرد. با محموله ای با نامی جالب: "ماهواره امید"!

بخوانید یاس و هراس. تقلای مضحک برای بقاء.

قبل از هرچیز این شلیکی بود علیه مردم. مردمی که سی سال پس از قیام بهمن اکنون روشنتر، متوقع تر و جان به لب رسیده تر از همیشه به نظر میرسند. قرار بود  این "اولین ماهواره ساخت وطن" احساسات ناسیونالیستی را دامن بزند و فرجه ای برای ادامه حیات حکومت لرزان اسلامی  ایجاد کند.  شلیک موشک سرهم بندی شده با نعره "الله و اکبر" از صدا و سیما، درست مانند "مانور آرامش و امنیت" ناجا ،  قرار بود مردم مترصد سرنگونی رژیم را بترساند. واقعا میترساند؟ یا باز سیل جوک و اس.ام.اس علیه آن راه می افتد؟  

همچنین قرار بود موشک مربوطه  به بدنه بی روحیه رژیم، به صفوف بهم ریخته اوباش حکومتی، و  همچنین دول نگران بورژوازی جهانی "امید" بدهد که این رژیم سرجایش ایستاده است. انسجام و ضبط و ربط اداری دارد.  میتواند بکشد و بایستد. پس بعنوان الگوی حکومتی قبولش کنید. "تضمین امنیتی" به آن بدهید. اما کیست که باور کند؟ کیست که اطمینان کند؟ و اگر نکند چه کند؟ چه چیز جای جمهوری اسلامی بگذارند؟ تکلیف چیست؟

 

سی سال لاعلاجی، سی سال بیم و امید. این است حکایت آشنای بورژوازی سی سال بعد از قیام بهمن.

 

اجازه بدهید به یک وجه این بحران لاعلاج نگاهی کوتاه داشته باشیم. مقاله مفصل  فاینانشال تایمز که همین شبنه (7 فوریه 2009)  منتشر شد از این نظر جالب توجه است. به تاریخ سازی مبتذل و دروغ های شاخدار این مقاله علیه انقلاب 57 فعلا کاری نداریم، بخش جمعبندی آنرا بخوانید:

 

«میراث بازگشت آن مرد کهن (خمینی) در سه دهه قبل، چه بود؟  داریوش همایون (وزیر اطلاعات شاه) میگوید: "اشتباه نکنید، انقلاب اسلامی بعد از حمله مغول بزرگترین فاجعه در تاریخ ایران بوده است". رضا پهلوی با او موافق است: "ایران اولین بیانیه حقوق بشر را در زمان کوروش کبیر به جهان ارائه کرد. حالا (کلمه ایران) مترادف اختناق شده است".

سازگارا (از بنیانگذاران سپاه پاسداران) که بعد از مرگ خمینی اعتقاد شخصی به آیت الله را از دست داد، از جمهوری اسلامی برید و علیه آن چرخید،   با حالتی گرفته میگوید: "ما فکر میکردم چیز جدیدی به جامعه ارائه میدهیم. اما اشتباه میکردیم. اگر شما میخواهید چیز تازه ای به جهان عرضه کنید باید با آن همکاری کنید."

اما ایران در حال تغییر است. دوسوم جمعیت زیر 25 سال است. تعداد بلاگرهای کشور 75000 تخمین زده میشود و علیرغم ممانعت های حکومت، تلویزیون های ماهواره ای و کنجکاوی طبیعی یک جمعیت درگیر و فعال ایجاد کرده است. مردم دارند علیه رژیم می جنگند بویژه در سطح فرهنگی، چنانکه سینما و هنر علیرغم سایه سانسور شدید حکومت به شکوفایی ادامه میدهد.

آیا جمهوری اسلامی سی سال دیگر دوام خواهد آورد؟ فرخ نگهدار (رهبر سابق گروه فدائیان خلق) به تغییر امیدوار است: " بعد از انقلاب یک شعار محبوب این بود که دمکراسی و میهن پرستی سراب است. امروز جوانان باور دارند که دمکراسی و میهن پرستی دقیقا همان چیزی هستند که باید برایشان جنگید."»

 

می بینید که فاینانشال تایمز و حضراتی که به آنها تریبون داده است اولا نه فقط در کابوس "آیا دوام خواهد آورد" مشترک اند،  که خوب می دانند رژیم اسلامی در مقابل آن "جمعیت جوان" و "درگیر" دوام نخواهد آورد.  ثانیا،   اینها هم  "سفیر" خود را شلیک کرده اند و میکوشند "ماهواره امید" خویش را در مدار قراردهند.  جالب است که همه اینها مثل رژیم اسلامی به ناسیونالیسم و البته در شکل "میهن پرستی + دمکراسی"، و یا "کوروش کبیر+ حقوق بشر"  دل بسته اند. رژیم اسلامی هم با شلیک "ماهواره امید"  در واقع به "خودکفایی + الله اکبر" پناه آورده است. اما آیا ناسیونالیسم میتواند به نجات بورژوازی بیاید و کابوس سی ساله را به خوابی شیرین تبدیل کند؟

 

چند "مشکل" کوچولو و البته مرتبط با هم اینجا وجود دارد:

اول) رژیم اسلامی دارد همراه با خود نه فقط مذهب، حتی نه فقط ناسیونالیسم شرقی اسلامی خاص خودش، بلکه اصولا کل تلقیات ناسیونالیستی را به قعر گور تاریخ میکشاند. "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" و "ماهواره ساخت وطن" و نظیر آن که اکنون به مهمترین "ریسمان الهی" حکومت اسلامی تبدیل شده اند همه  شعارهای سرراست ناسیونالیستی هستند.  کافیست کسی با یک ذره شعور و تجربه سیاسی بر "کوروش کبیر" و "میهن پرستی" آقایان قدری خراش بدهد تا ببیند زیر آن همان فاضلابی جریان دارد  که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" از آن بیرون خزیده است.

دو) مردم ایران و بخصوص آن جمعیت جوان شعور بالایی دارد. جهانی و مدرن و بشدت آزادیخواه و رادیکال است.  برای مثال،  خاتمی و دار و دسته دوم خرداد کلی کوشش کردند که جمهوری اسلامی را تحت لوای "حقوق بشر" و "دمکراسی" و "عزت ایران در جهان"  به مردم بفروشند و نتوانستند. مردم دستشان را بخوبی خواندند. جمهوری اسلامی در تقلا برای بقاء نه فقط ناسیونالیسم که دمکراسی و حقوق بشر را نیز بدرجات زیاد از حیض انتفاع انداخته است. حتی پیچیدن  ناسیونالیسم در زرورق  حقوق بشر و دمکراسی و فروختن آن به مردم ایران، کسب و کار آینده داری به نظر نمی آید.

سوم) جامعه ایران یک حزب روشن کمونیستی کارگری دارد. این جامعه یک انقلاب عظیم از سر گذرانده  و  سی سال تجربه سیاسی دارد که هر لحظه مهم آن توسط منصور حکمت و حزب ما بروشنی توضیح داده شده است. مثلا مدتها پیش از اینکه حضرات فکر کوبیدن بر طبل ناسیونالیسم و دمکراسی باشند ما به روشن ترین وجه آنها را نقد کردیم و این نقد ها طی سالها فعالیت بدرون جامعه رفته است. همین  امروز در هر قدم و بر سر هر مساله ای  همه بورژواها -  از آیت الله ای میلیاردر و خونخوار حاکم،  تا شاه و وزیر و چریک های سابق اپوزیسیون -  با افشاگری سیاسی ما روبرو هستند. افشاگری که علاوه بر تاثیراتش بر فعالین سیاسی امروز دیگر برد بلافصل اجتماعی و توده ای دارد. مستقیما درون خانه های مردم است، در تاکسی و اتوبوس و خیابان است.  با وجود این حزب خیلی بعید است که بتوان سر آن جامعه و آن جمعیت جوانش کلاه گشاد و بیقواره  ناسیونالیسم را  گذاشت. چنانکه دیدیم حتی وقتی ما هنوز از قدرت و دسترسی اجتماعی فعلی برخوردار نبودیم نگذاشتیم که امثال همین بی بی سی و فاینانشال تایمز و همه کسانی که با آن ها مصاحبه کرده است  "سید خندان" و "گاندی ایران" و "مبدع گفتگوی تمدنها" را به مردم بفروشند.

 

این سه فاکتور، که بازهم تاکید میکنم باید آنها را در کنار هم و در ارتباط  باهم فهمید، منشاء کابوس و بحران حکومتی است که بورژوازی در ایران با آن درگیر است. کابوسی که همچنان و با ابعادی هر روز تهدید آمیزتر از روز قبل گسترش می یابد. 

 

تازه ترین نمونه از مخمصه بورژواها به گل نشستن همین تبلیغات سنگین شان در سی امین سالگرد قیام بهمن بود. از رژیم اسلامی تا بخش های مختلف اپوزیسیون بورژوایی همه کفش و کلاه کرده بودند که در سی امین سالگرد قیام بهمن یا مردم را از هرچه قیام و انقلاب است بیزار کنند و یا صاف و ساده آنرا به کیسه جمهوری اسلامی بریزند و قدرت فعلی بورژوازی را تحکیم کنند و خلاصه مردم را از "یورش به عرش اعلاء" منصرف کنند. نتیجه چه شد؟  اگر استقبالی که از بیانیه و تبلیغات حزب ما در سی امین سالگرد قیام بهمن شد، اگر مردم بسیاری که روی خط برنامه های زنده کانال جدید آمدند (یعنی یکی از پربیننده ترین "تلویزیون های ماهواره ای" که حضرت فاینانشال تایمز میگوید)  شاخص چیزی در جامعه باشد، باید گفت این تبلیغات به ضد خود تبدیل شد! (اینرا البته تحلیلا هم میشود گفت.) این تبلیغات اتفاقا قیام بهمن و انقلاب 57 را بیش از پیش برای همان "دوسوم جمعیت زیر 25 سال" مطرح کرد و آنها را کنجکاو کرد که طی این  30 چه اتفاقی افتاد و چه درسی از آن باید آموخت. و درسی که آموخته شد این نبود که "فایده ندارد، هیچ کاری نمیشه کرد"، این نبود که "انقلاب اخ است، زنده باد اصلاحات تدریجی"،  درس بطریق اولی این نیز  نبود که "حالا خودمان را از آخوند و کپک های 1400 ساله پاک کنیم و  به شاه و کپک های 2500 ساله  تحویل بدهیم". این هم نبود که "پس زنده باد میهن پرستی و دمکراسی". خیر، جامعه چپ و رادیکال است و هرچه کنجکاویش نسبت به انقلاب 57 تحریک شود بیشتر دنبال روایت چپ و انقلابی از آن میگردد. این روایت موجود است  و بسرعت  به منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری و به کانال جدید و "زنده باد انقلاب علیه جمهوری اسلامی" میرسد. این اتفاقی بود که در همین یکی دو هفته گذشته پیش چشمان ما رخ داد.  

 

اما اینکه کابوس بحران حکومتی و در واقع بن بست بورژوازی در ایران حاد و عمیق است نباید خیال کسی را راحت کند. این در عین حال به معنی این است که بورژوازی میتواند در نبرد مرگ و زندگی به هر چیز چنگ بیندازد و به هر جنایتی متوسل شود. ما دقیقا همین را نباید اجازه دهیم. هم با سرنگون کردن جمهوری اسلامی به قدرت انقلاب کارگران و مردم باید بحران و بن بست فعلی را به نفع آزادی و برابری و رفاه انسانها حل کنیم و هم به بورژواها اجازه خون پاشیدن به انقلاب ندهیم.  این وظیفه تک تک ما فعالین حزب کمونیست کارگری و جنبش رهایی جامعه را هزار بار سنگین تر میکند. باید چنان حزب پرقدرت و وسیع و توده ای و چنان نیروی سازمانیافته و منظم و عظیم اجتماعی با یک رهبری هوشیار و دقیق و منعطف را در برابر بورژوازی و حکومت اسلامی اش قرار دهیم که نتوانند به هیچ ماجرا جویی دست زنند. ما و فقط ما میتوانیم و باید جامعه ایران را از این بن بست سی ساله نجات دهیم.  سی سال پس از قیام بهمن باز ما به درس بزرگ و قدیمی میرسیم که بارها تکرار کردیم و البته هر بار معنی و ابعاد متفاوتی داشته است: باید حزب داشت، حزبی کارگری و کمونیستی، حزبی وسیع و اجتماعی، حزبی که نقطه اتکاء شوراهای مردم و ارتش سرخ شان باشد، حزبی که "طول عمر مردم را افزایش دهد"،  حزبی سیاسی و با رهبری هوشیار و منعطف. این حزب را داریم و چنانکه گفتیم اکنون یک فاکتور تعیین کننده اوضاع است. اما هیچ کس نمی تواند بگوید ابعاد نفوذ و قدرت و وسعت اجتماعی این حزب تا کجا برود دیگر بس است! حزب را هر روز باید بهتر ساخت، هر روز وسیع تر و قوی تر کرد.  هرچه حزبی قوی و آماده داشته باشیم بازهم کم است!  هرچه آماده تر باشیم امکان پیروزی در نبردهای سخت و سنگین و غافلگیر کننده  آینده ممکن تر و آسان تر خواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:19 توسط سعید ولدبیگی |

 

آنچه که در این مجموعه می آید سلسله مقالاتی در باره انقلاب 57 است که میکوشد برخی مهمترین حقایق این انقلاب را از زیر آوار عظیم تحریفات بیرون بکشد. همچنان که در خود این مقالات تاکید میشود این کاری است که تلاش زیادی را می طلبد و این سلسله مقالات تنها گوشه بسیار کوچکی از کاری است که باید صورت بگیرد. این مقالات در شماره 336 تا 341  جوانان کمونیست و در فاصله فوریه و مارس 2008 نوشته شده است. اینجا همان مقالات با برخی تغییرات جزئی و عمده آنها اصلاحات انشائی در یک مجموعه منتشر میشود. این سلسه مقالات  گرچه پایان نیافت اما  برخی جوانب انقلاب 57، جایگاه تاریخی آن در جهان معاصر، جدال انقلاب و ضد انقلاب و ربط جنبش رهایی زن و انقلاب 57 را بیان میدارد. انتشار مجدد این مقالات در سی امین سالگرد قیام بهمن و در مواجهه با دروغ های آشکاری که این روزها از رسانه های جمهوری اسلامی از هر دو جناح و از بی بی سی و صدای آمریکا و همه شیادان و جلادان انقلاب 57 جریان دارد،  میتواند مفید باشد.

مصطفی صابر 30 ژانویه 2009

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 6:8 توسط سعید ولدبیگی |